VE or WE?

VE or WE?

Parmis

Chapter seven.


فلش بک، دفتر وکالت Hope


هوای اتاق از چیزی پووین موقع ورود یادش می‌اومد گرم‌تر بود و این باعث شده بود پووین این سوال رو از خودش بپرسه که چرا با تاریک شدن آسمون، هوا روشن‌تر نشده؟

اما با کشیده‌شدن محکم‌تر لب پایینش روی دهن مرد پووین سوالش رو فراموش کرد و در جواب دست‌هاشو از پهلو‌های مرد برداشت و دور گردنش حلقه کرد و متقابلاً مرد رو بوسید.

هنوز یک دقیقه نشده بود که پووین حس کرد دیگه نمی‌تونه نفس بکشه، اما جی گرسنه‌تر از چیزی بود که به بند اومدن نفس جفتشون توجهی کنه.

با لرزیدن گوشی پووین توی جیبش حواس پسر پرت شد و از مرد فاصله گرفت و بی‌توجه به ناله اعتراض‌آمیز مرد ازش جدا شد.

دستش رو توی جیبش کرد و گوشیش رو بیرون آورد.

"کیه؟"

پووین با دیدن اسم 'Naravit' روی صفحه، بلافاصله گوشیش رو خاموش کرد و برگردوندنش روی جیبش.

قلبش یهو شروع به تپیدن کرد، ضربان قلبی که بهش یادآوری می‌کرد در واقع برای چه کاری به اینجا اومده بود؛ و حالا اون آدم مننظرشه در حالی پووین نقشه رو خراب کرده و داره اکسش رو می‌بوسه.

"بابام بود." پووین آروم سرش رو تکون داد تا نشون بده چیز خاصی نیست.

"هوم."

جی آروم لبخندی زد و از پووین فاصله گرفت و دوباره روی صندلیش نشست، چراغ مطالعه میزش رو روشن کرد و بی‌صدا به پسر خیره موند.

پووین به واکنش مرد خندید، با وجود تپش قلبی که به‌خاطر لرزیدن گوشی توی جیبش داشت هنوزم دلش نمی‌خواد صحنه رو خراب کنه.

"چیه؟" چند قدم جلوتر رفت و جلوی جی ایستاد.

"وای پسر نمی‌دونی حالم چقدر خوبه!"

جی دست‌های رو دور کمر پووین حلقه کرد و کشیدش بین پاهاش، اما اون لبخند روی لبش...انگار پاک نشدنی بود.

"می‌تونم همین الان سرم رو بذارم و بمیرم."

پووین رو محکم‌تر در آغوش گرفت و سرش رو روی سینه‌ش گذاشت، صدای همهمه بیرون اتاق کمتر شده بود و نور دفتر به‌خاطر پایان روز و شروع شب تاریک‌تر شده بود.

پووین لب‌هاش رو جمع کرد و تلاش کرد نخنده، دست‌هاش می‌لرزیدن. انگار که گناه کرده باشه، انگار که قولی رو زیر پا گذاشته باشه.

با همون دست‌های لرزون و با تردید دست‌هاش رو بالا برد تا سر مرد رو نوازش کنه اما همون لحظه با کشیده شدنش توسط مرد بی‌اختیار روز دو زانوش روی پای جی نشست.

"هی!" پووین تخم نمایشی‌ای کرد و به شونه‌ی مرد زد.

"چیه اخمو کوچولو؟" جی از فرصت استفاده کرد و به جلو خم شد و بوسه‌ی کوتاهی به لب‌های جمع شده‌ی پووین زد و خندید.

"لعنت بهت." پووین بی‌اختیار اخم‌هاش رو باز کرد و خندید و از روی پای مرد بلند شد و هودیش رو صاف کرد.

با لرزیدن گوشی بار دیگه توی جیبش دیگه طاقت نیاورد.

"من دیگه باید برم."

جی دست‌هاش رو از روی کمر پسر برداشت و سری تکون داد.

"مراقبت کن."

پووین جوابی نداد و فقط با لبخندی اتاق رو ترک کرد.



نور‌های رنگی چشم‌های پووین رو پر کرده بودن؛ خیابون اصلی از همیشه شلوغ‌تر به‌نظر می‌رسید، کل خیابون پر بود از مغازه‌های خوراکی‌های مختلف، رستوران، کافه‌. اون خیابون یحورایی مخصوص خوردنی بود.

جی پشت سر پسر قدم برداشت و سرش رو کمی پایین‌تر آورد تا صداش وسط اون هرج‌ومرج به پووین برسه.

