VE or WE? | Chapter sixteen

VE or WE? | Chapter sixteen

Parmis









نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌های ضخیم اتاق رد شده بود و یک نوار باریک از روشنایی روی تخت افتاده بود. اتاق هنوز ساکت بود و فقط صدای آرام سیستم تهویه به گوش می‌رسید.

پووین با اخم صورتش رو توی بالش فرو کرد و چند ثانیه بعد، با ناله‌ی خفه‌ای چشم‌هاش رو باز کرد. سرش سنگین بود؛ انقدر سنگین که حتی باز کردن پلک‌هاش هم حوصله می‌خواست. دستش رو روی پیشونیش گذاشت و سعی کرد اتفاقات شب قبل رو به یاد بیاره.

هیچی.

فقط چند تصویر نامرتب توی ذهنش می‌چرخید؛ صدای خنده‌ی بچه‌ها، ساحل، نورهای هتل و... بعد هیچی.

پووین با بی‌حوصلگی به پشت چرخید.

همون لحظه چشمش به چیزی افتاد که باعث شد چند ثانیه مات بمونه.

یک ردیف بالش تقریباً از وسط تخت تا لبه‌ی دیگه کشیده شده بود؛ انگار کسی عمداً بین دو طرف تخت یک دیوار ساخته بود.

پووین ابروهاش رو بالا برد.

"این دیگه چیه؟"

با گیجی یکی از بالش‌ها رو کنار زد و سرش رو کمی جلو آورد.

و همون‌جا بود که تازه متوجه شد آن طرف دیوار بالشتی، یکی خوابیده.

پووین چند ثانیه بی‌حرکت بهش خیره موند.

موهای مشکی نامرتب، صورت آروم و پتویی که تا نزدیک شونه‌هاش بالا کشیده شده بود.

ذهن خواب‌آلود پووین بدون اینکه حتی یک لحظه به جزئیات اتاق توجه کنه، سریع‌ترین نتیجه‌ی ممکن رو گرفت.

"سانتا؟"

چند بار پلک زد.

"چرا سانتا توی تخت منه؟"

با اخم نشست و دستش رو سمت یکی از بالش‌ها برد.

"سانتا!"

بالش با صدای نسبتاً محکمی روی سر فرد خوابیده فرود اومد.

پوند با تکون یهویی از خواب پرید و چند لحظه طول کشید تا اصلاً بفهمه کجاست. با موهای به‌هم‌ریخته و چشم‌های نیمه‌باز، دستش رو از زیر پتو بیرون آورد و بالش رو از روی صورتش کنار زد.

پووین که هنوز فکر می‌کرد طرف مقابل سانتاست، با عصبانیت گفت:

"تو توی تخت من چه غلطی می‌کنی؟!"

پوند چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد نگاهش روی بالش توی دست پووین ثابت موند.

"تانگ؟ چته اول صبحی؟"

پووین مکث کرد.

اول صدای خواب‌آلود مرد رو شناخت. و بعد قیافه‌اش رو.

"...پوند؟"

"چیه."

پووین به صورت پوند نگاه کرد، بعد به اتاق، بعد دوباره به پوند.

انگار مغزش داشت با تأخیر اطلاعات جدید رو پردازش می‌کرد.

"تو اینجا چی کار می‌کنی؟"

پوند با خستگی چشم‌هاش رو مالید و روی تخت نشست.

"این سؤال رو من باید از تو بپرسم."

"چرا؟"

"چون این اتاق منه."

پووین خشکش زد.

نگاهش رو روی تخت، میز کنار تخت، پرده‌ها و وسایل اتاق چرخید.

هیچ‌کدوم آشنا نبود.

بعد دوباره به پوند نگاه کرد.

"پس..."

مکث کرد.

"من چرا اینجام؟"

پوند آه کوتاهی کشید.

"دیشب بچه‌های تیمت در رو برام باز نکردن."

پووین دستش رو روی صورتش کشید و سعی کرد چیزی از شب قبل به یاد بیاره.

