“Vestige”

“Vestige”

𝖬𝗂𝗇.


-Seoul memorial park- 11.april.2023

_قبرستان مموریال پارک سئول_

دستش با شرمساری سمت دستگیره رفت و و در رو باز کرد ،از ماشین پیاده شد و بدون توجه به قطرات ریز و نسبتا سریع بارون که به صورتش میخوردن ، به سمت نقطه ای که بهش خیره بود رفت 

نمیدونست همچین حقی داره یا نه ولی همین الان هم حسابی دیر شده بود ، شاید این اخرین کاری بود که از دستش بر میومد 

با هرقدمی که به سمت خونه جدید بومگیو برمیداشت پاهاش سست تر میشد

وقتی اون اسم اشنا روی سنگ رو دید اخرین تلاشش برای ایستادن نصفه موند و  زانو هاش تقریبا روی سنگ کوبیده شدن

دستش با لرزش سمت اسم هک شده ی روی سنگ رفت و به محض حس کردن سردی سنگ بغض چند روزه‌ش شکست . الان اجازه داشت گریه کنه نه؟ کسی نبود که با انزجار نکاهش کنه و اگرهم بود ، یونجون میتونست خیسی صورتش رو بندازه گردن اسمون خاکستری و بارون شدیدی که میبارید

-گیو… ولی تو گفتی که داری بهتر میشی

انگار که تازه متوجه شده باشه که چه اتفاقی افتاده ، بلافاصله بعد از تموم شدن جمله‌ش دست هاش روی سرش ، و سرش روی سنگ قبر سرد عزیزترینش..!

-من باید چیکار کنم؟ خواهش میکنم بگو باید چیکار کنم 

حتی الان هم باید به بومگیو پناه میبرد ، الان هم نیاز داشت بره بیمارستان و سرش رو روی پاهای ظریف و بیمار بومگیو بزاره تا اون بهش بگه که باید چیکار کنه و یجوری آشفته‌گیش رو تسکین بده

+چوی یونجون ، انقدر غرق و محتاجی که الانم از خودش کمک میخوای؟

صدای تقریبا اشنای پشت سرش باعث شد برگرده و نگاهش رو با تعجب به پسر قد بلند بالای سرش بدوزه 

-هیونگ..

+دیر کردی چوی..اونقدری دیر کردی که حتی بومگیو هم نمیتونه کاری برات بکنه !

صدای تهیونگ میلرزید و یونجون حتی اینجاهم شرمسار بود ، حتی نمیتونست به دوستش یا همون پرستار بومگیو نگاه کنه ،حتی نمیتونست تو چشم های پدربزرگی که مسبب همه چی بود نگاه کنه 

هرچی بیشتر فکر میکرد سنگینی عذاب وجدانش بیشتر میشد

دست تهیونگ نرم روی شونه‌ش نشست و اروم ماساژش داد 

فکش به شدت میلرزید ولی اجازه گریه کردن به خودش نمیداد،یک کلمه دیگه از سمت تهیونگ کافی بود تا بخواد خودش رو زیر همین خاک زنده دفن کنه

-خراب کردم هیونگ..مگه نه؟

تهیونگ شاهد تمام نگاه های براق و کلمات عاشقانه و تمامی‌ چیزهایی که باعث میشد یونجون بتونه‌ یکم گاردش رو‌پایین بیاره و غمش رو به یکی نشون بده 

حتی نمیدونست چجوری به زبون اورد و منظورش در واقع کدوم بخش از خراب کردنه ، این که دوست پسر مبتلا به سرطانش رو هفته ها منتظر گزاشت؟! یا اینکه روز مرگش حتی نتونست با جنازه‌ش خداحافظی کنه؟! این که حتی سرمزارش هم دیر تر از همه رسیده بود ؟!شایدم سکوت در برابر پدربزرگش؟!

یونجون همه چی رو خراب کرده بود ،هرجا که قدم گزاشته بود فقط گند زده بود

تهیونگ موبایل اشنایی رو سمتش گرفت و از کنارش بلند شد و چترش و دست یونجون داد  

+موبایل بومگیوعه ، شاید بخوای داشته باشیش یا هرچی..از پس جمع کردن خودت که برمیای مگه نه؟ هروقت خودت رو جمع و جور کردی بهم زنگ بزن یسری کارا نصفه مونده مرد پر مشغله

بدون هیچ حرف دیگه ای زوج عاشق رو تنها گزاشت و حالا یونجون مونده بود و نگاهی که مات بک گراند گوشی بومگیو بود ، با لرزش شدید دستاش صفحه رو باز کرد و وارد قسمت نوت گوشیش شد

