VE or WE?
ParmisChapter twoelve²
فلش بک ساعت 11 صبح، اتاق کنفرانس.
جو اتاق کنفرانس از همیشه خشکتر بود. همهی اعضای تیم با نگاهی مضطرب به هم نگاه میکردن.
اتاق بزرگ کنفرانس امروز بیشتر از هر زمان دیگهای شلوغ به نظر میرسید. چند نفر از کارشناسان فنی پشت لپتاپهاشون نشسته بودن و آخرین گزارشها رو بررسی میکردن. روی نمایشگر بزرگ انتهای اتاق، لوگوی بازی RIFT با نور آبی رنگی میدرخشید و زیرش عبارت اولین جلسه آزمایشی دیده میشد.
بوم که معمولاً آرامش خودش رو حفظ میکرد، برای چندمین بار ساعت مچیش رو چک کرد.
سانتا روی صندلیش لم داده بود اما انگشتهاش بیوقفه روی دسته صندلی ضرب میگرفتن.
پرم زیر لب زمزمه کرد.
"به نظرت زندهست؟"
لاو بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
"اگه امروز رو پیچونده باشه شخصاً میکشمش."
همه ناخودآگاه ساکت شدن.
در رأس میز، پوند ناراویت نشسته بود.
کت و شلوار مشکی همیشگیش حتی از همیشه مرتبتر به نظر میرسید و چهره بیاحساسش باعث شده بود هیچکس نتونه حدس بزنه دقیقاً به چی فکر میکنه.
اما چیزی که همه مطمئن بودن این بود که صبرش داشت تموم میشد.
پوند نگاهی به ساعت انداخت.
سپس پوشه مقابلش رو بست.
"خب."
همه صاف نشستن.
"فکر میکنم بیشتر از این منتظر موندن فایدهای نداره."
صدای مرد آروم بود اما همون آرامش باعث میشد از فریاد ترسناکتر به نظر برسه.
بوم زیر لب زمزمه کرد:
"خداحافظ پووین..."
پوند نگاه کوتاهی به تیم انداخت.
"شروع میکنیم."
درست لحظهای که دستش رو سمت کنترل پروژکتور برد، در اتاق با شدت باز شد، تقریباً همه از جاشون پریدن.
نگاهها همزمان سمت در چرخید و سکوت مطلق اتاق رو گرفت.
پووین وسط چهارچوب در ایستاده بود و نفس نفس میزد.
موهاش به هم ریخته بودن و معلوم بود با عجله خودش رو رسونده.
اما دلیل سکوت هیچکدوم از اینا نبود. دلیلش لباسهاش بود.
پیراهن سفید اتو کشیده و شلوار پارچهای مشکی، کمربند چرمی.
پووینی که همیشه با هودیهای گشاد، شلوارهای بگی و کتونیهای رنگارنگ توی شرکت ظاهر میشد، حالا بیشتر شبیه یکی از مدیرهای ارشد کمپانی بود تا یک گیمر حرفهای.
پووین چند ثانیه همونجا ایستاد و سعی کرد نفسش رو تنظیم کنه.
نگاه دهها نفر روی خودش رو کاملاً حس میکرد.
"م... معذرت میخوام."
صداش هنوز از دویدن کمی گرفته بود.
"یه مشکلی پیش اومد."
هیچکس چیزی نگفت.
پرم هنوز با دهن نیمهباز به لباسهاش زل زده بود، سانتا چند بار پلک زد. لاو هم انگار هنوز در حال پردازش این موضوع بود که پووین واقعاً پیراهن رسمی پوشیده.
پوند برای چند ثانیه بهش نگاه کرد.
از موهای مرتبش گرفته تا پیراهن سفیدی که دکمههاش تا بالا بسته شده بود.
بعد بدون هیچ واکنشی فقط گفت:
"بشین."
پووین سریع سری تکون داد.
"بله."
و تقریباً خودش رو روی صندلی خالی کنار تیم انداخت.
همون لحظه پرم خم شد سمتش و زیر لب زمزمه کرد:
"تو رو گروگان گرفتن؟"
پووین حتی نگاهش هم نکرد.
"خفه شو."
پوند کنترل پروژکتور رو برداشت.
چراغهای اتاق کمی کمنور شدن و صفحه بزرگ پشت سرش روشن شد.
