Vexelle
ᅠt.me/wuiysداخل ماشین مشکی و لوکس، سکوت سنگینی حکمفرما بود. فقط صدای کمِ کولر و گاهی صدای آرام چرخهای گران قیمت روی آسفالت به گوش میرسید.
پرث کنار شیشهٔ دودی نشسته بود و آرنجش رو به لبهٔ در تکیه داده بود و با نگاهی خالی از حس درختانی که با سرعت از نظر رد میشدند رو آنالیز میکرد
سانتا روبهرویش، پاهای کشیدهاش را روی هم انداخته بود و مشغول بازی کردن با انگشتر نقرهای رنگش بود
بعد از گذشت چند دقیقه راننده از پشت شیشهٔ دودی گفت: «دو دقیقه دیگه میرسیم»
ماشین درست روبهروی ورودی اصلی محل برگزاری ایونت ایستاد. موتور ماشین لوکس هنوز روشن بود و صدای کمِ آن زیر همهمهٔ بیرون گم میشد.
درِ عقب با صدای نرمی باز شد و نور سفید پروژکتورها مثل موج وارد کابین شد.
اول پرث پیاده شد، صدای شاترها مثل رگبار شروع به کار کرد و صدها لنز همزمان چشمک زدند جمعیت پشت نردههای فلزی شروع به فریاد زدن کردند سانتا پشت سرش آمد و کنار پرث ایستاد، حالا فریادها دو برابر شد. پرث دست چپش را کمی عقب برد حرکتی تمرین شده و کاملاً طبیعی
سانتا انگشتهای کشیده و سفیدش را لای انگشتهای او گذاشت، هیچکس از بیرون نمیتوانست بفهمد که انگشتهای پرث برای ثانیهای منقبض شد و سانتا عمداً فشار ملایمی آورد تا او را سر جایش نگه دارد.
با هر قدم، صدای شاترها بلند میشد پرث گاهی سرش را به سمت چپ میچرخاند و لبخند میزد، سانتا دست آزادش را برای طرفداران تکان میداد.
نیمهٔ راه، عکاسهای رسمی جلویشان ایستادند و با دست برای انداختن عکس تقاضا میکردند: «نزدیکتر، یکم بچرخین سمت هم عالیه»
چند شاتر پشت سر هم زده شد. نور فلاشها آنقدر زیاد بود که برای یک لحظه همه چیز سفید شد.
جلوتر آقای ویراوات، صاحب برند با کت سرمهای و لبخند درخشانی ایستاده بود. کنارش مدیر روابط عمومی و دو نفر از تیم طراحی و یک عکاس شخصی حضور داشتند. وقتی پرث و سانتا نزدیک شدند ویراوات دو دستش را باز کرد و صدایش از شادی بلند شد:
«زیباترین زوج امشب منتظرتون بودم»
پرث دستش را دراز کرد و ویراوات هر دو دست را گرفت و محکم فشرد، بعد دستش را روی شانهی سانتا گذاشت. «پرث، سانتا امشب نماد این کالکشن هستید مردم از هفتهی پیش دارن دربارهٔ شما حرف میزنن صفحه رسمی برند ترکیده»
سانتا با لبخندی گرم جواب داد: «ما فقط کارمون رو انجام میدیم آقای ویراوات بقیهش بخاطر شما و تیمتونه»
ویراوات خندید و دستش را روی شانهی هر دو گذاشت: «بیاین یه عکس دسته جمعی بگیریم»
ویراوات بعد از عکس لبخندی زد و از اون دو پسر فاصله گرفت، چند نفر از آرتیستهای دیگر نزدیک شدند اول پوند بود، با پیراهن سفید، شلوار مشکی و موهای کمی بههمریخته که عمداً اینطور شانه شده مستقیم به سمت پرث و سانتا آمد و دست داد.
