Velvet night p.1
https://t.me/Gravexkissصبحِ سئول، آرام و روشن بود؛ از آن صبحهایی که حتی نورِ آفتاب هم بوی تفاوت میداد. در طبقهی آخرِ عمارتِ خاندان کیم صدای خندههای مصنوعی و ظرفهای کریستال در هم میپیچید صدایی که بوی دروغ میداد، بوی تظاهر.
در صدرِ میز صبحانه، پدر نشسته بود، مردی با موهای جوگندمی، کراوات منظم و نگاهی که هنوز هم غرور گذشته را در خود داشت. مادر، مثل همیشه لبخند بر لب، نگرانِ سکوت میان پسرهایش بود. و آن دو روبهروی هم، با لبخندهایی که بیشتر از آنکه گرم باشند، تیغ داشتند.
کیم تییان با کت و شلوار طوسی، موهای مرتب، و نشان پلیس که بیصدا روی یقهاش برق میزد آرام قاشقش را در قهوهی سیاهش میچرخاند. بوی تلخ قهوه با حضور منظم و دقیق او همخوانی داشت.
در مقابلش، کیم تهیونگ کت مخملی مشکی، انگشترهای ظریفِ نقرهای، و نگاهی خونسرد که همیشه کمی خسته و خطرناک بود قهوهاش را با لبخند نوشید، اما چشم از برادرش برنداشت.
کیمِ بزرگ با افتخار گفت:
-هر دوشون باعث افتخار منان... یکی از عدالت محافظت میکنه، اون یکی از حق مردم.
تهیونگ لبخندی زد، آرام و نرم:
-آره، هر دو از حق مردم... فقط شاید نوعِ حقهامون فرق داره، نه؟
تییان نگاهش را بلند نکرد. با صدایی خشک گفت:
-حق واقعی، اونیه که قانون تأییدش کنه، نه پول.
سکوتی کوتاه افتاد. مادر فوراً بینشان را پر کرد:
-بس کنید، لطفاً. امروز روز سالگرد ازدواج من و پدرتونِ، نمیخوام بحث کنید.
و هر دو، با چهرههایی کاملاً خونسرد، لبخند زدند.
اما زیر آن لبخند، چیزی میسوخت. نفرت.
نفرتی که سالها پیش، از یک دروغِ کوچک شروع شده بود.
خانهی خاندان کیم مثل موزهای از موفقیت بود؛ دیوارهایی پوشیده از مدرک، عکس، و لوح تقدیر. اما در میان تمام آن افتخارات، تنها یک قاب بود که هر دو ازش بیزار بودند:
عکسِ کودکیشان، در آغوش پدر و مادر، با لبخندهای واقعی.
آن روزها هنوز فرق بین خوب بودن و درست بودن را نمیدانستند
تییان بعد از صبحانه، در پارکینگ ایستاده بود و با نگاه دقیقش، ماشین سیاه تهیونگ را تماشا میکرد؛ همان ماشینی که میدانست بارها پایش به محلههایی باز شده که خودش مأموریت داشت پاکشان کند.
تهیونگ هم در همان لحظه، از بالکن طبقهی دوم با سیگار نازک بین انگشتانش پایین را نگاه میکرد. نگاهش روی یونیفرم پلیس تییان ثابت ماند.
لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
-تو هنوزم فکر میکنی قهرمانی... ولی یادت رفته، قهرمانها همیشه تو قصههان
زندگیای منظم، ساعت بیدارباش ثابت، آپارتمان خلوت در مرکز شهر، لباسهای کلاسیک، تخت همیشه مرتب، تییان او به قانون ایمان داشت؛ نه از سر علاقه، بلکه چون در کودکی یاد گرفته بود قانون یعنی تأیید شدن
آرام راه میرفت، حرف کم میزد، و تنها لبخندش زمانی بود که پروندهای را میبست.
در عوض، تهیونگ chaos محض بود.
زندگیاش بوی عطر گرم و سیگار داشت، دفتر کارش پر از نقاشی، یادداشت، و شیشههای ویسکی نیمهخالی. مشتریهایش کسانی بودند که اسمشان در خبرها با واژهی مافیا میآمد. و با این حال، هر بار در دادگاه، با لبخند و کلماتش عدالت را به سخره میگرفت.
او عاشق بازی بود بازیِ قانون با حقیقت.
