Velvet & Venom
Genre: Omegaverse, Drama ,...با کمردردی که حاصل رابطهی شب گذشتهاش با آلفا بود، از خواب بیدار شد. دستش را آرام به سمت جای خالی کنار خود دراز کرد، اما چیزی جز ملحفهی سرد نصیبش نشد. با دیدن جای خالی، مطمئن شد که مثل همیشه، صبح زود برای رفتن به سر کار از خانه خارج شده است.
چشمهای عسلیرنگش را به سختی باز کرد و آهسته از تخت پایین آمد. درد کمرش هنوز آزاردهنده بود. قدمهایش را به سمت حمام کشید تا دوش آب گرمی بگیرد؛ شاید گرمای آب میتوانست کمی از دردش کم کند.
چند دقیقه بعد، حولهی تنپوش سفیدش را به دور بدنش پیچید و از حمام بیرون آمد. موهای خیسش روی پیشانیاش ریخته بودند و قطرات آب از نوکشان روی حوله میچکید.
به سمت آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند. در میان کابینتها چشمش به داروها افتاد. یکی از آنها را برداشت؛ قرص ضدبارداری.
نگاهی کوتاه به بستهی دارو انداخت و آن را در دستش فشرد.
نمیخواست باردار شود.
نمیخواست کودکی بیگناه را وارد چنین زندگیای کند؛
قهوهاش را درست کرد و به سمت پذیرایی حرکت کرد.
خمیازهای کشید. دلش میخواست دوباره به تخت برگردد و ساعتها بخوابد، اما طرحهایش هنوز نیمهکاره بودند. باید هرچه زودتر تمامشان میکرد و برای کمپانی میفرستاد.
نگاهش روی میز افتاد؛ جایی که چندین برگهی طراحیشده و نیمهکاره پخش شده بودند.
با دیدن طرحها لبخند محوی روی لبهایش نشست.
آرام زمزمه کرد:
ـ خیلی قشنگید... ولی حیف اون کسی که باید خوشش بیاد، نمیاد.
لبخندش خیلی زود محو شد.
تهیونگ شوهرش را دوست داشت.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
اما جونگکوک هیچوقت او را به چشم همسرش ندیده بود. برای آلفا، تهیونگ فقط یک امگا بود؛ امگایی که روزی قرار بود وارثش را به دنیا بیاورد.
و همین فکر، قلب تهیونگ را بیشتر از همیشه به درد میآورد.
تهیونگ از دوران دبیرستان عاشق جونگکوک شده بود و با هزار امید وارد این زندگی شده بود.
اما رفتارهای جونگکوک بعد از ازدواجشان، هر روز بیشتر او را از عشقی که تمام این سالها برایش جنگیده بود، پشیمان میکرد.
گاهی با خودش فکر میکرد:
مگر یک امگا چه گناهی کرده بود که باید تاوانش را پس میداد؟
فلش بک «۷ سال پیش»
هوا سرد بود و حیاط دبیرستان تقریباً خالی شده بود. تهیونگ کنار پنجرهی کلاس ایستاده بود و دفتر طراحیاش را محکم به سینه چسبانده بود.
تمام دانشآموزها رفته بودند، اما او هنوز منتظر یک نفر بود.
جونگکوک.
از وقتی وارد دبیرستان شده بود، جونگکوک برایش با بقیه فرق داشت. نه فقط به خاطر اینکه یک آلفای محبوب بود، بلکه به خاطر آن لبخند کوچکی که هر بار تهیونگ را میدید روی لبش مینشست.
صدای قدمهایی از راهرو آمد. تهیونگ سریع سرش را بلند کرد.
جونگکوک بود.
تهیونگ لبخند زد و آرام گفت:
ـ بالاخره اومدی...
جونگکوک جلوی در ایستاد و نگاهش کرد.
+ هنوز اینجایی؟
ـ منتظرت بودم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
جونگکوک نزدیکتر آمد و چشمش به دفتر طراحی تهیونگ افتاد.
+ باز طراحی کردی؟
تهیونگ با ذوق دفتر را باز کرد.
ـ آره... اینو امروز کشیدم. میخواستم اول تو ببینیش.
صفحه را جلوی جونگکوک گرفت.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشت، جونگکوک فقط چند ثانیه به طرح نگاه کرد.
بعد گفت:
+قشنگه.
تهیونگ برای چند لحظه فقط به صورت جونگکوک خیره ماند.