«بالاخره شما دو تا رو با هم دیدم، جدی میگم این ترکیب دیوونهکنندهست»
پرث لبخند زد و پشت اون سانتا هم نرم خندید
پشت سر پوند، دو مدل دیگر هم رسیدند سلام های کوتاه و گرم رد و بدل شد. یکیشان با هیجان گفت: «شما دو تا امشب همه رو دیوونهٔ خودتون کردید»
خندهی کوتاهی بینشان پیچید. پوند چیزی زیر لب گفت و بقیه دوباره خندیدند. بعد از مدتی گروه کمی از هم فاصله گرفت و پرث و سانتا دوباره راه افتادند نزدیک ورودی سالن، وقتی صدای جمعیت کمی کمتر شد پرث به سمت سانتا خم شد: «تا اینجا خوب پیش رفت»
سانتا انگشتهایش را که هنوز دور انگشت های پرث حلقه شده بود کمی محکمتر کرد، فشار ملایم و معناداری بود. «تو خود دردسری پرث تاناپون»
و با هم شانه به شانه، از نور تندِ فرش قرمز وارد سایهی خنک و پر سر و صدای سالن شدند.
پنتهاوس طبقهی چهل و دو با دیوارهای تمام شیشهای شب بانکوک را به خوبی نشان میداد ماشینها مثل نقطههای متحرک میدرخشیدند، نور داخل سالن عمداً پایین نگه داشته شده بود، بوی عطرهای گران قیمت با بوی ویسکی قاطی شده بود موسیقی زیر پوست میدوید انگار قصد داشت ضربان قلب کسی را تقلید کند که سعی دارد آرام بماند اما نمیتواند.
مهمانها پراکنده شده بودند، ویراوات کنار بار با چند نفر از سرمایهگذاران حرف میزد و گاهی میخندید. پوند روی مبل مخملی طوسی رنگ نشسته بود و لیوانش را در دست گرفته و با تلفن صحبت میکرد.
صدای خندهها و گفت و گوها مانند موجی ملایم در فضا میپیچید، اما کنار پنجره های شیشهای انگار دنیای دیگری وجود داشت.
پرث کنار نرده ها ایستاده بود، آستین پیراهن سیاهش را تا آرنج بالا زده بود و رگهای دستش زیر نور ملایم به خوبی مشخص بود. لیوان ویسکی را بین انگشتهای کشیده و رگ دارش آرام میچرخاند یخها به هم میخوردند و صدای کوتاهی در سکوت نسبی آن گوشه تولید میکرد
سانتا از سمت بار آمد هنوز استایلش را کامل حفظ کرده بود اما دکمهٔ بالایی پیراهنش را باز کرده بود و زنجیر نقرهای رنگ روی پوست سفیدش به خوبی خودنمایی میکرد، وقتی به دو قدمی پرث رسید ایستاد، مدتی حرفی نزدند
سانتا بالاخره گفت: «امشب روی فرش قرمز وقتی دستت رو گرفتم، همه فکر کردن واقعیه اما فقط من میدونستم داری حساب میکنی تا چند ثانیه دیگه میتونی طاقت بیاری که دستم توی دستت باشه»
«اگه واقعی نبود، الان اینجا وایساده بودی و با این لحن حرف میزدی؟»
سانتا یک قدم نزدیکتر شد صدای پاشنهاش روی کف سنگی پیچید
«من همیشه حرف میزنم پرث تاناپون و تو معمولاً جواب نمیدی یا فقط با یه لبخند سرد رد میشی اما امشب فرق داره چون امشب حتی نفسهات هم نظمش رو از دست داده»
پرث کامل به سمتش برگشت نور کم، خط فک و ابروهای مرتبش را تیزتر نشان میداد
«فرق اینه که امشب مجبور شدیم کنار هم باشیم درست مثل یک زوج تا همه ازش لذت ببرن در حالی که هنوز نمیدونم از کدوممون بیشتر متنفرم»
سانتا ابرویی بالا انداخت و لبخند کوچکی زد
«از خودت یا از من؟»
«از اینکه هنوز نتونستم بفهمم کدوممون قویتره پونگساپاک» پرث گلسش را روی نرده گذاشت
«تو همیشه عمداً میخوای من جلو بیفتم، و بعد با یه حرکت ساده نشون بدی من بودم که عجله کردم»
سانتا یک قدم دیگه نزدیک شد حالا فاصله به اندازهی یک نفس بود و بوی عطر تلخ پرث با بوی ملایم و شیرین سانتا قاطی شد.
