VE or WE?
ParmisChapter fifteen.


















همین که چمدونها جلوی لابی هتل ردیف شد، اولین بحث هم شروع شد.
لاو با اخم به بقیه نگاه کرد و گفت:
"فقط یه چیزو از همین الان بگم، من با این اراذل اوباش تو یه اتاق نمیمونم."
سانتا با اخم نمایشی دستش رو روی سینهش گذاشت.
"اراذل اوباش؟"
پرم با قیافهای حقبهجانب گفت:
"ببخشید؟ ما؟"
پائول سری تکون داد.
"حرف دل همه رو زد."
"هی!"
پووین با خنده چمدونش رو به سمت پائول هل داد.
"تو که از همه بدتری."
آئو که پاکت کارتهای اتاق دستش بود، با درموندگی به بوم نگاه کرد.
"خودت بخون، من دیگه حوصله اینا رو ندارم."
بوم برگه رو از دستش گرفت و صافش کرد.
"خب... گوش بدین."
همه بالاخره ساکت شدن.
"اتاق اول..."
نگاهی به برگه انداخت.
"پووین، سانتا و پرم."
هر سه همزمان به هم نگاه کردن.
سانتا دستش رو بالا برد.
"قبول!"
پرم خندید.
"خب پووین که پیش ما نمیمونه پس من و سانتا."
پووین اعتراض کرد.
"من؟!"
بوم ادامه داد.
"اتاق دوم... لاو و پائول."
لاو همون لحظه با ناباوری گفت:
"واقعا خداروشکر!"
پائول لبخند مهربونی زد.
"نگران نباش، خروپف نمیکنم."
"خدایا..."
بوم نفس کوتاهی کشید و رسید به آخر لیست و چند ثانیه به برگه خیره موند، بعد اخماش توی هم رفت.
"...من و ...تانابون؟"
آئو سرش رو از روی گوشی بلند کرد.
"چی؟"
بوم سریع برگه رو دوباره نگاه کرد، انگار منتظر بود اسمها عوض بشن.
"این چه گوهیه دیگه."
از اون طرف، پووین آروم زیر لب به سانتا گفت:
"اوه اوه...تانابون بدبخت شدی."
سانتا هم با خنده جواب داد:
"براش دعا کن."





































با اعلام شروع مسابقه، صدای تشویق تماشاگرها تمام سالن رو پر کرد. نورهای استیج روی میز تیمها افتاده بود و نگاه هزاران نفر به نمایشگر بزرگ دوخته شده بود.
شروع بازی برای VE فوقالعاده بود. پووین با یک حرکت غافلگیرکننده اولین امتیاز تیم رو گرفت و پائول هم با دفاع بینقصش اجازه نداد حریف برتری پیدا کنه. برای چند دقیقه، همهچیز دقیقاً همونطور پیش میرفت که تمرین کرده بودن.
اما شانس، انگار از همون لحظه تصمیم گرفت پشتشون نباشه.
وسط یکی از مهمترین درگیریها، پرم فقط چند ثانیه دیرتر خودش رو به بقیه رسوند و همین تأخیر باعث شد پووین وسط محاصره چهار نفر از بازیکنهای حریف گیر بیفته. اختلاف امتیاز کمکم به نفع تیم مقابل بیشتر شد.
"اشکالی نداره، جمعش میکنیم."
صدای بوم توی هدفونها پیچید، اما هنوز جملهش تموم نشده بود که لاو یکی از مهارتهاش رو روی زمانبندی اشتباه استفاده کرد و راه حمله مستقیم حریف باز شد.
تیم هنوز برای جبران فرصت داشت.
پووین با فشردن دندونهاش دوباره تیم رو هدایت کرد و هر پنج نفر همزمان برای آخرین ضدحمله جلو رفتن.
اما درست در بدترین لحظه، سانتا برای چند ثانیه اتصالش رو از دست داد و شخصیتش بیحرکت وسط نقشه موند.