میدونست هرچی که بشه امکان نداره بومگیو فراموش کنه که توی نوت یادداشت کنه 

وارد پوشه “yeoni” شد و اخرین نوت مو به تنش سیخ کرد 

“یونی اینجارو بیخیال ، میشه فایل هایی که برات ضبط کردم و گوش بدی؟”

نفس هاش جوری شده بود که حس میکرد هر لحظه ممکنه بند بیان و دیگه نتونه نفس بکشه

دستش رو چند بار با ضعف روی قفسه سینش کوبید و بعد کراواتش رو شل کرد

تمامی عضلاتش منقبض شده بود و خس خس میکرد

یعنی بومگیو میدونسته که روز های آخرشه؟!ینی انقدر وضعیت بد بوده و توی اون وضعیت هم مجبور بوده منتظر بمونه؟!

-من چیکار کردم..خدایا من احمق چه غلطی کردم

حس میکرد داره فریاد میزنه اما واقعیت این بود که فریادش‌توی ذهن خودش بود و به زور صدا از دهنش خارج میشد 

مشتش رو چند باری اروم به قفسه سینش کوبید‌ و سعی‌کرد نفس بکشه

پسرش ازش خواسته بود که ویس هاش رو گوش کنه

اشکهاش بی اختیار میریختن و خیلی ضعیف از درد قفسه سینش ناله میکرد

وارد فایل هاش و پوشه ای که به اسم خودش بود رو باز کرد

اولین ویس مربوط به ۱ ماه و ۱۶ روز قبل بود

اخرین روزی که بومگیوی عزیزش رو‌دبده بود

“از دستت ناراحتم ، خیلی سریع رفتی من برات سیب نگه داشته بودم ، واقعا که چوی یونجون ، به نفعته که سریع تر بیای چون قرمز و تازه ترینش رو برات جدا کردم و ممکنه بخورمش و اونموقع دیگه سیب نداری”

لحن پر از شیطنت ولی ضعیفش و همینطور سرفه های وسط حرفاش دیوونه کننده درد داشت ،ویس بعدی

“گفتی یکی دوروز بعد بهم سر میزنی ولی الان ۶روز شده ، نکنه مریض شدی و بهم نمیگی؟ اگر بخاطر اینه بیا اشکال نداره ماسک میزنم و بغلت هم نمیکنم”

“یونجونا..من دلم برات تنگ شده 

الان دو هفته شد پس چرا نمیای؟

تماس هامونم زیر یک دقیقه شده..واقعا باهات قهرم”

توی هر ویس صدای گیو خش دار و‌ضعیف تر از قبلی میشد و یونجون دیگه یادش رفته بود که چجوری باید نفس بکشه،صورتش کبود شده بود و حتی نفهمیده بود کی چتری که تهیونگ بهش داده روی زمین افتاده و حالا داشت دوباره خیس میشد

حتی بارون هم قصد بند اومدن نداشت و یونجون دیگه دلیلی برای قوی بودن و خشک نشون دادن خودش نمیدید 

رسیده بود به ۲ تا ویس اخر 

“یونی ، من واقعا خیلی میترسم که بدون دیدنت بمیرم..چرا نمیای؟ 

بوی دارو میدم نه؟ همش تقصیر ایناست که بهم دارو میدن و سرم کوفتیشون همش بهم وصله ، با تهیونگ هیونگ صحبت میکنم میگم که ببرتم خونه ، قول میدم خوب حموم کنم باشه؟! فقط بیا”

“یونجون عزیزم ، نمیدونم چقدر وقت دارم ، بابا همش با دکترای دیگه پچ‌پچ میکنن و‌هیچی به من یا هیونگ نمیگن

پس نمیخوام بدون خداحافظی این اتفاق بیفته ، معذرت میخوام نمیتونم زیاد خرف بزنم ،‌ خیلی درد دارم و گفتن دیگه نمیشه مورفین بزنن 

میخوام فقط بگم که عاشقانه دوستت دارم و هرجوری باشی بهت افتخار میکنم ، بهم قول بده که بعد از من مراقب خودت باشی باشه؟

کراواتت رو چک کن که کج نباشه ، و سیب هاتو پوست بگیر و بخور

من همی…من همیشه میخ-“

حرفش نصفه موند و ادامه ویس صدای تهیونگ‌ و پدر بومگیو بود که با وحشت صداش میکردن و دکتر هارو صدا میزدن و ویس قطع شد.