"چی بخوریم؟" ته صداش شیطنتی بود که پووین اون رو می‌شناخت.

"نمی‌دونم.‌ همه چیز خوشمزه به‌نظر میان." پووین دور خودش چرخ زد و همه‌ی مغازه‌هارو زیر نظر گذروند.

"پس نظرت راجع‌به خوردن همه چیز چیه؟"

جی دست پووین رو گرفت و انگشت‌هاش رو توی انگشت‌های پسر قفل کرد. خیلی محکم‌تر از هر دفعه.

"نه ممنون نمی‌خوام آخر شب بالا بیارم."

جی سری به نشونه‌ی فهمیدن تکون داد و چشم‌هاش رو بین دوتا مغازه کناریش ریز کرد.

"پشمک یا بستنی؟"

"پاستیل!" پووین با ذوق و بی‌توجه به نبودن پاستیل توی گزینه‌ها دست مرد به طرف غرقه کوچیک پاستیل کشید.

چند دقیقه بعد جی دست به سینه ایستاده بود و پاستیل خوردن پووین رو تماشا می‌کرد.

"پاستیل اخه؟!" پووین چشم‌هاشو چرخوند و پاستیل خرسی‌ای توی ذهن جی چپوند.

"چقدر حرف می‌زنی!"

جی در حالی که پاستیل رو می‌جوید خیلی ناگهانی خم شد و صورتش رو چند سانتی‌متری پسر متوقف کرد، پووین کمی جا خورد و کمی خودش رو عقب کشید اما کمرش توسط جی اسیر شد و دوباره به همون فاصله برگشت.

"اگه دیگه حرف نزنم دوباره دوست‌پسرم میشی؟"

پووین تند تند سرفه کرد و احساس کرد پاستیل پریده پشت گلوش.

"این یعنی آره؟" جی صورتش رو نزدیک‌تر برد و دستش رو پشت قفسه سینه پسر گذاشت تا کمکش کنه نفسش برگرده.

"میشه..." پووین بالاخره آب دهنش رو قورت داد و به چشم‌های جی نگاه کرد. صداش رو صاف کرد و زمزمه کرد:

"میشه یه‌کم بهم وقت بدی؟"

"دفعه قبل همون اول بله رو گفتیا!" جی خندید و سرش رو تکون داد.





پووین به سرعت تپه‌ی لباس‌هاش رو جمع کرد و چپوند توی کمدش، به سرعت لباسش رو عوض کرد و به تیشرت مشکی پوشید.

ساعت از هشت شب گذشته بود و والدینش همه‌ی لامپ‌هارو خاموش کرده بودن. طبقه‌ی پایین کاملا خاموش بود و فقط بوی عودی که پدرش چند دقیقه قبل از رفتنش اون رو خاموش کرده بود توی سالن پیچیده بود.

پسر تند تند از پله‌ها پایین رفت و کلید پریز لامپ‌هارو پشت سر هم فشار داد. لامپ‌های خونه تازه روشن شد و پووین تازه تونست خودش رو جلوی آینه ببینه...

موهاش به طرز وحشتناکی به‌هم‌ریخته بود و بدتر از اون شلوارک چهار خونه‌ش بود، پووین چند لحظه وسوسه شد که برگرده بالا و شلوارکش رو عوض کنه اما با شنیدن دوباره صدای زنگ بیخیال شد و فقط سمت در رفت.

"اول پنجه‌هاتو نشونم." پووین با شیطنت از چشمی در نگاه کرد و خطاب به جی گفت.

"آقا گوسفنده! آرد نزدم بهشون توروخدا درو باز کن گشنمه!"

جی با لحن اعتراض‌آمیزی صحبت کرد و دوباره زنگ در رو فشار داد. پووین بالاخره در رو باز زمزمه کرد.

"زود باش بیا تو تا همسایه‌ها ندیدنت!"

مچ دست جی آروم اما محکم گرفت و کشیدش داخل.

"آقا گوسفنده دردم گرفت!" جی اخم کرد و به محض وارد شدن در رو پشت سرش بست.

جی کفش‌هاش رو با حرص درآورد و همون‌طور که زیر لب غر می‌زد گفت:

"قسم می‌خورم یه روز واقعا دستمو می‌شکنی."

پووین خندید و در رو قفل کرد.

"خب تو هم نصف شب مثل دزد نیا دم خونه مردم."

جی ابروش رو بالا انداخت.

