Until it Rains again
Luneپووین سری تکون داد و جواب داد
《 آره معلم که گفت فهمیدم، اما برای دوست نمیدونم باید راجبش فکر کنم اهل دوست شدن نیستم و دوست های زیادی ام ندارم》
پوند با تعجب پرسید
《 چطوری دوستای زیادی نداری؟ با اینکه جدیدی انگار همه میشناسنت》
پووین با تعجب پرسید
《چطور نمیدونی؟تقریبا همه میدونن قضیه اینکه چرا انتقالی گرفتم》
پوند بیشتر تعجب کرد و گفت
《قضیه؟ چه قضیه ای؟》
پووین نگاهی به پوند به این معنی که (این عقب مونده رو نگاه چجوری نمیدونه) کرد، و گفت
《الان که سر کلاسیم، زنگ تفریح بیا تا بگم》
پوند سری تکون داد و برگشت روبه تخته.
....................................
۱ ساعت و ۵۰ دقیقه بعد؛
(صدای زنگ)
معلم با صدای زنگ دست از نوشتن برداشت و گفت
《خب بچه ها خسته نباشید》
همهی کلاس آهی کشیدن و بدن هاشون کش آوردن، گردن هاشون رو چرخوندن و ماساژی به شونه هاشون دادن.
پوند که تمام ساعت منتظر بود زنگ بخوره تا قضیه پووین رو بفهمه سریع به سمتش چرخید و واسه باز کردن بحث گفت
《 روز اولی واقعا خسته کننده بود》
پووین حواسش به پوند و اومد و در جواب گفت
《آره، یکم》
پوند نمیدونست درسته که از پووین بخواد قضیه رو براش تعریف کنه یا نه پس منتظر موند تا پووین وسایلش رو جمع کنه و خودش شروع کنه.
تو این حین که منتظر بود دست هاشو نزدیک هم روی تکیه گاه صندلیش گذاشت و چونه اش رو روی دست هاش گذاشت و مشغول نگاه کردن پووین شد.
اما..
بدون اینکه بفهمه محو نگاه کردن پووین شده بود، آفتاب غروبی که روی صورتش افتاد بود، موهای لخت و قهوهای رنگش که با هر تکون خوردن بادی از لاشون رد میشد و برق میزدن؛ و اما بدترین بخشش برای پوند این بود که نگاهش دقیقتر به چهره پووین افتاد و بدون اینکه بفهمه قلبش شروع به تپش و چشم هاش برقی زد.
پووین شده بود بهترین منظره ای که میتونست ببینه و این منظره از حالت عادی خارج شده و پوند اون رو رو حالت آهسته میدید.
پووین وسایلش رو جمع کرد و حواسش به پوند اومد، انگار اصلا اونجا نبود. سعی کرد صداش کنه
《پوند؟》
جوابی نشنید، سعی کرد دوباره صداش کنه
《هی، پوند؟》
باز هم صدایی نشنید و اینبار دیگه صبرش تموم شد و داد بلندی زد
《 ای پوند، احمق !!》
شوکی به پوند وارد شد و به خودش اومد
《 آه ببخشید حواسم نبود》
پووین اهی کشید و لب زد
《باشه اشکال نداره، بیا بریم حیاط تا اون قضیه رو برات تعریف کنم》
پوند از شنیدن این جمله ناخودآگاه دلش پروانه ای شد و لبخندی زد و به همراه پووین به حیاط رفت.