نفس نفس میزد و قفسه سینش به شدت درد میکرد ، هیچ صدایی نمیشنید‌ و لعنت!

بازم حمله ی عصبی کوفتیش 

ولی اینبار قرصش دور تر از اونی بود که بخواد بهش برسه 

حس میکرد زانو هاش فلج شده و فقط به قفسه سینش میکوبید ؛ صدای بومگیو توی سرش میپیچید و موبایل رو جوری توی دستش نگه داشته بود که انگار زندگیش‌ بهش وصله

اخرین صدایی که شنید‌ صدای فریاد سوبین بود و بعدش بدنش بیجون بین بازو های برادر کوچکترش بود

+هیونگ…هیونگ من و ببین..

پسر کوچیکتر دست و پاش رو گم کرده بود و نمیدونست باید چیکار کنه این موقعیتی که برادرش باید ازش میگذشت با همه مواقع فرق داشت

به سختی از جیب کتش قرص یونجون رو در اورد و زیر زبونش گذاشت

و تا وقتی اثر کنه سرش رو‌توی بغلش نگه داشت و موهای خیسش رو نوازش میکرد و شونه‌ش رو ماساژ میداد  

چند دقیقه بعدی برای سوبین با ترس گذشت و وقتی فریاد یونجون تو کل قبرستون پیچید اغوشش رو محکمتر کرد و حالا اشکهای خودش هم داشتن روی موهای هیونگش میریختن

یونجون با صدای بلند گریه میکرد و پسری که زیر سنگ کنارشون دفن بود رو صدا میزد

دست های کشیده‌ش به خاک چنگ می‌انداختن و بدنش به شدت میلرزید

+هیونگ..بیا بریم خونه باشه؟لطفا

یونجون انگار که نشنیده باشه خودش رو بیشتر تو آغوش برادرش فرو برد و حالا گریه هاش به زجه تبدیل شده بودن

“Hannam-dong , seoul”

“هاننام دونگ-سئول”

به خودش که اومد جلوی در ویلا‌ یا همون‌ زندان اقای چوی بزرگ بود که تمام حسرت هاش از اینجا نشأت میگرفت ،

سوبین از ماشین پیاده شد تا کمکش کنه اما خودش زودتر پیاده شده بود و مثل آدمای مست تلو میخورد و نگاهش میخکوب ویلای رو به روش بود

-میتونی ماشینمو بیاری؟عصر باید برم ججو 

سوییچش‌ رو سمت پسرکوچیکتر پرت کرد‌ و سوبین توی هوا با اخم ریزی گرفتش

+کدوم ججو؟ احمقی چیزی هستی ‌با این وضعیت کجا میخای بری

-اگر تنبلیت میاد و نمیری فقط کافیه بگی..انقدر دخالت نکن و کشش نده

قیافه سوبین برای چند ثانیه به پوکر ترین حالت ممکن تبدیل شد ، بومگیو شعور و عقل برادرش روهم با خودش برده بود؟!

+میرم و میارم ولی منم باهات میام و اگر بخوای باهام مخالفت کنی بدبختت میکنم هیونگ

و بدون اینکه منتظر بمونه سمت در خروجی ویلا رفت که تاکسی بگیره

بدون توجه به شلوار گلی و لباس های نم دارش از بارون پله هارو بالا رفت و با لباس زیر دوش آب سرد رفت ، اگر مریض میشد هم مهم نبود بهرحال اخرین کسی که قرار بود نگرانش بشه دیگه اینجا نبود

چه معنی میداد اگر حتی‌ تب و لرز میکرد؟

بهرحال دیگه اون خرس عروسکی ای که و وسواس دستمال نم‌ دار روی پیشونیش‌ میزاشت‌ قرار نبود خودشو‌بهش برسونه و یونجون بابت نگران کردنش از خود بدش‌ بیاد

وقتی از‌حموم بیرون اومد چشماش حسابی سرخ شده بود و حتی متوجه نشده بود کی شونه‌ش کبود شده و به کجا خورده کل بدنش درد میکرد و انگشتاش گزگز میکردن 

بدون توجه به همه اینا خودش رو‌ی تخت انداخت و از اول تمامی فایل های صوتی ای که بومگیو براش گزاشته بود رو از اول گوش کرد و این بار بی صدا اشک هاش‌ مشغول خیس‌کردن ملافه طوسی رنگ تختش شدن

تنها چیزی که میخواست این بود که سریع تر خودش رو به اون خونه ساحلی ای برسونه که اخرین بار با بومگیو وقت گذرونده بود ، اخرین جایی که تن مریضش رو بوسیده بود ، آخرین جایی که حس کرده بود زندگی براش‌ معنا و مفهوم داره ، و اخرین جایی که پسرش تونسته بود سریع بدوعه 

و بعدش تنها جایی که بومگیو دیده میشد اتاق خصوصی بیمارستان بود و روز به روز انجام کارهای عادی و‌ روزانه‌ش بخاطر ضعف بدنش براش سخت تر میشد..


