هیولای فرانکشتاین: نه، متشکرم!
نوید رجبی
در یازدهم آذرماه ۱۳۹۰، دکتر ابراهیم یزدی، دبیرکل وقت نهضت آزادی ایران، در نامهای خطاب به یکی از چهرههای نزدیک به قدرت، خاطرهای از یک گفتگوی سرنوشتساز در مجلس اول را روایت میکند که امروز ابعاد عمیقتری یافته است:
«به آقای هاشمی در همان مجلس و به همان مناسبت گفتم آقای هاشمی نکنید! مار در آستین پرورش میدهید! گفت سرنخ دست خودم است. گفتم شما اشتباه میکنید. شما فرانکنشتاین میسازید و آن شما را نابود خواهد کرد. با تعجب پرسید منظورت چیست؟ داستان فرانکنشتاین را به اختصار گفتم و به او توصیه کردم که از داداش محمد بخواهد فیلم ویدئویی فرانکشتاین را برایش ببرد و ببیند.»[۱]
این استعارهی ادبی از زبان یک سیاستمدار کارکشته، صرفاً یک آرایهی کلامی نیست، بلکه تفسیری عمیق از ماهیت قدرت در دوران مدرن است. این «هیولای خودساخته» همان پدیدهای است که کیم لین شِپِلی، استاد حقوق اساسی، در مقالات متعددی از جمله مقالهی «حاکمیت قانون و دولت فرانکشتاین»، آن را «دولت فرانکشتاین[۲]» مینامد: وضعیتی که در آن اجزای به ظاهر معقول و قانونی یک نظام دموکراتیک، چنان هیولاوار در کنار هم قرار میگیرند که کلیت نظام را به یک «فاجعهی قانون اساسی» تبدیل میکنند. به تعبیر او، دولت فرانکشتاین کالبد دموکراسی (پارلمان، انتخابات، دادگاهها) را دارد، اما روح آن—یعنی تعهد به محدودیت قدرت و عدالت—از آن ستانده شده است.[۳]
پیش از آنکه این استعاره برای نقد دولت به کار رود، در نقد مدرنیتهی سرمایهداری استفاده شد. «مارکس هم در سن بیستوپنجسالگی مجذوب آثاری نظیر «فرانکشتاین» ماری شلی بود و بهویژه ایدههایی نظیر اشباح بدون بدن یا مردههای متحرک به درک او از مناسبات انتزاعی جامعه مدرن تجسم میبخشیدند.»[۴] در تحلیل او، «سرمایه» هیولایی است که از انباشت «کارِ مرده» (ماشینآلات) جان میگیرد تا بر خالق خود، «کارِ زنده» (کارگران)، مسلط شود. این مخلوق اقتصادی، نیرویی شبحگون و خودمختار است که سرنوشت خالقش را رقم میزند.
این منطقِ خلق هیولا از دلِ آرمانشهر، در پروژههای ایدئولوژیک قرن بیستم به تراژدی واقعی بدل شد. شاید هیچکس این کابوس را بهتر از میخائیل بولگاکف به تصویر نکشیده باشد:
«بولگاکف هشت سال پس از پیروزی انقلاب اکتبر در رمان کوتاه "دل سگ"،فانتزی درخشانی درباره یک آزمایش علمی و پزشکی ارائه میکند. طی این آزمایش اعضای بدن یک مرد مرده به یک سگ پیوند زده میشود و در نتیجه این عمل یک انسان پرولتری نوین اما نفرت انگیز خلق میشود که واجد تمایلات جنایتکارانه است... این اثر هجو آمیز که از برخی جهات داستان قدیمی هیولای فرانکشتاین مری شلی را تداعی میکند،درباره این ادعای ایدئولوژی مارکسیستی است که کمونیسم نوع نوینی از انسان را خلق خواهد کرد. اما واقعیتش این است که هیچ ایدئولوژی ای قادر به خلق هیچ انسان نوینی نیست و هر کسی در این جهت کوشید ماحصل کارش به فاجعه ختم شد.»[۵]
بولگاکف به ما نشان میدهد که چگونه یک ایدئولوژی میتواند نقش دکتر فرانکشتاین را بازی کند. از اینجا تنها یک گام کوتاه تا هیولای نهایی باقی است: دولتی که خود به هیولا تبدیل میشود. این همان نقطهای است که به مفهوم محوری «دولت فرانکشتاین» شِپِلی میرسیم؛ دولتی که با حفظ ظواهر دموکراتیک، روح آن را میکشد و با استفاده ابزاری از قانون، بیقانونی میکند. این دولت، با مکانیسمی که شِپِلی آن را «قانونگرایی خودکامه»[۶] مینامد، مخالفان را حذف و کثرتگرایی را نابود میسازد.[۷]