هر دو شبها دیر میخوابیدند، اما به دلایلی متفاوت.
تییان از فکرِ شکستها و وجدانش بیدار میماند.
تهیونگ از لذتِ پیروزیهای کثیفش.
و با این حال، هر دو در خلوت، گاهی به همان سؤال میرسیدند:
- چطور شد که از یه رحم، دو مسیر انقدر متضاد بیرون اومد؟
در مهمانی خانوادگی آن شب، پدر جام را بالا گرفت:
-به سلامتی پسرام. دوقلوهای من مثل دو بال یک پرنده!
و درست همان لحظه، در چشمان تهیونگ و تییان، برق سردی رد شد؛
چون هر دو خوب میدانستند اگر روزی مجبور شوند بین خانواده و باورشان یکی را انتخاب کنند،
یکی قانون را میکُشد و دیگری خون برادرش را میریزد.
مهمانی به اوجِ خودش رسیده بود. صدای خنده، بوی عطرهای گرانقیمت و شرابهای فرانسوی در هوا پخش شده بود. جوانترها کنار پیانو جمع شده بودند، و پیرترها با فنجانهای چایشان از سیاست و بازار سهام حرف میزدند.
تییان، با لبخند مصنوعیاش، آرام بین جمع میچرخید.
حس میکرد میان این آدمها، تنها اوست که هنوز به چیزی واقعی باور دارد، و همین باور لعنتی، تنهاترش کرده بود.
در گوشهی دیگر سالن، تهیونگ به دیوار تکیه داده بود. لیوانش را در دست گرفته بود و به جوانهایی که دورش جمع شده بودند لبخند میزد. لبخندی که انگار هر ثانیهشان را مسموم میکرد.
دخترها از جذبهاش سرخ میشدند، پسرها از شوخیهایش خندهشان میگرفت، اما هیچکس متوجه نمیشد نگاه تهیونگ هیچوقت همراهشان نبود.
چشمهایش میان جمع دنبال چیزی میگشت... شاید حوصله، شاید کمی هیجان.
پدر از دور، با لبخند رضایتبخش نگاهشان میکرد دوقلوهایش، مایهی افتخارِ خاندان کیم.
و مادر، از پشت پنجره به ماه نگاه میکرد؛ انگار میدانست چیزی در این خانه بهزودی میلرزد.
نیمهشب، وقتی مهمانها یکییکی خداحافظی کردند، تهیونگ بیسروصدا از در پشتی بیرون زد. در حالیکه پالتوی مشکیاش را روی شانه انداخته بود، سیگارش را روشن کرد و زیر لب خندید.
همان خندهای که بیشتر از آرامش، پیشدرآمدِ دردسر بود.
در اتاق طبقهی بالا، تییان کتش را روی صندلی انداخت و خسته روی تخت نشست. ذهنش آرام نمیگرفت.
پروندهی قاچاقی که تازه به او سپرده بودند مثل تکهای آهن داغ توی مغزش چسبیده بود.
با خودش فکر کرد:
-با این وضع، چطور باید وقت کنم با جونگکوک قرار بذارم؟ سه هفتهست ندیدمش... اگه بفهمه دارم باز روی یه پروندهی خطرناک کار میکنم میره.
نفس عمیقی کشید.
باید تصمیم میگرفت یا وجدانش، یا رابطهش.
در همان لحظه، در آن سوی شهر، تهیونگ روی مبل چرمیِ خانه خودش لم داده بود. در تاریکیِ نیمهروشن اتاق، دود سیگار در هوا موج میزد.
با خودش فکر کرد:
-فردا برم سرِ کار؟ یا بخوابم تا ظهر؟
دستش را به موهایش کشید، خندید.
-کار که تموم نمیشه... ولی خواب چرا. خواب همیشه تموم میشه.
روی میز، کنار لیوان نیمهپر ویسکی، فایلی باز بود پر از مدارک موکل تازهاش.
و درست بالای آن، کارت شناسایی یکی از مأموران پلیس به اسمِ KIM TI YAN بود.
- چند روز بعد -
بازجویی ساعتها طول کشیده بود. چراغ زرد رنگ بالای سرِ مظنون، سایهی بلند تییان را روی دیوار انداخته بود. مرد جوان، عرقکرده و خسته، به میز فلزی تکیه داده بود و صدای یکنواخت تییان، مثل پتک روی ذهنش میکوبید.