«من فقط صبر میکنم پرث صبر کردن گاهی خطرناکتره تو اینو نمیفهمی، چون همیشه عجله داری ثابت کنی اولی حتی وقتی دست من توی دستته تو داری رقابت میکنی»
پرث دستش را بالا آورد، انگشتهاش خیلی آرام استخوان فک سانتارو لمس کرد، نوک انگشتش کمی خشن بود و پوست سانتا زیر آن حرارتی احساس کرد که ربطی به دمای اتاق نداشت
«تو فکر میکنی اینطوری برنده میشی؟»
سانتا سرش را کمی کج کرد نگاهش از چشمهای پرث به لبهایش رفت و دوباره برگشت فاصلهشان آنقدر کم بود که سانتا میتوانست ضربان نامنظم رگ گردن پرث را از زیر پوست نازکش ببیند، روی پنجهی پا بلند شد تا لب های خوشرنگش درست کنار گوش پرث قرار بگیره «وقتی انگشتهام لای انگشتهات بود، نبضت تند شده بود فکر کردی نمیفهمم؟ ضعیفتر از چیزی هستی که جلوی دوربین نشون میدی پرث، اگه امشب اینجا کسی نبود چیکار میکردی؟»
نفس پرث برای لحظهای حبس شد و چند ثانیه جواب نداد اما بعد خیلی آرام، با صدایی که کمی گرفته و خش دار شده بود گفت: «داری منو امتحان میکنی یا خودت رو؟ همیشه اول آتیش روشن میکنی و منتظر میمونی تا من بسوزم»
«هر دومون، چون میدونم تو بلد نیستی اون آتیش رو خاموش کنی و فقط بیشتر شعلهور میشی»
سانتا دیگر چیزی نگفت پرث برای چند ثانیه فقط نگاه کرد فاصله آنقدر کم بود که نفسهای گرم سانتا روی پوست صورتش مینشست نور کم پنتهاوس باعث میشد توی دید نباشن، پرث دستش را بالا آورد و انگشت شستش را خیلی نرم روی چانهی خوش تراش سانتا گذاشت، مردمکهای سانتا بخاطر تاریکی بزرگ شده بود و لبهاش کمی باز بود
پرث خم شد و بینیاش پوست گونهی سانتا را لمس کرد بوی ویسکی و عطر بینشان باعث شد سانتا نفسش برای یک لحظه در سینهاش گیر کرد، لب های نرم پرث درست گوشهٔ لب هاش قرار داشت و بوسهٔ نرمی به جا گذاشت، انگشتهایش که روی سینهی پرث بود کمی جمع شد و پارچه را چنگ زد وقتی بالاخره فاصله گرفت سانتا پلک زد، گوشهی لبش هنوز جای بوسه را حس میکرد، هیچکدام فوری عقب نکشیدند.
«این رقابت تموم نشده سانتا» پرث با صدایی آروم زمزمه کرد
«پس هنوز داری وانمود میکنی حتی با اینکه لبهات همین الان روی لب من بود؟»
«لبهام اونجا بود چون خودم خواستم نه چون جا زدم»
«پس منتظر میمونم ببینم کی زودتر میشکنه تاناپون»
کلمات آخر هنوز توی هوا معلق بود د بعد بدون هیچ دلیلی، گوشهی لب هر دو هم زمان بالا رفت نه لبخندهای تمرین شدهی فرش قرمز فقط یک واکنش ناخواسته برای یک ثانیه نگاهشان در هم قفل شد و آن لبخند کوچک مثل حرکتی ممنوع رد و بدل شد.
پرث دستش را دراز کرد و لیوان ویسکی را از روی نرده برداشت و لیوان را طرف لبهاش برد و جرعهای نوشید.
شهر پایین پایشان مثل نقشهای از نورهای سرد و گرم نقاشی شده بود و گاهی باد ملایمی از درز پنجرهها میآمد و پردههای نازک را کمی تکان میداد.
سانتا سرش را چرخاند، دیگر به پرث نگاه نمیکرد سکوت بینشان اینبار جنس دیگری داشت نه رقابت و نه طعنه فقط یک مکث، انگار هر دو توافق کرده بودند که هیچچیز نگویند و فقط به آینده فکر کنند
پرث دوباره لیوان را به طرف لبهایش برد، سانتا از گوشهی چشم دید که انگشتهای پرث دور لیوان کمی سفت شده، بعد دوباره شل شد هیچکدام حرفی نزدند فقط به منظره رو به رو خیره شدند و آن لبخند ناخواستهٔ چند لحظه پیش هنوز مانند ردی گرم روی لبهایشان مانده بود تا وقتی که یکی از آنها تصمیم بگیرد دوباره چیزی بگویند
از این لحظه به بعد همه چیز برای اون دو رقیب متفاوت بود