"ساعت هشته روانی."

پووین بی‌تفاوت شونه بالا انداخت و از کنارش رد شد.

"برای بابام این نصف شبه."

جی با خنده دنبالش راه افتاد. هنوز بوی عود توی خونه مونده بود و سکوت طبقه پایین باعث می‌شد مجبور باشن آروم حرف بزنن. جی همون‌طور که پله‌ها رو بالا می‌رفت زمزمه کرد:

'راستی اون شلوارک چهارخونه‌ت واقعا شاهکاره."

پووین همون لحظه برگشت و کوسن کوچیکی که دم اتاقش بود سمتش پرت کرد.

"خفه شو! داشتم لباس عوض می‌کردم."

جی کوسن رو گرفت و زد زیر خنده.

"نه ولی خیلی بهت میاد، حس پدربزرگای مهربون میدی."

پووین با اخم مصنوعی در اتاقش رو باز کرد.

"اگه اومدی فقط مسخره‌م کنی برگرد خونه‌تون."

جی وارد اتاق شد و سریع خودش رو روی تخت انداخت.

نه، اومدم غذا بخورم."

"هی!"

پووین خندید و با پا آروم به ساقش زد.

"اون اسنک منه."

جی دستش رو روی قلبش گذاشت.

"دیدی؟ اینه مهمون‌نوازی؟"

پووین بالاخره کنار تخت نشست و بسته‌ی اسنک رو سمتش پرت کرد.

"بخور لوس."

چند دقیقه بعد، هر دو در حالی که آروم حرف می‌زدن و سعی می‌کردن نخندن، به دیوار تکیه داده بودن. جی وسط تعریف کردن یه خاطره ناگهان خندش گرفت و نتونست ادامه بده. پووین هم با دیدن صورتش زد زیر خنده.

"خفه شو، اصلا اون لحظه اینقدر خنده‌دار نبود!" جی بین خنده‌هاش گفت.

پووین نفس‌نفس‌زنان جواب داد:

"بود! قیافت هنوزم یادمه!"

جی با لبخند سرش رو تکون داد و چند ثانیه فقط به پووین نگاه کرد. خنده‌ی هر دو کم‌کم آروم شد اما فاصله‌شون خیلی کم شده بود. پووین هنوز لبخند محوی روی لبش داشت که نگاهش افتاد روی چشم‌های جی.

برای چند لحظه هیچکدوم چیزی نگفتن.

بعد جی خیلی آروم جلو اومد؛ انگار مطمئن نبود باید این کار رو بکنه یا نه. اما وقتی پووین عقب نکشید، لب‌هاش کوتاه و نرم به لب‌های پووین خورد.

پووین چند ثانیه مات موند، بعد آروم چشم‌هاش رو بست و بوسه رو جواب داد. جی کمر پووین رو گرفت و هلش داد سمت بالشتک‌های پشت سرش و خودش روی بدن پسر خم شد.

چند دقیقه بعد در حالی که هر دو نفس نفس می‌زدن از هم جدا شدن، جی سرش رو توی گردن پسر برد و شروع به بوسیدنش کرد.

پووین چشم‌هاش رو بسته بود و لبش رو می‌گزید که چه واکنشی نشون بده.

جی دستش رو زیر تی‌شرت پووین برد و شکم صاف و نرمش رو لمس کرد در حالی که بوسه‌هاش رو روی گردن پسر ادامه می‌داد.

"ج‍-جی."‌ پووین آروم زمزمه کرد و گردنش رو کنار کشید.

"هوم؟" جی بدون اینکه دستش رو از زیر لباس پووین بیرون بیاره با چهره سوالی به پسر نگاه کرد.

"من...فکر نکنم بتونم، انجامش بدم."

جی دستش را از زیر تیشرت پووین بیرون کشید و کمی عقب رفت. هنوز نفسش نامنظم بود اما سعی کرد لحنش آروم بمونه.

"هی... اشکالی نداره."

پووین نگاهش نکرد.

جی با مکث کوتاهی ادامه داد:

"اگه آماده نیستی، انجامش نمیدیم. مجبور نیستی کاری کنیم که نمی‌خوای."

چند ثانیه سکوت بینشون افتاد. فقط صدای آروم فن اتاق شنیده می‌شد. پووین لب پایینش رو گاز گرفت، انگار دنبال کلمات می‌گشت.

"نه... منظورم اون نیست."

جی ابروهاش رو درهم کشید.

