Vestige.3

Vestige.3

𝖬𝗂𝗇.

“Seoul - Hannam dong”

“سئول - هاننام‌دونگ”

22.sep.2022 - 11:48 am

چشماش رو که باز کرد، اولین چیزی که دید سقف سفید و آشنای اتاقش بود.

نفسش حبس شد و چند ثانیه طول کشید تا بفهمه چی می‌بینه. سقف، دیوارها، پنجره‌ی بسته، پرده‌هایی که تکان نمی‌خوردن، و نور لطیف خوردشید که از شکاف بینشون به داخل می‌تابید

این اتاق خودش بود.از اونجایی که مغزش بین خواب و بیداری گیر کرده بود و مهم نبود کجاست دوباره چشماشو بست و ساعدشو روی چشماش گزاشت

یه درد عجیب و مزخرف توی شقیقه‌ش پیچید و مجبورش کرد به یاد بیاره که شب قبل توی ویلای ججو بوده و این اولین روز زندگی بدون بومگیوعه ، وحشت‌زده از جا بلند‌شد. حرکت ناگهانی‌ش باعث شد سرش گیج بره، انگار که مغزش هنوز در مه‌ای سنگین گیر کرده باشه. سنگینی بدنش رو حس می‌کرد، خشکی گلوش و ضربان نامنظم قلبش رو که توی گوشش طنین می‌نداخت. دستش رو روی پیشونیش کشید، نفسش رو محکم بیرون داد، و به اطراف نگاه کرد.

همه‌چیز خیلی عجیب بود ، هیچی شبیه اتاقی که رهاش کرده بود و به ججو رفته بود نبود ، حتی حضور خود یونجون توی اونجا هم عجیب بود ، رو تختی های خاکستری ای که یونجون مطمعن بود دو ماه پیش رنگشون رو به سفید تغییر داده

لباس‌هایی که قرار بود مدت‌ها پیش دور بندازه، هنوز روی صندلی گوشه‌ی اتاق افتاده بودن. دفتر برنامه‌ریزی‌ش باز بود، دفتری که یونجون خیلی وقت پیش تمومش کرده بود و یکی جدید جاش گزاشته بود نوشته‌هایی که قرار بود برای روزهای بعد باشه روزهایی که می‌دانست هیچوقت این‌جوری سپری نشدن. حتی بوی آشنای ملحفه‌ها و عطری که ماه‌ها پیش استفاده کرده بود، توی هوا پخش بود. انگار که زمان… به عقب برگشته بود.

کنار تخت، گوشی‌اش روی میزبود. با یه گارد طلقی بیرنگ که کادر سیلور داشت ، ولی مگه اخرین بار یه کارد ساده ی مشکی به گوشیش ننداخته بود؟انگشتاش بی‌اراده به سمتش رفتن،و برش داشت و صفحه رو روشن کرد. اما چیزی که دید باعث شد نفسش توی گلوش گیر کنه.

تاریخ روی صفحه…25 سپتامبر ، مهم نبود زمان به جلو رفته یا عقب؛ مهم این بود که سرجاش نیست

چشماش روی اون اعداد قفل شدن. پلک نزد. حتی نفس هم نکشید. انگشتش لرزون صفحه رو لمس کرد، اما چیزی تغییر نکرد. گوشی رو محکم‌تر توی دستش فشرد و به سرعت به بخش پیام‌ها رفت. اما پیام‌هایی که باید اونجا میبودن، نبودن. چت‌های حذف‌شده، پیام‌هایی که هیچقوقت نفرستاده بود… همه‌چیز مثل گذشته بود، انگار که شش ماه گذشته هیچوقت رخ نداده بود.