لوگوی RIFT روی صفحه ظاهر شد و بعد اطلاعات فنی بازی جای اون رو گرفت.
"خب."
صدای آروم مدیرعامل توی اتاق پیچید.
"میرسیم به اولین تست داخلی نسخه بتا."
تمام نگاهها سمت صفحه برگشت.
پوند شروع کرد به توضیح دادن از ساختار نقشهها، سیستم جدید دروازههای شکاف، مکانیکهای مبارزه و نقاطی که تیم تست باید روشون تمرکز میکرد، کرد.
همه مشغول یادداشت برداشتن بودن. همه...به جز پووین.
چند دقیقه بعد بوم متوجه شد که پسر حتی یک خط هم ننوشته.
خیره به صفحه نشسته بود اما انگار اصلاً چیزی نمیدید. فقط نگاه میکرد.
سانتا که کنار اون نشسته بود، آروم آرنجش رو به پهلوش زد.
"هی."
پووین تکونی خورد.
"هان؟"
"کجایی تو؟"
"هیچی."
اما سانتا قانع نشد. وقتی پووین سرش رو برگردوند، بالاخره متوجه چیزی شد.
چشمهای قرمزش ، به شکل غیرطبیعی قرمز. پلکهاش هم کمی متورم به نظر میرسیدن. انگار ساعتها گریه کرده بود.
سانتا برای چند ثانیه بهش خیره موند. بعد نگاهش رو ازش گرفت اما چیزی نپرسید.
چند دقیقه بعد پرم هم متوجه شد. بعد لاو. بعد پائول.
کمکم تمام اعضای تیم فهمیدن اما هیچکدوم چیزی نگفتن.
چون هر کسی که پووین رو میشناخت میدونست این پسر از هر چیزی بیشتر از دلسوزی متنفره.
جلسه ادامه پیدا کرد و یکی از کارشناسا شروع کرد درباره سیستم امتیازدهی توضیح دادن. بعد نفر بعدی گزارش باگهای احتمالی رو ارائه داد.
اما پووین حتی نصف حرفها رو هم نمیشنید، تمام شب توی ذهنش تکرار میشد.
"پووین."
همه داشتن بهش نگاه میکردن. حتی پوند.
"بله؟"
پوند چند ثانیه ساکت موند.
"نظر تو چیه؟"
پووین مات نگاهش کرد.
نظرش؟ درباره چی؟.
پووین اصلاً نفهمیده بود چند دقیقه اخیر درباره چی حرف زده شده. چند ثانیه سکوت اتاق رو پر کرد.
بوم سریع سرفهای کرد و زیر لب اسم موضوع رو یادآوری کرد.
پووین بالاخره خودش رو جمع و جور کرد و جواب داد. اما حتی خودش هم متوجه شد جوابش نصفه و بیربطه.
مدیرعامل بدون اینکه چیزی بگه چند ثانیه بیشتر از حالت عادی به چهره پسر خیره موند.
به چشمهای قرمز. به خستگی آشکاری که پشت لبخند مصنوعیش پنهان شده بود و به دستهایی که از اول جلسه تا الان حتی یک لحظه از لرزش نیفتاده بودن.
اما در نهایت فقط نگاهش رو از پووین گرفت و ادامه ارائه رو از سر گرفت.
بالاخره بعد از نزدیک به دو ساعت، آخرین اسلاید هم به پایان رسید.
یکی از کارشناسا لپتاپش رو بست و نفس راحتی کشید.
پوند پوشه مقابلش رو جمع کرد و نگاه کوتاهی به حاضرین انداخت.
"فعلاً همین بود."
تقریباً همزمان صدای کشیده شدن صندلیها روی زمین بلند شد.
فضای خشک و سنگین جلسه کمکم از بین رفت و جاش رو به همهمه آرومی داد.
پرم اولین نفری بود که از جاش بلند شد.
"من دیگه مغزم کشش اطلاعات بیشتر نداره."
لاو بدون معطلی جواب داد:
"مغز داشتی مگه؟"
"خفه شو."
سانتا خندید و کیفش رو از روی زمین برداشت.
پائول هم در حالی که کش و قوسی به بدنش میداد سمت در حرکت کرد.
کمکم کارشناسا و اعضای تیم یکی یکی از اتاق خارج شدن.