"پس منظورت چیه؟"

پووین چند لحظه به ملحفه‌های تخت خیره موند. انگار گفتن جمله بعدی براش سخت بود.

"فکر نکنم... بتونم دوباره دوست‌پسرت باشم."

جی کاملاً ساکت شد.

پووین بالاخره سرش رو بالا آورد اما هنوز مستقیم توی چشم‌هاش نگاه نمی‌کرد.

"فکر کنم همه‌ی اینا فقط یه هوس بوده."

رنگ صورت جی آروم آروم عوض شد.

"چی؟"

"من دیگه مثل قبل دوستت ندارم."

چند ثانیه سکوت مطلق اتاق رو پر کرد؛ بعد جی یهو از روی تخت بلند شد.

"داری مسخره‌بازی درمیاری؟"

پووین چیزی نگفت.

جی با عصبانیت دستش رو بین موهاش کشید و صداش رو بالا برد، اما خشمش واضح بود.

"این چه هوسیه که یک سال و هشت ماه ولم نکرده؟ ها؟"

پووین اخم کرد.

"آروم‌تر حرف بزن."

"آروم؟" جی با خنده‌ی عصبی کوتاهی گفت.

"تو الان داری کل این رابطه رو می‌ریزی دور بعد میگی آروم باشم؟"

پووین نگاهش رو دزدید.

"جی، تمومش کن."

جی چند قدم توی اتاق راه رفت و بعد یهو متوقف شد.

"یه نفر دیگه هست؟"

پووین چیزی نگفت.

"پووین، دارم ازت سوال می‌کنم."

صداش حالا لرزش خشم داشت.

"پای کس دیگه‌ای وسطه؟"

"...آره."

جی همونجا خشکش زد.



"سلام بتمن!"

پووین که سخت درگیر بازی ‌کردن بود با شنیدن صدای بازیگوش جون لبخندی زد و هدستش از از روی گوشش برداشت و دور گردنش انداخت.

"سلام پی!" با لبخند سمت دختر رفت و بغلش کرد.

دختر متقابلاً پووین رو توی آغوش کشید.

"ناخونامو ببین!" جون از آغوش پووین بیرون اومد و ناخون‌های آمبره صورتی و زردش رو جلوی پووین گرفت.

"وای خیلی خوشگله."

پووین با ذوق نمایشی‌ای دستش رو جلوی دهنش گرفت و خندید.

"واقعا خیلی خوشگله!"

جون در جواب چشمکی به پسر زد و جعبه کوچیک‌ کاپ کیک رو جلوش گرفت.

"برای مهربون‌ترین بتمن دنیا."

پووین جعبه‌ی کاپ‌کیک رو گرفت.

"اوه خدای من، الان رسماً اشکم دراومد."

جون خندید و آروم با مشت به بازوش زد.

"دو ساعت طول کشید تا شکلش رو بکشم."

پووین در جعبه رو باز کرد و چشم‌هاش گرد شد.

"وای... اینا خیلی خوشگلن."

"می‌دونم." جون با غرور موهاش رو عقب داد.

"وای پسر ولی طراحیش خیلی سخته."

پووین یکی از کاپ‌کیک‌ها رو برداشت.

"پس یعنی من الان باید تحت تاثیر قرار بگیرم؟"

"دقیقاً."

پسر گاز کوچیکی زد و همون لحظه با چشم‌های باز شده گفت:

"اوه، نه جدی این فوق‌العاده‌ست."

جون با رضایت خندید و خودش روی صندلی کنار میز گیمینگ پووین نشست.

"خب؟ امروز چند نفر تو بازی بهت فحش دادن؟"

پووین هدستش رو روی میز انداخت.

"فقط سه نفر. روز آرومیه."

جون خنده‌ش گرفت.

"تو واقعاً یه موجود سمی‌ای."

"ولی باهوشم."

"اون قسمت قابل بحثه."

جون چشم‌هاش رو چرخوند اما لبخندش محو نشد. چند ثانیه بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه، صاف نشست.

"راستی... ازت یه کمک می‌خواستم."

"چی شده؟"

جون لبش رو جمع کرد.

"واسه تولد-"

قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه، در اتاق با شدت باز شد.

لاو نفس‌نفس‌زنان داخل پرید، صورتش رنگ پریده بود و موهاش به هم ریخته بود.

"پووین!"

پووین و جون هردو جا خوردن.

لاو چند لحظه طول کشید تا نفسش رو تنظیم کنه، بعد با صدایی بریده گفت:

"توی پارکینگ... دعوا شده."

