Vestige.4

Vestige.4

𝖬𝗂𝗇.

دستش هنوز رو زنگ در بود که در خودش باز شد.

و بومگیو… همون‌جا ایستاده بود.

یونجون حس کرد دنیا یه‌هو خاموش شد. همه‌چی ساکت شد، حتی نفس کشیدن خودش.

چشماش خشک شد روی اون صورت آشنا.

همون موهای شلخته، همون چشمای خمار خواب‌آلود، همون سبک راحت لباس پوشیدنش توی خونه..

همه چیز، درست همون‌جوری بود که یونجون از دست داده بود ؛ بومگیو با تعجب و نگرانی بهش زل زده بود صداش هنوز همون بود، انگار هیچ چیزی تو این دنیا تغییر نکرده:

-یونجون؟

همین یه کلمه کافی بود تا دنیا دوباره بچرخه، اما این بار با تهوع و لرزش و ترس ، یونجون خواست یه چیزی بگه، اما صداش در نمی‌اومد ، همه گی برای اینکه خواب باشه زیادی واقعی بود ، و برای اینکه واقعیت باشه زیادی غیر منطقی.

یه قدم جلو رفت ، قلبش جوری می‌کوبید که انگار لحظه‌ی بعد از جاش کنده می‌شه.

بومگیو یه قدم عقب رفت، توی چشم‌هاش ترس نشسته بود ، احتمالا فکر میکرد یونجون با یه خبر بد دیگه ، یه دوری چند هفته ای دیگه و شایدم با یه وضعیت بد جسمانی دیگه اومده پیشش..

–چرا این شکلی نگام می‌کن-

اما یونجون مجال حرف دادن بهش نداد. فقط رفت جلو و محکم بغلش کرد.انگار داشت از غرق شدن خودش رو نجات می‌داد.دستاش دور بدن بومگیو قفل شد.

انگشتاش چنگ زد به لباسش، نفساش تند بود و لرزش دستاش متوقف نمی‌شد ؛ بومگیو همون‌جا خشکش زد.

–داری منو می‌ترسونی…

ولی یونجون حتی نفس جواب دادن نداشت.

فقط صدای هق‌هقش شکست، طوری که انگار گلوش دنیا رو بریده باشن ، اشک‌هاش بی‌وقفه سرازیر شدن، اونم از اون مدل اشک هایی که حس میکردی کل صورتت خیس شده اما بین سوزش بی وقفه چشمات فقط چند تا قطره که شبیه ترحم بودن روی صورتت میشینه!

تمام اون چند ساعت اخر ، تمام اون شب هایی که دلتنگ شدنش رو تو خودش قایم کرده بود، تو همون لحظه شکست.

لب‌هاش لرزید، صداش خفه و شکسته بیرون اومد:

+تو اینجایی؟..معذرت میخوام..

صدای یونجون، بیشتر شبیه ناله‌ی یه آدم له شده بود تا حرف زدن ؛ بومگیو یه لحظه نفسش برید، انگار تازه فهمید قضیه خیلی جدی‌تر از اونیه که فکر می‌کرد.

آروم، اما محکم، دستاشو دور یونجون حلقه کرد.

صداش پایین بود، ولی محکم، طوری که انگار می‌خواست یه جوری دنیا رو از نو بسازه:

–هیس… من اینجام. معلومه که اینجام… همیشه اینجام.

اما یونجون نمی‌تونست آروم بشه ؛ محکم‌تر خودش رو چسبوند بهش، جوری که انگار داشت با همه‌ی زورش لحظه رو حفظ می‌کرد. بومگیو آه کشید. دستش رو گذاشت پشت یونجون و شروع کرد به نوازش کردن، همون‌جوری که همیشه می‌کرد ، هر حرکتش انگار یه زخم تازه رو لمس می‌کرد.

یونجون تو خودش فرو رفته بود ، سرش رو بیشتر تو شونه‌ی بومگیو فرو کرد ، نمی‌خواست چشم باز کنه.

نمی‌خواست نفس بکشه ، نمی‌خواست برگرده به دنیای لعنتی خودش ، فقط می‌خواست این لحظه رو قفل کنه، همین.

بومگیو که دید آروم نمی‌شه، نفسش رو محکم بیرون داد.

صداش یه جور بغض مخفی توش داشت:

–یونجوناا… چی شده؟ بیا تو هوم؟

یونجون دهن باز کرد، اما صداش خالی بود چی باید می‌گفت؟ بگه تو یه دنیای دیگه، بومگیو مرده؟

بگه بعد از خاکسپاری بومگیو خوابیده و اینجا بیدار شده؟ بگه قبل اون خواب آرزو کرده بود بمیره، چون طاقت شنیدن اون صدای ضبط‌شده توی گوشی رو نداشت؟

نه، نمی‌تونست ، نمیتونست حقیقت هارو به زبون بیاره

چون دو حالت داشت ، یا دوباره توی همون زمان بیدار میشد یا بومگیو حسابی میترسید!

فقط یه نفس لرزون کشید، با صدایی خفه و شکسته گفت:

+مست بودم… فقط یه کابوس بد دیدم..نگران نباش هوم؟

بومگیو کمی عقب کشید، توی چشم‌هاش زل زد.

اخماش رفت تو هم، انگار دنبال یه حقیقت گم‌شده توی اون چشم‌ها می‌گشت:

–چه خوابی؟

یونجون یه لحظه سکوت کرد.

گلوی خشکش رو قورت داد، اما انگار زخم‌هاش از توی نگاهش فریاد می‌زدن.

صداش آروم‌تر از همیشه بود، درست شبیه یه اعتراف تلخ:

-خواب دیدم از دستت دادم.

یه جمله‌ی کوتاه، اما انگار دنیا رو لرزوند.

همین یه جمله، برای خفه کردنش کافی بود.

نفسش شکست، ادامه داد:

-خیلی واقعی بود، … لعنتی، انگار واقعاً اتفاق افتاده بود…

بومگیو خیره شد بهش، نگاهش یه لحظه تار شد، اما بعد، اون لبخند کوچیک همیشگی رو زد.همون لبخند که همیشه همه چی رو درست می‌کرد.

دستاش رو آورد بالا، صورت یونجون رو توی دستاش گرفت.گرمای دستاش، عین معجزه بود.

صدای بومگیو آروم، اما محکم بود، درست همون‌جوری که یونجون لازم داشت:

–من اینجام. نگاه کن… نفس می‌کشم… تو بغلتم… زنده‌م.

یونجون با بغض سرشو به دست‌های بومگیو تکیه داد ، چشماش بسته شد، اما قطره‌های اشکش هنوز دونه‌دونه پایین می‌افتادن.

بومگیو لبخند زد، ولی اون ته نگاهش، یه نگرونی تلخ موج می‌زد:

–همه چی خوبه. فقط یه خواب بود… باشه؟

یه خواب لعنتی ، یونجون ارزو میکرد یه خواب بوده باشه

بعد آروم، یه اخم کوچیک کرد، انگار یه چیز تلخ دیگه هم یادش افتاده باشه:

–همش تقصیر این مشروبه، بس کن دیگه چوی… واقعا به خودت اسیب میزنی باهاش..

یونجون لبش رو گاز گرفت، سرش رو پایین انداخت، لبخند کم‌رنگی زد، اما هنوز صداش خسته و له بود:

-باشه… هرچی تو بگی.

صداش اونقدر آروم و تسلیم بود که انگار اگه بومگیو همون لحظه ازش بخواد بمیره، چشم بسته انجامش می‌داد


Report Page