"من دیشب..."

"مست بودی."

"خیلی؟"

پوند بدون مکث جواب داد:

"خیلی."

پووین با شرمندگی نگاهش رو پایین انداخت.

"من کار بدی کردم؟"

پوند چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:

"نه. فقط لب ساخت حدود یک ساعت بازجوییم کردی بعدشم روی یه دست کت‌وشلوارم و و تیشرت خودت بالا آوردی."

پووین آرام به بالشی که هنوز توی دستش بود نگاه کرد. بعد نگاهش به تیشرت تنش افتاد، که قطعا مال خودش نبود.

پووین چند ثانیه با ناباوری به تیشرتی که تنش بود خیره موند. بعد نگاهش آروم بالا اومد و روی پوند ثابت موند.

صورتش کم‌کم سرخ شد.

"من... روی کت‌وشلوارت..."

پوند خیلی خونسرد سر تکون داد.

"آره."

پووین لب‌هاش رو به هم فشار داد و نگاهش رو دزدید.

"وای..."

چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدای آروم‌تری گفت:

"ببخشید."

پوند ابرویی بالا انداخت.

"همین؟"

پووین با خجالت بهش نگاه کرد.

"خب چی بگم؟"

"نمی‌دونم. حداقل یه عذرخواهی درست‌وحسابی."

پووین بالش رو روی صورتش گذاشت و با صدای خفه‌ای گفت:

"خیلی ببخشید. واقعاً نمی‌دونستم دارم چی کار می‌کنم."

پوند خنده‌ی کوتاهی کرد.

"فهمیدم."

پووین بالش رو پایین آورد و با اخم نگاهش کرد.

"نخند دیگه."

"باشه."

پوند چند لحظه نگاهش کرد و بعد با لحن آروم‌تری گفت:

"اشکالی نداره. فقط دفعه بعد اگه تصمیم گرفتی مست کنی، حداقل یه نفر رو مسئول جمع‌کردنت کن."

پووین با شرمندگی سرش رو پایین انداخت.

"فکر کنم دیشب همه از دستم خسته شده بودن."

"فکر کنی؟"

پووین نگاهش رو بالا آورد.

پوند خیلی جدی اضافه کرد:

"تو حتی پنج دقیقه هم ساکت نبودی."

پووین دوباره صورتش رو با دست پوشوند.

"من می‌خوام برگردم بخوابم و وانمود کنم هیچ‌کدوم از اینا اتفاق نیفتاده."

"انتخاب خوبیه."

پووین زیر لب غر زد:

"فقط کاش هیچ‌وقت دوباره باهات چشم تو چشم نشم."

پوند خیلی خونسرد گفت:

"متأسفانه من رئیستم."

پووین آه کشید.

"دقیقاً مشکل همینه."




چند ساعت بعد، اتاق تمرین دوباره حال‌ و هوای همیشگی خودش رو پیدا کرده بود. صدای فن سیستم‌ها، کلیک مداوم موس‌ها و ضربه‌ی انگشت‌ها روی کیبوردها تمام فضا رو پر کرده بود. روی نمایشگر بزرگ روبه‌روی تیم، نقشه‌ی بازی باز بود و بوم هر چند دقیقه یک‌بار نکته‌ای درباره‌ی استراتژی مسابقه یادآوری می‌کرد.

پووین با وجود خواب بد شب قبل، خودش رو مجبور کرده بود تمام حواسش رو روی تمرین بذاره. هدست روی گوشش بود و نگاهش با دقت صفحه رو دنبال می‌کرد.

"پووین، سمت چپت!"

صدای سانتا از پشت سرش اومد.

"دیدمش!"

پووین سریع حرکت کرد و چند ثانیه بعد صدای تشویق کوتاه بچه‌ها بلند شد.

"همینه! همینو توی مسابقه هم انجام بدیم."

بوم چیزی روی لپ‌تاپش یادداشت کرد و گفت:

"دوباره از اول."

