VE or WE?
ParmisChapter nineteen
بستنی چند لحظه بعد روی میز قرار گرفت؛ یه قیف نسبتاً بزرگ که بستنی شکلاتی داخلش بود و روی قسمت بالاییشون، ورقههای خیلی نازک طلای خوراکی زیر نور گرم کافه برق میزد.
"وای..."
تقریباً همون لحظه گوشیش رو از جیبش درآورد.
اول یه عکس از روبهرو گرفت، بعد گوشی رو کمی بالاتر برد و از زاویهی دیگهای دوباره عکس گرفت. بعد هم بستنی رو چند سانتیمتر روی میز چرخوند تا نور درست روی ورقههای طلا بیفته.
پوند روبهروش نشسته بود و انگار هیچ عجلهای نداشت. فنجون قهوهش رو با یه دست گرفته بود و هر از گاهی جرعهی کوچیکی ازش میخورد. نگاهش گهگاهی از روی فنجون به پووین میاومد، اما چیزی نمیگفت؛ فقط با همون آرامش همیشگی تماشاش میکرد که چطور برای یه بستنی ساده، انگار با یه اثر هنری روبهرو شده ذوق میکنه.
"نه... این یکی خوب نشد."
عکسها رو یکییکی نگاه کرد و زیر لب غر زد. دوباره گوشی رو روی میز گذاشت، کمی خم شد و این بار از فاصلهی نزدیکتری عکس گرفت.
پوند بالاخره فنجونش رو روی میز گذاشت.
"چند تا عکس میخوای بگیری؟"
پووین حتی سرش رو هم بالا نیاورد.
"تا وقتی یکیش خوب بشه."
پوند نگاه کوتاهی به بستنی انداخت.
"فکر کنم تا اون موقع آب بشه."
پووین سریع سرش رو بالا آورد.
"نخیر! تهدیدم نکن."
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لب پوند نشست و دوباره فنجونش رو برداشت.
پووین اما هنوز دستبردار نبود. این بار قاشق رو کنار بستنی گذاشت و گوشی رو کمی عقبتر برد تا هم خودش، هم بستنی و هم میز توی قاب باشن. چند ثانیه به صفحه خیره شد، زاویهی سرش رو عوض کرد و بالاخره با رضایت لبخند زد.
"این خوبه."
گوشی رو پایین آورد و عکس رو برای چند لحظه با ذوق نگاه کرد؛ بعد انگار تازه یادش افتاده بود که پوند هم روبهروش نشسته.
"خوبه."
پووین اخم نمایشیای کرد و چشمهاش توی حدقه چرخوند.
"فقط خوبه؟"
پوند یه دوباره از قهوهش خورد و خیلی خونسرد گفت:
"بستنیه، تانگ. قراره عکس تبلیغاتی مجله نباشه."
پووین با خنده گوشی رو دوباره سمت خودش کشید.
"تو اصلاً ذوق نداری."
"دارم قهوه میخورم."
پوند شونهی کوچیکی بالا انداخت و دوباره نگاهش به فنجونش برگشت.
پووین سرش رو تکون داد و بالاخره قاشق رو برداشت. یه تکهی کوچیک از بستنی جدا کرد، اما قبل از اینکه بخوره، دوباره مکث کرد و به روکش طلایی روی بستنی نگاه کرد.
لبخندش آرومتر شد.
"واقعاً طلاست؟"
پوند بدون اینکه نگاهش رو از قهوه بگیره، جواب داد:
"خوراکیه."
پووین با هیجان بیشتری قاشق رو بالا آورد.
"پس باید مزهی پول بده."
این بار پوند نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
پووین اولین قاشق رو که خورد، چند ثانیه چشمهاش رو بست و با رضایت سر تکون داد. انگار بالاخره بعد از چند روز خستگی و فشار مسابقات، چیزی پیدا کرده بود که میتونست واقعاً ازش لذت ببره.
"خیلی خوبه..."
قاشق بعدی رو برداشت و این بار قبل از اینکه بخوره، نگاهش رو به پوند دوخت.
"راستی، وقتی رفتی یه عالمه اتفاق افتاد."
پوند فنجون قهوهش رو آروم روی نعلبکی گذاشت و نگاهش رو به پووین داد.
"چه اتفاقی؟"
همین دو کلمه کافی بود تا پووین انگار منتظر همین سؤال باشه. کمی جلوتر اومد و با ذوق شروع کرد به تعریف کردن.
