Volver;
Mr.choiبا عجله دسته کلیدی که از داخل گاو صندوق پیدا کرده بود رو داخل شلوارش فرو کرد
شقیقه هاش عرق کرده بودن و رگ های برجسته بدنش دونه به دونه نبض میزدن
این اخرین باری بود که همچین فرصتی برای خلاص شدن از این جهنم گیرش میومد و حتی فکر کردن به اینکه بالاخره میتونه دنیای بیرون این شهرک رو ببینه دوز قابل توجهی از هورمون های هیجان رو به سلول های بدنش تزریق میکرد
تمام شهرک بهم ریخته بود و افراد کای همه جا دنبالش میگشتن بدنش زخمی و کبود شده بود
با شنیدن صدای قدم هایی که روی پارکت میپیچید دستش رو محکم جلوی دهنش نگه داشت و چشم هاش رو بست
صدای این کفش ها رو خوب میشناخت
پنج سال از زندگیش کنار این کفش ها قدم زده بود و درس خونده بود و تمرین کرده بود که چطور تبدیل به یک قاتل خوب بشه، هرچند که اکثر آزمون هاش رو رد شده بود
+ سوبین؟
لب های خائنش چقدر سریع به تصمیمش خیانت میکردن و بی صدا میلرزیدن
پشت دستش رو روی دهنش فشار داد و قطره ی گرمی روی گونه اش ریخت
تهیون اون پایین، دقیقا زیر کانال کولر ایستاده بود و ناامیدانه دنبالش میگشت
+ سوبین؟ این منم.. قول میدم که هیچکس دیگه ای باهام نیست، بیا بیرون باشه؟ اجازه نمیدم کای یا هیچکس نزدیکت بیاد بهم اعتماد کن.
البته که نمیکرد، سوبین هرگز به تهیون اعتماد نمیکرد
اون کسی بود که مقابل چشم هاش به رده بالای خودش شلیک کرد
کسی که به قیمت تعرض میخواست صاحب سوبین باشه و کسی که موسیقی رو از دست سوبین میگرفت و با شاتگان جایگزین میکرد
سوبین از تهیون و کای و اون شهرک و اون جهنمی که یک پادگان نظامی پنهان برای تشدید جرم و جنایت بود دیگه نمیترسید
اون فقط میخواست به زندگی عادیش برگرده
میخواست مثل پنج سال پیش یک دانشجوی ترم پنج هنر باشه که برای پروژه ی موسیقی معاصر دنبال همکار میگرده
بالاخره صدای قدم ها دور شدن و نفس حبس شده اش رو بیرون فرستاد
روی زانوهاش خم شد و دریچه رو باز کرد
لبه های فلزی و تیز کانال رو گرفت و از بالا آویزون شد
صدای قدم ها حالا کاملا محو شده بود و هیچ خطری تهدیدش نمیکرد
بعد از اینکه نقطه ی فرودش رو تنظیم کرد، دست هاش رو باز کرد و روی پنجه ی پاهاش پایین پرید
از درد شدید ساق پای چپش لبش رو گاز گرفت و بلند شد
صدمه اونقدری جدی نبود که نتونه دنبال خروجی بره
دستش رو روی اسلحه ی وصل شده به کمرش گذاشت و با قدم های اروم و بدون کفش توی راهرو جلو رفت
وقتی سایه ی میله های زنگ زده ی انتهای راهرو دیدش رو پر کردن با امیدواری قدم هاش رو تند کرد
جلوی قفل بزرگ در روی زانوهاش نشست و دسته کلید رو از شلواری خارج کرد
با دست های لرزون تند تند کلیدها رو امتحان میکرد
چندبار بین کار کلیدها رو روی زمین انداخت و به دستپاچگیش لعنت فرستاد
صدای محوی روی پارکت ها میپیچید و استرسش رو بیشتر میکرد
همون لحظه قفل اهنی با صدای تق کوتاهی باز شد
صدا، انگار که باز شدن قفل رو دیده باشه بیشتر و بلندتر شد و سوبین فوری در رو به جلو هول داد
+ سوبین!
دستش برای لحظه ای روی دستگیره خشک شد اما کوتاه نیومد
اینبار خام حرف های هیچکس نمیشد
اینجا جای سوبین نبود و آدم کشی کار سوبین نبود
یونجون حالا داشت به سمت خروجی میدوید
سوبین از در رد شد و درست لحظه ی رسیدن پسر بزرگ تر میله ها رو محکم به سمت خودش کشید
انگشت هاشون برای لحظه ای روی هم سر خورد
یونجون میله رو چنگ زد و با خشم درون چشم هاش زمزمه کرد: سوبین.. اینکارو نکن.. کای پیدات میکنه
سوبین دستش رو عقب کشید و سرش رو تند تند تکون داد
- دیگه نه... دیگه گول حرفاتو نمیخورم میخوام ازاد شم یونجون.. دلم برای زندگی عادی مجردیم تنگ شده
+ من..
