صدای بازندهها: چرا تتلو میگیرد؟
نویسنده مهمان - سروش افخمیمقدمه: از کجا آمد؟

۴ تا جوان کنار هم ایستادهاند و یکی دیگر از پشتشان رد میشود و پارکور اجرا میکند. دیوار پشتشان پر از گرافیتیهای رنگارنگ خرچنگ قورباغه است. سمت راست تصویر یک حلقه بسکتبال دیده میشود؛ یکیشان که موهای بلند و صدای نازکی دارد، میخواند: «من میخواستم که با تو، بمونم تا همیشه...» و با دستهایش اداهای عجیب درمیآورد. نشانگر کامل دهه شصتیهای آن زمان است؛ پیراهن آستین کوتاه سفید، شلوار مشکلی، موی بلند و ته ریش. آهنگ که کاور یک ترانه خارجیست، کماکان با صدای تازه این بچهها شنیدنی است.
حالا او بالای یک ماشین است، میخواند: «درسته بنز ندازم اما ۲۰۶ که دارم». جوانهایی دورهاش کردهاند، و با ریتم شیش و هشت قر میدهند. کمی بیشتر به خودش رسیده، یقهاش باز است. ابروهایش را برداشته و کنار اردلانِ دماغ عملی میخواند که «پاسپورت کانادایی نه ولی کارت ملی که دارم». من هم تکانی به خودم میدهم. مادرم میخندد و پدرم چپ چپ نگاه میکند.
این بار دستبند سبز داریم. پدرم پای موبایل نوکیایش نشسته و با او میخواند: «ریشهکن فقر و فساد، میرحسین موسوی». میگوید این تتلو هم بد نیست ها. این بار من میخندم...
با لباس در وان خوابیده، قرص خورده خودش را بکشد، تصویر او با لباس در وان پر، کمی مضحک است، اما وقتی میگوید: «تو به حرف من گوش کن» دلم برای خودم و عشق شکستخوردهام میسوزد.
پشت کامیون نشسته، موهایش ریخته و ناچار کوتاهشان کرده. در زاغههای تهران تاب میخورد: «خونه خوبه، خونه مامانم امیده». دلم میلرزد. تهرانم و به مادرم زنگ میزنم و گریه میکنم. ۱۰ سالیست دارد کار میکند؛ صدایش میلرزد: «خسته از همه، خسته از خالی بودن جای صدام تو برج میلاد». منم گریه میکنم. آخرش سلامتی همه را میخواهد، از ایرج قادری تا حجازی و پدر و مادرها.
خالکوبیهایش توی ذوق میزند. ادبیاتش فرق کرده. میگوید سبک «تتلیتی» را خودش آورده. ملغمهایست از پاپ و رپ که فقط خودش میخواند. فوتبال بازی میکند و از زندگی سالم میگوید و گیاهخواری. میگوید میخواهد شماره هفت ایران شود. میدانم این بار هم شکست میخورد.
روی ناو وسط خلیج فارس، کلاه روی سرش و سربازها کنارش رژه میروند. هاج و واج نگاهاش میکنم؛ «انرژی هستهای حق مسلم ماست». این همان است؟ ازش بدم میآید. اه ... خودت را خراب نکن احمق!
پیش رییسی نشسته، میگوید: «این یکی رو دستم مامانمه، اینم ایرانه، اینم که...». رییسی آشکارا معذب نشسته، دارد در دل مشاورش را فحش میدهد؛ این یارو دیگر کیست؟ من اینجا چه کار میکنم؟ به پدرم میگویم: «بدبخت، انقدر بهش مجوز ندادن که قاطی کرد» چپ نگاهام میکند: «از اولشم دیوونه بود». نمیدانم چرا ولی از او متنفر نیستم.
در خیابانم؛ «دروازهبان تیم ما خودش یه شیر ژیانه». ما مراکش را بردیم و همه ماشینها صدایش را پخش میکنند: «یه ستاره برای این خاک، یه ستاره برای ایران». خوشحالم، برای خودم، با پرچم ایران تا کمر از ماشین بیرون میروم و داد میزنم. برای او خوشحالم، برای همهمان. تو کوچهی ما هم عروسی شده؛ گرچه کوتاه.
قاطی کرده، فحش میدهد و رل میکند و پک پشت پک. گرجستان است. همه را فحش میدهد. باخته، همه چیز را. رییسی هم بازیاش داد، دستگیرش کردند و «ساس» به جایاش پست میگذاشت. خونه خوب بود، اما نتوانست دیگر. میخواند: «هرکی پشت سرت حرف بزنه، میزنمش». میگویم چه احمقانه. بیچاره. رفت گلاش را بزند و بیاید. لبهای پروتزی و موهای بلوند کردهی هواداران. دروغ چرا؟ تا آخر کنسرتش نگاه میکنم و هماتاقیام پوزخند میزند.
