Vestige.2
𝖬𝗂𝗇.“Jeju-Hangyeong - 8:45 am
“جزیره ججو-شهر هانگ یئون
وقتی به ویلا رسید، لحظهای دستش روی دستگیرهی در مکث کرد. یه حس عجیبی توی سینهش پیچید. انگار نه انگار که اینجا سالهاست پابرجاست، مثل اینکه فقط یه تکه از گذشتهی دور باشه که اشتباهی توی زمان حال جا مونده.
در رو باز کرد و بوی آشنای نمدار چوب و دریا بهش هجوم آورد. همهچی سر جای خودش بود، انگار که کسی از آخرین بار که اینجا بودن، بهش دست نزده بود. کفشاش رو همون کنار در درآورد و بیحوصله به سمت اتاق رفت.
عکسای چاپشدهشون هنوز روی میز کنار تخت بود. انگشتش روی یکی از عکسا کشیده شد ،
بومگیو، با همون لبخند همیشگی و چشمهای براقش، درست مثل اون روزایی که هنوز همهچی خوب بود. تخت هنوز همونطور بود، فقط یه کم خاک گرفته بود، ولی یونجون میتونست قسم بخوره که میتونست رد حضور بومگیو رو حس کنه. انگار که اگه چشمهاش رو ببنده، میتونه اونو تصور کنه که همونجا، زیر پتو مچاله شده و با صدای خوابآلود میگه: “چرا اینقدر نگام میکنی؟ خوابم میاد…”
لبخندی تلخ نشست روی لبش. نفسش رو بیرون داد و نگاهش از تخت گرفت.بعد از دراوردن کت جینشسمت اشپزخونه رفت
یونجون یه بطری از روی کابینت برداشت و بدون فکر درش رو باز کرد. مزهی تلخش روی زبونش پخش شد، ولی اون حتی اخم هم نکرد. قدمهاشو به سمت تخت کشید و خودش رو همونطور که بود، روی تشک انداخت. یه دستش هنوز دور بطری بود و دست دیگهش روی یکی از عکسها افتاد.
چشماش به سقف دوخته شده بود، اما ذهنش جای دیگهای بود. همهچی اینجا خیلی آشنا بود، خیلی نزدیک… ولی نه به اندازهی کافی. سکوت اونقدر سنگین بود که انگار داشت خفهش میکرد.
یه قلپ دیگه نوشید. و بعد یه قلپ دیگه. هر جرعه سنگینی توی سینهش رو کم نمیکرد، ولی حداقل ذهنش رو یه ذره از فکر کردن بازمیداشت. اما خاطرات، لعنت بهشون، همیشه از یه راه دیگه خودشون رو بهش میرسوندن.
Flashback
-هی، یونجون، زیادی خوردی، بسه دیگه.
بومگیو یه ابروشو بالا داده بود و بطری رو از دستش کشید. یونجون ناله کرد:
+وایسا ببینم، چرا میگیری؟
بومگیو خندید و بطری رو بالای سرش نگه داشت، جوری که یونجون نتونه بگیرتش.
-چون فردا که مستی از سرت پرید، دوباره زاری میکنی که “بومگیو، چرا گزاشتی انقدر بخورم؟ سرم درد میکنه ، برام سوپ میپزی؟”
یونجون چشماشو ریز کرد و دستاشو روی کمرش زد.
+چرا اینقدر دقیق یادته؟
بومگیو پوزخند زد.
-عادتت شده چون .. و راجب تو همه چی دقیق یادمه
Flashback ended
لبخند کمرنگی روی لبهای یونجون نشست. دیگه حسش نمیکرد، ولی میدونست که لبخند زده.
یه جرعهی دیگه. بعد یکی دیگه. دیگه نمیشمرد. نمیدونست چند ساعت گذشته، چندبار دیگه بطری رو بالا برده، چندبار دیگه به عکسهای بومگیو زل زده و با خودش زمزمه کرده: “گیو…”
چند بار دیگه از تصویر عشقش هذرخواهی کرده و چند بار دیگهازش خواسته اونو پیش خود ببره
بالاخره، چشماش سنگین شد. بطری تقریبا خالی از دستش سر خورد و روی زمین افتاد. صداش توی سکوت ویلا پیچید، ولی یونجون دیگه متوجه نبود. ذهنش یه جای دور بود. یه جایی که بومگیو هنوز زنده بود، هنوز میخندید، هنوز با همون لحن شوخ همیشگیش بهش میگفت: “زیادی نخور، فردا پشیمون میشی.”
9:28 pm
وقتی بیدار شد نمیدونست چند ساعت گذشته فقط متوجه بود که الان دیگه شب شده و خبری از نور نیست
فضای ویلا بعد ساعت ها خواب و مستی براش خفه کننده شده بود و به هوای تازه نیاز داشت پس بدون توجه به پابرهنه بودن و لباس کمی که برای هوای بیرون نامناسب بود ، در رو باز کرد و بیرون رفت