هنوز چند دقیقه‌ای از شروع راند بعدی نگذشته بود که صدای باز شدن در اتاق باعث شد چند نفر ناخودآگاه سرشون رو بلند کنن.

پوند وارد شد.

اما این بار برخلاف همیشه، مستقیم سمت میز بوم نرفت. گوشیش توی دستش بود و حالت چهره‌اش جدی‌تر از معمول به نظر می‌رسید.

بوم هدستش رو از روی گوشش برداشت.

"چیزی شده؟"

پوند چند لحظه به اعضای تیم نگاه کرد.

"بچه‌ها، یه اتفاق فوری افتاده."

همه کم‌کم دست از کار کشیدن.

سانتا پرسید:

"چی شده؟"

پوند نفس کوتاهی کشید.

"من باید برگردم بانکوک."

چند ثانیه سکوت اتاق رو گرفت.

پرم با تعجب گفت:

"الان؟"

"آره."

پوند گوشیش رو توی جیب کت گذاشت.

"یه مسئله توی شرکت پیش اومده که حضور من رو لازم داره. باید خودم رسیدگی کنم."

بوم نگاهی به ساعت انداخت.

"ولی مسابقه عصره."

"می‌دونم."

پوند با آرامش جواب داد.

"برنامه‌ی مسابقه تغییر نمی‌کنه. شما بازی می‌کنید."

بعد نگاهش رو روی تک‌تک اعضای تیم چرخوند.

"من می‌دونم برای این مسابقه چقدر زحمت کشیدید. پس نگران چیزی نباشید. فقط همون چیزی رو که تمرین کردید اجرا کنید."

لاو لبخند کوچیکی زد.

"سعی می‌کنیم سربلندتون کنیم."

پوند سر تکون داد.

"همین که تمام تلاشتون رو بکنید، برای من کافیه."

بعد نگاهش برای لحظه‌ای روی پووین متوقف شد.

پووین چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد.

پوند خیلی کوتاه لبخند زد.

"موفق باشید."

یکی‌یکی خداحافظی‌ها شروع شد.

"سفر به خیر."

"مواظب خودتون باشید."

پوند هم با تکان سر جوابشون رو داد و از اتاق خارج شد.

پووین چند ثانیه همچنان به در خیره موند.

بعد یهو چیزی یادش افتاد، از اتاق بیرون دوید.

پوند هنوز چند قدم دور نشده بود که صدای پووین رو از پشت سرش شنید.

"پوند!"

مرد ایستاد و برگشت.

پووین خودش رو بهش رسوند و کمی نفس‌نفس زد.

"لباسی که بهم قرض دادی رو نمی‌خوای؟"

پوند چند لحظه نگاهش کرد.

بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ یک لبخند کوتاه و آروم.

"فعلاً نگهش دار."

پووین لبخند کوچیکی زد.

پوند چند قدم عقب رفت و گفت:

"همه تلاشتو بکن، تانگ."

پووین بدون مکث جواب داد:

"قول."

پوند مکث کرد.

"قول؟"

پووین دستش رو بالا آورد و انگشت کوچیکش رو جلو برد.

"قول مردونه."

پوند چند ثانیه به انگشت کوچیک پووین نگاه کرد؛ انگار نمی‌دونست باید جدی بگیره یا نه.

بعد بالاخره لبخند خیلی محوی زد و دستش رو جلو آورد.

انگشت کوچیکش رو دور انگشت پووین قلاب کرد.

"قول."

پووین سرش رو تکون داد.

"پس حتماً سالم برس."

پوند لحظه‌ای مکث کرد، بعد خیلی ساده گفت:

"تو هم مسابقه رو خوب بازی کن."

و قبل از اینکه پووین چیزی بگه، انگشت‌هاشون از هم جدا شد و پوند به سمت آسانسور رفت.

پووین چند ثانیه همون‌جا ایستاد و رفتنش رو نگاه کرد، بعد با لبخند کوچیکی برگشت سمت اتاق تمرین.










































































Report Page