"Veil"

"Veil"

by 𝖫𝗈𝗎𝗂𝗌


موهای تازه رنگ کرده ی طلایی رنگش را جلوی صورتش ریخت.با اتو مو،کمی به موهای ابریشمی اش،حالت داد.خدا را شکر کرد که موهایش در حالت گرفتن،اذیت کن نبودند.با لوازم آرایشی،کمی کک و مک روی صورت سفید رنگش کاشت.

با سایه،به چشم های روباهی مجذوب کننده اش حالت داد.لب های قلوه ای اش را مهمان برق لبی به طعم شیرین کرد،دقیقا همانطور که نیکی میپسندید.

ذوق داشت،چرا که مایل بود نیکی رنگ موی جدیدش را ببیند و مهم تر از همه برایش،واکنش مرد بود.

دورس سفیدش،که با راه راه های پهن آبی تزئین شده بود را به تن کرد،شلوار مشکی رنگی از جنس کتان پوشید و در آینه به خودش نگاه کرد.

به دلیل باز بودن یقه لباسش،ترقوه های تراش خورده اش،به خوبی نمایش داده شده بود.آن لباس ساده در تن سونو به خوبی نشسته بود.گویی که آن لباس ساده میلیون دلاری باشد.

کانورس های سرمه ای رنگش را پوشید.کاپشن سفید رنگش را برداشت و با زدن تقه ی در اتاقش به هم،از آن فضای خسته کننده،خداحافظی کرد.درون راهروی تاریک،که حتی نور هم جرعت حرکت در آن را نداشت،سونو با قدم هایی ضعیف و نامطمئن،به سمت دفتر نیکی که مرد، معمولا تمام وقتش را آنجا میگذراند،حرکت کرد.

با ضربه دو تقه به در،و کسب اجازه توسط صدای بم نیکی،وارد دفتر کاری مرد شد.

در دفتر کاری مرد،همه چیز به خوبی سر جای خودش نشسته بود.رنگ در آن اتاق معنایی نداشت.همه چیز سیاه بود.درست مثل دلیل پول در آوردن نیکی،یعنی نفت.

نیکی تاجر نفت بود،از هر روشی،چه قانونی و چه غیر قانونی،نفت صادر و یا وارد میکرد.هرچه بیشتر به زمین های پیدایش نفتش اضافه میشد،نیکی بیشتر طلب میکرد.چرا که او به دنبال قدرت بیشتر در منطقه بود.

مرد،برگه ها را یکی پس از دیگری امضا میکرد،جوری که حتی سر بلند نکرد معشوقه اش را نگاه کند.

ترک ریزی،روی قلب سونو نقش بست.یعنی او حتی اندازه یک برگه برای تایید امضای نیکی،اهمیت نداشت؟

سونو،با صدایی که از ته چاه در می آمد نام مرد را فرا خواند.


-نیکی...


نیکی چشمانش را از روی برگه های معامله نفت بلند کرد و از برخورد نگاهش،با سونو قندی ته دلش آب شد.او معشوقه اش بود یا یک فرشته؟


+کیم سونو...مستقیم بهم بگو ببینم...میخوای منو سکته بدی؟


صدای مسلط و بدون لرزش نیکی،راه ترسی را به درون قلب سونو باز کرد.او اشتباهی مرتکب شده بود؟


-چی...شده؟م-من-


حرف سونو،با برخواستن نیکی از روی صندلی گران قیمتش،شکسته شد.کاپشنش را بیشتر در بین دستانش فشرد و نگاه ترسیده اش را به قد و قامت نیکی داد.مرد به سمتش آمد و با دستانش،بازو های نحیف پسر را اسیر کرد.

دستانش،بالا آمدند و روی گردن پسر متوقف شدند.سونو ترسید و چشمانش را بست.پلک هایش به وضوح می لرزید.آب دهانش را قورت داد که با حس چیز نرم و مهربانی روی پیشانی اش،چشمانش از تعجب گرد شد.

لب های نیکی بود که روی پیشانی اش قرار گرفته بود.نیکی چشمانش را بسته بود و بوسه عمیقی،مهمان پیشانی پسر مورد علاقه اش کرده بود.

بعد از چند ثانیه نه چندان کوتاه،لب هایش را از پیشانی سونو جدا کرد و پیشانی اش را به پیشانی سونو چسباند.لبخندی زد.سونو،حیرت زده به مرد مهربان رو به رویش نگاه کرد.چون کم پیش می آمد نیکی لبخند بزند؛آن هم انقدر مهربان!

