Until in rains again
Aminehپوند که به نظر میومد خیلی جدیه ادامه داد
《 پاو .. من قرار نیست بیام.. پدرم اجازه نمیده. بهم گفته باید باهاش برم هنگ کنگ اونجا کار کنم..》
پووین بعد از شنیدن این جمله تمام تصورات و خوشی هاش درجا سیاه شد و حس کرد گرمایی زندگیش رو از دست داده.
با صدای لرزونی لب زد
《پس قرارمون چی پو..؟ قرار بود کنار هم بمونیم و به یک گُردان بریم》
بین حرف هاشون اتوبوس گُردان رسید.
پوند که اشک تو چشم هاش جمع شده بود ادامه داد
《پاو.. من خیلی دلم میخواد اما-》
پووین حرفش رو قطع کرد و درحال اینکه داشت به طرف اتوبوس میرفت گفت
《کافیه، دیگه نمیخوام ببینمت. برو》
اما این واقعا چیزی نبود که میخواست به پوند بگه. با چشم های پر اشک وارد اتوبوس شد و حرکت کرد.
دلش میخواست برگرده و به صورت پوند نگاه کنه اما چیزی مانعش شد و محکم به جلو نگاه کرد.
"دو هفته بعد"
دو هفته از رفتن پووین به گُردان گذشته بود، تمرین ها جوری براش سخت بودن که هر شب از شدت درد آه و ناله میکرد. از طرفی هرروز مثل یک سال براش میگذشت و این تنها یک دلیل داشت، پوند. بهترین دوستش که فکر میکرد ترکش کرده، شاید واقعا همینطور بوده؟ در کنار درد جسمی، افکار و overthink کردن باعث داغون شدن حال روحیش شده بود.
چند ماهی که گذشت خواست این درد و غم رو با کار قاطی کنه و خودش رو غرق تمرین های سخت کنه. حالا دیگه تمرین های دردناک براش لذت بخش بود و بیشتر دلش میخواست تمرین کنه. روز ها چشم به هم زدنی براش رد میشدن. اونقدری خودشو درگیر تمرین ها و کار کرده بود که اصلا حواسش نبود چقدر داره به خودش آسیب میزنه. روزی توی رختکن گُردان نیمه لخت درحال پوشیدن لباس هاش بود که نگاه یکی از هم گُردانی هاش به بدنش افتاد.
بدن سرد و بیروحی که پر از زخم، جای زخم و کبودی بود. نزدیک پووین شد و گفت
《هی پووین، یکم از مراعات یک جای سالم تو بدنت نیست》
پووین که اصلا تا حالا با کسی صحبت نکرده و دوست نشده بود از این حرف پسر تعجب کرد و اخم هاش رو جمع کرد و گفت
《این به تو ربطی نداره، سرت تو کار خودت باشه》
پسر که از این برخورد پووین عصبانی شده بود با لحنی طعنه آمیز گفت
《به خاطر همین اخلاق های گوهته که هیچکس سمتت نمیاد و دوستی نداری》
پووین سعی کرد خودش رو کنترل کنه، اما مسر بس نمیکرد. تا اینکه صبر پووین تموم شد با گرفتن یقه تیشرت سفید رنگ پسر مشتی به صورتش کوبید و به سمتی پرتش کرد، و گفت
《وقتی میگم سرت تو کار خودت باشه یعنی خفهشو، به تو ربطی نداره که من دوستی ندارم، نیومدم اینجا دنبال دوست و رفیق بازی، اومدم آموزش ببینم و یک افسر پلیس بشم》
پسر تا خواست بلند بشه و مشت رو تلافی کنه جلوی هر دو رو گرفتن تا دعوا بیشتر نشه. پووین لباس هاش رو برداشت و از رختکن خارج شد.
..........................................
شب بود و باد خنکی میوزید. پووین با دفترچه خاطراتش توی حیاط گُردان نشسته بود. دفترچه رو آروم ورق میزد و به عکس ها نگاه میکرد و متن هارو میخوند.
اما اون یک دفترچه خاطرات معمولی نبود، دفترچه خاطراتش با بهترین رفیقش، تنها نور گرم زندگیش، پوند بود.
عکس هارو نگاه میکرد و به چهره پوند خیره میشد، جوری دلش تنگ شد که ناخواسته اشک هاش جاری شدن.
دفترچه رو بست و محکم اشک هاش رو پاک کرد، نگاهی به دفترچه کرد و مشتی روش کوبید و گفت
《ای پوند لعنتی》
دفترچه رو در بغلش گرفت و به آسمون نگاه کرد. وقتی یاد خاطرات، قول هایی که پوند بهش داده بود فکر میکرد بیشتر عصبانی میشد. حتی به سوزوندن دفترچه هم فکر میکرد، به جایی رسیده بود که دلش میخواست کلا پوند رو فراموش کنه و بخش غریبه و تاریک خاطراتش بشه.
