VKook
با ذوق و خستگی و توی بدنش داشت در خونه رو با کلید باز کرد.
خونه از اونچه که فکر میکرد اروم تر بود.
سکوت خفه کننده ای حاکم بود و این شک ب انگیز بود.
-تهیونگ؟... من اومدم
به اتاق شان که چند قدم بعدی به ان رسید نگاهی کرد.
کت تهیونگ هنوز روی صندلی بود ولی بقیه لباس هاش چی؟
کلافه چشمی چرخوند از شلختگی تهیونگ... اما تهیونگ همیشه مرتب و منظم بود و اون تو خونه شلخته بود.
نگرانی ها به قلبش هجوم می اوردند اما چیزی مانع به نگرانی هاش شد، قبل از اینکه برسه خونه، وقتی توی اتوبوس بود تهیونگ بهش زنگ زده بود و ازش پرسیده بود که کی میرسه اما حالا بی خبر رفته بود؟.کجا؟
اور کتش رو دراورد و رفت سراغ اشپزخونه تا چیزی درست کنه و حواسش رو پرت کنه.
بعد از تموم شدن کارش با همون لباسای کار خودشو انداخت روی کاناپه.
صدایی سکوت خانه رو بهم زد.
با کف دست به پیشانی خودش زد.
زیرلب گفت
-دوباره لوله ها مشکل پیدا کردن فکر کنم
تلفنش رو برداشت و زنگی به گوشی تهیونگ زد چون تایم زیادی بود که خونه نبود و از دلتنگی معشوقش قلبش درحال ایستادن بود.
صدای تلفن پخش شد و حالا عجیب ترین بخش ماجرا صدای زنگ تلفن تهیونگ بود که از توی اتاق میومد.
اروم و قدم به قدم با ترس به سمت اتاق مشترکشون رفت و تلفن رو از توی جیب کت تهیونگ دراورد.
تلفن خودش که هنوز درحال برقراری تماس بود رو قطع کرد و با چشم هایی گرد شده ترس تمام وجودشو در برگرفته بود.
امکان نداشت تهیونگ تلفنش رو جا بذاره چون میدونست اون چقدر حساسه و باید مدام بهش زنگ بزنه تا صدای تهیونگ رو بشنوه.
حالا معماهای حل نشده ای توی سرش بود که داشت ریشه قلبشو از توی سینش میکند.
دوباره صدای اب...
صدای اب توی خونه پیچید اما حالا که دقت میکرد اون صدا از سرویس بهداشتی کنار اتاق میومد.
هردو گوشی توی دستش بود و صفحه هایشان روشن و عکس کاپلی که نیمی از ان در گوشی خودش و نیمی دیگر در گوشی تهیونگ بود نمایان شده بود حالا.
از اتاق بیرون امد و پاهاش رو که همانند کیسه ای سیمان سنگین شده بودند میکشید.
نفس هایش سنگین و طاقت فرسا شده بودند.
در سرویس بهداشتی رو اروم اروم باز کرد و اونچه در جلوی چشمانش بود حالا برخلاف تصوراتش بود.
خواب بود یا کابوس؟
هردو دستش رو جلو دهنش گرفت و حالا هردو گوشی از توی دستاش افتاده بود.
-ت... ته...
صحنه روبه رویش شروع کننده تمام خاطرات خوب بود که همانند پرده سینما گذشتند در لحظه.
روی زانو هاش افتاد و خودش رو با چهار دست و پا رفتن به عزیز ترین فرد زندگیش رسوند.
دستی ظریف و کشیده که حالا رگ هایش به خواب رفته بودند و رنگ پوست سفیدش را به تابلویی از خون تبدیل کرده بودند، چشمانی که هنوز هم می درخشید و خیره به دیواره روبه رویش خشک شده بود، نفسی که دیگر نبود و موهایی که رشته رشته خیس بودند و صورتش را نوازش میکردند، گردنی که توان در جان نداشت و تکیه به لبه وان شده بود، وانی که حمام خون در دلش داشت و تنی که جان را خالق سپرده بود.
کمی که نزدیک رفت به ناگه سرش پایین افتاد و چشمش به نوشته هایی خورد که دست خط تهیونگ بود.. بگفته بود روزی با خونش هم نامش و عشقش به او را حک میکند و حیف که ان روز ، امروز بود و حالا تهیونگ نبود و پوچی این خانه را داشت میسوزاند.
//فرشته من... فراموش نکن که عاشقتم//
اشک هایش بدون اینکه پوست زیر چشمش را حتی لمس کنند توسط نوشته های خونین تهیونگ در اغوش گرفته میشدند.
-اون انتقام لعنتی... بالاخره تو رو ازم گرفت
اشک هایش فرو می ریختند.
دوباره سرش را بالا اور.
روی زانو هایش ایستاد کنار وان... خیره به انچه که بود برایش غیر قابل باور بود.
موهای تهیونگ رو کنار میزد اروم و با هر بار لمس پوست سرد و یخ زده تهیونگ قطره ای اشک گرم وجودش را میسوزاند.
-اینجا سرده ته... پاشو سرما میخوری... برات سوپ گرم درست میکنم... ته.. پاشو... به جون تک تک سلولای قلبم قسمت میدم پاشو...
التماس هایش بوی خون میداد. بوی عطر تهیونگ حالا اویخته به بوی خونش بود.
فین فینی کرد و با خنده وسط گریه هاش گفت
-ته... چرا لباسات رو عوض نکردی دیوونه... همش یه خوابه... ته به من نگاه کن... دلم برای نگاهات تنگ شده... میدونی چند ساعته صدات رو نشنیدم
چشمانش به لب های سیاه و کبود و خاموش تهیونگ دوخته شد. پیشونیش رو به لبه وان کنار دستی که هنوز با خون نقاشی شده بود گذاشت.
+کوکی
صدای تهیونگ بود... صدایی که از سالن به گوشش میرسید.
با خوشحالی سرش رو سریع بالا اورد و منتظر به اومدن تهیونگ شد.
دوباره فروریخت.
تهیونگ واقعا رفته بود...
سرش رو به سمت جنازه بی جون تهیونگ چرخوند و صورتش رو نزدیک برد و بوسه ای از جنس خداحافظی بر لب های یخ زده تهیونگ زد.
حالا دیگر زندگی برایش جهنمی بود که اتش انتقام اورا خواهد سوزاند همانطور که تهیونگ رو سوزوند... تمام هستی این جهانش به جان تهیونگ وصل بود و همه چیز خاتمه یافته بود...