تمدن یا کاتارسیس؟

تمدن یا کاتارسیس؟

حسام صحاف
جیمز لینزی، میراث اشتراوس و بلوم، و درس‌های تاریخ

مقدمه

چند سالی است که در غرب، به‌ویژه در حلقه‌های فکری نزدیک به لئو اشتراوس و شاگردان او، بحثی جدی درباره‌ی آینده‌ی تمدن غربی جریان دارد. پرسش اصلی این است: آیا تمدن غرب می‌تواند در برابر موج‌های پرهیجان فرهنگی و سیاسی قرن بیست‌ویکم مقاومت کند یا در نهایت در دریای احساسات جمعی و برون‌ریزی‌های بی‌مهار فرو خواهد رفت؟

جیمز لینزی، روشنفکر معاصر آمریکایی، در یادداشتی درباره‌ی مرگ چارلی کرک، فعال محافظه‌کار، این دغدغه را در قالب یک دوگانه‌ی تند و برانگیزاننده مطرح می‌کند: تمدن یا کاتارسیس. او استدلال می‌کند که یا باید راه تمدن را برگزینیم، یعنی تحمل و مهار احساسات برای ساختن نظمی پایدار، یا اینکه به وسوسه‌ی کاتارسیس تن دهیم و اجازه دهیم شور و هیجان بر ما چیره شود، که نتیجه‌اش هرج‌ومرج و نابودی خواهد بود.

این یادداشت می‌کوشد هم منطق این دوگانه را توضیح دهد و هم از منظر انتقادی آن را بررسی کند. سپس با مرور چند نمونه‌ی تاریخی نشان خواهیم داد که جوامع چگونه در بزنگاه‌های بزرگ میان تمدن و کاتارسیس انتخاب کرده‌اند و چه پیامدی نصیبشان شده است.

۱. تمدن در برابر کاتارسیس: تعریف لینزی

لینزی «تمدن» را معادل نظم عقلانی، نهادینه‌شدن خویشتنداری و وفاداری به لوگوس می‌گیرد. در این معنا، تمدن حاصل کار طولانی بشر برای تبدیل خشم، یأس و ترس به نظام‌های پایدار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است.

در مقابل، «کاتارسیس» به معنای برون‌ریزی جمعی احساسات منفی است: لحظاتی که جامعه به جای حل عقلانی مشکلات، به تخلیه‌ی هیجانی روی می‌آورد. این می‌تواند شکل شور خیابانی، خشونت انقلابی، مصرف‌گرایی افسارگسیخته یا حتی جشن‌های سرخوشانه‌ی بی‌پایان بگیرد.

از نگاه لینزی، تمدن دشوار، تلخ و پرهزینه است، اما تنها راه برای بقای انسان آزاد در جامعه‌ای امن و مولد. کاتارسیس در لحظه جذاب است اما نهایتاً به انحطاط، جنگ داخلی و استبداد ختم می‌شود.

۲. میراث فکری اشتراوس و بلوم

برای فهم بهتر این دوگانه باید به ریشه‌های فکری آن توجه کرد.

لئو اشتراوس فیلسوفی بود که از نیهیلیسم و نسبی‌گرایی مدرن هراس داشت. او تأکید می‌کرد که تمدن غرب تنها زمانی پایدار می‌ماند که دوباره به منابع اصیل خود ــ فلسفه‌ی یونان و سنت کتاب مقدس ــ بازگردد. اشتراوس معتقد بود تسلیم شدن به پاتوس جمعی، زمینه‌ساز توتالیتاریسمی همچون نازیسم است.

آلن بلوم، شاگرد اشتراوس، در بسته شدن ذهن آمریکایی (۱۹۸۷) این دغدغه را در عرصه‌ی فرهنگ و دانشگاه ادامه داد. بلوم هشدار داد که موسیقی عامه‌پسند و سیاست هویتی روح دانشگاه را تباه کرده‌اند و جوانان را از جستجوی حقیقت دور می‌کنند. او در مقابل، موسیقی کلاسیک را نماد تربیت روح و پیوند عقل و احساس می‌دانست.