نمیفهمید چه اتفاقی افتاده ، دیگه بومگیویی نبود که بخاد برای تولدش همچین کارایی بکنه پس امکان نداشت یه شوخی باشه

قلبش دیوانه‌وار توی سینش سینه می‌کوبید. انگار که عقلش سعی داشت برای این کابوس توضیحی پیدا کنه، اما هیچ منطقی توی اون نبود. شاید هنوز مست بود. شاید خواب می‌دید. شاید فقط…

قبل از اینکه بتونه بیشتر فکر کنه، صدای در اتاقش از جا پروندش.

+هیونگ، بیداری؟

یونجون یخ زد.سوبین؟

نفسش رو تو سینه حبس کرد. صدا واضح بود، واقعی بود. قدم‌هایی که پشت در شنید، واقعی بودن.

دستش بی اراده مشت شد. در باز شد و سوبین با اخم آشنایی وارد شد، همون اخمی که همیشه وقتی نگران بود، روی صورتش می‌نشست. اما… یه چیزی راجع به برادرش عجیب بود

موهاش…

یکم بلندتر از اون چیزی بود که یونجون از آخرین ملاقاتشون به یاد داشت. حتی لباس‌هاش یونجون این ترکیب رو خیلی وقت پیش دیده بود. و حتی انگار مناسب فصل نبودن صورتش یکم جوون‌تر به نظر می‌رسید، یا شاید… شاید این فقط تصور یونجون بود.اما نه، این تصور نبود.

سوبین نگاهش را روی صورتش چرخوند، نگاهی دقیق و سرشار از اضطراب.

+تو… دیشب چیکار کردی؟ چرا بهم نگفتی حالت بده؟

دیشب؟

یونجون دهن باز کرد، ولی کلمه‌ای برای گفتن نداشت. مغزش هنوز در تلاش بود تا درک کنه که واقعاً چخبره.

سوبین نفسش رو با کلافگی بیرون داد و جلوتر آمد. 

+دیروز یهو ناپدید شدی. بعدش که برگشتی، حالت عجیب بود. فکر کردم مستی، ولی انگار حتی منو‌درست نمیشناختی.

-من… چی؟

لبای یونجون خشک شد. پلک زد، انگار که با پلک زدن حقیقت تغییر می‌کرد. اما همه‌چیز همین بود.

«دیروز یهو ناپدید شدی. بعدش که برگشتی، حالت عجیب بود. فکر کردم مستی، ولی انگار حتی منو‌درست نمیشناختی.»

مغزش این جمله رو دوباره و دوباره مرور کرد. یک کلمه تو ذهنش گیر کرده بود. چیزی که باعث شد خون توی رگ‌هاش یخ بزند.

“برگشتی”؟ کِی برگشتم؟

قبل از اینکه بتونه سؤال کنه، سوبین با تردید اضافه کرد

+دیروز از خونه ی بومگیو زود برگشتیم ، چون گفته بودی امروز کار..

یونجون دیگه چیزی نشنید.

تمام دنیا برای لحظه‌ای ساکت شد. نفسش قطع شد، انگار که کسی قلبش رو فشرده باشه.

خونه‌ی بومگیو؟ بومگیو هنوز زنده است؟ ینی میشد اینم جزو این اشتباها باشه؟

احساس سرگیجه و سردرد دوباره سراغش اومد. دست‌هاش شروع به لرزیدن کردن. نمی‌تونست درست نفس بکشه. این غیرممکن بود. این نباید اتفاق می‌افتاد. اما سوبین درست جلوش ایستاده بود. هنوز نگاهش نگران بود، اما چیزی توی رفتارش نشان نمی‌داد که غیرعادی عه. انگار که برای برادرش، این وضعیت کاملاً طبیعی بود.

چشم‌های یونجون به تقویمی دیجیتال روی میزدوخته شد. با دستای لرزونش، اون رو برداشت.

۲۵سپتامبر..همون تاریخی که روی گوشیش دیده بود.

همان تاریخی که…یونجون به گذشته برگشته بود.

و هیچ‌کس جز خودش متوجه این موضوع نبود

-سوبین..مگه توی آپریل نیستیم؟ دیروز مگه؟ …دیروز کجا بودم؟

Report Page