میگوید: «اعوذ بالله منم شیطان رجیم، خواهش میکنم بزن آهنگ بعدی». میدانم تکنیکش است که گوش کنی. حالا خالکوبیها صورتاش را تسخیر کرده. در دادگاه است و میخواهد بگوید همه چیز را داده. میخواهد بمیرد. از ایستادن خسته شده. «میگیره از این خونه دیگه عنم». مزهاش سیگاره ولی همچنان رجز میخواند «هنوز زیر مایی» بگویم مانده؟ مثل این که مانده، چیزی ازش نمانده، ولیگویا مانده. وقاحت را به آخر میرساند، من گوش میدهم، بخشی از من هم مثل اوست «حیف ازین استعدادم، فکر نکن که حس بهت دارم» زنی را میبندد و میخواهد شلاقش بزند! صحنه بعدی همان زن به او غالب شده و خنجری به قلباش فرو میکند. این «زن» است؟ نه، نه. چه میشود گفت؟ خودش، خودش را پایین میاندازد «بزن شهرتو بگا» و «تا یکم شل وا بدی، طرف رفته جیباتم زده». مانده. له شده و مانده، مثل ما.
این بار میگوید: «قسم وقتی اعتبار داره که اعتقادی مونده باشه». این از آخرینهاست. «واسه من وطن مرد، من فقط صفر و صدم، حد وسطم مرد». افراط و تفریط. بیخود میگوید، هنوز اعتقادی مانده برایش: «خیابانی پوشیده از ترس و پوشیده از عشق، سرانجام حالی بودم که آیندهای نامشروع داشت و من چه بیپروا در پی پروانه شدن و چه دیوانه و بیبال و پر در پی پرواز». نمیتوانم با او همراه نشونم. میخوانم و داد میزنم؛ امیدی در دلم نیست ولی باید ادامه دهم. «قسم شکُ از بین میبره، من به همه چی شک دارم». شک، شک و شک. به چه چیز شک ندارم؟ آینده؟ ایران؟ عشقم؟ «روانی که میشم خوششون میاد مردم این شهر، روانپریشم». صدای خنده دخترها میآید. فهمیده دیوانه خطابش میکنند و مضحکه این و آن شده. چرا بیخیال نمیشوی پسر؟
دستانش را دستنبد زدهاند. پلیس ترکیه خِرکشش میکند. روی کلیپ پخش میشود: «از همه آدما حتی در و دافا بیزارم، نمیفهمم فازشو وقتی یکی میخنده» ادامه میدهد: «هرچی دویدم بیشتر شکسته و لاغر شدم». میخواهند دیپورتش کنند. زیاد بازداشت شده. اول میگویند بخاطر ترویج مواد مخدر، اینترپل او را گرفته. کاش اول سراغ اسنوپ یا امینم و فیفتی میرفتند. بعد میگویند او را ایران میخواهد. مگر نگفته بودند برو؟ «بغضه هی میخواد بشکنه، خفت منو میچسبه» بغض منم بین کوههای چالدران میترکد. گلویم گرفته. او بازهم باخت، مثل ما.
وقتی از تتلو حرف میزنیم، از کدام تتلو حرف میزنیم؟ تتلوی عاشق؟ عصیانگر؟ شکستخورده؟ سیاسی؟ ملتمس؟ تحت فشار؟ بددهن؟ همه اینها تتلو هست و تتلو این نیست؛ او با عشق شروع کرد و به استیصال رسید. با دهه شصتیها عاشق شد، با هفتادیها عصیان کرد و با هشتادیها بیپروا شد و با همهی آنها شکست خورد. قدیمیها او را سخیف میدانند، محافظهکارها دیوانه. تقلیل او به یک روانی (سایکو) یا ضداجتماعی، پاک کردن صورت مسئله و راحت کردن تحلیل است. او «متفاوت» است و این تفاوت موی دماغ نظم حاکم. او باید سرکوب شود؛ او فحش میدهد، میکشد و میخورد و در هیچ چارچوبی نمیگنجد.
می گوید به هیچ چیز اعتقادی ندارد. نماد عشقهای کف خیابانی و اینستاگرام و خشمهای جویده شده است. شاید من گاهی او را نفهمم؛ اما طرفدارانش خوب میدانند چه میگوید. هربار «سفر» جدیدی را آغاز میکند و تلاش میکند و هربار شکست میخورد. همه چیز را باخته. میگوید پولی برایش نمانده، آبرو که هیچ، در بازی سیاست هم گویا هر بار طرف بازندهها بوده ( ۸۸ و ۹۶). او بیش از هر گروهی، حزبی و حتی سیاستمداری نمایانگر سیر ایران بعد از انقلاب است؛ با همه بیم و امیدها، شکستها، خواستهها و سبک زندگیها. میگوید «راها هر دفعه سختتر میشن، ماها عقب هنوز صد هیچیم» و باز میگوید «شهر ما قاضی نداشت، «قصاب» بود». «شهر ما تلفنا شنوده ولی حرفتو نمیفهمن». به راستی در این بازی بازندهها، در این لال بازی مدام ما با هم، چه کسی بیش از او شایسته عنوان «صدای بازندهها» است؟