Vampire born
Half of meGenre: Dark Romance · Fantasy · Mystery · Horror · Historical · Tragedy · Gothic · Smut
࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭ ࣭
─ Identity of truth 𓏺 Part 1
جی در تاریکی مطلق خواب غرق بود. نه صدایی، نه نوری، فقط حس سقوط بیوقفهای که انگار قرار نبود هیچوقت تموم شه. ناگهان، احساس کرد چیزی سرد و فلزی به پاش خورد. چشمش رو باز کرد.
خودش رو در مکانی دید که هرگز ندیده بود. یه تالار بزرگ و سنگی، با ستونهایی که تا بینهایت بالا میرفتن و در تاریکی گم میشدن. هوا سنگین بود و بوی خاک نمزده و چیزی شبیه به خون خشک شده میداد.
در انتهای تالار، روی یه تخت سنگی عظیم، مردی نشسته بود. چشماش مثل دو تکه زغال سرخ شده در تاریکی میدرخشید و لبخند کمرنگی روی لبانش بود که بیشتر شبیه به پوزخند بود، پوزخندی که دندون های نیش بلند اون رو از زیر لب های خوش فرمش نمایان میکرد.
همین چهرهی اون مرد رو به طرز عجیبی ترسناک و در عین حال، با وقار نشون میداد.
مرد به آرومی از روی تخت بلند شد و به سمت جی حرکت کرد. قدمهاش آروم و بیصدا بود. هرچقدر نزدیکتر میشد، جی حس میکرد تمام بدنش از ترس فلج میشه. نمیتونست فریاد بزنه، نمیتونست فرار کنه. فقط میتونست به چشمان درخشان مرد خیره بشه.
وقتی مرد درست جلوی اون ایستاد، سرش رو کمی کج کرد و با صدایی که از ته گلوش میاومد گفت:
-بالاخره پس از سال ها دوباره پیدات کردم...
جی وقتی این جمله رو شنید، ناگهان از جایی که بود به سمت تختش، توی اتاق خودش پرید. ضربان قلبش مثل پتک به قفسه سینهاش میکوبید و عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود. نفسنفس میزد و چشمهاش رو به سقف آشنای اتاقش دوخته بود.
اما انگار هنوز هم در اون تالار سنگی وهمآلود بود و مرتب تله پورت میشد. نور کمجون بیرون، که از شکاف پردهی اتاق میگذشت، با رنگ آشنایی به چشمش میخورد، مردمکهاش با نوری ضعیف و آشکار، به رنگ قرمز میدرخشیدن.
با بهت، به گوشه راهرو خیره شد. در اتاقش کمی باز بود و راهرو تاریک بیرون رو نشون میداد. ناگهان صدای بلندی اومد که گوش جی رو آزار داد، خراش آرومی روی دیوار راهرو کشیده شد، شبیه به کشیده شدن ناخن روی گچ.
ناگهان، اتاق با هالههایی از رنگهای قرمز و سیاه پوشیده شد. تصویر اتاق برای جی موجدار و ناهموار به نظر میرسید. حس کرد هوای سردی پشت سرش هست. نفس سنگین کسی رو پشت گردنش حس کرد.
دوباره خشکش زده بود. مردمک قرمزشدهش، به سختی به سمت چپ حرکت کرد، تلاش میکرد ببینه چه کسی یا چه چیزی پشت سرشه. اما هیچ چیز رو نمیدید.
نفس هایی که به گردن جی میخورد، با زمزمهای آروم و سرد، درست کنار گوشش پیچید:
-جالب نیست؟ هر بار دنبالتم و توی خوابت پیدات میکنم؟ تو قراره به سمت من برگردی...
جی با ترس شدیدی از خواب پرید.
ساعت ۳:۰۳ دقیقه صبح بود.
با فریادی خفه که تو گلوش گیر کرده بود، ناگهان روی تخت نیمخیز شد. سینهاش با شدتی غیرطبیعی بالا و پایین میرفت و عرق سرد تموم بدنش رو پوشونده بود، طوری که پیرهن نازکش به پوستش چسبیده بود.