لب هاش رو با خشم روی هم فشار داد و با فاصله گرفتن از سوبین به سمت دیگه ای دوید
سوبین فوری هدفش رو خوند و از در فاصله گرفت
حالا توی فضای باز شهرک بود و مطمئن بود هر لحظه ممکنه یونجون از هر کدوم از این درها بیرون بیاد و اسلحه رو به سمتش نشونه بگیره
جوری که انگار هیچ راه گریزی از این سازمان خونین وجود نداره.
سوبین شروع به دویدن کرد
در نقطه های نامعلوم و بی هدف فقط میدوید
بین راه یک لحظه نگهبان بخش شرقی بازوش رو محکم کشید و بی مهابا روی زمین پرت شد
+ حرومزاده ی فراری
هفت تیر رو بیرون کشید و قبل از نگهبان به سمتش شلیک کرد
یکبار، دوبار...
خون روی زمین پاشید و سوبین با عجز دست گناهکارش رو چنگ زد
- ا...اخرین باره... متاسفم.
نگهبان مرده بود و سایه ی قدم های یونجون رو میدید که با فاصله ی طولانی به سمتش میومد
ردی از نگرانی لابه لای تیره های خشم در چشمش سوسو میزد
سوبین چشم هاش رو فشار داد و برای ندیدنش تند تند پلک زد
از روی زمین بلند شد و با پای لنگ شده اش به سمت خروجی تالار دوید
چرا هیچکس نمیومد؟
چرا جز یونجون و چند نگهبان بی عرضه ی کند هیچکس ردش رو نمیزد
یا لابد یونجون به هیچکس خبر نمیداد
اما چرا خبر نمیداد
از پشت پرده ی اشک دیوار بلند تالار رو میدید که لحظه به لحظه به جسمش نزدیک تر میشد
- بال..بالاخره.. ازاد... میشم..
+نه!
دست هاش برای لمس کردن درب اصلی در هوا دراز نشده، بدنش به عقب کشیده شد
دست های یونجون درحالی که کمرش رو چنگ زده بودن به سختی بدن بیتابش رو متوقف میکردن
سوبین به گریه افتاد: ولم کن... خواهش میکنم... یونجون.
برخلاف انتظارش اسلحه روی زمین افتاد و یونجون تنها با انگشت های زخمی و خسته اش
جسم بی پروای مقابلش رو چنگ میزد
- اگه نذاری... اگه... جلومو بگیری میکشمت
یونجون از بین دندون های چفت شده غرید: اگه بری هم میمیرم... در هر صورت تو قاتلمی، من قربانی میشم.
دست هاش شل شدن
صدای فریادی پشت سر یونجون پیچید که سوبین رو صدا میزد
پسر بزرگ تر بی تأمل اسلحه اش رو چنگ زد و با چند گلوله ی سریع، محافظ رو روی زمین پرت کرد
دست ازادش هنوز کمر سوبین رو نگه داشته بود و آمیزه ای از خشم و نگرانی بدنش رو پر میکرد
سوبین چرخید و به دومین جسم خون الود روی زمین نگاه کرد
- زندگیمون پر از خون و مرگ میشه.. بدون خوشحالی.. بدون ازادی بدون هدف
چشم هاش رو بست و اجازه داد دست های یونجون دور بدنش حلقه ی نازکی ایجاد کنن
برای اخرین بار زمزمه ی یونجون رو شنید: نرو سوبین.. نمیذارم هیچکس بهت صدمه بزنه، دوباره آرشه ی ویالون رو توی دستت میذارم و باهات زمزمه میکنم
- من اینجوری خوشحال نمیشم
+ من خوشحالت میکنم
سوبین نیشخند تلخی زد
دست های فرز و چابکش روی کمر پهلوی پسر بزرگ تر حرکت کرد
- بهت فرصت دادم... اما حالا تو فقط داغونم میکنی جونی..
صدای شلیک کوتاه، اینبار سکوت پرنده های اطرافشون رو به همهمه تبدیل کرد
سرش رو کمی عقب برد و به چشم های معصوم مقابلش نگاه کرد
خون گرم یونجون روی انگشت هاش بدنش رو سست کرد
یونجون بیحال زمزمه کرد: چ...چرا.. قلبمو هدف نگرفتی
سوبین با بغض خندید: من اونو قبلا نشونه گذاری کردم.
