VE or WE?

VE or WE?

Parmis

Chapter twoelve



پووین با خواب‌آلودی توی تختش چرخید، معمولا انقدر زود نمی‌خوابید اما اون شب بعد از کلی عذرخواهی کردن از اون مدیرعامل سرسخت و عصبی شدنش از اون اکانت فن پیج، خیلی خسته‌تر از اون بود که بخواد با رختخواب گرم‌ و نرمش چونه بزنه. پس خیلی راحت تسلیم خواب شده بود.

هنوز ده دقیقه‌ای نشده بود که چشم‌هاش رو بسته بود که صدای نوتفیکشین گوشیش بلند شد، عجیب بود چون پووین تقریبا همه‌ی گروه‌ها و چت‌هاش رو میوت کرده بود.

بی‌توجه سعی کرد دوباره بخوابه که کنجکاوی بهش غلبه کرد و با غر و لندی زیر لب به سمت گوشی چرخید و صفحه‌ش رو روشن کرد.

با دیدن فرستنده پیام چشم‌هاش رو مالید و صاف‌تر نشست، با خوندن چند خط اول هر لحظه قلب پووین بیشتر مچاله می‌شد...

جی آدمی نبود که به راحتی از چیزی دست بکشه، اونم اینطوری. با این پیام.

همون‌طور که داشت متن رو می‌خوند چشمش به چند خط آخر رسید، جایی که جی داشت، خداحافظی می‌کرد؟

قلبش برای چند ثانیه از تپش ایستاد، با بهت چند دفعه‌ی دیگه پیام رو خوند. انگار که اگه دوباره بخونتش معنیش عوض میشه. اما نشد.

پووین ترسیده بود، خیلی هم ترسیده بود.

بلافاصله بعد از اینکه مغزش بدترین سناریوهای ممکن رو چید سریع از سر جاش بلند شد و سمت کمدش رفت و فقط شلوار جینش رو پوشید و بی‌توجه به تیشرت راحتی‌ای که پوشیده بود در اتاق رو باز کرد و تند تند پله‌ها رو پائین رفت.

ساعت تقریبا دوازده شب بود و مادر پووین داشت ظرف‌ها رو می‌شست‌. با دیدن پووین که با عجله داره کفش‌هاش رو می‌پوشه با تعجب زمزمه کرد:

"پووین عزیزم، کجا داری می‌ری این وقت شب؟"

"باید برم."

پووین بدون اینکه برگرده و به زن نگاه کنه داد زد و از خونه خارج شد.

نمی‌دونست با چه سرعتی داره می‌دوه، حتی نمی‌دونست داره مسیر درست رو می‌ره یا نه، اما اون لحظه اون تپش قلب بهش اجازه نمی‌داد بایسته. پسر فقط می‌دوید.

پووین نمی‌دونست چند تا خیابون رو دویده بود.

نفس‌هاش بریده بریده از بین لب‌هاش بیرون می‌اومد و عرق از گردنش پایین می‌ریخت. پاهاش درد گرفته بودن اما جرئت نداشت سرعتش رو کم کنه.

فقط یه فکر توی سرش می‌چرخید.

«لطفاً دیر نشده باشه...»

وقتی بالاخره ساختمون آپارتمان جی رو دید، تقریباً نفسش بند اومد.

با عجله وارد لابی شد و خودش رو به آسانسور رسوند. ثانیه‌هایی که آسانسور بالا می‌رفت، طولانی‌ترین ثانیه‌های عمرش بودن.

همین که در باز شد، مستقیم به سمت واحد جی دوید. چند بار زنگ زد اما هیچ جوابی نیومد.

قلب پووین با وحشت توی سینه‌اش کوبید.

"جی!"

مشتش رو محکم به در زد.

"جی! در رو باز کن!"

وقتی بالاخره متوحه شد جی قرار نیست در رو باز کنه با عجله رمزی که به یاد داشت رو زد. تاریخ تولدش.

وقتی بالاخره وارد شد آپارتمان تاریک بود، بیش از حد تاریک.

"جی؟"

صداش توی خونه پیچید. پووین چند قدم جلو رفت.

بعد صدای ضعیفی از انتهای راهرو شنید.

صدایی که باعث شد خون توی رگ‌هاش یخ بزنه.

بدون فکر به سمت حمام دوید. در نیمه‌باز بود.

همین که در رو هل داد، دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.