با چشمای گشاد شده از وحشت، به چهار گوشهی اتاق خیره شد؛ سایهها در جاشون ساکن بودن، فقط صدای تیکتیک ساعت قدیمی روی دیوار و ضربآهنگ یکنواخت بارون پاییزی روی سقف شیروانی خونه به گوش میرسید. اون موجود، اون هاله سیاه… همه ناپدید شده بودن، اما سنگینی نگاهش هنوز در فضای اتاق باقی بود.
جی، نالهای از خستگی و ترس کرد. دستاش به شدت میلرزید؛ اونها رو در موهای خیس عرقش فرو کرد و به پتوی مچالهشده بین پاهاش خیره موند.
با صدایی لرزان که در سکوت سنگین اتاق پژواک پیدا می کرد، زیر لب گفت:
-لعنتی… این چندمین باره که دارم اون موجود لعنتی رو توی خوابم میبینم؟
چند دقیقهای طول کشید تا ترس جی کمتر بشه، بعد آهی کشید و سرش رو روی بالش سرد گذاشت و چشماش رو بست، هرچند میدونست خوابیدن دوباره سخت بود. اما خستگی و شوکی که بهش وارد شده بود، سرانجام بهش غلبه کرد و جی غرق خواب شد.
صبح بارانی دیگهای در محلهی لوئیشم، در لندن بود. ساعت قدیمی اتاق، عقربههاش رو به عدد شش رسونده بود که صدای ضعیف و گرفتهای از اتاق کناری به گوش جی رسید:
-پسرم... پسرم بیداری؟
صدای مادرش بود، خسته، اما مهربون بود. مکثی کوتاه کرد و ادامه داد:
-میشه بیای من رو از روی تخت بلند کنی؟
جی با پلکهای سنگین و ذهن گُر گرفته، از جا پرید؛ انگار اون صدا مثل جرقهای اون رو به دنیای واقعی برگردونده بود. سریع از تخت بیرون اومد، پاهاش هنوز سست بود، اما با فکر اینکه مادرش تنهاست و سال هاست که بدنش با دیستروفی عضلانی دست و پنجه نرم میکنه، بدون تردید راه رفت، به آینهی قدی اتاقش نگاهی انداخت، از اینکه مردمکهای چشمش دیگه قرمز نبودن، آهی از سر آرامش کشید و به سمت اتاق مادرش رفت.
در رو باز کرد و دید که مادرش روی تخت نشسته. به محض اینکه مادرش سرش رو بالا آورد و چشمش به پسرش افتاد، چهرهش نرم شد و لبخندی زد:
-صبح بخیر پسرم، خوب خوابیدی؟
جی ابروهاش در هم گره خورد، سنگینی خاطرات دیشب هنوز روی ذهنش بود، اما نمیخواست مادرش رو نگران کنه.سعی کرد با لحنی خنثی جواب بده:
+صبح بخیر مامان... آره، خوب خوابیدم.
اون با همون مهارتی که طی سالها به دست آورده بود، مادرش رو بهآرومی بلند کرد و روی ویلچر نشوند.
بعد با هم به سمت آشپزخونه رفتند. مادرش، در یخچال رو باز کرد تا صبحونه رو آماده کنه، اما به محض دیدن قفسههای خالی، اخمهاش در هم رفت. با صدایی نگران پرسید:
-پسرم، ببین شیر تو یخچال داریم؟
جی داخل یخچال رو نگاه کرد، خبری از شیر و مواد غذایی دیگهای نبود، ظاهرا تموم شده بود.
برگشت سمت مادرش و گفت:
+نه، نداریم. ولی نگران نباش، حلش میکنم و یه سری وسایل برای خونه میخرم.
مادرش سرش رو تکون داد و گفت:
-میتونی بری پیش سونو، بهش بگی از مغازه پدرش یه سری مواد غذایی بهت بده، خودت هم میتونی باهاش وقت بگذرونی، مدتیه که هم رو نمیبینین.