ـ اسمش کیه؟ کی بهت دستور داد؟
ـ گفتم نمیدونم... به خدا فقط یه بار اون بسته رو بردم.
تییان نگاهش را بالا آورد، سرد و بیاحساس.
ـ اون بسته توی ماشینت بود. با مُهرِ یکی از شرکتهای خصوصی حملونقل. اگه همکاری نکنی، دیگه از این اتاق بیرون نمیری.
مرد با صدای لرزان گفت:
ـ من... من تا وکیلم نیاد هیچی نمیگم.
تییان اخم کرد. اسم وکیل را پرسید. مأمور کناری فقط شانه بالا انداخت.
ـ فقط گفتن یکی از بزرگهای کرهست. الان تو راهه.
ساعت از ده گذشته بود که در باز شد.
صدای پاشنهی کفش روی زمینِ سردِ بازداشتگاه پیچید، و تییان حتی قبل از اینکه سرش را بالا بیاورد، حس کرد ستون فقراتش یخ زد.
ـ ببخشید که دیر رسیدم. یه جلسهی مهم داشتم از اون جلسههایی که معمولاً تا از شب تا صبح و اگه شخص مقابل خیلی باحال باشه، تا ظهر ادامه پیدا میکنن.
صدای آرام و آشنا بود. با طعنهای که زیر پوستش نیش میزد.
تییان سرش را بالا آورد.
و آنجا بود تهیونگ. با کت مشکی، موهای مرتب، و آن لبخند لعنتی که همیشه بوی دردسر میداد.
موکلش را نگاه کرد و با صدای نرمی پرسید:
ـ چیزی گفتی عزیزم؟ یا این آقا با لحنش خستهت کرده؟
تییان، بدون اینکه پلک بزند، برگهی گزارش را جلو کشید.
ـ بازجویی هنوز تموم نشده. طبق قانون، شما فقط ناظرین، آقای...
تهیونگ لبخند زد.
ـ کیم.
برای چند لحظه، سکوتی غلیظ بینشان نشست.
دو برادر، پشت میز بازجویی، روبهروی هم. یکی با یونیفرم پلیس، یکی با کت و انگشتر نقرهای.
هیچکدام به چشمان دیگری خیره نشدند، اما هوا پر از حرف بود.
تییان با صدایی آرام گفت:
ـ ادامه میدیم.
و تهیونگ، بهظاهر بیتفاوت، پشت موکلش نشست، پا روی پا انداخت و با لبخند زیر لب گفت:
ـ البته. ببینیم اینبار قانون تا کجا قراره پیش بره.
ساعت از یازده گذشته بود.
چراغ بالای سر مظنون، مثل قلبی بیقرار، هر چند ثانیه یکبار سوسو میزد.
تییان با لحنی بیاحساس گفت:
ـ خب، از اول بگو. کی اون بسته رو بهت داد؟
مرد به تهیونگ نگاه کرد، انگار دنبال اجازه بود.
تهیونگ لبخند زد، آرام سرش را تکان داد.
ـ اگه قراره حرف بزنی، فقط مطمئن شو چیزی نمیگی که بعداً پشیمون شی.
تییان خودکارش را روی میز گذاشت.
ـ آقای کیم، شما اینجا برای راهنمایی قانونی هستید، نه برای جهت دادن به بازجویی.
تهیونگ، بیآنکه نگاهش کند، گفت:
ـ من فقط نمیخوام بیگناهیِ یه آدم بهخاطر نمایش قانون از بین بره، هیونگ
آخرِ جمله را کش داد، طوری که فقط تییان بشنود.
چشمهای تییان لحظهای از کنترل خارج شد، اما فوراً خودش را جمع کرد.
ـ بهتره از کلماتت با دقت استفاده کنی، آقای کیم. اینجا دادگاه نیست.
تهیونگ خندید، خندهای خشک و آرام.
ـ نه، اینجا دادگاه نیست. ولی عجیبه، بوی قضاوت از کیلومترها میاد.
موکلش با دلهره گفت:
ـ من واقعاً فقط یه بار اون بسته رو جابهجا کردم. یه مرد گفت پول خوبی میده، همین.
تییان پرسید:
ـ اسم اون مرد؟
ـ نمیدونم... یه کت قهوهای داشت، عطر سنگین میزد.