به بوفه رفتن و پووین به منوی نوشته شده روی تابلو نگاهی کرد. کمی فکر کرد و نظری نداشت و از پوند پرسید
《به نظرت کدوم خوبه؟》
پوند نگاهی دقیقتر به منو انداخت و گفت
《نمیدونم، آخه تو چی دوست داری》
پووین جواب داد
《 نگران نباش، آدم بد غذایی نیستم، فقط اونی که خوشمزهاس رو پیشنهاد بده》
پوند بعد شنیدن این جمله پووین گفت
《 خب به نظرم برنج و خورشت سویا بگیر. واقعا خوشمزه اس》
پووین سری تکون داد و روبه فروشنده گفت
《ببخشید، پی. لطفا یک بشقاب برنج و خورشت سوی-》
درحال سفارش دادن بود که حواسش به پوند اومد و نگاهی کرد و ادامه داد
《 عه..نه دوتا بشقاب برنج و خورشت سویا》
پوند که متوجه شد پووین برای اون هم سفارش داده آروم زیر لب گفت
《 ممنون!》
پووین لبخندی زد و سری به معنی خواهش میکنم، اوکیه تکون داد و سفارش هارو گرفتن و سر میزی نشستن.
پووین قاشقی دهنش گذاشت و بدون معطلی شروع کرد
《 دلیل اینکه برای همه آشنام اینه که سال های قبل تو مدرسه بخاطر ظاهر و چهره ام خیلی واسه همه محبوب بودم؛ اما یکی از پسرای مدرسه به همراه اکیپش بخاطر همین موضوع اذیتم میکردن. دوستام سعی میکردن ازم دفاع کنن اما فایده نداشت. زنگ های تفریح، یا موقع هایی که به خونه بر میگشتیم گیرمون میآوردن و تا میخوردیم میزدنمون.》
این جملهاش که تموم شد آستین هاش که تا پایین بازو هاش بود رو بالا زد و کبودی روی بازو هاش رو نشون داد
《 اینا ام یک نشونه از اون کتک هاست》
پوند قیافه اش جمع شد و اخم کرد و گفت
《 اوه، شت. چقدر بد.. هنوزم درد داری..؟》
پووین ادامه داد
《 نه.. حالا جزوی از خودم شدن. دیگه بعد یک مدت عادت کرده بودم و زیر کتکهاشون دیگه صدام در نمیومد. و جدا از اون مسئله دیگه ای که بخاطرش باهام مشکل داشتن پدرم بود، در واقع شغل پدرم.》
پوند تعجبی کرد و پرسید
《 مگه شغل پدرت چیه؟》
پووین پوزخندی زد و گفت
《 پدرم رئیس تمام شعبه های بانک کشوره》
پوند شوکه شد و نمیدونست چیبگه. پووین ادامه داد
《 کم کم دیگه ویدیو های اینکه اذیتم میکردن کل اینترنت رو گرفت. از طرفی پسرا کیف و وسایل منو دوستام رو پرت میکردن، رومون آب میریختن و غذا هامون رو کثیف میکردن و پرت میکردن رو لباس هامون از طرفی دخترا ازمون فیلم میگرفتن و پست میکردن》
پوند اونقدر متاسفم شده بود که غذا از گلوش پایین نمیرفت. پووین هم که موقع تعریف کردن سرش پایین بود و با غذاش ور میرفت و با تاسف تعریف میکرد.