همون چند ثانیه کافی بود.
تیم حریف هدف اصلی رو تصاحب کرد، دفاع VE از هم پاشید و یکییکی اعضای تیم از بازی حذف شدن.
روی نمایشگر بزرگ، شمارش معکوس پایان مسابقه آغاز شد.
سه... دو...یک
چند لحظه بعد، لوگوی NEON RUSH VICTORY تمام صفحه رو پر کرد.
تشویق تماشاگرهای حریف سالن رو لرزوند، اما سمت میز VE فقط سکوت بود.
پووین آروم هدستش رو از روی گوشش برداشت و بدون اینکه چیزی بگه، چند ثانیه به صفحه خاموش مانیتورش خیره موند.
اولین مسابقه لیگ...
با تمام بدشانسیها و اشتباهات کوچیکی که پشت سر هم اتفاق افتاده بودن، از دست رفته بود.

درِ اتاق استراحت تیم با صدای آرومی باز شد.
پووین اولین نفری بود که وارد شد. هدستش هنوز دور گردنش بود و بند کارت شناساییش با هر قدم آروم تکون میخورد. پشت سرش سانتا، پرم، لاو و پائول، یکییکی و در سکوت وارد شدن.
فضای اتاق سنگینتر از چیزی بود که انتظارش رو داشتن.
چند نفر از کارشناسا مشغول جمع کردن لپتاپها بودن و آئو کنار میز ایستاده بود. بوم دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود و پوند، کمی دورتر، روبهروی پنجره ایستاده و به منظره بیرون خیره شده بود.
هیچکس چیزی نمیگفت.
فقط صدای کولر و نفسهای آروم بچهها شنیده میشد.
پووین نگاه کوتاهی به همتیمیهاش انداخت. بعد یک قدم جلو رفت و آروم گفت:
"...ببخشید."
همه سرشون رو بلند کردن.
پووین لب پایینش رو بین دندونهاش گرفت.
"بهتر از این میتونستیم بازی کنیم."
سانتا با عذاب وجدان نگاهش رو پایین انداخت.
"اون لحظه... اگه اتصال من قطع نمیشد..."
"نه."
لاو حرفش رو برید و با کلافگی دستش رو روی صورتش کشید.
"اشتباه اصلی مال من بود."
پرم آهی کشید.
"همهمون اشتباه کردیم."
پائول هم با صدایی که از همیشه آرومتر بود، گفت:
"شرمنده، پی بوم..."
دوباره سکوت اتاق رو گرفت.
بوم چند ثانیه به تکتک اعضای تیم نگاه کرد. بعد لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:
"میدونین... اگه قرار بود یه تیم با یه باخت از هم بپاشه، هیچوقت اسمش تیم نبود."
"اشتباه کردین... قبول. اما این فقط اولین مسابقه بود."
پوند که تا اون لحظه حتی یک کلمه هم نگفته بود، بالاخره از کنار پنجره فاصله گرفت و روبهروی تیم ایستاد.
نگاهش روی صورت تکتکشون چرخید.
"امروز باختین."
همه ناخودآگاه سرشون رو پایین انداختن.
"اما..."
چند ثانیه مکث کرد.
"امیدوارم این تنها چیزی نباشه که امروز یاد گرفتین."
سکوت دوباره برگشت، اما این بار، سنگینی قبل رو نداشت.
همه میدونستن مسابقه اول تموم شده...
اما لیگ، تازه شروع شده بود.
پووین هنوز سرش پایین بود و نگاهش از کف اتاق جدا نمیشد. انگشتهاش بیاختیار دور بند کارت شناساییش حلقه شده بودن و اونقدر فشارش میداد که بند بین دستش جمع شده بود.
بالاخره پوند نفس آرومی کشید.
"سرهاتون رو بلند کنید."
هیچکس تکون نخورد.
چند لحظه بعد، با همون لحن آروم اما قاطعش تکرار کرد:
"گفتم سرتون رو بلند کنید."
پنج نفر آروم نگاهش کردن.