جیمز لینزی امروز با زبان تندتر و سیاسی‌تر همان خط فکری را دنبال می‌کند: او از خطر غلبه‌ی کاتارسیس‌های مدرن ــ از سیاست خشمگینانه تا فرهنگ مصرفی و رسانه‌ای ــ می‌گوید و تمدن را تنها آلترناتیو واقعی معرفی می‌کند.

۳. نقد دوگانه‌ی لینزی

هرچند دوگانه‌ی لینزی پرقدرت و برانگیزاننده است، اما در سطح تحلیلی کاستی‌هایی دارد:

تقلیل‌گرایی: واقعیت اجتماعی همیشه پیچیده‌تر از انتخاب میان دو راه است. تمدن‌ها اغلب ترکیبی از عقل و احساس‌اند. آیین‌های جمعی، جشن‌ها و هنرهای شورانگیز بخش جدایی‌ناپذیر تمدن‌های پایدار بوده‌اند.

خطر ابزار سیاسی: دوگانه‌ی تمدن/کاتارسیس به‌راحتی می‌تواند به حربه‌ای برای طرد مخالفان بدل شود؛ هر صدای انتقادی به‌عنوان «هیجانی و خطرناک» برچسب می‌خورد.

نقش مثبت کاتارسیس کنترل‌شده: تجربه‌ی تراژدی یونانی یا هنرهای نمایشی نشان می‌دهد که کاتارسیس می‌تواند احساسات را پالایش کند و به جای تهدید، پشتیبان تمدن باشد.

بنابراین شاید بهتر باشد به جای دوگانه‌ی مطلق، از طیفی سخن بگوییم: تمدن زمانی پایدار است که بتواند احساسات جمعی را در قالب‌هایی فرهنگی و نهادی مهار و هدایت کند، نه اینکه آنها را به‌طور کامل سرکوب نماید.

۴. نمونه‌های تاریخی

الف) جمهوری روم در برابر امپراتوری

روم در دوران جمهوری با نهادهای پیچیده و سازوکارهای قانونی توانست خشم و رقابت نخبگان را مهار کند. اما با اوج‌گیری هیجان‌های توده‌ای و ظهور عوام‌فریبان (مانند برادران گراکوس و سپس ژولیوس سزار)، کاتارسیس سیاسی جای نهادهای عقلانی را گرفت. نتیجه، جنگ‌های داخلی و سرانجام تبدیل جمهوری به امپراتوری بود. این مثال نشان می‌دهد که تمدن تا زمانی پایدار است که نهادها بتوانند شور جمعی را مهار کنند.

ب) انقلاب فرانسه

انقلاب فرانسه آغازش با شعارهای عقلانی و تمدنی بود: آزادی، برابری، برادری. اما خیلی زود فضای هیجانی و انتقام‌جویانه بر آن چیره شد. دوره‌ی «ترور» (Reign of Terror) چیزی جز کاتارسیس جمعی خشم و یأس نبود. نتیجه، سال‌ها جنگ داخلی، نابودی نخبگان و در نهایت بازگشت استبداد تحت ناپلئون بود.

ج) آمریکا پس از جنگ داخلی

در مقابل، ایالات متحده پس از جنگ داخلی (۱۸۶۱-۱۸۶۵) توانست با بازسازی نهادی و سیاسی، از فروپاشی جلوگیری کند. هرچند خشم و نفرت نژادی در جامعه موج می‌زد، اما قانون اساسی، دیوان عالی و نهادهای سیاسی مسیر را به سمت بازسازی تدریجی هدایت کردند. این نمونه‌ی انتخاب تمدن در برابر کاتارسیس است، هرچند پرهزینه و دردناک.

د) آلمان پس از جنگ جهانی اول

جمهوری وایمار نمونه‌ی شکست تمدن در برابر کاتارسیس است. تورم، تحقیر ملی و بحران اقتصادی احساسات منفی عظیمی ایجاد کرد. نهادهای سیاسی نتوانستند این هیجان‌ها را مهار کنند و نازیسم به‌عنوان تجسم کاتارسیس جمعی قدرت گرفت. نتیجه، جنگ جهانی دوم و هولوکاست بود.