تییان نگاهش را بالا آورد.
ـ از شرکت Vante Legal اومده بود؟
سکوت.
تهیونگ ابرو بالا انداخت، آرام گفت:
ـ جالبه که وکیلِ همین شرکت هم منم. فکر نمیکنی دنیا چقدر کوچیکه؟
تییان دستش را مشت کرد.
احساس کرد خون در گوشهایش میجوشد، اما چهرهاش مثل همیشه آرام ماند.
ـ همکاری نکردن باعث نمیشه بیگناه بشی.
تهیونگ با لبخندی محو، چانهاش را تکیه داد روی انگشتش:
ـ و بازجوییِ طولانی هم باعث نمیشه حقیقت به نفع شما تموم شه.
هر دو میدانستند که دیگه بازجویی نیست دوئلی بود میان عقل و طعنه، میان قانون و لبخند.
در نهایت، تییان نفسش را بیرون داد و گفت:
ـ جلسه تمومه. موکل شما فعلاً آزاد نیست.
و از جایش بلند شد، پرونده را جمع کرد و به سمت در رفت.
صدای تهیونگ، درست پشت سرش بلند شد:
ـ راستی، دفعهی بعدی که خواستی بازجویی کنی... سعی کن کمتر توی صدا و نگاهت شبیه پدر باشی.
تییان ایستاد.
برای یک لحظه، همهی صداها محو شد.
اما بدون اینکه برگردد، فقط گفت:
ـ و تو، سعی کن کمتر شبیه خودت باشی.
در را بست.
و تهیونگ، با همان لبخند خسته و خطرناک، زیر لب زمزمه کرد:
ـ من خودِ خودمم، تییان... و همین ترسناکش میکنه.
هوای شبِ سئول، بوی بارون داشت. چراغهای خیابون از لای پردههای ضخیم عمارت، لکهلکه روی دیوارهای اتاق تییان میافتاد. کت پلیسش هنوز روی صندلی افتاده بود و دکمهی آستینش باز بود؛ اما ذهنش، از بازجویی عصر، هنوز بیرون نیومده بود.
باد ملایمی از لای پنجرههای نیمهباز سالن رد میشد و بوی دود سیگار تهیونگ رو با خودش میکشوند توی راهرو.
صدای پاشنههای کفش تییان روی سنگ مرمر عمارت میپیچید منظم، سرد، و عصبی.
تهیونگ. اون لعنتی با اون لبخند بیتفاوتش.
دستش هنوز از شدت خشم میلرزید. دکمهی پیراهنش رو تا نیمه باز کرده بود و کراواتش رو بیدقت کشیده بود پایین.
به سمت در اتاق تهیونگ رفت، لحظهای ایستاد.
بوی تنباکوی سیگار و عطر تلخ تهیونگ از لای در بیرون میزد.
دستگیره رو چرخوند.
تهیونگ پشت میز کارش نشسته بود. نور زرد چراغ مطالعه، خط صورتش رو مثل مجسمهای مرمری روشن کرده بود.
موهاش شلختهتر از همیشه بود، آستینها بالا زده، سیگار بین انگشتاش، و چشمهاش خیره به برگههای پروندهای که جلوش پخش بود.
حتی وقتی در باز شد، سرش رو بالا نیاورد.
فقط گفت:
ـ باز تا دیروقت بیدار موندی هیونگ
تییان بهش زل زد. لبخند خونسرد تهیونگ بیشتر از هر چیز حرصش میداد.
در رو بست و قدم به قدم جلو رفت.
ـ یه سؤال دارم.
تهیونگ سرش رو کمی کج کرد.
ـ باز از اون سؤالای پلیسیته؟
تییان نفسی کشید، سعی کرد کنترلش رو حفظ کنه.
ـ یکی از مظنونای پروندهم گفت یه وکیل پشتشه که همه چیزو میدونه.
صدای نفسش سنگین شد.
ـ اون وکیل... امروز توی بازجویی بود.
سکوت. فقط صدای جرقهی سیگار تهیونگ.
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد، بیتفاوت و بیاحساس:
ـ خب که چی؟
ـ که تو بودی!
تییان با خشم گفت و مشتهاش رو گره کرد.
ـ یههو پاشدی اومدی توی بازجوییِ من، انگار داری شو میذاری.
