Vestige.3
𝖬𝗂𝗇.سوبین چپچپ نگاهش کرد.
+تو مطمئنی حالت خوبه؟ سپتامبره هیونگ الو؟ دیروز کل روز با هم بودیم. بعدش رفتیم خونهی بومگیو، تو که یادت..
-صبر کن.
یونجون بیاراده یه قدم عقب رفت، دستش رو بالا آورد، انگار که بخواد حرفهای سوبین رو متوقف کنه. قلبش یه لحظه از تپش ایستاد.
-تو… گفتی خونهی بومگیو؟
سوبین اخماش تو هم رفت.
+خب، آره؟ یونجون، الکل مغزتو نابود کرده؟ چرا اینقدر عجیب رفتار میکنی؟
اما یونجون دیگه به حرفاش گوش نمیداد. ذهنش روی یک چیز قفل شده بود. خونهی بومگیو. این کلمه توی سرش تکرار شد. سوبین داشت دربارهش حرف میزد، انگار که این یه چیز طبیعی باشه. انگار که… انگار که بومگیو هنوز اینجا بود.
بومگیو.زنده.
یونجون به سختی آب دهنش رو قورت داد. بدنش سرد شده بود، انگار که کسی قلبش رو توی مشتش گرفته باشه. هرچقدر هم که نمیخواست باور کنه، هرچقدر هم که مغزش سعی میکرد براش توضیحی پیدا کنه، اما حقیقت مثل سیلی توی صورتش خورد.
یونجون به گذشته برگشته بود.
نمیدونست چطور. نمیدونست چرا. اما همهچیز داشت بهش نشون میداد که این واقعیه. اینکه اون لحظههای تلخ، اون هفت ماه پر از عذاب… هنوز اتفاق نیفتاده بودن.
یا شاید… اصلاً قرار نبود اتفاق بیفتن؟
نفسش تند شده بود. دستش بیاراده مشت شد. تنها یه فکر توی ذهنش بود، تنها یک نفر که باید ببینه.
+هیونگ؟
سوبین با تردید صداش زد، اما یونجون حرکت کرد. سریعتر از چیزی که خودش انتظارش رو داشت. گوشیش رو از روی میز چنگ زد، صفحهش رو باز کرد، انگشتش روی لیست مخاطبین حرکت کرد، دنبال تنها اسمی که حالا همهچیز براش معنی پیدا میکرد. و بعد تماس گرفت و اولین بوق خورد
یونجون نفسش رو نگه داشت
بوق…چشمهاش روی صفحه قفل شد.و بعد
-یونجون؟!
قلبش وایساد.اون صدا.گرم. زنده. بومگیو.
گوشی رو محکم توی دستش نگه داشته بود. انگار که اگه ولش میکرد، بومگیو هم از دستش میرفت. صدای بومگیو هنوز توی گوشش زنگ میزد، زنده، واقعی… ولی این کافی نبود. نه، اصلاً کافی نبود.
حس میکرد عقلش رو از دست دادت
+یونی؟..خوبی؟داری نگرانم میکنی..
چقدر صداش نرم بود.مگه میشه یه رویا انقدر واقعی وارامش بخش باشه؟
صدای نفس کشیدن بئومگیو اون طرف خط شنیده میشد. یه مکث کوتاه، مثل اینکه داره فکر میکنه.
+خونه ای؟!…چیشده؟میخوای بیام پیش-
-نه..من میام
وسط حرفش پرید و بومگیو انگار متعجب تر شد
صدای یونجون لرزید، ولی اهمیتی نداد. دلش میخواست بئومگیو هم بفهمه که چقدر این لحظه براش حیاتی بود.
یه لحظه سکوت شد. بعد، بئومگیو با یه لحن آروم گفت:
– باشه..آروم برون خب؟
و همین کافی بود که یونجون بدون هیچ فکری حرکت کنه. گوشی هنوز توی دستش بود، اما ذهنش دیگه اونجا نبود. قلبش محکم توی سینهش میکوبید.
از کنار سوبین رد شد.
+هیونگ، کجا…؟
یونجون نشنید. یا اگه شنید، اهمیتی نداد. فقط باید بومگیو رو میدید.
هودیش رو با عجله پوشید، در رو محکم بست و راه افتاد. هوای بیرون سرد بود، ولی اون هیچچیزی حس نمیکرد. قدمهاش تند بودن، انگار که بدنش از ذهنش جلو زده بود.
“Seul - Yongsan-gu” - 1:16 pm
“سئول - یونگسانگو”
توی خیابون، چراغهای مغازهها روشن بودن، ماشینها رد میشدن، مردم توی پیادهرو راه میرفتن، زندگی در جریان بود… ولی انگار این دنیا برای یونجون نبود. همهچیز محو بود، صداها دور، زمان عجیب و نامفهوم.
فقط یه چیز توی ذهنش بود: باید بومگیو رو ببینه.
بخاطر ترافیک رو به روش کلافه شده بود و وقتی تقریبا نزدیک خونه گیو بود
ماشین رو یه جایی که حتی مطمعن نبود مناسبه کرد و بقیه مسیر رو دوید ، هرلحظه منتظر بیدار شدن بود و همزمان میخواست واقعیت داشته باشه..
اگه این یه رویا بود میخواست غرقشبشه و اگه حقیقت ، میخواست سریع تر لمسش کنه
وقتی رسید جلوی در، نفسش بند اومد. یه لحظه ایستاد. قلبش داشت دیوونهوار میکوبید، دستاش عرق کرده بودن فقط یه متر با در فاصله داشت ولی طی کردنش براش خیلی سخت به نظر میرسید ، نفس نفس میزد
-اینجا باش بومگیو..بیدار نشم خواهش میکنم
بالاخره دستش رو برد جلو، ولی قبل از اینکه زنگ رو بزنه، در باز شد..