هـ) آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم

در نقطه‌ی مقابل، همین دو کشور پس از ۱۹۴۵ انتخاب تمدن کردند. با حمایت آمریکا و با ساختارهای نهادی جدید، خشم و نفرت جنگی کنار گذاشته شد و مسیر بازسازی اقتصادی و دمکراتیک دنبال شد. نتیجه، دو قدرت صنعتی و سیاسی بزرگ شدند که در قلب تمدن غرب جای گرفتند.

و) ایران پس از ۱۹۷۹

انقلاب اسلامی ایران را می‌توان نمونه‌ای از غلبه‌ی کاتارسیس مذهبی و سیاسی دانست. خشم از استبداد شاه، احساسات ضدغربی و شور مذهبی بر عقلانیت نهادی غلبه کرد. نتیجه، نظامی انقلابی بود که بیش از چهار دهه با بحران‌های داخلی و خارجی دست‌وپنجه نرم کرده است.

۵. ابعاد گوناگون تمدن

تمدن، اگر بخواهیم فراتر از موسیقی و هنر ببینیم، در حوزه‌های گوناگون معنا دارد:

سیاست: نهادهای پایدار، قانون اساسی، انتخابات منظم.

خانواده: پیوند میان نسل‌ها، وفاداری و تربیت فرزند.

اقتصاد: سرمایه‌گذاری بلندمدت، اعتماد، تولید پایدار.

فرهنگ: دانشگاه، فلسفه، علم، هنر والا.

دین: ایمان عقلانی و نهادینه، نه صرفاً شور جمعی.

تمدن یعنی ترجیح ثبات بلندمدت بر لذت آنی در همه‌ی این عرصه‌ها.

جمع‌بندی

جیمز لینزی در یادداشت خود با مرگ چارلی کرک، دوگانه‌ی «تمدن یا کاتارسیس» را مطرح می‌کند. او می‌گوید یا باید راه تمدن را برگزینیم و احساسات را مهار کنیم، یا اینکه به وسوسه‌ی کاتارسیس تن دهیم و همه‌چیز را بر باد دهیم.

این دوگانه ریشه در سنت فکری لئو اشتراوس و آلن بلوم دارد، که بر ضرورت بازگشت به لوگوس و سنت‌های تمدنی غرب تأکید می‌کردند. موسیقی کلاسیک در این سنت نماد تربیت روح و پالایش احساسات است، در برابر موسیقی عامه‌پسند که صرفاً هیجان‌برانگیز است.

با این حال، نقد این دوگانه نشان می‌دهد که تمدن‌ها همیشه ترکیبی از عقل و احساس‌اند. کاتارسیس‌های کنترل‌شده ــ از هنر و آیین‌های جمعی گرفته تا سیاست اعتراضی مسالمت‌آمیز ــ می‌توانند بخشی از تمدن باشند. مشکل نه در اصل کاتارسیس، بلکه در افسارگسیختگی آن است.

تاریخ پر است از مثال‌هایی که نشان می‌دهد چگونه انتخاب تمدن یا کاتارسیس سرنوشت ملت‌ها را تعیین کرده است: روم و انقلاب فرانسه که به هیجان تن دادند و سقوط کردند؛ آمریکا و آلمان پس از جنگ‌های داخلی و جهانی که به تمدن بازگشتند و دوباره اوج گرفتند.

پیام اصلی روشن است: تمدن سخت و تلخ است، اما تنها راهی است که آزادی، امنیت و شکوفایی نسل‌های آینده را تضمین می‌کند. کاتارسیس، هرچند شیرین و رهایی‌بخش به نظر برسد، سرانجامی جز انحطاط و استبداد ندارد.


#سیاست

#صدای_نوین_خراسان

🆔 @VoNoKh

Report Page