——————————————


تو سکوت ظهر، یونجون روی زمین، در حالی که نور خورشید حاله ای محو روی دیوار انداخته بود نشتسته بود و کشوی کمدش نیمه‌باز بود، لباس‌ها و وسایل پراکنده اطرافش افتاده بودند، اما توجهی نداشت. انگشتاش لابه لای پارچه‌ها حرکت می‌کردند، بی‌هدف، سردرگم. تو ذهنش چیزی جز سکوت نبود، اما این سکوت، از اون نوعی نبود که آرامش بیاره. این سکوت، مثل یه وزنه روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد.

یدفعه نوک انگشتش به چیزی سخت و آشنا برخورد کرد. اخمی کرد و وسیله‌ی کوچیک رو بیرون کشید یک کیسه‌ی پارچه‌ای رنگ‌ورو‌رفته. قلبش بی‌اختیار تندتر زد. مدتی طولانی بهش خیره موند. سپس، با حرکتی مردد، گره‌ی نخ رو باز کرد.

چیزی که توی پارچه‌ی کهنه افتاده بود، نفسش رو برای لحظه‌ای تو سینه حبس کرد دستبند ؛ همون دستبندی که مدت‌ها پیش گم شده بود. همون دستبندی که دیگه حتی امیدی نداشت دوباره پیداش کنه.

بندهای نخی‌ش یکم فرسوده شده بودن، مهره‌های چوبی‌اش رنگ و رو رفته بود، اما هنوز همون بود. انگار زمان ازش عبور نکرده بود، برعکس، بیشتر از هر چیز دیگه ای زنده بود زنده‌تر از خاطراتی که هر روز در ذهن یونجون کم‌رنگ‌تر می‌شدن، زنده‌تر از بومگیویی که دیگه نبود.

چیزی توی گلوش گیر کرد. قلبش تیر کشید. انگشتاش ناتوانانه دستبند رو لمس کردن‌و بعد محکم اونو توی دستش گرفت انگار که اگر محکم‌تر اونو بگیره، می‌تواند چیزی رو که از دست داده، باز پس بگیره

اما دست‌هاش خالی بودن. حالا دیگه همیشه خالی میموندن.

فلش‌بک 

-اگه گم شد، چی؟

بومگیو با دقت دستبند رو دور مچ یونجون بست. حرکت انگشتاش آروم و مطمئن بود، انگار که داشت چیز مهمی رو تو جای خودش قفل می‌کرد. لبخند کوچکی روی لب‌هاش نشست.

+پس نباید گمش کنی.

یونجون چونه‌اش رو بالا گرفت و با لحنی که بیشتر شبیه به شوخی بود، گفت: 

-داری می‌گی تو هیچ‌وقت چیزی رو گم نمی‌کنی؟

بومگیو با چشمای درخشانش نگاهش کرد، همون نوری که همیشه از درونش می‌تابید و یونجون رو گرم می‌کرد. 

+نه، اما اگه گم بشه، یکی دیگه برات می‌بافم.

یونجون سرش رو کج کرد. 

-قول می‌دی؟

بومگیو مکث کرد. بعد، لبخندش عمیق‌تر شد، اما این بار نرم‌تر، گرم‌تر، واقعی‌تر.

+قول

پایان فلش بک-

 نفسش رو بیرون داد، اما ریه‌هایش هنوز سنگین بودن، انگار که نفسش جایی میون خاطرات گیر کرده بود.

دستبند رو توی دستش فشرد، محکم، انگار که اگر رهاش کنه، خاطرات هم از بین دستاش لیز می‌خورن. اما حقیقت این بود که خاطرات مدت‌ها بود که داشتن کم‌رنگ می‌شدن.

بومگیو هیچوقت فرصت نکرد قولش رو عملی کنه و این فکر، بیشتر از هر چیز دیگه ای یونجون رو خرد می‌کرد.