جی توی وان نیمه پر شده افتاده بود، وانی که نه فقط از آب...بلکه پر از خون بود. خونی که منشأ اون مچ دستی که توی آب توده‌ی سیاه رنگی رو دور خودش ایجاد کرده بود.

فقط یک شلوار راحتی پوشیده بود و با بالاتنه برهنه سرش به لبه‌ی وان تکیه داده بود.

پوستش رنگ پریده‌تر از یه روح به نظر می‌رسید.

موهای خیسش به پیشونیش چسبیده بودن و پلک‌هاش به سختی باز می‌موندن.

حمام به‌هم‌ریخته بود و آب خون آلود از لبه‌ی وان روی سرامیک‌ها ریخته بود.

"جی!"

پووین تقریباً فریاد زد.

در یک لحظه خودش رو کنارش رسوند و روی زانو افتاد دستش رو روی صورت جی گذاشت و دمای بدنش رو بررسی کرد. پوستش سرد بود، خیلی سرد.

ترس مثل چنگال دور قلب پووین پیچید.

"هی...هی، به من نگاه کن."

صداش می‌لرزید.

بالاخره تسلیم شد، اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

"لعنتی... باهام حرف بزن."

جی به سختی پلک زد.

انگار تلاش می‌کرد روی صداش تمرکز کنه.

"پووین."

همین حرکت کوچیک باعث شد نفسی که پووین حبس کرده بود بیرون بیاد.

فوراً از سر جاش بلند شد تا چیزی پیدا کنه، اما نگاهش هنوز از روی صورت جی برداشته نمی‌شد.

می‌ترسید اگر حتی یک لحظه چشم ازش برداره، برای همیشه از دستش بده.

با وحشت تمام کمد زیر روشویی رو رو بیرون ریخت و حوله‌ی کرمی رنگی رو برداشت و با سرعت سمت مرد دوید، دست‌هاش می‌لرزیدن، اشک‌هاش دیدش رو تار کرده بودن اما پووین وقتش رو نداشت، وقتش رو نداشت که گریه کنه.

بی‌توجه به آب خون آلود توی وان، وارد وان شد و با لرزش، دستی که توی آب رها شده بود رو بیرون آورد.

با دیدن زخم خیلی عمیقی که روی مچ دست جی بود، بالاخره نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره و صدای هق نقش بلند شد.

"نه..."

سریع حوله رو محکم دور دست جی پیچید و محکمش کرد، حوله فورا رنگ سرخ وحشتناکی به خودش گرفت و پووین با وحشت فقط دستش رو روش فشار می‌داد.

جی که بدنش بخاطر از دست دادن خون زیاد تقریبا کرخت شده بود، دست سالمش رو بالا آورد و روی گونه‌ی پسر گذاشت و با شستش اشک‌هاش رو پاک کرد.

"گریه نکن عزیزم."‌ با صدای بی‌جونی زمزمه کرد.

پووین هق‌هق‌کنان سرش رو تکون داد. اشک‌هاش بی‌وقفه روی صورت و گردن مرد می‌ریختند.

چشم‌های قرمز و وحشت‌زده‌اش به صورت رنگ‌پریده‌ی جی دوخته شده بود؛ به لب‌هایی که هر لحظه بی‌رنگ‌تر می‌شدن و پلک‌هایی که انگار برای باز موندن باید با تمام وجودشان می‌جنگیدن.

کنارشون آب تیره و متلاطم آروم آروم با خون سرخ می‌شد.

لباس‌های پووین کاملاً خیس و آغشته به خون بودند. خون روی دست‌ها، بازوها و حتی صورتش پخش شده بود، اما کوچک‌ترین اهمیتی برایش نداشت. تنها چیزی که می‌دید مردی بود که داشت از بین انگشت‌هاش سر می‌خورد.

"چطور تونستی این کارو بکنی؟" پووین بین صدای گریه‌اش فریاد زد.

"تو نمیتونی بمیری!" پووین با مشت به سینه‌اش زد در حالی که با دست دیگه‌اش زخم مرد رو نگه داشته بود.

بالاخره اشک‌های جی هم راهشون رو به گونه‌هاش پیدا کردن.

"احمق."

قلب پووین هنوز از ترس از دادن دادن مرد داشت سینه‌اش رو پاره می‌کرد، در حالی که بلند‌تر گریه می‌کرد جی رو توی آغوشش کشید و بی‌توجه به فرو رفتن بدنش تا گردن توی اون آب توی سینه‌ی مرد هق هق کرد.

"پسرم..." جی دست بی‌حس شده‌اش رو پشت سر پووین توی موهاش کشید و عطر پسر رو استنشاق کرد.