"اولش که همه فکر میکردن بدون تو قراره خیلی راحتتر باشه، ولی اصلاً اینطوری نشد. بوم از همون روز اول هی میگفت باید جدیتر تمرین کنیم، سانتا هم هر پنج دقیقه یه بار میگفت من خستهام. بعد پرم..."
وسط حرفش خندید و قاشقش رو توی هوا تکون داد.
"پرم یه حرکت زد که نزدیک بود کل بازی رو ببازیم! بعد خودش جوری نشسته بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده."
پوند فقط گوش میداد. نه حرفش رو قطع میکرد و نه سعی داشت چیزی به داستان اضافه کنه. نگاهش ثابت روی پووین بود و هر چند لحظه یکبار خیلی کوتاه سر تکون میداد.
پووین با دیدن اینکه پوند واقعاً گوش میده، با هیجان بیشتری ادامه داد.
"بعدش لاو یه ایده داد که اول همه گفتن مسخرهست، ولی جواب داد! یعنی واقعاً جواب داد.
"یه جوری خوشحال شد که فکر کردم قراره از شدت ذوق گریه کنه."
خودش هم خندید و دوباره یه قاشق از بستنی خورد.
"بعد از اون بازی، همهمون رفتیم بیرون. یادت هست گفتی استراحت کنیم؟ دقیقاً همون کار رو کردیم...البته بوم گفت فقط ده دقیقه، ولی آخرش نزدیک دو ساعت نشستیم."
پوند هنوز ساکت بود. قهوهاش رو برداشت، جرعهی کوچیکی خورد و دوباره فنجون رو روی میز گذاشت.
پووین حتی متوجه نشد که چند دقیقهست تقریباً یکنفس داره حرف میزنه. هر اتفاق کوچیکی که یادش میاومد، با هیجان تعریفش میکرد؛ از اشتباههای بامزهی بچهها گرفته تا لحظههایی که قبل از مسابقه همه ساکت شده بودن و از استرس پر شده بودن
صدای خندهی آروم پووین بین سکوت کافه پخش شد.
پوند هیچب نمیکفت. فقط بهش نگاه میکرد و با دقت گوش میداد؛ انگار هیچکدوم از این اتفاقهای کوچیک براش بیاهمیت نبود.
پووین بالاخره وسط تعریف کردن مکث کرد و با شیطنت پرسید:
"چرا اینطوری نگام میکنی؟"
پوند چند ثانیه سکوت کرد.
"هیچی."
"نه، یه چیزی هست."
پوند فنجون قهوهش رو برداشت و خیلی آرام گفت:
"فقط دارم گوش میدم."
پووین لبخند زد.
"خب پس گوش بده، هنوز کلی مونده."
و دوباره شروع کرد به تعریف کردن؛ این بار حتی پرشورتر از قبل، در حالی که پوند بیحرف روبهروش نشسته بود و با همون آرامش همیشگی، تمام حرفهاش رو دنبال میکرد.
پووین هنوز داشت دربارهی اتفاقات هواپیما حرف میزد که قاشقش رو دوباره داخل بستنی فرو کرد. یه تکه از بستنی و کمی از روکش طلایی رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد چشمش افتاد به پوند که هنوز مشغول قهوهش بود.
پووین قاشق رو جلوی خودش نگه داشت و گفت:
"بخور."
پوند بدون اینکه حتی نگاهش کنه، خیلی آروم جواب داد:
"نه، ممنون."
پووین ابروهاش رو بالا برد.
"چرا؟"
"نمیخورم."
پووین چند ثانیه با ناباوری نگاهش کرد.
"یعنی چی بستنی نمیخورم؟"
پوند شونهای بالا انداخت.
"همین که گفتم."
پووین قاشق رو پایین آورد، اما فقط برای چند ثانیه. دوباره یه مقدار از بستنی برداشت و این بار مستقیم جلوی پوند گرفت.
"فقط یه قاشق."
"تانگ، گفتم نمیخوام."
"یه قاشق."
"نه."
"نصف قاشق."
پوند بالاخره سرش رو بلند کرد و با نگاه آرامی بهش خیره شد.
"نه." پووین لبهاش رو جمع کرد.
پووین نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
"چقدر لجبازی."
"من؟"
"آره، تو."
پوند چیزی نگفت. پووین چند ثانیه بهش نگاه کرد، بعد خیلی جدی گفت:
"باشه، میخورم."
پوند با بیمیلی دهنش رو باز کرد و بستنی رو توی دهنش چشید.




