پوند نگاهی طولانی به چهرهی خسته و ناامیدشون انداخت؛ به چشمهای سرخ، شونههای افتاده و صورتهایی که انگار توی همین چند ساعت چند سال پیرتر شده بودن.
بعد خیلی آرام گفت:
"اشکال نداره."
همه با تعجب بهش خیره شدن.
"امروز باختید. این اتفاق توی مسابقات میافته."
چند قدم جلو اومد و ادامه داد:
"من نتیجهای رو که روی تابلو ثبت شد میبینم، اما چیزی که بیشتر از اون برام اهمیت داره، تلاشیه که روی استیج کردید."
نگاهش بین اعضای تیم چرخید.
"شما تا آخرین لحظه دست از بازی نکشید."
چند ثانیه مکث کرد.
"برای امروز... همین کافیه."
بوم لبخند خیلی محوی زد و سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.
پوند دستهاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت.
"برمیگردیم هتل."
هیچکس چیزی نگفت.
"استراحت کنید، یه چیزی بخورید، بخوابید و سعی نکنید تا صبح هزار بار مسابقه رو توی ذهنتون مرور کنید."
نگاهش برای لحظهای روی پووین مکث کرد.
"فردا دوباره تمرین میکنیم."
بعد با همون آرامش همیشگی گفت:
"این باخت، آخر راه نیست."
برای اولین بار از وقتی وارد اتاق شده بودن، نفسهای سنگین بچهها کمی سبکتر شد.
لام خیلی آهسته سرش رو تکون داد.
"...ممنونم."
پوند فقط اشاره کوتاهی به در کرد.
"برید استراحت کنید."



ساعت از هشت شب گذشته بود، هوای ساحل پوکت از دمای معمولی بانکوک چندین درجه خنکتر بود.
پوند در حالی که داشت با تلفنش حرف میزد شنها رو زیر پاش لگد میکرد و قدم میزد.
"آره بذار برای وقتی برگشتم بانکوک."
در حالی که هنوز مشغول حرف زدن بود، چشم از شنهای زیر پاش گرفت و به موجهای سیاه دریا که زیر نور کمرنگ ماه برق میزدن خیره شد.
هنوز چند دقیقهای نگذشته که بود که جسم آشنایی به چشمش اومد که چند متر اونطرفتر روی شنها توی خودش جمع شده بود...
با کنجکاوی و اخم چند قدم جلوتر رفت تا شکش رو یقین تبدیل کنه، و بله.
وقتی نزدیکتر رفت متوجه پسری شد که زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد بود و کلاه هودیش کاملا توی صورتش کشیده بود.
"بعدا بهت زنگ میزنم." پوند پشت تلفن زمزمه کرد و تماس رو قطع کرد.
ابروهاش رو توی هم کشید و نگاهش رو به پلاستیک آبجو و قوطیهای نوشیدنیهای الکلی که بیشترشون خالی روی شنهای ساحل کنار پسر رها شده بودن چرخوند.
"تانگ؟؟"
وقتی جوابی از پسر نشنید خم شد و روی یکی از زانوهاش کنار پسر نشست.
فرد روبهروش اصلا متعادل بهنظر نمیومد، انگار که هر لحظه ممکن باشه ولو بشه روی شنهای خیس خوردهای که پوند عاشق بوشون بود.
"هی تانگ." پوند آروم دستش رو روی شونهی پووین گذاشت و تکونش داد.
پووین یهو برگشت سمتش و با صورت اتهام آمیزی انگشت اشارهش رو به سمت پوند گرفت، پلکهاش تقریبا روی هم افتاده بودن.
"همش تقصیر توعه." اخمهاش رو توی هم کشید و انگشت اشارهش رو تکون داد.
"چی؟!" پوند با نگاه گیجی و ابروهایی که هنوز توی هم گره خورده بودن پرسید.
"تقصیر تو بود!" پووین تن صداش رو بالاتر برد و لبهاش رو آویزون کرد.
پوند هم روی شنها نشست، گره کراواتش رو کمی شل کرد و با ناباوری پرسید:
"تقصیر من؟ دقیقا کجاش تقصیر من بود؟!"