"خیلی معذرت...می‌خوام."

"ببخشید که انقدر اذیتت کردم."

پووین ما بین هق هق هاش زمزمه می‌کرد.

"منو ببخش که انقدر عوضی‌ام...که انقدر باهات بازی کردم."

"من یه اشغالم."

جی لبخند تلخی زد و با آخرین توان باقی مونده‌اش سر پسر رو نوازش کرد.

"تو...بهترین...اتفاق زندگیمی."

پووین با وحشت سرش رو بلند کرد.

"نه..."

صدای جی از قبل هم ضعیف‌تر شده بود.

"نه، حرف نزن."

پسر دو طرف صورت مرد رو گرفت.

"لطفا حرف نزن."

جی انگار اصلا نشنیده بود.

چشم‌هاش با سختی روی صورت خیس از اشک پووین موند.

انگار می‌خواست آخرین بار حفظش کنه. به خاطر بسپارتش.

"دوستت دارم..."

زمان برای چند ثانیه متوقف شد.

پووین خیره نگاهش کرد.

نفسش توی سینه‌اش گیر کرده بود.

اشک‌های بیشتری از چشم‌هاش سرازیر شدن.

"نه..."

با عجله سرش رو تکون داد.

"نه، اینجوری نگو."

اما نگاه جی کم‌کم تار می‌شد. پلک‌هاش سنگین‌تر از قبل پایین می‌اومدن.

"جی؟"

دست‌های پووین لرزیدن.

"جی..."

هیچ جوابی نیومد.

"جی، توروخدا."

وحشت دوباره توی صداش برگشت.

صورت مرد رو بین دست‌هاش گرفت.

"جی، بهم نگاه کن."

پلک‌های جی برای آخرین بار تکون خوردن. بعد آروم روی هم افتادن.

"جی؟"

هق هق پووین قطع شد.

برای چند ثانیه فقط خیره موند.

انگار مغزش قبول نمی‌کرد چیزی که می‌بینه واقعیه.

بعد ناگهان مرد رو محکم توی آغوشش کشید.

"جی!"

فریادش توی فضا پیچید.

"جی توروخدا بیدار شو!"

شونه‌های مرد رو تکون داد.

"جی!"

"جی!"

اما مرد دیگه جوابی نداد.


بالاخره ساعت هشت و نیم صبح با تابیدن نور خورشید مستقیم به چشم‌هاش کمی تکون خورد و سرش رو از روی دست‌های کرخت شده‌ای که زیر سرش گذاشته بود و کنار تخت خوابیده بود بلند کرد.

چند دقیقه‌ای طولانی‌تر به قیافه مرد نگاه کرد که از همیشه آروم‌تر به نظر می‌رسید.

تمام شب رو چشم روی هم نذاشته بود. نگران بود، می‌ترسید.

هر چند دقیقه یک بار مطمئن می‌شد جی هنوز خوابیده و حالش خوبه.

پووین آه آرومی کشید و از جاش بلند شد، شونه‌هاش از نشستن طولانی درد می‌کرد.

آروم از اتاق بیرون رفت تا بیدارش نکنه.

آشپزخونه ساکت بود.

بعد از کمی جست‌وجو داخل یخچال، چند تا تخم‌مرغ، نون تست و مقداری میوه پیدا کرد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، بدون غر زدن مشغول آشپزی شد.

چند دقیقه بعد بوی نون برشته و قهوه فضای خونه رو پر کرده بود.

درست زمانی که داشت بشقاب‌ها رو روی میز می‌چید، صدای قدم‌های آرومی از راهرو شنید.

سرش رو بلند کرد.

جی کنار دیوار ایستاده بود.

رنگش هنوز پریده بود و معلوم بود به زور روی پاهاش ایستاده.

پووین تقریباً بلافاصله اخم کرد.

"هی!"

سریع سمتش رفت.

"قرار نبود بلند شی."

جی لبخند ضعیفی زد.

"خوبم."

"و برای همین تصمیم گرفتی غش کنی وسط راه؟"

قبل از اینکه جی جوابی بده، پووین بازوش رو گرفت و آروم کمکش کرد روی صندلی بشینه.

بعد خودش روبه‌روش نشست.

چند لحظه هیچ‌کدوم حرفی نزدن.

فقط سکوت بود، سکوتی که پر از حرف‌های نگفته بود.

پووین به بشقابش خیره شد.

"باید یه چیزی بهت بگم."