جی با یادآوری اینکه مدت هاست که سونو رو نمیبینه، آهی کشید و بعد، فقط سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
+باشه، خدمتکار کی میاد؟
-یه ساعت دیگه میاد
جی با صدای آهستهتری گفت:
+باشه.
سپس به سمت در رفت و پالتوی خاکستریش رو از روی آویز کنار در برداشت.
نگاهی به صورت رنگ پریدهی مادرش انداخت و با تردید زمزمه کرد:
+مراقب خودت باش مامان
مادرش لبخندی زد و دستش رو به نشونهی خداحافظی بالا برد.
-توام همینطور پسرم.
جی در رو پشت سرش بست و صدای تیکتیک ساعت قدیمی توی هال، با صدای بسته شدن در، تو ذهنش پیچید. پالتوی پشمی خاکستریش رو دور خودش پیچید و از پلههای کوچک خونه پایین اومد.
به محض اینکه در رو پشت سرش گذاشت، سرمای گزنده و رطوبت سنگین هوا به صورتش خورد. هوا بوی زغالسنگ سوخته و دود اگزوز ماشینهای قدیمی رو میداد، آسمون خاکستری بود و نور خورشید اصلاً جرات نمیکرد از میان مه غلیظ عبور کنه.
جی در حالی که دستهاش رو در جیب پالتو فرو کرده بود، شروع به قدم زدن کرد. صدای برخورد کفشهاش با سنگفرشهای خیس، در سکوت صبح، به گوش میرسید. اون از کنار باجه های قرمز کلاسیک تلفن عبور میکرد که با رطوبت، براق و سرد به نظر میرسیدن. گاهی صدای دور رادیویی از داخل یکی از خونهها به گوش میرسید.
در حالی که راه میرفت، احساس سنگینی عجیبی در تنش داشت. اون حس میکرد که مدام سایههای عجیبی داخل مغزش حرکت میکنن. وقتی از کنار یه ساختمان قدیمی آجرقرمز میگذشت، لحظهای احساس کرد کسی تعقیبش میکنه، نفسش رو در سینهش حبس کرد و سعی کرد افکارش رو مدیریت کنه، باید به مقصد میرسید، نمیخواست اجازه بده این حس ناامنی بی دلیل، تمرکزش رو برای بار چندم به هم بزنه. اما هر چه بیشتر به سمت مغازه پیش میرفت، اون احساس تعقیب شدن شدیدتر میشد، انگار یک جفت چشم، از میان تاریکی کوچههای بنبست، اون رو زیر نظر داشت.
سرانجام، با نمایان شدن ویترین شیشهای و قدیمی مغازه، جی از اون فضای سنگین خارج شد. سونو، بیرون مغازه ایستاده بود تا جعبههای میوه رو مرتب کنه. به محض اینکه چشم سونو به جی افتاد، چهرهاش باز شد.
سونو با صدای بلند و پرانرژی گفت:
-جی! باورم نمیشه، خیلی وقته نمیبینمت پسر!
جی لبخندی کوتاه زد که بیشتر شبیه به یه حرکت اجباری بود تا خوشحالی. اون سعی کرد لحنش رو عادی نشون بده:
+سلام... آره، خب میدونی دیگه، مدتی سرم شلوغ بود.
جی سریع دستش رو در جیبش برد و لیست خرید رو که از مادرش گرفته بود، بیرون آورد و به سمت سونو گرفت:
+ببین، میتونی این رو به بابات بدی؟ یه سری چیزها لازم داریم.
سونو لیست رو گرفت و با یه چشمک گفت:
-حتما، الان میرم بهش بدم.
سونو چرخید تا وارد مغازه شه، اما ناگهان، در حالی که داشت به سمت در میرفت، ایستاد. نگاهش ناگهان تغییر کرد. اون مکث کرد و دوباره به جی خیره شد. نگاهش روی گردن جی قفل شد.