صدای بم مرد از قفس حنجره اش آزاد شد


+خیلی خواستنی شدی کیم سونو...رنگ موی جدیدت خیلی بهت میاد


سونو لبخندی از سر آسودگی زد که نیکی،تک بوسه ای از سر عشق خالص روی لبان پسر کاشت و سونو نگاه خمارش را به نیکی داد.دستان نیکی صورتش را احاطه کردند.


+جایی میرفتی؟

-گفتم...اگه...اگه میشه حاضر بشی باهم بریم بیرون یه دوری بزنیم...اما میبینم که کارای شرکت هنوز مونده پس...اشکالی نداره،باشه یه وقت دیگه...


خواست صورتش را از محاصره دستان گرم مرد رو به رویش آزاد کند که لب های نیکی،که با حسرت و دلتنگی به جان لب هایش افتاده بود،مجالش ندادند.

نیکی،صدا دار و از سر عشق،لب های پسر را می بوسید.از حس طعم برق لب مورد علاقه اش،که سونو به لب هایش زده بود به وجد آمد.

سونو بوسه را همراهی کرد،چرا که میخواست در این لحظه،در این رخداد،در این ثانیه...واقعا عاشق موجود مهربان رو به رویش باشد،نه کسی غیر از او.

سونو،با حس کم شدن نفس درون سینه کوچکش،از مرد جدا شد و نگاه خندانش را به نیکی داد.


-نفسم...نفسم دیگه...همراهی نمیکنه


نیکی،همانطور که گونه پسر را لمس میکرد،لب هایش از هم باز شد.


+عزیزم کارای شرکت واقعا مونده


حس درماندگی ای با حرف نیکی رو قلب سونو نشست،درست مثل غبار گرد و غبار،اما از جنس سنگین.


+ولی کاری که به نظرم بیشتر اشکال داره بیرون نرفتن با فرشته ی پرستیدنی ایه که کنارمه...بنابراین من میرم حاضر شم


نیکی بوسه ای روی دست سونو کاشت و بعد دستان نحیف پسر را به نشانه احترام به پیشانی اش چسباند و از اتاق خارج شد.

در آن لحظه سونو،که قلبش تحمل این همه احساس را نداشت،شروع به تپش با سرعت زیاد کرد.

امروز چرا انقدر نیکی مهربان شده بود؟

معمولا نیکی با هر بهانه ی منطقی و غیر منطقی ای با بیرون رفتن مخالفت میکرد اما یعنی الان...سونو انقدر از نظر او خواستنی به نظر میرسید که نتوانسته بود پیشنهاد او را رد کند؟

ناگهان سونو به فکر خیانتی که داشت به نیکی میکرد افتاد.البته که تا به حال با سونگهون نخوابیده بود،اما شانه هایش شل شد و در چشمانش،هاله ای از غم حلقه زد.نیکی بعضی اوقات با او بد اخلاقی میکرد،با او خشن رفتار میکرد،حتی پیش می آمد که او را بزند.

اما از نظر سونو مقصر نیکی بود،بلکه بیماری اش بود.چرا که او از بیماری روانی رنج میبرد و ۱۰ سال بود که تحت درمان سونو قرار گرفته بود.

به انتخاب خودش!




[9:00 PM in the Niki's car]‌



نیکی با سینی بستنی وارد ماشین شد و روی صندلی راننده،کنار سونو نشست.بستنی سونو را تحویلش داد و خودش هم مشغول خوردن بستنی نسکافه ای اش شد.

بستنی شکلات نعنایی،طعم مورد علاقه سونو بود و نیکی این را خوب میدانست.سونو ظرف بستنی را برداشت و یک قاشق بزرگ از آن را داخل دهانش گذاشت.جوری که کل مغزش را یخ در بر گرفت و به دنباله اش،جیغ پسر بلند شد.

نیکی به واکنش پسر کنارش تک خنده ای کرد،و سونو را حیران درون دنیای خود رها کرد.یک چیزی این وسط عجیب بود؛

خوشحالی و مهربان بودن نیکی!

پسر همانطور که بستنی اش را میخورد، با صدایی لرزان و نامطمئن نیکی را خطاب قرار داد.