صدای آروم اما محکم کوبیده شدن در، سکوت اتاق رو شکست. یونجون هیچ حرکتی نکرد. نمی‌خواست سرش رو بلند کنه، نمی‌خواست واقعیت رو ببینه، اما صدای خشک و آشنای مردی مسن اونو مجبور کرد که از دنیای خاطرات بیرون بیاد.

+می‌دونستم هنوز اینجایی.

حرفاش لحنی نداشت که نشونی از دل‌سوزی داشته باشه. سرد بود، محکم، قاطع. درست مثل همیشه.

پدربزرگ چند قدم جلو اومد. سایه‌اش روی زمین افتاد. 

+بسه دیگه، یونجون. به اندازه کافی شاید حتی بیشتر عذاداریت رو کردی ، وقتشه برگردی سر جای خودت

چی باعث شده بود که پیرمرد جهنمی بالاسرش فکر کنه یونجون قراره عذاداری برای عشقش رو یروز تموم کنه

همونطور که سرش پایین بود، لبخند محوی زد. صداش اروم بود، اما تلخی‌ش در هوا معلق مونده بود.

 -سر جای خودم؟

پدربزرگ لحظه‌ای مکث کرد. 

+شرکت. کار. زندگی.

-زندگی؟

اروم سرش رو بالا آورد. تو نگاهش چیزی خاموش شده بود. چیزی که دیگه قرار نبود برگرده.

پدربزرگ که میدونست چخبره یکم جدی‌تر شد. 

+نمی‌خوام دوباره این بحث رو بشنوم

یونجون نفس عمیقی کشید و با لحنی خسته گفت

-پس برای چی اومدی؟

بحث بالا گرفت. پدربزرگ اصرار داشت که یونجون باید مسئولیتش رو قبول کنه. باید گذشته رو فراموش کنه. اما یونجون… دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.

تا امروز هم اگر مطیع پدربزگش بود ، فقط از روی نگرانی برای بومگیو بود بهرحال چوی بزرگ‌اونقدری عوضی بود که حتی به یه پسر جوون بیمار رحم نکنه ؛ وقتی پدربزرگ بالاخره فکر کرد که تونسته نظرش رو تغییر بده اتاق رو ترک کرد، یونجون چمدونش رو برداشت و بدون حتی یک کلمه‌ی دیگه، از خونه بیرون زد

به سمت جایی که آخرین خاطراتش رو جا گذاشته بود.

——————————————

بارون ریز و سردی می‌بارید. نه اونقدر شدید که دید رو مختل کنه، نه اون‌قدر ملایم که بشه نادیده‌اش گرفت. تنها چیزی که از خیابون خلوت به گوش می‌رسید، صدای یکنواخت برخورد قطرات به سطح ماشین و زمزمه‌ی ضعیف باد بود.

یونجون پشت فرمون نشسته بود، انگشتاش بی‌حرکت روی فرمون قرار داشتن. چمدونش روی صندلی کناری افتاده بود، کنارش، یک بطری آب نصفه و چند برگ کاغذ مچاله‌شده که تا چندروز پیش اهمیت داشتن اما حالا دیگه بی‌ارزش بودن.

ماشین رو روشن کرد. صدای موتور، اولش یکم خفه بود، انگار که ماشین هم مثل خودش مدتی طولانی خاموش و بی‌حرکت مونده بود. انگشتاش محکم‌تر فرمون رو فشردن.

وقتی از محوطه‌ی پارکینگ بیرون اومد، برای لحظه‌ای به آینه‌ی عقب نگاه کرد. عمارت پشت سرش، همون جایی که تمام زندگی‌اش رو در داخلش گذرونده بود، حالا بیشتر شبیه به یه پوسته‌ی توخالی بود.

پلک زد و بعد نگاهش رو از آینه برداشت و پاش رو روی گاز فشار داد.

اتوبان خلوت بود. فقط گهگاهی نور چراغ‌های ماشینی که از روبه‌رو میومد جاده‌ی تاریک رو برای چند ثانیه روشن می‌کرد. یونجون با سرعت ثابتی حرکت می‌کرد، نه اونقدر سریع که انگار در حال فرار باشه و نه آروم که انگار تردید داره.

پنجره‌ی سمت خودش رو یکم پایین کشید. باد سرد به داخل هجوم آورد و با موهاش بازی کرد. نفس عمیقی کشید، اما هوای سرد هم نتونست اون احساس خفگی رو که توی سینه‌اش سنگینی می‌کرد، از بین ببره.