لبخند از صورت پووین محو شد.

"چی؟ بین کیا؟"

لاو با نگرانی سرش رو تکون داد.

"فکر کنم... پوند و ..."

جون بدون معطلی از جاش بلند شد.

"چی شده؟"

پووین منتظر ادامه‌ی حرف لاو نموند. سریع از اتاق بیرون زد و از راهروی شلوغ رد شد. جون و لاو هم پشت سرش دویدن.

صدای موسیقی سالن لابی کمپانی هرچی به پارکینگ نزدیک‌تر می‌شدن ضعیف‌تر می‌شد و جاش رو به همهمه‌ی آدم‌هایی می‌داد که دور چیزی جمع شده بودن.

وقتی به پارکینگ رسیدن، جمعیت کنار رفت و صحنه جلوی چشم پسر باعث شد چند ثانیه همونجا خشکش بزنه.

پوند یقه‌ی جی رو گرفته بود و بدون اینکه به داد زدن بقیه توجه کنه، مشت پشت مشت به صورتش می‌کوبید.

"عوضی! توی شرکت من فکر کردی می‌تونی هر غلطی بکنی؟!"

صدای خشمگین پوند توی پارکینگ پیچید. جی سعی کرد دستش رو بگیره اما پوند دوباره مشت محکمی به گونه‌ش زد و جی تعادلش رو از دست داد و به در ماشین پشت سرش خورد.

چند نفر سعی داشتن نزدیک بشن اما هیچکس جرأت نمی‌کرد کامل بینشون بره.

"پوند! بسه!" آئو بلند داد زد.

اما پوند انگار چیزی نمی‌شنید. نفسش سنگین شده بود و چشم‌هاش از عصبانیت برق می‌زد.

جی بالاخره با زور هلش داد عقب.

"دیوونه شدی؟!"

ولی پوند دوباره حمله کرد و این بار هر دوشون محکم به زمین خوردن. صدای برخوردشون با آسفالت باعث شد جون با ترس نفسش رو حبس کنه.

"خدای من- پوند!"

پووین بالاخره به خودش اومد و سریع دوید سمتشون.

"پوند!"

پسر خودش رو بینشون انداخت و سعی کرد بازوی پوند رو بگیره.

"ولش کن!"

پوند با عصبانیت دستش رو کشید.

"برو کنار پووین!"

اما پووین کوتاه نیومد و محکم‌تر هلش داد عقب.

"داری چیکار می‌کنی؟!"

همزمان جون کنار جی زانو زد.

"هی! حالت خوبه؟"

لب جی ترک خورده بود و نفس‌نفس می‌زد. با پشت دست خون کنار دهنش رو پاک کرد اما نگاهش هنوز روی پوند قفل بود.

پوند دوباره خواست جلو بره اما این بار پووین هر دو دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و نگهش داشت.

"تمومش کن!"

جمعیت دورشون کاملاً ساکت شده بود. فقط صدای نفس‌های بریده و بوق ماشینی که دورتر روشن شده بود توی فضا می‌پیچید.

جون با نگرانی بینشون نگاه کرد.

"یکی لطفاً توضیح بده چی شده؟"

جی آروم از روی زمین بلند شد. فکش منقبض بود و خشمش به سختی کنترل می‌شد.

چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.

پوند با نفس‌های سنگین دستش رو از روی صورتش کشید و نگاه کوتاهی به پووین انداخت؛ نگاهی پر از خشم و دلخوری. بعد بدون حرف دیگه‌ای از کنارش رد شد.

"ولش کن بره..." جون آرام زیر لب گفت.

پووین هنوز همونجا وایساده بود و سعی می‌کرد مطمئن شه دعوا تموم شده. نگاهش برای لحظه‌ای سمت پوند رفت که داشت به طرف خروجی پارکینگ می‌رفت.

چیزی پشت سرش توجهش رو جلب کرد.

جی بود ، چشم‌هاش هنوز از خشم می‌سوختن و قبل از اینکه کسی متوجه بشه، سریع چند قدم به جلو برداشت.

پووین همون لحظه فهمید.

"پوند!!"

صدای پووین توی پارکینگ پیچید اما دیر شده بود.

جی از پشت یقه‌ی پوند رو گرفت و با تمام قدرت بدنش رو به عقب کشید. پوند حتی فرصت نکرد کامل برگرده که سرش با صدای وحشتناکی به دیوار سیمانی کنار ستون خورد.




Report Page