-نیکی...امروز...اتفاقی افتاده؟


نیکی بی انکه سر بلند کند پرسید


+چه اتفاقی؟


سونو با تردید پنهان شده نگاهش را روی اجزای صورت مرد چرخاند.


-نمیدونم...فقط امروز...با خودت همیشگیت فرق داری

+چه فرقی؟


پسر مکثی کرد.سپس لبانش را تر کرد.


-شاید...یه ذره...نرم تر و خوشحال تری


پوزخندی گوشه لب نیکی نقش بست.همانطور که با قاشق بستنی اش بازی میکرد،لب از هم گشود


+امروز...توی شرط بندی با سهام دارای زمینای نفتی،یه زمین بزرگ سمت جنوب غربی منطقه رو بردم...تمام قدرت منطقه افتاده توی دستام.این یه موفقیت بزرگه چون اون قوی ترین صادر کننده نفت منطقه بود و من بزرگ ترین زمینشو ازش بردم


ذوقی پنهانی درون صدای نیکی موج میزد،چرا که تمام زندگی و موفقیت او، در نفت خلاصه میشد.

او خوشحال بود،اما سونو از این وضعیت ناراضی بود.

به دلیل اینکه شرط بندی زمین های نفتی غیر قانونی بود و پلیس تنها دنبال یک مدرک بود تا افرادی را که از قبیل،زمین نفتی برنده می شوند را دستگیر کند.

نیکی هم از اساس کارش غیر قانونی بود.چرا که بعضی وقت ها با افراد قدرتمند زیرزمینی یعنی مافیا ها و بعضی اوقات هم با قاچاقچی ها قرار داد می‌بست.او برایش مهم نبود نفت را چجوری صادر میکند،او به فکر پول بیشتر بود و چه کسی بهتر از این دو دسته پول میداد؟خب معلومه که هیچ کس!

اما نیکی قدرتمند تر و زبر دست تر از این حرف ها بود که در دستان پلیس اسیر بشود.هرچند؛این چیزی از نگرانی سونو کم نمیکرد.سونو نمیتوانست روی حرف نیکی حرفی بزند،چون قدرتش را نداشت.

پس با لبخند ظاهری و ذوق دروغینی لب زد:


-این خیلی خوبه!فقط...مراقب باش.خودت که بهتر میدونی

+حواسم هست


هر دو داخل ماشین،غرق در سکوتی عمیق،که گهگاهی با صدای چرخ لاستیک ماشین هایی که از کنارشان عبور میکردند شکسته میشد،مشغول خوردن بستنی هایشان شدند.

سونو کمی ذهن خودش را مشغول کرد.درخواستی داشت.موقعیت را سنجید و دید الان که نیکی بابت افزایش قدرتش خوش حال است،بهترین موقعیت برای مطرح کردن خواسته اش است.

بستنی اش را خورد و با دستمال مرطوب دست هایش را،که به خاطر بستنی چسبناک شده بود را تمیز کرد.انگشتانش را در هم قفل کرد و سپس آنها را کشید تا به صدای جان دادن غضروف های انگشتانش گوش بدهد.

نیکی هنوز مشغول خوردن بستنی اش بود.پس سونو به نرمی مرد را خطاب کرد.


-نیکی...میخوام یه چیزی بگم


نیکی سرش را به نشانه تفهیم تکان داد و قاشقی از بستنی اش را در دهانش گذاشت.


-راستش...میخواستم بگم...میشه-


با یاد آوری حرف سونگهون نفسش را قطع کرد.نجوای صدای مرد در گوشش اکو شد.

«پس بهش بگو بره یه روانش شناس دیگه استخدام کنه!۱۰ ساله تورو به بهونه درمان کردنش،اسیرت کرده»

عزمش را جذب کرد.چشمانش را بست و با جسارتی قابل ستایش خواسته اش را روی صفحه بازی انداخت.


-میخواستم بگم میشه یه روان شناس دیگه استخدام کنی؟من ۱۰ ساله دارم سعی میکنم تورو درمان کنم اما زیاد نتونستم موثر باشم شاید یکی دیگه بتونه.امتحانش ضرری نداره.من رو فقط به عنوان پارتنرت برای خودت داشته باش،به عنوان معشوقه ات


با صدای پوزخند صدا دار نیکی چشمش را باز کرد.نیکی داشت با بستنی اش بازی میکردی و پوزخند گوشه لبش شکل گرفته بود.

واضحا،همان یک لبخند ساده داشت مسخره اش میکرد.