جی سرش رو بالا آورد.

پووین برای چند ثانیه به دست‌هاش خیره موند.

"من خیلی خودخواه بودم." صداش آروم بود.

"خیلی وقت‌ها می‌دونستم چه حسی بهم داری." گلوش خشک شد.

"و به جای اینکه واضح و صادق باشم، گذاشتم همه‌چی کش پیدا کنه."

جی هیچی نگفت.

"شاید نمی‌خواستم ناراحتت کنم."

لبخند تلخی زد.

"ولی آخرش بیشتر ناراحتت کردم."

چشم‌هاش کم‌کم خیس شدن.

"متأسفم."

"واقعاً متأسفم."

جی به میز نگاه کرد، انگار نمی‌دونست باید چی بگه.

پووین نفس عمیقی کشید.

"نمی‌تونم گذشته رو عوض کنم."

"نمی‌تونم وانمود کنم همه‌چی فرق داشته."

"ولی یه چیزو می‌تونم قول بدم."

بالاخره نگاهش رو بالا آورد و مستقیم توی چشم‌های جی زل زد.

"من ترکت نمی‌کنم. می‌مونم،"

جی برای لحظه‌ای بی‌حرکت موند.

"شاید نه اونطوری که تو می‌خواستی." صداش لرزید.

"ولی به عنوان دوست..."

"به عنوان کسی که برام مهمه..."

"همیشه کنارت می‌مونم."

اشک توی چشم‌های جی جمع شد.

"هر وقت به من نیاز داشتی زنگ بزن."

"هر ساعت از شبانه‌روز."

"هر اتفاقی افتاد."

"من میام."

جی سرش رو پایین انداخت، شونه‌هاش لرزید و این بار نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره.

پووین صندلیش رو عقب کشید و کنارش نشست. آروم دستش رو گرفت.

"اما تو هم باید یه قول بهم بدی."

جی با چشم‌های خیس بهش نگاه کرد.

پووین انگشت‌هاش رو دور دستش محکم‌تر کرد.

"هر وقت حالت بد شد..."

"هر وقت احساس کردی دیگه نمی‌تونی تنهایی تحملش کنی..."

"به من زنگ بزن."

نفسش لرزید.

"به هر کسی که بهش اعتماد داری زنگ بزن."

"اما تنها نمون."

اشک از روی گونه‌اش سقوط کرد.

"قول بده که کمک بخوای."

"قول بده که خودت رو از بقیه جدا نکنی."

چند ثانیه طول کشید اما بعد جی آروم سرش رو تکون داد.

"...قول میدم."

پووین چشم‌هاش رو بست.

برای اولین بار از شب گذشته، احساس کرد می‌تونه نفس بکشه.

و وقتی دوباره چشم‌هاش رو باز کرد، بشقاب صبحونه رو سمت جی هل داد.

"خوبه."

بینی‌اش رو بالا کشید.

"حالا غذاتو بخور."





نور ملایم عصر پذیرایی رو روشن کرده بود و برخلاف صبح، حال پووین خیلی بهتر به نظر می‌رسید.

بعد از چند ساعت خواب، رنگ به صورتش برگشته بود و دوباره همون انرژی همیشگی توی چشم‌هاش دیده می‌شد.

پان روی مبل نشسته بود و لبخند می‌زد، در حالی که برادر سه ساله‌اش، هون، وسط پذیرایی دنبال پووین می‌دوید.

"پوو! بده!"

پووین با خنده ماشین اسباب‌بازی کوچیک هون رو بالای سرش گرفته بود.

"اول بگو من خوشگل‌ترین آدم دنیام."

هون با اخم بچگونه‌ای جیغ زد.

"پس ماشینم بهت نمی‌رسه."

"پووو!"

پسر کوچولو خودش رو روی پای پووین انداخت و سعی کرد ماشین رو بگیره اما پووین سریع بلندش کرد و روی شونه‌هاش نشوند.

هون که یک لحظه قبل عصبانی بود، فوراً خندید و دست‌هاش رو بالا برد.

"بیشتر بالا!"

"بیشتر از این بیفتی باید تحویلت بدم بخش گمشده‌ها."

صدای خنده هون توی خونه پیچید.

پان با آرامش به جفتشون نگاه کرد.

وقتی عصر به خونه پووین اومده بود نگرانش بود، اما حالا دیدن پووین که داشت با یک بچه سه ساله مثل خودش بچگی می‌کرد، باعث شد خیالش راحت‌تر بشه.




Report Page