چند ساعت از برگشتن از شرکت پوند تازه یادش افتاده بود که هنوز پیش پووین نرفته تا کیف پولش رو بگیره.
شب نسبتاً ساکتی بود. خیابون جلوی خونه خلوت بود و نور چراغهای خیابون روی آسفالت افتاده بود. پوند چند متر دورتر از ورودی، ماشین رو نگه داشت و برای لحظهای به ساختمون روبهروش نگاه کرد.
قرار نبود زیاد طول بکشه.
فقط کیف پولش رو میگرفت و برمیگشت.
اما درست وقتی خواست از ماشین پیاده بشه، چیزی در گوشهی دیدش باعث شد مکث کنه.
پووین جلوی در ایستاده بود. و اتفاقا تنها نبود.
پوند دستش رو از روی دستگیره برداشت و نگاهش رو دقیقتر کرد.
جی چند قدم روبهروی پووین ایستاده بود و یک دسته گل توی دستش داشت. لباسش مرتب بود و از حالت ایستادنش مشخص بود که برای دیدن پووین عمداً اومده. پووین هم روبهروش ایستاده بود و به حرفهاش گوش میداد.
پوند هیچ صدایی از اون فاصله نمیشنید.
فقط میتونست حرکت لبهاشون و حالت صورتشون رو ببینه.
نگاهش چند لحظه روی گلها و بعد روی پووین موند. بعد به جی خیره شد.
دست پوند هنوز روی فرمون بود. نه پیاده شد، نه بوق زد، نه حتی شیشه رو پایین کشید.
فقط ساکت نشست و از پشت شیشه به صحنه نگاه کرد.
پووین چیزی گفت که باعث شد جی لبخند بزنه. بعد گلها رو کمی بالا آورد و به سمت پووین گرفت.
پوند نگاهش رو برای چند ثانیه از اونها گرفت و به روبهرو خیره شد.
انگار تازه یادش افتاده بود برای چه کاری اومده، البته که گرفتن کیف پولش.
اما حالا دیگه عجلهای برای گرفتنش نداشت.
چند لحظهی دیگه هم گذشت. پوند دوباره نگاهی کوتاه به جلوی خونه انداخت. پووین هنوز همونجا بود و جی همچنان روبهروش ایستاده بود.
پوند هیچ واکنش خاصی نشون نداد.
فقط دستش رو روی دنده گذاشت، ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه حتی یک بار پیاده بشه، از جلوی خونه دور شد.
چراغهای ماشین چند ثانیه بعد توی پیچ خیابون ناپدید شدن.
و کیف پولش هنوز داخل خونهی پووین مونده بود.













میزهای بزرگی که برای شرکت رزرو شده بود، تقریباً پر شده بودن. صدای موسیقی از بلندگوهای کلاب پخش میشد و نورهای رنگی هر چند ثانیه یکبار روی دیوارها و سقف میچرخیدن. با اینکه فضای میدنایت کلاب شلوغ بود، قسمت مخصوصی که برای گروهشون در نظر گرفته بودن کمی خلوتتر بود و صدای خنده و حرف زدن بچهها از هر چیزی بیشتر به گوش میرسید.
امشب قرار نبود کسی دربارهی جلسههای کاری، برنامهی هفتهی بعد یا گزارشهای شرکت حرف بزنه. همه اومده بودن که بعد از مدتها فشار و تمرین، یه شب رو کنار هم بگذرونن و برد تیم رو جشن بگیرن.
پووین بین سانتا و پرم نشسته بود و از همون اول تقریباً فرصت نمیکرد ساکت بمونه. هر چند دقیقه یکبار یکی از بچهها چیزی یادش میاومد و دوباره بحث و خنده بینشون راه میافتاد.
بوم روبهروی پووین نشسته بود و با آئو سر اینکه کدومشون بیشتر توی برد امشب نقش داشته بحث میکرد.
"من اگه اون پسکلهی آخر رو به پرم نمیزدم، الان اینجا نبودیم."
آئو با پوزخند جواب داد:
"تو اگه اون حرکت اول رو خراب نمیکردی، اصلاً لازم نبود آخرش جبران کنی."
چند نفر از خنده زدند زیر خنده.
بوم با ناباوری نگاهش کرد.
"خیلی پررویی."
"واقعیته."
پرم از کنار پووین گفت:
"ولش کن بوم، امشب شب برده. دعوا رو بذار برای فردا."
پووین خندید و لیوان نوشیدنیش رو برداشت.