بعد پسر رو که روی زانوهاش خم شده بود آروم روی زمین نشوند
- نزدم یونجون... نزدم که بهت یبار دیگه فرصت بدم.. فرار کن.. اگه هنوزم میخوای خوشحالم کنی زنده بمون و فرار کن و بیا سراغم
بعدش من رو نگه دار
من محافظ تو میشم، من برده ی گناهکار تو میشم و تا آخر دنیا دنبالت میکنم
اما توی این سازمان خونی
من یه قربانی بیگناهم و تو سوهان روحِ رویا پرور من.
یونجون لب های خشکش رو تکون داد: چش..چشمامو میبندم... ب..برو... اگه نری.. اگ..اگه نری میزنمت... به خدا.. اینبار... شلیک میکنم
انگشت های سردش رو روی ماشه نگه داشت و چشم هاش رو بست
دست های سوبین رو حس کرد که از پهلوهاش جدا شدن
صدای قدم های تندش رو بین صدای خیسی بینیش شنید
صدای باز شدن قفل دروازه و صدای رفتن.
***
سوبین البوم قدیمیش رو توی کشو گذاشت و دستش رو روی آرشه کشید
چند تقه به در خورد و سوبین زیر لب چیزی شبیه "بیا داخل" زمزمه کرد
در باز شد و بومگیو با هیجان داخل پرید
+ سوبین.. فهمیدی این گروهای خلافکار سازمانی دستگیر شدن؟
بالاخره بعد از سه سال پیگیری و دزد و پلیس بازی کل باند رو پیدا کردن
قلب سوبین فشرده شد
- چطور شد؟
بومگیو آب دهنش رو قورت داد و گلوش رو صاف کرد
+ قضیه به چندسال پیش برمیگرده
میگن یکی از اعضاشون که فرار کرد بقیه ی باند رو لو داد ولی هویت خودش برای همیشه سوخت و مخفی شد
سوبین انگار که تازه میشنید کمی روی صندلی نیم خیز شد و آرشه رو کنار گذاشت
- اونی که.. فرار کرد باند رو لو داده؟
بومگیو تند تند سرش رو تکون داد
+ رئیسشون توی اتیش سوزی کشته شده.
ناخواسته زمزمه کرد: کای..
+ چیزی گفتی؟
سوبین سرش رو تکون داد
- من.. من خیلی خستم بومگیو.. میرم بخوابم
بومگیو با لب های آویزون گیتارش رو روی میز گذاشت و به پسر که به طرف اتاق میرفت نگاه کرد
+ خوب بخوابی..
روز بعد، با صدای قدم های بومگیو که خونه رو ترک میکرد، خواب آلود چشماش رو باز کرد
پسر کوچیکتر وسایلش رو توی کوله پشتی انداخت و یونیفرمش رو صاف کرد
+ من رفتم توام خودتو به کلاس بعدی برسون
- خداحافظ
با صدای بسته شدن در، از جا بلند شد و سمت تلویزیون رفت
شبکه های خبر پر بود از گزارش اتش سوزی بزرگ شهرک
رییس اصلی سازمان قاچاق مرده بود، خیلی از زیردست ها کشته شده بودن و خیلی ها با اسیب های جزئی دستگیر شده بودن
- تهیون احتمالا فرار کرده.
زیر لب زمزمه کرد و نیشخند پر نفرتی زد
راستی چرا قلبش انقدر درد میکرد؟
در تلاش برای منحرف کردن مغزش از فکری که میترسید، صدای اخبار رو بست و به سمت قهوه ساز رفت
درست لحظه ای که کاپ اسپرسو پر میشد زنگ در به صدا در اومد
- باز چی جا گذاشتی؟
با غرغر فریاد زد و به سمت در برگشت
یک نظر دیدن جسم شاد و سرحال پشت در کافی بود تا ناخواسته قدمی به عقب بره
دستی در چهارچوب در قرار گرفت و تن صدای شیرینش گوش های ناباور سوبین رو پر کرد
+ سلام، من چوی یونجونم! دانشجوی جدید کالج آساته هستم و این ترم با کلاس شما درس میخونم
صدای خرد شدن ظرف اسپرسو سکوت طولانی مدت خونه رو شکست
یونجون چندثانیه به تکه های چینی خرد شده نگاه کرد و سرش رو بالا اورد، بدون تغییری در حالات صورتش.
+ اوه و البته.. زندم؟ و گمشده ام رو پیدا کردم
سوبین چیزی نفهمید
دست هاش به یقه ی پسر مقابلش چنگ زدن و جای جای بدنش رو در آرزوی آغوشی جدا نشدنی فشار دادن
- ی...یو..یونجون...
بریده بریده زمزمه کرد و بینی مشتاقش رو روی گردن نرم پسر کشید
+ من بالاخره خوشحالت کردم نه؟
بغض کرد
- خوشحالم...خیلی خوشحالم.