همین یک کلمهی ساده، برای او بیشتر از هر تعریف دیگری ارزش داشت.
ـ واقعاً؟
جونگکوک ابرویی بالا انداخت و با لبخند کمرنگی گفت:
+ مگه دروغ میگم؟
تهیونگ سریع سرش را پایین انداخت تا لبخند بزرگ روی صورتش دیده نشود.
ـ نه... فقط... فکر نمیکردم خوشت بیاد.
جونگکوک کنار پنجره ایستاد و نگاهی دوباره به طراحی انداخت.
+ تو همیشه اینقدر به خودت شک داری؟
ـ وقتی پای نظر تو وسط باشه، آره.
جونگکوک لحظهای ساکت شد.
نگاهش از روی کاغذ به صورت تهیونگ رفت. امگا مخملی هنوز لبخند میزد؛ همان لبخند آرام و دوستداشتنیای که همیشه باعث میشد جونگکوک برای چند ثانیه تمام فکرهایش را فراموش کند.
اما خودش هنوز نمیدانست این احساس دقیقاً چیست.
فقط میدانست از میان تمام آدمهای مدرسه، بودن کنار تهیونگ برایش راحتتر بود.
+ تهیونگ؟
ـ هوم؟
+ میخوای فردا بعد از مدرسه با هم بریم کافه؟
تهیونگ با تعجب سر بلند کرد.
ـ با... من؟
جونگکوک خندید.
+ نه، با مدیر مدرسه. معلومه با تو!
تهیونگ خندید و دفترش را بست.
ـ باشه بریم.
آن شب، تهیونگ خوابش نمیبرد.
روی تخت دراز کشیده بود و سقف اتاق را نگاه میکرد. هر بار که چشمهایش را میبست، صدای جونگکوک در ذهنش تکرار میشد.
«میخوای فردا بعد از مدرسه با هم بریم کافه؟»
برای تهیونگ همین کافی بود تا خیال کند شاید این علاقه یکطرفه نیست.
روز بعد، جلوی در مدرسه منتظرش ماند.
اما جونگکوک نیامد.
پنج دقیقه گذشت.
ده دقیقه.
نیم ساعت.
تهیونگ بارها تلفنش را چک کرد، اما هیچ پیامی دریافت نکرده بود.
در نهایت، با قلبی گرفته به سمت خانه راه افتاد.
نمیدانست همان لحظه، جونگکوک در خانهی بزرگ خانوادهاش مقابل پدرش نشسته و برای اولین بار با مسئلهای روبهرو شده که قرار بود مسیر زندگی هر دویشان را تغییر دهد.
* تصمیم گرفته شده.
صدای پدرش محکم بود.
جونگکوک با اخم نگاهش کرد.
+ چه تصمیمی؟
* قراره ازدواج کنی.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با ناباوری خندید.
+ چی؟
* شنیدی.
+ول من هنوز دبیرستانیم.
* بهزودی فارغالتحصیل میشی و قرار نیست فورا ازدواج کنی. خانوادهی طرف مقابل هم موافقه.
جونگکوک از جایش بلند شد.
+ ولی من موافق نیستم!
پدرش بدون اینکه حتی پلک بزند، جواب داد:
* نظر تو مهم نیست.
جونگکوک مشتهایش را فشرد.
+ حداقل بگید طرف کیه.
سکوت کوتاهی برقرار شد.
بعد نامی گفته شد که باعث شد تمام خشم صورت جونگکوک برای لحظهای رنگ دیگری بگیرد.
تهیونگ.
جونگکوک خشکاش زد.
+ تهیونگ؟
* بله.
تصویر امگای مخملی که روز قبل کنار پنجره ایستاده بود، جلوی چشمهایش آمد.
همان لبخند.
همان دفتر طراحی.
همان صدای آرام.
«منتظرت بودم.»
جونگکوک نمیدانست باید چه احساسی داشته باشد.
از یک طرف، از ازدواج اجباری متنفر بود.
از طرف دیگر، نام تهیونگ برایش مثل نام یک غریبه نبود.
اما این ازدواج چیزی نبود که خودش انتخاب کرده باشد.
و همین کافی بود تا از همان ابتدا در برابرش موضع بگیرد.
چند روز بعد هم، تهیونگ همهچیز را از خانوادهاش شنید.
صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه از خواب بیدار شد.
