Vestige.2

Vestige.2


𝖬𝗂𝗇.

jeju - Hangyeong - 9:45 pm

”جزیره ججو-هانگ ‌یئون

هوای شبِ ججو یه خنکای خاصی داشت، یه چیزی بین آرامش و دل‌گرفتگی. یونجون روی پله‌های ایوون ویلا نشسته بود، دستش زیر چونه‌ش، زل زده بود به موج‌های دریا که توی تاریکی خودشون رو می‌زدن به صخره‌ها. یه بطری نصفه مشروب کنار پاش بود، اما دیگه حال سر کشیدنش رو نداشت. سرش سنگین بود، فکرش خسته‌تر از اونکه بخواد با مستی از دستش خلاص بشه.

همین موقع، صدای خش‌خش آرومی از سمت حیاط اومد. اول اهمیت نداد، اما بعد حس کرد یه چیزی توی تاریکی تکون خورد. سرش رو بلند کرد ؛یه بچه.

قدش زیاد بلند نبود، شاید ده، یازده ساله. لباس ساده‌ای تنش بود، موهاش نامرتب، ولی چهره‌ش عادی. نه ترسیده بود، نه مشکوک، انگار که حضورش اونجا یه چیز طبیعی باشه ؛ یونجون اخم کرد. 

-توکی‌ای؟ اینجا چیکار می‌کنی؟

بچه یه بطری مشروب رو بالا گرفت و اومد جلوتر. نور ضعیف ویلا افتاد روی بطری یه شیشه‌ی قدیمی، قهوه‌ای تیره، با یه برچسب کهنه که انگار سال‌ها از عمرش گذشته بود.

+این مال توئه.

یونجون یه لحظه به بطری نگاه کرد، بعد دوباره به صورت بچه.

-چی؟ از کجا آوردیش؟

بچه شونه بالا انداخت. 

+یا اینو بگیر یا تو این بدبختی بمون ؛ من باید برم. خانوادم منتظرمن ، ت

-خانوادت؟ این موقع شب؟

یونجون به اطراف نگاه کرد. هیچ‌کس نبود. ویلا وسط یه زمین بزرگ بود، نزدیک‌ترین خونه تقریبا ۴۰۰ متر باهاش فاصله داشت. دوباره به بچه نگاه کرد، ولی انگار عجله داشت.

بچه بطری رو جلو گرفت.

یونجون مردد، اما کنجکاو، بطری رو گرفت. با دقت بهش نگاه کرد برچسب کهنه‌ای داشت که اسمش رو به سختی می‌شد خوند. یه جورایی آشنا به نظر می‌رسید، انگار یه مشروب قدیمی و معروف بود که شاید قبلاً اسمش رو شنیده بود.

سرش رو بلند کرد که از بچه بپرسه اینو از کجا آورده، اما…

بچه رفته بود.

یونجون اخم کرد، نگاهی به اطراف انداخت، اما هیچ خبری نبود. انگار که از همون اول هم کسی اونجا نبوده.

-عجب..

 زیر لب زمزمه کرد.

با بی‌حوصلگی در بطری رو باز کرد. یه بوی خاصی داشتترکیبی از الکل قوی و یه عطر کهنه، چیزی که نمی‌تونست دقیق تشخیص بده، ولی حس عجیبی بهش می‌داد.

یه جرعه نوشید. تلخ بود، قوی‌تر از چیزی که انتظار داشت. اما به طرز عجیبی، گرم و راحت هم بود. یه جورایی انگار… سنگینی‌ای که توی ذهنش بود، کمتر شد.

یه جرعه‌ی دیگه خورد.

بعدش یه جرعه‌ی دیگه و مثل همیشه انقدر توی افکار درهم ذهنش غرق  شد که متوجه نشد کی نصف یا شاید بیشتر از بطری رو خورده

چیزی طول نکشید که سرش گرم شد. پلک‌هاش سنگین شدن، افکارش کند شدن. دنیا دورش یه کم چرخید، اما نه اون‌قدر که اذیتش کنه یه مستی آروم، یه حس کرختی دلپذیر که داشت توی بدنش پخش می‌شد. به سختی دستش رو بالا اورد و یه جرعه ی دیگه نوشید

سرش رو به دیوار کنار ایوون تکیه داد. دریا، صداش دور و دورتر شد. پلک‌هاش روی هم افتاد.

و بعد…

خاموشی.


Report Page