پووین شونهای بالا انداخت و انگشت اتهامش رو پایین آورد و گفت:
"نمیدونم، دلم میخواد تقصیر تو باشه."
پوند ناخودآگاه اخمهاش رو باز کرد و لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش نشست.
"انقدر بهونه نیار پووین تانگ."
"اتفاق امروز تقصیر هیچکس نبود..."
پوند آروم زمزمه کرد و دستش رو خیلی آروم روی رون پای پووین گذاشت.
"شکست یه بخش خیلی بزرگی از پیروزیه."
"میدونی،
ماه اولی که شرکتم رو تاسیس کردم
هیچ چیز شبیه الان نبود، حقوق همون چندتا کارمندی رو هم داشتم به زور میدادم...
تا قبل از اون تصور میکردم وقتی اولین گیمم رو پابلیک کنم معجزه میشه، همه جا رو میترکونه.
ولی نتیجهاش؟ یه شکست خیلی بزرگ بود. یه بازی پر از باگ، منتقدهایی که گیمم رو به سخره میگرفتن
گیمرهایی که ازش میم فان میساختن...
اما میدونی چیه؟
الان من توی ده تا گیم برتر دنیا، سهتاشون مال منن
اگه اون روز تسلیم میشدم،
الان نه این کمپانی وجود داشت
و نه تو گیمر من بودی."
لبخند کمرنگش کمی پررنگتر شد و ادامه داد.
"تو فقط بیست و یک سالته...هنوز کلی وقت داری."
"لازم نیست اولین باختت رو تا آخر عمرت روی دوشت حمل کنی."
"فردا دوباره میشینی پشت همون سیستم..."
"و یه فرصت دیگه داری که ثابت کنی امروز فقط یه روز بد بوده."
پووین که تا اون لحظه نگاهش فقط به ساحل جلوش بود با فشار کوتاهی به پاش نگاهش رو به پوند داد.
با گونههای سرخ و رنگ گرفتهش چند بار پلک زد و بعد گفت:
"اون زنه..."
"چرا باهاش ازدواج نکردی؟"
پوند چند ثانیه خشکش زد و بعد خنده شوکه و کوتاهی کرد.
"الان واقعا... اینهمه راجعبه به شکست واسه خودم روضه خوندم و ...تنها چیزی که داری بگی اینه که چرا با اون زن ازدواج نکردم؟"
پووین قیافهی مسخرهای به خودش گرفت دست پوند رو از روی پاش کنار زد.
"مرتیکه یجوری حرف میزنی انگار خودم تا حالا شکست نخوردم."
با غر غر زیر لب بطری آبجو رو برداشت تا دوباره بنوشه، پوند که کاملا از شنیدن کلمه 'مرتیکه' خشک شده بود سریع قوطی رو از دستش کشید.
"بسه بسه الان همه خاندانم رو به فحش میکشی."
پووین با اعتراض غر زد و سعی کرد از جاش بلند شه.
"اصلا اگه نمیخوای بگی ولش کن."
پوند بلافاصله دستش رو کشید برش گردوند روی شنهای مرطوب کنارش.
"بشین بابا."
پوند نفس عمیقی کشید و با دستش موهای مرتبش رو بههمریخت.
"داستانش مفصله."
"چهار سال پیش...قبل از اینکه کمپانی خودم رو راه بندازم، این یه قرار از پیش تعیین شده توسط بابام بود. اونموقع نمیدونستم قضیه ازدواج و این حرفا چیه برای همین گفتم مشکلی پیش نمیاد و قبول کردم و نامزد کردیم."
"ولی بعد از زدن کمپانیم همه چیز سختتر شد، من اصلا وقت نداشتم و حتی حوصلهاش رو...پس کنسلش کردم."
پووین با همون لپهای سرخ بهش نزدیکتر شد و پرسید:
"الان چی؟"
"الان هم نه وقتش رو دارم نه حوصله ناز خریدن پووین تانگ! پس پاشو بریم."