《چیزی نگذشت که فیلم ها به دست پدرم رسید. هرچی سعی کرد بیاد مدرسه تا مشکل رو حل کنه اما نمیزاشتم. نمیخواستم وجه خودش و خراب کنه. بعدش هم که به انتخاب رشته رسیدیم و مدرسه هامون رو عوض کردیم》
پوند بعد این جمله پووین متعجب شد و پرسید
《 اگر با دوست هات صمیمی بودی چرا باهم نرفتین یک مدرسه؟ رشته چی؟ رشته های جدا زدین؟》
پووین ادامه داد
《 نه، من بودم که جلوی بابام رو برای دفاع از خودم گرفتم اما پدر مادر دوستام اینطور نبود. ما رشته های یکی زدیم اما پدر مادر های اونا که دیدن بچه هاشون دارن اذیت میشن کلا از سطح شهر رفتن و مدرسه های دورتر ثبتنامشون کردن، همین》
پوند که هنوز کامل به جواب سوالش نرسیده بود پرسید
《 همه اینا درست، اما چرا درمورد تو اینطوری فکر میکنن؟ اینکه سردی و با کسی دوست نمیشی؟》
پووین که سوال پوند رو شنید ادامه داد
《 سوال جالبیه،اما زیاد اشتباه هم نیست. اون پسری که اذیتم میکرد اول دوست بود، تقریبا بهترین دوست منو دوست هام. بعد از اون سال دوم و سوم که رسیدیم دیگه میترسیدم با کسی جز دوتا دوست خودم جمینای و سانتا دوست بشم. و تقریبا با همه سرد رفتار میکردم. ترس اینکه اگر با کسی دوست بشم بازم خیانت کنه و منو دوستام رو اذیت کنه. و این ترس هنوزم ادامه داره، پس آره با کسی نمیتونم بشم》
پوند آهی کشید و دست رو دست پووین گذاشت و گفت
《 بهت قول میدم که من میتونم دوست خوبی برات باشم. من پسر خوبیم! و اینکه منم مثل تو فقط دوتا دوست صمیمی دارم که اسماشون پرث و فورثه، ما از مهدکودکه باهم دوستیم اونا واقعا خوبن از دیدنت خوشحال میشن》
پووین جدا از کل جمله فقط یک تیکه اش توجهش رو جلب کرد و متعجب شد
《 از مهد کودک؟؟》
پوند نیش خندی زد و ادامه داد
《 آره پدر و مادرامون خیلی وقته باهم دوستن.
بگذریم.. خب قبول میکنی با من دوست بشی..؟》
پووین هر بار این جمله رو میشنید خاطرات و اذیت هایی که شده بود یادش میاومد؛ و هر بار تنش میلرزید. اما اینبار فرق داشت، براش عجیب بود که چرا حس بدی از پوند نمیگیره. از همون اول که پوند رو دیده بود یک حس گرمایی خوبی ازش میگرفت، انگار بعد سالها به زندگی سرد و بدون احساسش یک خورشید گرم وارد شده بود. خودش هم نمیدونست چطوری اما قبول کرد تا با پوند دوست بشه.
《 باشه، قبوله از امروز ما بهترین دوست های همیم》
پوند که خیلی خوشحال شده بود از جاش پرید و داد زد
《 هورااااااااااا !!!》
پووین که از این حرکت پوند شوک و شد و ترسید گفت
《 هوی آروم، چخبرته!!》
پوند لبخندی خجالتی ای زد آروم سرجاش نشست.
................................
(چندین ماه بعد)
چندماه از اولین دیدار پوند و پووین میگذشت. چندماه از اولین آشنایی و روزی که باهم دوست شده بودن میگذشت. هرروز پیش هم بودن باهم میرفتن مدرسه و بر میگشتن. کمکم زندگی پووین از این رو به اون رو شده بود، اون زندگی سرد و تو خالی حالا معنا گرفته بود و گرمایی واردش شده بود.
اما حالا مسئله نگران کننده برای پوند و پووین اتفاقی که قرار بود بعد امتحانات نهایی بیوفته بود.
(گُردان های آموزشی)
..............
یکی از روزای معمولی دیگه بود. پوند و پووین به پارک رفته بودن و زیر سایه درختی پیکنیک راه انداخته بودن. پووین دراز کشیده بود و مشغول نگاه کردن ابرها و تشبیه شون به حیوون ها و چیز های دیگه بود و پوند نشسته بود و کتاب میخوند.