سونو با لحنی که حالا از حالت شوخی خارج شده بود و کمی هم همراه با تعجب بود، با تردید پرسید:
-جی... گردنت چرا اینقدر کبود شده؟
جی درحالی که انتظار این حرف سونو رو نداشت، درحالی که شوکه شده بود، با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت:
+چی؟...کبود شده؟
سونو بدون اینکه منتظر اجازه باشه، یه قدم جلو اومد و انگشتش رو با کنجکاوی روی همون جای کبودی گذاشت. جی به محض تماس، از درد شدیدی ناله کرد و ناخوداگاه خودش رو عقب کشید:
+آخ! هی...چته؟ چرا فشار میدی؟
سونو عقب کشید، اما پوزخند کنایهآمیز و مرموزی روی لبش نشست. با صدایی که انگار داشت اون رو امتحان میکرد، گفت:
-جی... دختری تو زندگیته که ما بیخبریم؟
جی با عصبانیت و در عین حال با خندهای که از روی درماندگی بود، گفت:
+چی داری میگی؟ اصلاً یادم نمیاد چطوری گردنم کبود شده! حتما به جایی خورده...
سونو شونهای بالا انداخت:
-باشه بابا، حرص نخور! شوخی کردم.
و سپس با همون حالت مرموز، وارد مغازه شد.
جی در حالی که هنوز جلوی ویترین مغازه ایستاده بود، دستش رو روی گردنش گذاشت. جای کبودی مثل یه زخم باز، زیر پوستش میسوخت.
سکوت سنگین کوچهی کناری، ناگهان با یه صدای سوت تیز شکسته شد. جی خشکش زد. ضربان قلبش که تا چند لحظه پیش آرومتر شده بود، حالا دوباره مثل طبل در قفسهی سینهش میکوبید. اون بهآرومی، انگار که بدنش از کنترلش خارج شده باشه، سرش رو به سمت فضای تاریک بین دو ساختمون چرخوند.
در عمق تاریکی، دوباره دو چشم قرمز میدرخشید. دو چشم سرخ... که خیره به جی نگاه میکرد.
جی پلک زد و نفسش در سینهش حبس شد. وقتی دوباره نگاه کرد، چشمها ناپدید شده بودن. فقط تاریکی مطلق بود و دیوارههای قرمز آجری.
-لعنتی... باز شروع شد. دوباره توهم زدی، جی.
عرق سردی روی پیشانیش نشست. اون دیگه نمیخواست بردهی این کابوسهای بیدار باشه. با خودش فکر کرد:
-باید تمومش کنم. باید به خودم ثابت کنم که اینها واقعی نیستن. اینها فقط ساختهی ذهن خستهی منه. باید افکار پلید ذهنم رو شکست بدم.
جی نفس عمیقی کشید تا لرزش دستاش رو پنهان کنه. با قدمهایی سست اما مصمم، به سمت تاریکی بین دو ساختمون حرکت کرد. هوای داخل کوچه سردتر بود، انگار گرما به اینجا نمیرسید. وارد سایه شد و چشماش رو ریز کرد. هیچکس نبود. فقط سطلهای زبالهی فلزی خیس و دیوارهای ترکخورده بود.
با صدای لرزان اما پیروزمندانه با خودش گفت:
-دیدی؟ دیدی گفتم؟ هیچی نیست. همهش توهمات مسخرهی خودمه.
اما همون لحظه، سنگینی نگاهی رو روی شونههاش احساس کرد. هوا به قدری سنگین شد که تنفس براش سخت شد. جی متوقف شد. موهای پشت گردنش سیخ شد. اون نچرخید، اما حضور یه نفر رو دقیقاً پشت سرش حس کرد. با بدنی که حالا از ترس خالص خشک شده بود، به آرومی سرش رو چرخوند.
اونجا بود.
مردی که با قد بلند و قامت لاغر، درست پشت سرش ایستاده بود. پوست صورتش به قدری سفید بود که انگار رنگ گچ به خودش مالیده بود؛ سفیدیای که در تاریکی کوچه هم مثل یه شیء درخشان خودنمایی میکرد. موهاش روی صورتش ریخته بود، دو چشم سرخ درخشان، از لابلای موهاش، مستقیماً به اون نگاه میکرد. نگاهی عجیب که در قلب جی لرزه میانداخت.