"اصلاً فردا هم دعوا نکنید. من خستهام."
سانتا سریع برگشت سمتش.
"تو؟ خستهای؟ تو که از وقتی برگشتیم خوابی."
پووین با خنده گفت:
"خب اون خستگی جسمی بود."
پوند کمی اونطرفتر نشسته بود و در حالی که به حرفهای اطرافیان گوش میداد، هر از گاهی لبخند کوتاهی میزد. جونگ کنار دستش نشسته بود و دربارهی یکی از برنامههای شرکت با یکی از همکارها صحبت میکرد، در حالی که پوند بیشتر حواسش به جمع بود تا خودش وارد بحثی بشه.
چند دقیقه بعد، کارکنان کلاب شروع کردن به آوردن غذاها. بشقابهای مختلف یکییکی روی میزها قرار گرفتن؛ غذاهای اصلی، پیشغذاها، سالاد و چند ظرف بزرگ که هنوز بخار ازشون بلند میشد.
همین که اولین بشقاب وسط میز قرار گرفت، پووین با ذوق گفت:
"بالاخره!"
پرم خندید.
"تو از اول منتظر غذا بودی."
"خب معلومه."
بوم گفت:
"بعد میگن گیمرها فقط به بازی فکر میکنن."
پووین بدون اینکه حتی سرش رو بالا بیاره، مشغول کشیدن غذا توی بشقابش شد.
"من اول به غذا هم فکر میکنم."
دوباره صدای خندهی جمع بلند شد.
چند میز اونطرفتر اما فضای متفاوتی جریان داشت.
چند میز اونطرفتر، تو، فوند و سی نشسته بودن و از همون لحظهای که چشمشون به میز شرکت افتاده بود، عملاً نمیتونستن نگاهشون رو از اون سمت بگیرن.
تو با تعجب به میز بزرگی که اعضای تیم دورش جمع شده بودن نگاه کرد و ابروهاش رو بالا انداخت. دیدن پووین، پرم، سانتا، بوم و بقیهی بچهها توی میدنایت کلاب آخرین چیزی بود که انتظار داشت. حتی پوند هم اونجا بود و همین قضیه باعث شده بود تو چند بار دیگه هم با دقت به میز نگاه کنه، انگار میخواست مطمئن بشه اشتباه ندیده.
فوند کمی جلوتر خم شد و با صدای آرومی گفت:
"اینا اینجا چی کار میکنن؟"
سی شونهای بالا انداخت.
"مگه نمیبینی؟ اومدن غذا بخورن."
فوند با اخم نگاهش کرد.
"نه، منظورم اینه که چرا دقیقاً اینجان؟"
تو هنوز نگاهش سمت میز اونها بود.
"احتمالاً برای بردشون جشن گرفتن."
فوند با لبخند شیطانی گفت:
"اگه میلک بفهمه چی رو از دست داده خودشو میکشه."
"خب پس بالاخره فهمیدیم چرا اینقدر سر و صداست."
فوند چند ثانیه ساکت موند و دوباره نگاهی به جمع انداخت. بعد آروم با آرنج به تو زد.
"برو سلام کن."
تو سریع برگشت سمتش.
"من؟"
"آره، تو."
تو با ناباوری گفت:
"چرا من؟"
سی خندید.
"پس عمهام؟"
تو چند لحظه مردد موند. از یه طرف دیدن آشناها بعد از مدتها خوشحالکننده بود، از طرف دیگه میز اونها شلوغ بود و اصلاً نمیدونست رفتنش وسط جمع چه واکنشی ایجاد میکنه.
"الان برم وسط اون همه آدم؟"
فوند خیلی خونسرد گفت:
"فقط سلام کن. قرار نیست سخنرانی کنی."
تو هنوز جواب نداده بود که لاو که مشغول حرف زدن با پرم بود، برای لحظهای سرش رو بالا آورد. نگاهش اتفاقی از روی جمع رد شد و درست روی تو ثابت موند.
چند ثانیه طول کشید تا چهرهاش از حالت عادی به تعجب تغییر کنه.
"تو؟!"
لاو تقریباً همون لحظه از جاش بلند شد و بدون اینکه به کسی توضیح بده، از کنار میز بیرون اومد. چند قدم بیشتر طول نکشید که خودش رو به تو رسوند و با ذوق بغلش کرد.
تو که اصلاً انتظار این واکنش رو نداشت، اول چند لحظه خشکش زد و بعد خندید.
"لاو، آرومتر!"
لاو با خنده عقب رفت و دستش رو روی شونهی تو گذاشت.