تهیونگ خندید، یه خندهی کوتاه و بیصدا.
ـ آره، من بودم. ولی اون آدم هیچ ربطی به تو نداره. فقط یه پروندهی کوچیکه.
تییان نفسش رو از بین دندونهاش بیرون داد. جلو رفت، سیگار تهیونگ رو از بین انگشتاش گرفت و توی زیرسیگاری له کرد.
ـ من احمق نیستم تهیونگ.
تهیونگ آرام گفت:
ـ نه، ولی زود قضاوت میکنی.
تییان دستش رو روی میز گذاشت و با یه حرکت سریع، تمام پروندههای تهیونگ رو کنار زد.
کاغذها روی زمین پخش شدن.
ـ حالا نه وقت نقاشیهاته، نه سیگار کشیدن!
پروندهی خودش رو کوبید روی میز.
ـ اینو میبینی؟
ـ پروندهی خودمه. گره خورده. هیچکس نمیتونه حلش کنه. ولی تو...
چشمهاش برق زد، نه از تحسین، از عصبانیت.
ـ تو با اون مغز کثیف و مریضت میتونی.
- میخوام کمکم کنی
تهیونگ همونطور خونسرد، سیگار دیگهای روشن کرد. دودش رفت بالا، نور زرد چراغ رو محو کرد.
با صدایی خسته گفت:
ـ چقدر قشنگ خواهش میکنی، هیونگ. حالا بگو ببینم، چی باعث شده شب، ساعت دو نصفهشب، بیای دنبال کمک از کسی که همیشه بهش بیاعتمادی؟
نگاهش رو مستقیم توی چشم تییان دوخت.
تییان نزدیکتر شد، صندلی رو کشید و نشست روبهروش.
چشمهاش تاریک و پر از خشم بود
ـ میخوای مسخرهم کنی، بکن. مهم نیست، فقط کمکم کن.
آروم جلو اومد، دستانش رو روی میز گذاشت و روی برگهها خم شد. بیهیچ حرفی، پرونده رو باز کرد. صدای خشخش کاغذها، سکوت رو برید.
چشمهاش لغزید روی عکسها و گزارشها، بیاحساس، دقیق.
سیگارش بین لبهاش دود میکرد و هر چند لحظه یه بار، دودش با نفس آرومی بالا میرفت.
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
ـ این پرونده بو میده.
نگاه کوتاهی به تییان انداخت.
ـ یه نفر از داخل داره تغذیهش میکنه.
تییان اخماش رفت تو هم.
ـ یعنی چی؟
تهیونگ لبخند زد، آروم و سرد.
ـ یعنی یا همکارات آلودهن...
سیگار رو خاموش کرد و ادامه داد:
ـ یا خودت زیادی پاکی.
تییان لبهاش رو فشرد، ولی چیزی نگفت.
فقط با خشم به برادرش زل زد، در حالی که تهیونگ با آرامش برگهها رو زیر و رو میکرد و زیر لب گفت:
ـ خب، بذار ببینم این بار قراره برای نجات دنیا، تا کجا بری پلیس کوچولو...
عکسها یکییکی زیر انگشتاش رد میشدن. نور چراغ، پوست دستش رو طلایی کرده بود.
سکوتی بینشون افتاد که فقط صدای ورق زدن و نفسهای خستهی تییان پرش میکرد.
تا اینکه تهیونگ روی یه عکس مکث کرد.
عکس رو با دو انگشت نگه داشت.
چشمهاش برای لحظهای لرزید.
توی عکس، بدن سومین قربانی روی زمین افتاده بود. خون خشکشده دور بدن، و در گوشهی تصویر... یه گوشوارهی نقرهای.
کوچک. ظریف. با طرح بالِ نیمسوختهی فرشته.
تهیونگ بیحرکت موند. سیگار بین انگشتاش آرام سوخت.
تییان متوجه مکثش شد.
ـ چی شد؟
جوابی نیومد. فقط دود سیگار.
تییان اخماش رفت تویهم.
ـ تهیونگ؟ چی دیدی؟
تهیونگ لبخند زد، اما لبخندش از اون مدل خطرناکها بود، خالی از لذت.
ـ هیچی. فقط یه چیز آشنا...
تهیونگ هنوز به عکس خیره بود.