بوم که از کنار پووین رد میشد، چند لحظه مکث کرد.
"هی."
پووین سرش رو بلند کرد.
"هوم؟"
بوم با تردید به چشمهاش نگاه کرد.
"خوبی؟"
پووین بدون مکث لبخند کوچیکی زد.
همون لبخند همیشگیای که وقتی نمیخواست کسی نگرانش بشه میزد.
"آره."
بوم چند ثانیه بهش خیره موندو بعد فقط آهی کشید. واضح بود که باور نکرده اما چیزی نگفت.
"باشه."
و از اتاق خارج شد.
کمکم اتاق خالیتر شد، تا جایی که فقط چند نفر باقی موندن.
پووین هم لپتاپش رو بست و خواست از جاش بلند بشه.
اما قبل از اینکه موفق بشه صدایی مانعش شد.
"تانگ."
صدای آروم پوند باعث شد حرکتش متوقف بشه.
چند نفری که هنوز نزدیک در بودن ناخودآگاه برگشتن.
پووین سرش رو بلند کرد. پوند هنوز سر جاش نشسته بود.
دستهاش روی میز قرار داشتن و نگاهش مستقیم روی پسر ثابت مونده بود.
"تو بمون."
سکوت کوتاهی برقرار شد و پووین احساس کرد معدهاش گره خورد.
عالی شد. فقط همین کم بود.
با این وضع افتضاح تمرکزش، معلوم بود توی جلسه چند بار سوتی داده و احتمالاً حالا قرار بود بابتش بازخواست بشه.
"بقیه میتونن برن."
پوند بدون اینکه نگاهش رو از پووین برداره ادامه داد.
همه با کنجکاوی چند ثانیه بیشتر ایستادن.
اما وقتی دیدن پوند قصد توضیح بیشتری نداره، یکی یکی از اتاق خارج شدن.
چند ثانیه بعد در بسته شد.
و سکوت اتاق رو گرفت، سکوتی که این بار خیلی سنگینتر از قبل بود.
پووین آروم روی صندلیش نشست.
دستهاش رو روی میز گذاشت و سعی کرد نگاهش رو به جایی غیر از مرذ روبهروش بدوزه.
اما فایدهای نداشت.
پوند هنوز چیزی نگفته بود و فقط نگاهش میکرد و این موضوع اوضاع رو بدتر میکرد.
بالاخره پووین طاقت نیاورد.
"اگر بابت جلسهست..."
"متأسفم."
پوند ابرویی بالا انداخت.
"بابت کدوم قسمت؟"
پووین برای چند ثانیه ساکت شد.
سؤال بدی بود.
چون خودش هم نمیدونست دقیقاً چند بار حواسش پرت شده.
پوند به پشتی صندلی تکیه داد.
"این شبیه تو نیست."
برای اولین بار، پووین نتونست فوراً جوابی پیدا کنه.چون حق با اون بود. معلومه که این شبیه خودش نبود.
پوند چند ثانیه دیگه هم نگاهش کرد.
بعد پوشه روی میز رو بست.
"بیا اینجا."
پووین سرش رو بلند کرد.
"چی؟"
"گفتم بیا اینجا."
این بار لحن پوند نه دستور بود، نه تندی فقط محکم بود.
پووین با تردید از جاش بلند شد.
چند قدم دور میز برداشت و جلوی مدیرعامل ایستاد. قبل از اینکه چیزی بگه، پوند از جاش بلند شد.
قد بلندتر مرد باعث شد ناخودآگاه پووین سرش رو بالاتر بگیره.
"خوبی؟"
پووین تقریباً بلافاصله جواب داد:
"آره."
پوند حتی یک لحظه هم حرفش رو باور نکرد.
"دروغ نگو."
پووین نگاهش رو دزدید.
"خوبم."
اما این بار صداش لرزید، اونقدر واضح که خودش هم متوجه شد. انگشتهاش مشت شدن.
"گفتم خوبم."
بغضی که از صبح توی گلوش گیر کرده بود، کمکم داشت بالا میاومد.
پوند بدون اینکه نگاهش رو ازش برداره گفت:
"مطمئن نیستم."
همین دو کلمه آخرین دیوار دفاعی پووین فرو ریخت. چشمهاش پر از اشک شد. سریع سرش رو برگردوند.