"تو اینجا چی کار میکنی؟!"
صدای بلند لاو باعث شد چند نفر از میز سرشون رو برگردونن. سانتا اولین کسی بود که متوجه شد لاو با کی حرف میزنه. نگاهش از لاو به تو رفت و بعد با تعجب گفت:
"تو!"
پرم هم سریع برگشت سمت ورودی قسمت میزها. بوم و آئو که وسط بحث بودن، حرفشون رو قطع کردن و نگاهشون به سمت لاو کشیده شد.
پووین هم که تا چند لحظه قبل مشغول غذا خوردن بود، سرش رو بالا آورد. وقتی تو رو کنار لاو دید، حالت صورتش برای لحظهای تغییر کرد؛ انگار خودش هم انتظار نداشت تو رو اینجا ببینه.
جونگ با تعجب نگاهی به پوند انداخت و پوند هم بدون اینکه چیزی بگه، نگاهش رو سمت جمع برد.



حدود یک ساعت بعد، شام تقریباً تموم شده بود و میز بزرگ شرکت حالا بیشتر شبیه یک میدون جنگ شده بود؛ بشقابهای خالی و نصفه نیمه گوشه و کنار جمع شده بودن و لیوانها بین کارتهای بازی و ظرفهای باقیموندهی غذا پخش بودن. موسیقی همچنان از بلندگوهای کلاب پخش میشد و هر چند دقیقه یکبار صدای خندهی بلند یکی از بچهها روی موسیقی میافتاد.
بازی جدیدی شروع شده بود و تقریباً همه درگیرش بودن. بوم و آئو سر قوانین بحث میکردن، سانتا و پرم با خنده سعی میکردن تقلب همدیگه رو ثابت کنن.
تو هم بین جمع نشسته بود و بیشتر از اینکه بازی کنه، سرگرم تماشای بقیه بود.
اما پووین از مدتی قبل حال عادی نداشت.
صورتش کمی سرخ شده بود و نگاهش سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. هر بار که کسی چیزی میگفت، چند ثانیه طول میکشید تا واکنشش رو نشون بده و موقع حرف زدن هم کلماتش کمی کشدار میشدن. با این حال هنوز سعی میکرد خودش رو سرحال نشون بده و هر بار که بقیه میخندیدن، با تأخیر بهشون ملحق میشد.
پوند که چندتا صندلی کنارتر نشسته بود، ظاهراً مشغول صحبت با جونگ بود؛ اما حواسش بیشتر از چیزی که نشون میداد به پووین بود.
چند بار نگاه کوتاهی بهش انداخت و وقتی دید پووین دوباره دستش رو سمت لیوانش برد، نگاهش برای لحظهای روی حرکتش ثابت موند.
پووین لیوان رو برداشت و هنوز چیزی نخورده بود که دست پوند جلو اومد و لیوان رو از دستش گرفت.
پووین با تعجب برگشت سمتش.
"هی... پسش بده."
پوند لیوان رو روی میز گذاشت.
"دیگه نه."
پووین اخم کرد و با حالتی که معلوم بود حتی خودش هم نمیفهمه چرا انقدر اصرار داره، گفت:
"من خوبم."
پوند نگاه کوتاهی به صورتش انداخت.
"معلومه که خوبی."
لحنش کاملاً خونسرد بود، اما لیوان رو پس نداد.
پووین چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد با بیحوصلگی تکیه داد عقب. تو از کنار فوند صحنه رو دیدی و فوند هم فقط ابروهاش رو بالا انداخت، انگار خودش هم متوجه شده بود پوند از اول شب زیرچشمی مراقب پووین بوده.
چند دقیقه بعد، پووین دوباره خواست از جاش بلند بشه.
"من... برم دستشویی."
دستش رو روی میز گذاشت و بلند شد، اما هنوز کاملاً صاف نشده بود که تعادلش به هم خورد. یک قدم برداشت و مجبور شد دستش رو به پشتی صندلی بگیره.
پوند حتی فرصت نکرد فکر کنه.
همون لحظه از جاش بلند شد و خودش رو به پووین رسوند و بازوش رو گرفت.
حرکتش اونقدر ناخودآگاه بود که برای چند ثانیه کل میز ساکت شد.
پووین با تعجب سرش رو بالا آورد.
"خودم میتونم..."
پوند بدون اینکه ولش کنه، آروم جواب داد:
"آره، میدونم."
