Vision
Persian Impact«خدایان» چیزی بودن که انسانها همیشه بهش نیاز داشتن؛ چراکه درون انسان، میل سیریناپذیر جهانشمولی برای شنیده شدنِ دعاها وجود داره، و اشتیاقی درمانناپذیر برای اونکه یکی دیگه بارِ جهان رو به دوش بکشد.
پس از اونکه انسانها فرشتگان رو از دست دادن، زمین به دست موجودات عجیبی افتاد که با نام «آرکانها» شناخته میشدن. تنها با یک حرکت دستِ این موجودات، اونایی که از امید تهی بودن گرد هم میامدن. با یک وعدهی گذرا، پیروانشون سرشار از شادی میشدن. با تنها نشانهای از یک معجزه، انسانها با قلبهایی لبریز از شگفتی، سر تعظیم فرود میاوردن.
«واقعاً زمان خوبی برای انسان بودن نیست…»
نیکول این رو در حالی اندیشید که اندکی دورتر از جمعیت ایستاده بود. خواهرانش همیشه از زیباییای بیهیاهو و الهی برخوردار بودن—بیتردید این آرکانهای عجیب قابل مقایسه با اونها نبودن؟ هرچند باید اعتراف میکرد که چندتاشون رو میشد واقعا «خوشچهره» هم توصیف کرد…
نگاه نیکول به خواهری افتاد که اکنون به شکل یه «سیلی» اطراف پاهاش میچرخید، و اون نتونست جلوی آهی بیصدا رو بگیره. خواهرِ دگرگونشدهاش انگار قصد داشت اون رو به سمت یه صندوقچهی گنج بکشونه، احتمالاً چون شکل انسانیِ الانِ نیکول براش بیش از حد ناآشنا بود.
نیکول در حالی که به بازتاب خودش در آب نگاه میکرد، بارها و بارها حالت چهرهاش رو تغییر داد. اما هرچه تلاش میکرد ذات الهی رو در خودش فرا بخونه، حتی کوچکترین نشونی از اون بر چهرهاش پدیدار نمیشد.
فرشتگان از این جهان رنگ باخته بودن، اما انسانها همواره به خدایان خود نیاز خواهند داشت.
پس از مدتی بسیار طولانی.
نیکول، که با کوچیکترین لرزشهای جهان همآوا بود، تغییر نامحسوسی رو در قواعدش حس کرد.
نشانی به اسم «ویژن»، ماجراجوییای بزرگ که تنها برای انسانها مقدر شده بود، چیزی رو در اعماق وجودش به لرزه دراورد. اون سازوکارش رو درک میکرد و از پایان اجتنابناپذیری که به اون میانجامید هم آگاه بود. با این حال، این اندیشه در ذهنش شکل گرفت که شاید وضعیت نیمهانسانیش بتونه لحظهای گذرا از اون رو براش ممکن کنه. اما دربارهی اون سرانجام نهایی، اهمیتی نداشت؛ چون آگاهیِ زادهشده از نور حتی اگر به جهان فانی سقوط کرده باشه باز هم به دنبال بازگشت به سرچشمهی خودشه.
نیکول هرچه کرد، به نتیجهای نرسید. هزاران سال احساسات در وجودش انباشته شده بود، اما فرصتی برای رهایی پیدا نکرد. آسمانها همچنان بیاعتنا و خاموش باقی موندن.
با سرخوردگی، سرگردانِ ناتلان شد و در اونجا تنها خانوادهای(یوهولتکوتین) رو که هنوز توان همصحبتی و انتقال دانش از طریق زبان رو باهاش داشت پیدا کرد.
یوهولتکوتین: «تو فقط نادیده گرفته خواهی شد، چون فرشتگان را از طرح و نظم جهان حذف کردهاند.»
نیکول: «فهمیدم… یعنی باید از مغزم استفاده کنم و خودم رو به دنیای انسانها بچپونم، نه؟»
در جایی که پیوندی وجود نداشت، اون پیوند میساخت؛ و جایی که از قبل جایی براش نبود، کاری میکرد که با هر روش ممکن، خودش رو بخشی از همون نقشهی اولیه کنه.
نیکول دیگه از دور تماشا نمیکرد. اون سفارشهای مجسمهسازی میگرفت و پاداشها رو براش درون صندوقچهها میگذاشتن. در سکوت گمشدگان رو راهنمایی میکرد و همون صندوقچهها رو به دستشون میداد تا در مسیر درست روانه بشن. اون آرام و بیسروصدا به دانشمندانی که در دریای آشفتگی سرگردان بودن سرنخهایی میرسوند.
کمکم، و تقریبا نامحسوس، نتایج کارهاش مشخص شد؛ همهچیز به شکلی طبیعی در جای خودش قرار گرفت، و در نهایت «ویژن» نیکول بدون هیچ شلوغکاریای پدیدار شد. نقطهی تعادل رو یک عمل ساده به هم زد: کمک به یه پیرمرد، لحظهای بی سر و صدا که در اون تاثیر نیکول دیگه نمیتونست از سمت آسمان(سلستیا) نادیده گرفته بشه.
«انسانها همیشه به خدایانشون نیاز خواهند داشت. این حقیقت دربارهی فرشتگان هم صدق میکنه. نادیده گرفته شدن، و مورد نیاز نبودن، سرنوشتیه که حتی خدایان رو هم به وحشت میندازه.»
نیکول «ویژن» رو بین شست و انگشت اشارهاش گرفت و اون رو تا جایی بالا اورد که تصویر سلستیا در آسمان پشتش پنهان شد.
«ای آفرینندهی من… بالاخره، مرا انسانی میبینی. باید مرا ببخشی و از من محافظت کنی. از این روز به بعد، کمی آزادتر و جسورتر زندگی خواهم کرد.»