دود سیگار، مثل مهی کمرنگ، دورش پیچیده بود، اما نگاهش دیگر اینجا نبود.
چشمهایش به گوشوارهی نقرهای قفل شده بود، و درست در همان لحظه، صدای بارانِ قدیمی در ذهنش زنده شد.
بوی خاکِ خیس، صدای موتورهای دور، و خندهی جوانی که سالها پیش کنار او ایستاده بود.
هفت سال پیش...
باران بیوقفه میبارید.
در محوطهی باریکی پشت انبار قدیمی بندر، نور چراغهای زرد روی دیوارهای نمزده میلغزید.
تهیونگ جوانتر بود؛ موهای بلندتر، نگاه خامتر.
سیگارش هنوز تا ته نسوخته بود که صدای خندهای از پشت سرش آمد.
ـ باز داری ادا درمیاری، ونتی؟
برگشت.
پسر جوانی با موهای مشکی خیس، کت چرمی و لبخند بیپروا به او نزدیک شد.
از گوش چپش، همان گوشوارهی نقرهای با بال نیمسوخته میدرخشید.
تهیونگ با لبخند محوی گوشه لبش لب زد
ـ ادا؟ نه، فقط دارم به این فکر میکنم که شاید بارون، تنها چیز تمیز این شهره.
پسر خندید، سر خم کرد و از سیگار بین انگشتان تهیونگ پکی زد.
ـ همیشه حرفات عجیب بود، ولی قشنگ. واسه همینم دوست دارم با تو باشم، حتی تو همچین جهنمی.
تهیونگ لبخند زد، لبخندی که در آن روزها هنوز رنگ امید داشت.
ـ چون تو هنوز نفهمیدی اینجا جهنم نیست، فقط یه زمین تمرینه، برای اینکه یاد بگیری احساس نداشته باشی.
پسر خندید.
ـ تو هیچوقت احساس نداشتی، تهیونگ. ولی من دارم، و اون گوشواره رو یادگاری گذاشتم واسه وقتی که روزی فراموشم کنی.
باد سردی وزید. از داخل انبار صدای فریاد و شلیک آمد، اما آن دو فقط ایستاده بودند، سیگار در دست، باران روی موهایشان میریخت.
لحظهای سکوت بینشان نشست؛ آن سکوتی که آدم فقط یکبار در زندگی تجربهاش میکند
پسر آرام گفت:
ـ اگه یه روز گم شدم، فقط با همین نشون پیدام کن. بالِ سوخته، یادت نره.
تهیونگ چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
در آن نگاه، هزار جملهی نگفته بود خداحافظی، ترس، وابستگی، و آن دردِ بینامی که فقط در دلِ کسانی میماند که هیچکس را برای گفتنش ندارند.
نور فلشِ خاطره ناگهان خاموش شد.
تهیونگ دوباره در زمان حال بود.
سیگارش تا نیمه سوخته بود، عکس هنوز زیر انگشتانش.
نفسش را آرام بیرون داد، دودش لرزید و در نور زرد چراغ محو شد.
دستش ناخودآگاه رفت سمت گوشش. گوشواره هنوز اونجا بود، نقرهای، سرد، و سنگینتر از همیشه.
- تو گفتی رنگ سیاه قشنگه، جِی...
-ولی من هنوز نفهمیدم چطور باید باهاش زندگی کنم.
دستش آرام لرزید.
برای لحظهای، چهرهی سردش شکست.
اما زود خودش را جمع کرد. سیگار را خاموش کرد و برگهی عکس را تا کرد.
نگاهش خسته و سنگین بود، شبیه مردی که میداند گذشته هیچوقت نمیمیرد، فقط شکلش را عوض میکند.
صبحِ روز بعد، عمارتِ خاندان کیم مثل همیشه آرام بود؛ بیش از حد آرام.
نور کمرنگ خورشید از لای پردههای ضخیم سالن صبحانه رد میشد و روی میز بزرگِ چوبی میلغزید. بوی قهوه و نان تست در فضا پخش بود، اما تهیونگ هنوز نیامده بود.
تییان روی صندلی خودش نشسته بود، روزنامه باز، اما ذهنش جایی بین نیمهشب و چهرهی برادرش گیر کرده بود. هنوز هم میدیدش آن چهرهی خونسرد که ناگهان در مقابل یک عکس لرزیده بود.