نیکی قاشق کوچکی که دستش بود را توی بستنی گذاشت و ظرف نیمه پر بستنی را سمت شیشه پنجره برد.با حس حماقت که بهش شده،با لحن تحقیر آمیزی که در صدایش موج میزد نجوا کرد


+پس هدفِ امروزت از خوشگل کردنت این بود؟منو چی فرض کردی؟


صدایش آرام بود.اما این،ارامش قبل از طوفان بود و لرزی به تن سونو می انداخت.

نیکی ظرف بستنی را بیرون از پنجره ماشین،بین هوا و زمین ول کرد.دستی به کتش کشید و همزمان سونو رو مخاطب قرار داد.


+فکر کردی کی هستی؟


حلقه چشمان سونو از تعجب گشاد شد.لحن نیکی به حالت مالکیت یک پادشاه،بر بنده اش در آمده بود و تمام گذشته ی سیاهش را در سرش میزد.


+من تورو از توی اون خوابگاه دانشجویی،که کثافت از سر روش بالا میرفت نکشوندم بیرون و بهت لباسای ابریشمی نپوشوندم که حالا بیای برای من تعیین تکلیف کنی.


برق نگاهش ناگهان تیز شد.مثل اینکه فکری به ذهنش رسیده باشد و این ترس را روانه قلب پسر کوچکتر کرد.


+نکنه...حالا که سهام دار بزرگی شدم میخوای بری و بعد همه جا رو پر کنی که نیشیمورا ریکی،تاجر نفت،کسی که بیشتر قدرت نفتی منطقه تو دستشه،کسی که با قاچاقچیا،زیرزمینیا ارتباط داره...یه بیماری روانی وحشتناک داره.بیماری ای که نمیتونه دربرابر عصبانیت،واکنششو کنترل کنه


خودش را به سمت سونو چرخواند و گوشش را به لب سونو چسباند و زمزمه وار گفت


+میخوای بری پیش پلیس و منو معرفی کنی؟

-نیکی...من...منظوری نداشتم...


نیکی دوباره پوزخند زد.لرزی تن نحیف سونو را در بر گرفت.

اما اینبار،با یک حرکت،یکی از دستان نیکی زیر گلوی سونو قرار گرفت و آن گردن نحیف را تا جایی که رگ های دست هایش بیرون زد فشرد.سونو با دستانش به دست های نیکی چنگ می انداخت.صورتش را رنگ کبودی ای در بر گرفت.رگ های پیشانی نیکی برجسته شده بود.


+شایدم میخوای بگی ۶ سال پیش به خاطر اینکه نتونست عصبانیتشو کنترل کنه مادرشو کشت؟


سونو اشک هایش از گوشه چشمش سرازیر شد،با ته مانده ناخن هایش،به دست های مرد چنگ می انداخت و با نفسی که هر دقیقه امکان داشت قطع شود،نیکی را التماس میکرد که گلویش را ول کند.

نیکی با چشمانی که به وضوح،داشت بلند بلند میخندید به سونویی که جلویش به زانو در امده بود نگاه کرد.


+همینه!تو باید همیشه همینطوری التماس کنی!بهت رو بدم پاتو از گلیمت دراز تر میکنی!


حلقه دستانش را دور گلوی سونو شل کرد و با مرتب کردن کتش،جوری نشست که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

سونو سرفه های متعدد و اشکی ای میکرد.

صورتش،خیس از اشک بود.او سخت در اشتباه بود،یک شیطان هیچ وقت نمیتواند مهربان باشد.چون شیطان ذاتش این است،بد بودن.

غیر ممکن ها همیشه غیر ممکن اند.

با صورتی خیس از اشک،سرش را به شیشه پنجره تکیه داد و خفه،گریه میکرد.نیکی با سرعت زیادی رانندگی میکرد تا فقط خود را به خانه برساند.اما سونو با خود فکر میکرد،آیا در این دنیای بزرگ او واقعا یک گوشه دنج،یک خانه صمیمی،یک اغوش امن،برای خودش دارد یا نه؟

جواب هیچ کدام را نمیدانست.چانه اش میلرزید و اشک از آن غلط میخورد و روی لباسش جان میداد.پسر لب های لرزانش را بی صدا تکان داد و جوری که فقط خودش متوجه بشود لب زد


-چقدر دلم میخواست فردا دوشنبه باشه

Report Page