تمام شب را تقریباً بیدار مانده بود و مدام به حرفهای مادرش فکر میکرد. هنوز هم باورش نمیشد قرار است با کسی ازدواج کند که سالها مخفیانه دوستش داشته.
با عجله لباس پوشید و خودش را به مدرسه رساند.
اما برخلاف همیشه، مستقیم به کلاس نرفت.
میدانست جونگکوک معمولاً قبل از شروع کلاس به زمین بسکتبال میرود.
همانجا پیدایش کرد.
جونگکوک روی نیمکت نشسته بود و بند کفشش را میبست. وقتی سایهی تهیونگ روی زمین افتاد، سرش را بلند کرد.
+ صبح بخیر.
تهیونگ لبخند زد.
- صبح بخیر.
چند ثانیه سکوت کردند.
تهیونگ دلش میخواست چیزی بگوید، اما نمیدانست از کجا شروع کند.
بالاخره با صدایی آرام گفت:
ـ میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
جونگکوک شانهای بالا انداخت.
+ بپرس.
ـ دربارهی... دیشب.
حرکت دست جونگکوک متوقف شد.
+ چی شده؟
تهیونگ انگشتهایش را در هم قفل کرد.
ـ خانوادههامون واقعاً میخوان ما با هم ازدواج کنیم؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
+ آره.
قلب تهیونگ تندتر زد.
ـ و تو...
مکث کرد.
ـ تو چی فکر میکنی؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
+ نمیخوام ازدواج کنم.
لبخند روی صورت تهیونگ برای لحظهای لرزید.
با این حال سعی کرد خودش را نبازد.
ـ حتی... با من؟
جونگکوک همان لحظه نگاهش کرد.
تهیونگ آرزو میکرد جواب دیگری بشنود.
اما جونگکوک فقط گفت:
+ مسئله تو نیستی.
تهیونگ آهسته پرسید:
ـ پس چیه؟
+ من هنوز برای این چیزها آماده نیستم.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
ـ فهمیدم.
جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند. دلش میخواست چیزی بگوید تا ناراحتش نکند، اما هیچ جملهای پیدا نکرد.
تهیونگ دفترش را از کیفش بیرون آورد.
ـ یه چیزی برات آوردم.
+ چی؟
دفتر را باز کرد و صفحهای را به سمتش گرفت.
تصویری از خودش بود. تهیونگ شب قبل آن را کشیده بود.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
+ این منم؟
تهیونگ خندید.
ـ آره.
+ خیلی شبیه منه.
ـ چون خودتی.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
+ ممنون.
تهیونگ دفتر را بست.
همین لبخند کوچک دوباره باعث شد قلبش گرم شود.
شاید هنوز امیدی وجود داشت.
شاید جونگکوک فقط از ازدواج میترسید.
شاید بعداً همهچیز درست میشد.
اما آنچه تهیونگ نمیدانست این بود که خانوادهها برای این ازدواج فقط یک دلیل ساده نداشتند. موضوع چیزی بسیار بزرگتر از یک قرارداد خانوادگی بود؛ و قرار بود چند هفتهی بعد، حقیقتی فاش شود که دیگر هیچکدامشان نمیتوانستند از آن فرار کنند.
امی صحبت میکنه:
درود نعناع های من.
خب اولش بگم که امیدوارم تا اینجای کار خوشتون اومده باشه. این اولین فیکشنی هستش که من دارم آپ میکنم و خب نمیدونم قرار چه اتفاقی بیوفته. ولی قول میدم با خوندنش حوصلتون سر نره.
اگر دوستش داشتین خوشحال میشم حمایت کنید تا برای پارت بعد انرژی بگیرم.
دوستتون دارم🌱
یه چیزایی هم راجب رایحهی تهیونگ و جونگکوک بگم؛
جونگکوک
زهرِ شب : رایحهی بلاد اورنج، شکوفهی شب، فلفل سیاه و چوب آبنوس. شروعش شیرین و فریبندهست، اما تهمایهی تلخ و تیز داره؛ مثل زیبایی سردی که هرچه بیشتر بهش نزدیک بشی، بیشتر گرفتار میشی.
تهیونگ
مخملِ سفید: رایحهی رز سفید مخملی، تمشک، وانیل نرم و چوب صندل. لطیف و گرم، مناسب کسی که هم مهربونه و هم اعتمادبهنفس بالایی داره.