اون موجود یه ومپایر بود.
جی حس کرد زمین زیر پاش دهن باز کرده. تمام منطقش فرو ریخت. سرش به شدت گیج رفت، انگار دنیا داشت دور سرش میچرخید. صدایی در گوشش پیچید، صدایی شبیه به همهمهی هزاران نفر.
میخواست از شدت ترس فریاد بزنه، کمک بخواد، اما آخرین چیزی که حس کرد، برخورد تنش با زمین سرد بود و بعد، سیاهی محض جلوی چشم هاش رو گرفت.
مرد، با دیدن واکنش جی، که غش کرده بود، با حرکاتی که انگار قوانین فیزیک رو به بازی میگرفت، بیصدا روی زمین کنار جی زانو زد.
بهش خیره شد. دست کشیده و رنگپریدهاش رو جلو برد و انگشتان ظریفش رو درست روی همون جای کبودی گردن جی گذاشت. جی با احساس دمای سرد انگشتش، ناخودآگاه لرزید و نالهی خفیفی کرد.
مرد، گوشه لبش رو بالا کشید، دندون های نیشش از گوشهی لبش نمایان شده بودن.
سرش رو نزدیکتر برد، طوری که موهای مخملی و سیاهش روی صورت جی ریخت.
بعد با صدایی که انگار از اعماق یه غار سرد برمیاومد، زمزمه کرد:
+هنوز...زمانش نرسیده، نباید کاری بکنم.
اون به جای اینکه گردن جی رو گاز بگیره و خونش رو بنوشه، انگار داشت چیزی رو بررسی میکرد. اون جای زخم قدیمی رو لمس کرد و سپس، انگشتانش رو به آرومی روی پوست گردن جی کشید. ناگهان، نقطهی کبود شروع به درخشش خیلی ضعیف قرمزی کرد، و بعد جای زخم محو شد.
در همین لحظه، صدای دویدن قدمهایی از سمت خیابون اصلی شنیده شد. سونو بود. صدای نگران پسر از فاصله دور میاومد:
-جی؟ کجایی؟
مرد سرش رو بلند کرد. نگاهش به سمت صدای قدمها چرخید، اما ذرهای ترس یا عجله در اون دیده نمیشد. اون نگاه آخرش رو به جی انداخت، انگار اون رو به عنوان دارایی مهم خودش نشانهگذاری کرده بود. سپس، بدون اینکه ردپایی از خودش به جا بذاره، ناپدید شد.
لحظاتی بعد، سونو رسید و چراغقوهاش رو به داخل انداخت. نور زرد چراغقوه روی صورت رنگپریدهی جی افتاد که بیحرکت روی زمین افتاده بود.
سونو فریاد کشید:
-جی! خدای من!
و با عجله به سمت اون دوید و تن پسر رو سریع روی بدنش کول کرد، دستهاش از شدت فشار میلرزید و مه غلیظ، تنفس رو برای هر دوی اونها سخت کرده بود.
اون داشت جی رو به سمت خونهش میبرد که ناگهان، صدای چرخهای دوچرخه روی سنگفرشهای خیس توجهش رو جلب کرد.
نیکی، دوست مشترکشون، با دیدن سونو و جی، ترمز کرد. وقتی جی رو در آغوش سونو دید، رنگ از چهرهش پرید. دوچرخه رو رها کرد و سریع به سمت اونها دوید.
نیکی با چشمای گشاد شده از وحشت گفت:
-سونو، جی...چش شده؟ چرا بیهوشه؟
سونو در حالی که نفسنفس میزد و عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود، با لحن لرزان گفت:
+نمیدونم! رفتم براش وسایل بیارم، وقتی برگشتم دیدم وسط کوچه افتاده بود. نیکی، کمک کن... باید ببریمش خونهی ما.