"من خوبم."
اما این بار صداش کاملاً شکست.
"واقعاً..."
اشک اول روی گونهاش سرازیر شد.
و بعد از اون، یکی دیگه. پووین با عجله پشت دستش رو روی چشمهاش کشید.
انگار میخواست قبل از اینکه پوند ببینه جمعشون کنه. اما دیگه دیر شده بود.
هق هق کوتاهی از بین لبهاش خارج شد و بعد یکی دیگه.
"لعنتی..."
با خجالت صورتش رو پوشوند.
"ببخشید..."
شونههاش میلرزیدن.
"من..." بغض اجازه نمیداد جملهاش رو کامل کنه.
برای چند لحظه فقط صدای گریههای خفهاش توی اتاق پیچید.
پووین سرش رو پایین انداخته بود و با تمام وجود سعی میکرد خودش رو کنترل کنه.
اما هرچی بیشتر تلاش میکرد، اشکهای بیشتری سرازیر میشدن.
پوند چند لحظه همونطور ایستاد انگار مطمئن نبود باید چی کار کنه.
در نهایت خیلی آروم دستش رو روی پشت پووین گذاشت.
حرکتی محتاطانه و تقریباً مردد.
اما همون تماس کوچیک باعث شد پووین بیشتر از قبل احساس شکنندگی کنه.
پوند به آرامی دستش رو روی پشتش حرکت داد.
"هی..."
صدای مرد از همیشه آرومتر بود.
"آروم باش."
پووین پلکهاش رو محکم روی هم فشار داد. اما اشکها همچنان سرازیر میشدن.
چند ثانیه گذشت.
"پیشش بودی، مگه نه؟"
پووین با تعجب سرش رو بلند کرد.
چشمهاش از گریه قرمز شده بودن.
"چی؟"
پوند نگاه کوتاهی به لباسهاش انداخت.
به پیراهنی که کاملاً با استایل همیشگیش فرق داشت.
به آستینهایی که برای پووین زیادی رسمی بودن.
"دلت برای دوستپسرت تنگ شده؟"
پووین مات موند.
"این لباسها هم احتمالاً مال اونن."
چند ثانیه طول کشید تا پووین متوجه منظورش بشه.
بعد ناخودآگاه به آستین پیراهنش نگاه کرد.
لباسهای خودش غرق در خون بودن پس چطور میخواست اونارو بپوشه.
لب پایینش رو گاز گرفت.
"اون..."
"اون دوستپسرم نیست."
پوند چیزی نگفت.
پووین دستهاش رو روی صورتش کشید.
"دیشب یه پیام خداحافظی برام فرستاد."
"گفت میخواد بمیره."
نفس عمیقی کشید.
"ترسیده بودم."
"وقتی رسیدم... همهی خونش رفته بود."
اشک تازهای از چشمش پایین افتاد.
"خیلی ترسیده بودم."
"فکر کردم از دستش میدم."
برای چند لحظه اتاق در سکوت فرو رفت.
پووین به سختی ادامه داد:
"هیچوقت کسی رو اونجوری ندیده بودم."
"هیچوقت اونقدر نترسیده بودم."
دستهاش دوباره شروع به لرزیدن کردن.
"از صبح هر بار چشمهامو میبندم همون صحنه میاد جلوی چشمم."
پوند فقط نگاهش میکرد.
"من ازش عصبانی بودم."
پووین با صدای گرفتهای گفت.
"خیلی هم عصبانی بودم."
"اما وقتی دیدمش..."
اشکهاش دوباره جاری شدن.
"فهمیدم هیچکدوم اون چیزایی که سرش باهاش جنگیده بودم مهم نبودن."
"فقط نمیخواستم اتفاقی براش بیفته."
پووین هنوز سعی میکرد اشکهاش رو پاک کنه اما هر بار که فکر میکرد آروم شده، بغضش دوباره برمیگشت.
پوند نفس عمیقی کشید.
بعد از کمی مکث، خیلی آروم دستش رو روی شونهی برداشت و پشتش گذاشت و یک قدم نزدیکتر شد.
"تانگ."
پووین سرش رو پایین انداخته بود.
پوند با تردید دست دیگهاش رو هم روی پشتش گذاشت.
"گریه کن."