پرم نگاه کوتاهی به جونگ انداخت و جونگ هم با یک لبخند معنیدار شونه بالا انداخت، اما هیچکدوم چیزی نگفتن.
پوند رو به جمع گفت:
"بازی رو ادامه بدین."
بعد دوباره نگاهش رو به پووین برگردوند.
"آروم بیا."
پووین چند لحظه بهش خیره موند، انگار تازه متوجه شده بود پوند جلوی همه برای کمک بهش بلند شده. بعد بدون بحث اضافه، اجازه داد پوند همراهیش کنه.
حواس همه دوباره به میز برگشت، اما چند نفر هنوز هر از گاهی ناخودآگاه به راهرویی نگاه میکردن که پوند و پووین ازش خارج شده بودن.
راهروی باریکی که به سرویسهای بهداشتی میرسید، خیلی خلوتتر از سالن اصلی بود. صدای موسیقی هنوز از پشت دیوارها شنیده میشد، اما هرچه پوند و پووین از میز دورتر میشدن، صدا خفهتر و محوتر به گوش میرسید. نورهای رنگی سالن هم اینجا جای خودشون رو به چراغهای کمنور و سفید سقفی داده بودن.
پوند قدمهاش رو آهستهتر کرده بود تا با وضعیت پووین هماهنگ بمونه. یک دستش هنوز نزدیک بازوی پووین بود و هر چند قدم یکبار نگاه کوتاهی بهش میانداخت تا مطمئن بشه دوباره تعادلش رو از دست نمیده.
پووین اما برخلاف چند دقیقهی قبل، حالا عجیب ساکت شده بود.
چند قدم دیگه رفتن تا اینکه ناگهان صدای پووین از کنار پوند بلند شد.
"پوند..."
پوند سرش رو سمتش چرخوند.
"چیه؟"
پووین چند ثانیه چیزی نگفت. بعد با لبخند محوی که بیشتر از همیشه حالت مستی رو توی صورتش نشون میداد، به پوند خیره شد.
"تا حالا بهت گفتم خیلی آدم عجیبی هستی؟"
پوند ابروش رو بالا انداخت.
"نه."
"باید میگفتم."
پوند چیزی نگفت و دوباره مسیرش رو نگاه کرد.
پووین اما انگار تازه موضوع جالبی برای حرف زدن پیدا کرده بود.
"تو خیلی... خیلی خفنی."
پوند با لحنی خونسرد گفت:
"باشه."
"نه، جدی میگم."
پووین کمی جلوتر اومد و با دقت به صورت پوند نگاه کرد، انگار میخواست تکتک کلمههاش رو پیدا کنه.
"همه فکر میکنن چون مدیر مایی، همیشه باید جدی باشی. همیشه کت و شلوار، جلسه، شرکت، برنامه، اینا..."
دستش رو در هوا تکون داد.
"ولی من دیدم که اینطوری نیستی."
پوند این بار کاملاً بهش نگاه کرد.
پووین ادامه داد:
"مثلاً وقتی کسی خراب میکنه، سرش داد نمیزنی. وقتی همه ناامیدن، تو هنوز میگی ادامه بدین. حتی وقتی خودت خستهای، باز حواست به همه هست."
پوند چند لحظه ساکت موند.
"تانگ، فکر کنم زیادی خوردی."
پووین سریع سرش رو تکون داد.
"نه! دارم حقیقتو میگم."
بعد دوباره با همان جدیت کودکانهای که از حال مستش میاومد، ادامه داد:
"حتی وقتی اون شب منو از ساحل بردی اتاق، میدونستی خودم فرداش هیچی یادم نمیاد..."
پوند آهسته نفسش رو بیرون داد.
"اون بحثش جداست."
پووین لبخند زد.
"تو همیشه همینطوریای. هر کاری میکنی، بعدش میگی چیز خاصی نبود."
پوند دیگه دنبال دستشویی نمیگشت. تمام توجهش به پووین معطوف شده بود؛ به حرفهاش، به حالت صورتش و به اینکه دقیقاً چرا امشب تصمیم گرفته بود همهی چیزهایی رو که مدتها توی ذهنش نگه داشته، یکییکی به زبون بیاره.
پووین یک قدم دیگه جلو اومد.
"میدونی چیه؟"
پوند نگاهش کرد.
"چی؟"
پووین لبخند زد.
"تو اصلاً نمیفهمی."
پوند برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
پووین دوباره نزدیکتر شد و یهو روی پنجهی پاهای خودش بالا رفت، اونقدر نزدیک که لبهاش رو دقیقا روی لبهای مرد قرار بده.