نیکی بدون پرسیدن هیچ سوال اضافهای، دستش رو زیر بغل جی گذاشت و بعد، جی رو کول کردند و راه افتادند.
وقتی بالاخره جی رو به خونه رسوندن و اون رو به اتاق بردن، روی تخت گذاشتن، سونو مچ دست جی رو گرفت تا از نبض اون مطمئن بشه. نیکی با نگرانی بالای سر جی ایستاده بود و به صورت رنگپریدهش نگاه میکرد. سونو با صدایی که هنوز میلرزید، به کیسه ای اشاره کرد که داخلش مواد غذایی بود، آروم گفت:
-مادرش منتظر اومدنش بود، جی قرار بود این کیسه رو براش ببره، با این حال نمیتونه بره، تو میتونی براش ببری؟
مادرش نباید چیزی از وضعیت جی بفهمه، وگرنه براش بد میشه.
نیکی سریع سرش رو تکون داد و کیسه رو دستش گرفت، بعد بدون درنگ، از اتاق بیرون رفت.
سونو روی صندلی نشست و پاهاش رو به دیوار نم دار تکیه داد، بعد چشماش رو به آرومی بست و درحالی که خسته بود، خوابش برد.
مدتی بعد، جی بهآرومی چشماش رو باز کرد. سقف اتاق براش غریبه بود، سرش بهشدت تیر میکشید، سعی کرد بنشینه، اما بدنش سنگین بود.
ناخوداگاه دستش رو به سمت گردنش برد، پوست گردنش به طرز عجیبی گرم بود، انگار که یه جریان برق خفیف در زیر پوستش در حال حرکت بود. خاطرهی چشمهای قرمز و وجود اون مرد، در ذهنش جرقه زد.
جی با صدایی که بهسختی از گلوش خارج میشد، زیر لب زمزمه کرد:
-اون... اون یه ومپایر واقعی بود؟
سونو با صدای زمزمهی جی، ناخوداگاه از خواب پرید. صندلی چوبی، با صدای ناهنجاری روی کفپوش چوبی قدیمی اتاق کشیده شد. سونو دستش رو به صورتش کشید و با نگرانی به جی نگاه کرد:
+جی؟ حالت خوبه؟
جی سعی کرد بدنش رو کمی بالا بکشه، اما درد مبهمی در شقیقههاش میکوبید. اون با صدای ضعیف و زمزمهمانندی پرسید:
-من... من چرا اینجام؟ چی شده...
بعد ناگهان یاد مادرش افتاد. چشماش گرد شد و با دستپاچگی گفت:
-من... من وسایل مادرم رو براش نبردم. باید برم... اون تنهاست
سونو با دستش شانهی جی رو گرفت و اون رو وادار کرد دوباره دراز بکشه.
+آروم باش، نیکی رو فرستادم، اون خرید هارو بهش میده.
جی برای لحظهای ساکت موند و به سقف کوتاه و خاکستری اتاق خیره شد. سونو که هنوز نگران بود، کمی جلوتر اومد، با لحنی که سعی میکرد آروم باشه اما لرزش پنهانی داشت، پرسید:
+جی... وقتی پیدات کردم، صورتت... مثل گچ سفید شده بود و داشتی میلرزیدی. از چیزی ترسیده بودی که اینجوری شدی؟
جی چیزی نگفت. ابروهاش در هم گره خورد. اون به لرزش خفیف دستای خودش نگاه کرد. صدای سونو در گوشش میپیچید، اما تصویر اون موجود با چشمهای قرمز، همهچیز رو در ذهن جی به آتیش میکشید.
بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش به سونو افتاد، انگار جی در این یک ساعت، چیزی رو دیده بود که هیچکس نباید میدید. اون با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد، لرزان و بریدهبریده گفت:
-سونو... سونو... من یه ومپایر دیدم.
سونو برای لحظهای خشکش زد. نگاهش از روی تعجب به خنده چرخید، اما وقتی سکوت سرد جی و نگاه جدی و وحشتزدهی اون رو دید، خندهاش پرید.