دستی به دنده هاش کشید به سمت پایین

برد و نفسش رو از درد خفیفی که بخاطر سرما توی بدنش مونده محکم بیرون داد

چشماش تار شد. اما نه از خواب، نه از خستگی. از یه چیز عمیق‌تر. چیزی که کل روز باهاش درگیر بود ، خاطرات!

فلش بک 

+دیگه رانندگی نکن. اینجوری هر دومون کشته می‌شیم!


بومیگیو می‌خندید، اماتوی اون خنده اضطراب هم بود. دستاش به داشبورد چنگ زده بود، انگار که می‌ترسید ماشین از کنترل خارج بشه.

یونجون نیشخندی زدوسرعتش را کم کرد -داری گیر میدی تدی، من که همیشه عالی رانندگی می‌کنم.

بومگیو چشم‌هاش رو گرد کرد و با تمسخر گفت

+آره، فقط سه بار نزدیک بود بمیریم.

بعد، هر دو با هم خندیدند.

پایان فلش‌بک 

افکار و خاطراتش چنان رویایی بنظر میرسیدن که برای چند لحظه فراموش کرد که همشون واقعی بودن و روزی اونارو زندگی کرده

و حالا؟

حالا فقط صدای یکنواخت بارون بود و جاده‌ی خالی که هیچ‌کس اونجا نبود جز خودش.

“Gwangju city”

”شهر گوانگجو”

با گذشت یکی دو ساعت یونجون کنار یک ایستگاه استراحت توقف کرد. ماشین رو خاموش نکرد، اما برای لحظه‌ای دست هاش رو از فرمون برداشت و روی صورتش کشید.

گوشی‌اش رو برداشت. صفحه‌ی گوشی پر از تماس‌های از دست‌رفته بود. بیشترشون از سوبین بودن، چندتایی هم از شماره‌هایی که دیگه نمی‌خواست ببینه.

با تردید، تماس گرفت.

بعد از چند ثانیه، صدای خسته‌ی سوبین توی گوشش پیچید

+بالاخره جواب دادی.

یونجون نگاهش رو به شیشه‌ی جلوی ماشین دوخت، به قطرات بارون که به آرامی روی سطح شیشه سر می‌خوردن. سکوت کرد.

سووبین با لحنی نگران گفت 

+کجایی؟

یونجون برای لحظه‌ای مردد موند. اما بعد، خیلی آروم و بی بی‌احساس، جواب داد:

-توی جاده

سووبین نفسش رو با عصبانیت بیرون داد. 

+داری میری ججو؟ نمیخوای یکم عاقلانه تصمیم بگیری ، تو این هوا توی بد مست با اون اخلاق مزخرفت که هیچی توی معده کوفتیت نمیبری

یونجون لبخندی محو زد. برادرش اونو خیلی خوب می‌شناخت.

+هیونگ، لطفاً… اینجوری نکن برگرد. حداقل قبلش حرف بزنیم. تو… تو داری خودتو از بین می‌بری

یونجون چشمانش رو بست. صدای برادرش پر از نگرانی بود، اما چیزی در درون خودش سرد و خاموش بود.

-من باید برم ٫ اگه اون پیرمرد اذیتت کرد بهم زنگ بزن یا بیا پیشم

+نه، مجبور نیستی بری..

-سوبینا..اگر نرم ممکنه خودم و همه رو نابود کنم..تو نمیفهمی چقدر درد داره…امیدوارم هیچوقت نفهمی

و، قبل از اینکه سووبین فرصت کنه چیزی بگه، تماس رو قطع کرد. گوشی رو روی صندلی انداخت، دستاش رو دوباره روی فرمون گذاشت، و قبل از اینکه حتی بتونه به چیزی فکر کنه، دوباره ماشین رو روشن کرد.

“Mokpo port”

“بندر موکپو”

ساعت‌ها بعد، وقتی اولین نشانه‌های صبح در افق ظاهر شدند، یونجون بالاخره به اسکله‌ای رسید که قرار بود ماشینش رو روی کشتی ببرد.

خستگی به تمام وجودش نفوذ کرده بود، اما مهم نبود. هیچی مهم نبود.

چشم‌هاش رو به دریا دوخت و‌چقدر دلش میخواست یکی از موج های نرم دریا باشه

همین‌جا بود. همین‌جا، در این جزیره، آخرین لحظاتش با بومگیو رو گذرونده بود.

و حالا، دوباره به اونجا برمی‌گشت.

برای چی؟ خودش هم دقیقاً نمیدوست. شاید برای زنده کردن خاطراتش…..


Report Page