"لازم نیست جلوی من خودتو نگه داری."
پووین بالاخره تسلیم شد.
سرش رو پایین انداخت و اشکهاش بیوقفه سرازیر شدن.
پوند چیزی نگفت.
فقط همونجا موند تا پسر خودش رو خالی کنه.
چند دقیقه بعد که هقهقهاش کمتر شد، پوند بالاخره حرف زد.
"مرتیکه احمق."
پووین با بینی گرفته سرش رو بلند کرد.
"کی؟"
"دوستت."
پووین با ناباوری نگاهش کرد، پوند شونهای بالا انداخت.
"ترسوندت دیگه."
برای اولین بار گوشهی لب پووین خیلی کم تکون خورد.
"حالا بگو ببینم."
دست به سینه ایستاد.
"چند تا بخیه خورد؟"
پووین چند بار پلک زد.
"...چهارتا."
پوند فوراً اخم مصنوعیای کرد.
"چهارتا؟"
"آره."
"نه بابا."
سرش رو تکون داد.
"کافی نیست."
پووین مات نگاهش کرد.
"چی کافی نیست؟"
"سر من پنج تا بخیه خورده."
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد پووین با چشمای خیس خیره موند.
"این چه منطقیه؟"
"منطق کارما."
پوند با قیافهی جدی گفت.
"حداقل باید رکورد منو میزد."
پووین با وجود اشکهایی که هنوز روی صورتش بود، یه صدای خندهی کوتاه از بین لبهاش بیرون داد.
پوند همون لحظه به خودش اشاره کرد.
"من حرفهایم."
"پوند لبخند خیلی کمرنگی زد، اون لبخندی که کمتر کسی میدید.
بعد دوباره لحنش نرم شد.
"حالا جدی."
پووین نگاهش کرد.
"اون الان خوبه؟"
پووین آروم سری تکون داد.
"آره."
"خوبه."
پوند هم سری تکون داد.
"پس فعلاً همین کافیه."
پووین چند لحظه بهش خیره موند.
پوند ادامه داد:
"بقیهش رو لازم نیست امروز حل کنی."
"فقط نفس بکش، تانگ."
پوند نگاه کوتاهی به ساعتش انداخت.
بعد دوباره به پسر نگاه کرد.
"دیشب خوابیدی؟" پووین سری تکون داد.
"چند ساعت؟"
"...یک ساعت."
"یک ساعت؟"
پووین شونههاش رو بالا انداخت.
"شاید کمتر."
پوند نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
"فوقالعادهست."
"من خوبم."
"نه."
پوند بدون معطلی جواب داد.
"خوب نیستی."
پووین خواست اعتراض کنه اما مرد فرصت نداد.
"از اول جلسه حواست اینجا نبود."
انگشتش رو سمت میز کنفرانس گرفت.
"و الان هم سر پا بند نیستی."
پووین لبهاش رو روی هم فشار داد.
پوند پوشه روی میز رو برداشت.
"امروز تمرین نداری."
"چی؟"
"شنیدی چی گفتم."
پووین فوراً اخم کرد.
"ولی تست داخلی-"
"بدون تو هم انجام میشه."
"اما-"
"تانگ."
صدای پوند آروم بود اما جای بحث باقی نمیذاشت.
پووین ساکت شد.
"دیشب تا صبح بیدار بودی."
"از صبح هم داری وانمود میکنی همه چیز عادیه."
"در حالی که کاملاً مشخصه حالت خوب نیست."
بعد خیلی رک گفت:
"و من گیمر خسته و بیتمرکز نمیخوام."
"برو خونه."
"ولی..."
"برو بخواب."
"من میتونم کار کنم."
"نه."
این بار حتی اجازه نداد جملهاش کامل بشه.
"الان چیزی که میتونی انجام بدی اینه که بری زیر پتو و حداقل ده ساعت بخوابی."
برای اولین بار بعد از چند دقیقه، پووین خندهی کوتاهی کرد.
"ده ساعت؟"
"دوازده ساعت."
"اغراق میکنی."
"پونزده ساعت."
پووین سرش رو تکون داد.
"دیوونه."
پوند شونهای بالا انداخت.
"هنوز رئیستما."
پووین خیلی آروم سری تکون داد.
"باشه."
پوند به سمت در اشاره کرد.
"خوبه."