یکم رد شد و پوند شروع کرد به صحبت کردن
《 هی پاو به نظرت به گُردان های مختلف میوفتیم؟》
پووین سرش رو به سمت پوند چرخوند و جواب داد
《 چرا الان یهویی اینو میپرسی؟》
پوند ادامه داد
《نمیدونم فقط دلم نمیخواد ازت جدا بیوفتم، خیلی سخته》
پووین پوزخندی زد و جواب داد
《هی پو ببین، اگر نمیخوای جدا از من بیوفتی باید سعی کنیم نمرات و گزینه های شرایطی رو مشابه بزنیم، و خب قرار هم همینه پس چته؟》
پوند نگاه نگرانی کرد و ادامه داد
《آره حق با تویه، اما نمیدونم چمه حس میکنم قراره یک اتفاقی بیوفته که از هم جدا بشیم. فکرش دیوونم میکنه》
پووین نیمه بلند شد و روی آرنجش ایستاد و خندید
《چون واقعا دیوونه ای، ساکت شو و کتابت رو بخون》
و دوباره بعد گفتن جمله دست هاشو زیر سرش گذاشت و دراز کشید.
...............................
( دو ماه بعد، روز آزمون نهایی)
《پاو موفق باشی》
پووین لبخندی زد و گفت
《موفق باشی پو》
۴۵ دقیقه گذشت و هردو از جلسه امتحان خارج شدن.
پوند که خیلی استرس داشت سریع پرید بقل پووین و نفس عمیقی کشید.
پووین آروم دستش رو به سر پوند رسوند و موهای سیاه و نرم و مخملیش رو پتپت کرد
《هیهی آروم چیزی نیست》
پوند سر تکون داد و تو بقل پووین موند.
(دو هفته بعد)
پوند با سرعت نور که حتی خودش هم نفهمید به خونه پووین رسید و با برگه نتایج وارد خونه شد.
《دیدی نتایج رو؟؟!!!》
پووین که هیجان زده بود هم زمان با پوند گفت
《تو یک گُردان افتادیم!!》
《تو یک گُردان افتادیم!!!!》
پریدن بقل هم و بالا پایین میپریدن. این اولین باری بود که از یک چیز تو زندگی اینقدر هیجان زده بودن.
۹ اکتبر سال ۲۰۲۱؛
سال جدید شروع شده بود و همه با لباس های نظامی آماده رفتن به گُردان ها بودن. پووین هم با لباس نو و وسایل به دست منتظر پوند بود تا بیاد و راهی گُردان بشن. یکم گذشت و پوند رو دید که از دور داره بدو بدو به سمتش میاد. اما نزدیک تر که شد اونجوری که باید نبود؛
رسید و نفس نفس میزد.
《پاو.. چه این لباسا بهت میاد!》
پووین که متعجب بود پرسید
《هی پو این لباس چیه؟ چرا لباس نظامی تنت نیست؟ کو وسایلت؟》
پوند که انگار از چیزی شرمنده بود با صدای متاسفی گفت
《پاو..م..من قرار نیست بیام..》
پووین بیشتر متعجب شد و جوری که انگار نمیخواد باور کنه پرسید
《چیداری میگی》
پوند که به نظر میومد خیلی جدیه ادامه داد
《 پاو .. من قرار نیست بیام.. پدرم اجازه نمیده. بهم گفته باید باهاش برم هنگ کنگ اونجا کار کنم..》
پووین بعد از شنیدن این جمله تمام تصورات و خوشی هاش درجا سیاه شد و حس کرد گرمایی زندگیش رو از دست داده.
با صدای لرزونی لب زد
《پس قرارمون چی پو..؟ قرار بود کنار هم بمونیم و به یک گُردان بریم》
بین حرف هاشون اتوبوس گُردان رسید.
پوند که اشک تو چشم هاش جمع شده بود ادامه داد
《پاو.. من خیلی دلم میخواد اما-》
پووین حرفش رو قطع کرد و درحال اینکه داشت به طرف اتوبوس میرفت گفت
《کافیه، دیگه نمیخوام ببینمت. برو》
اما این واقعا چیزی نبود که میخواست به پوند بگه. با چشم های پر اشک وارد اتوبوس شد و حرکت کرد.