هشدار دکتر یزدی ما را مستقیماً به قلب سیاست ایران پرتاب میکند. او به خلق هیولایی هشدار میدهد که توسط بخشی از ساختار قدرت ساخته شده و در نهایت خود آن را نابود خواهد کرد. این روایت، تفسیری کلاسیک از داستان فرانکشتاین است: خالق، مغرور از توانایی خود، مخلوقی میآفریند تا در خدمت اهدافش باشد، اما آن مخلوق جان میگیرد، مستقل میشود و در نهایت خودِ خالق را تهدید میکند. اما در زمینهی ایران، آنچنان که محمدرضا تاجیک طرح میکند، میتوان تفسیری دیگر و از منظری متفاوت را نیز به کار گرفت. در این روایت، نقش دکتر فرانکشتاین را قدرت حاکم ایفا میکند که در تلاش برای مهندسی جامعه و خلق «سوژهی وفادار»، ناخواسته مخلوقی دیگر پدید آورده است: جامعه و نسلی جدید که دیگر به خالق خود وفادار نیست. این مخلوق، یعنی «انسان ایرانی امروز»، از «عالم خیال و عالم نمادین قدرت بیرون پریده» و به موجودی مستقل با هویتی متفاوت تبدیل شده است که دیگر قابل کنترل نیست. این نسل، با زبان، سبک زندگی و کنشهای اجتماعی خود، به قدرت حاکم «نه، متشکرم» میگوید و این «نهگویی» خود یک هیولای فرانکشتاین در برابر خالقش است. [۸]هر دو روایت، چه هشدار یزدی و چه تحلیل تاجیک، به یک حقیقت اشاره دارند: شکاف عمیق میان خالق و مخلوق در صحنهی سیاست و جامعهی ایران.
استعارهی فرانکشتاین در تمام این برداشتها—از مارکس تا شِپِلی و از یزدی تا تاجیک—یک حقیقت بنیادین را آشکار میکند: خطرناکترین مخلوقات مدرن، آنهایی هستند که خالقانشان از پذیرش مسئولیت کامل پیامدهایشان شانه خالی میکنند. تراژدی ویکتور فرانکشتاین، نه در عملِ جسورانهی خلقت، بلکه در عملِ بزدلانهی رها کردن مخلوقش نهفته بود. او هیولایی آفرید، اما از به رسمیت شناختن آن و پذیرش مسئولیتش سر باز زد. امروز نیز، چه در اقتصاد، چه در سیاست و چه در جامعه، هشدار رمان مری شلی همچنان معتبر است. راه رهایی، نه در تلاش برای نابودی هیولاهایی است که خود آفریدهایم—که تنها به هرج و مرج و ویرانی بیشتر میانجامد—بلکه در پذیرش مسئولیت تاریخی و تلاش برای دمیدن دوبارهی «روح» پاسخگویی، آزادی و انسانیت در کالبد بیجان نهادها و روابطی است که خود ساختهایم. این مسئولیت ابدی خالق است.
پانوشتها:
[۱] این نقلقول برگرفته از نامهی خصوصی دکتر ابراهیم یزدی، دبیرکل وقت نهضت آزادی ایران، به تاریخ یازدهم آذرماه ۱۳۹۰ است. این نامه در پاسخ به یادداشتی از محمدجواد حجتی کرمانی، روحانی و فعال سیاسی، با موضوع «آشتی ملی» نوشته شده است. دکتر یزدی در این نامهی مفصل، ضمن شرح تجربیات خود از بازداشت و بازجویی، به تحلیل انتقادی وضعیت سیاسی کشور پرداخته و این هشدار را در قالب خاطرهای از گفتگوی خود با اکبر هاشمی رفسنجانی در مجلس اول شورای اسلامی بیان میکند.
[۲] Frankenstate
[۳] شِپِلی این مفهوم را در مقالات متعددی بسط داده است. این تعریف، خلاصهای از ایدهی اوست که میتوان آن را در مقالهی زیر یافت:
Scheppele, Kim Lane. "The Rule of Law and the Frankenstate: Why Governance Checklists Do Not Work." Governance, vol. 26, no. 4, 2013, pp. 559-562.
[۴] برگرفته از سخنان بارانه عمادیان با عنوان «فانتاسماگوریا: جهان وارونه سرمایه»، قابل دسترس در:
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-195626
[۵] برگرفته از صفحه اینستاگرام بیژن اشتری، مترجم.
[۶] Autocratic Legalism
[۷] شِپِلی این مکانیسم را در مقالهی دیگری به تفصیل شرح میدهد:
Scheppele, Kim Lane. "Autocratic Legalism." The University of Chicago Law Review, vol. 85, no. 2, 2018, pp. 545-583.
[۸] برگرفته از یادداشت محمدرضا تاجیک با عنوان «سیاست؟ خیر، متشکرم!»، قابل دسترس در:
https://mashghenow.com/?p=6050
#سیاست
#صدای_نوین_خراسان
🆔 @VoNoKh