همونطور که به آسمون نگاه میکرد گفت
《پوند، دیدی؟ انتخابت من نبودم. با یک انتخاب همه چیو خراب کردی، تمام قول هایی که بهم دادی، حتی همه خاطراتمونم خراب کردی. اما حتی نمیدونم الان به من فکر میکنی یا نه؟ اون وقت من اینجا نشستم و به تو و خاطراتم با تو فکر میکنم و گریه میکنم. تو ذره ای واسه قول هات ارزش قائل نشدی، دیگه نمیخوام وقتم رو با فکر کردن بهت تلف کنم. تو بخش خوبی از زندگیم بودی پوند، اما یک زمانی، دیگه تموم شده. از امروز فراموشت میکنم و دیگه بهت فکر نمیکنم، به تنها چیزی که فکر میکنم افسر پلیس شدن و تمرین هامه. خداحافظ پو.. آرزوی موفقیت برات میکنم. این دفترچه رو نمیسوزونم اما احتمالا دیگه اهمیتی نداشته باشه و سمتش نیام》
........................................
<ده سال بعد>
《افسر پووین! افسر پووین!》
《افسر پووین، به گوشم》
《مجرم درحال فرار از سمت شماست، میتونین گیرش بندازین》
《گرفتم، تمام》
《تمام》
پووین بیسیم رو خاموش کرد و در جاش گذاشت. از ماشین پیاده شد و به مامور ها علامت داد. مجرم داشت با سرعت فرار میکرد که پووین داد زد
《ایست! این دستور پلیسه، حکم تیر داریم دستا بالا》
مجرم سر جاش خشکش زد و کیسه دزدی رو به زمین انداخت و دست هاشو برد بالا. پووین سریع به سمتش رفت و به دست هاش دستبند زد. درحال بازداشت گفت
《پرث تاناپون، به جرم دزدی از موزه بزرگ شهر بازداشتی. حق سکوت داری هرچیزی که بگی در دادگاه علیه خودت استفاده میشه》
پرث سری تکون داد و گفت
《خب، خب بسه افسر پووین همهشو حفظم، اه. آی آروم دستم یواش بزن دستبند رو》
پووین جواب داد
《پرث، این یازدهمین باره که دستگیرت میکنم خسته نمیشی؟》
پرث شونه ای بالا انداخت و ادامه داد
《دزدی واسم سرگرمیه، از چی خسته شم؟ در ضمن چایی های اداره تونم خوشمزه اس هر سری میام چایی میدین میچسبه》
پووین آهی کشید و گفت
《واقعا دیوونه ای》
پرث رو به سمت ماشین برد و سوارش کرد. به اداره پلیس برد، و تو اتاق مجرمین اداره حبسش کرد. رئیس پلیس پووین رو به دفترش صدا کرد، و شروع کرد به صحبت
《کارت عالی بود افسرتانگ، هر سری باعث افتخار ما میشی》
پووین لبخندی زد و گفت
《ممنونم رئیس لطف دارید، ولی اونقدر چیز بزرگی نیست این چندمین باره پرث رو دستگیر میکنم، پرث واقعا چیز خاصی نیست》
رئیس پلیس از جاش بلند شد و به سمت کمد پرونده ها رفت و پرونده ای رو برداشت و ادامه داد
《آره میدونم، اما این سری یک چیز بزرگ برات دارم》
پرونده رو باز رو میز جلوی پووین انداخت و توضیح داد
《جاس ادواردو، بزرگترین خلافکار شناخته شده اس. یک بوکسور قمار بازه که هیچکس حریفش نیست، از پلیس گرفته تا پیش شهردار نفوذ داره. پرونده اش به خیلی ها داده شده اما از پسش بر نیومدن. میخوام این پرونده رو به تو بسپرم، اطلاعات بیشترش تو پرونده اس》
پووین نگاهی به پرونده انداخت و گفت
《خودم تنهایی باید رسیدگی کنم؟》
رئیس پلیس ادامه داد
《سوال خوبیه، اما نه تنها نیستی. باید دوتا دستیار برداری و اینکه یک افسر جدید منتقل شده که اونم دوتا دستیار باید برداره و باهم کار میکنین. هم درجه خودت هم هست》
پووین سرش رو از روی پرونده برداشت و با قیافه متعجبی پرسید
《افسر هم درجه خودم؟ فکر نمیکنین یکم تو تصمیمات به مشکل بخوریم؟》
《برای همین ازت میخوام خوب کار کنی و باهاش به مشکل نخوری، اگر سوالی نیست دستیار مد نظر داری معرفی کن و بعدم مرخصی》
پووین کمی فکر کرد و گفت
《اوه آره، جمیناینوراویت و سانتا پونگساپات》
《خوبه، میتونی بری پرونده هم ببر》
پووین پرونده رو برداشت و از دفتر رئیس پلیس خارج شد. جمینای و سانتا دم در منتظر پووین وایستاده بودن و مشغول حرف زدن بودن.
پووین به نزدیکشون اومد و گفت
《هی بچه ها》
جمینای به پووین نگاه کرد و با هیجانی پرسید
《خب، چیشد؟؟》
سانتا ام که انگار سوال جمینای رو داشت سر تکون داد و منتظر جواب پووین موند
پووین که میخواست جمینای و سانتا رو غافلگیر کنه اول با قیافه عبوسی نگاهشون کرد و بعد ناگهانی با قیافه خوشحالی گفت
《یک پرونده حسابی داد بهمون!!》
جمینای و سانتا که حسابی خوشحال شدن سه تایی دست رو شونه های هم چرخیدن و خوشحال کردن، که یهو پووین وایستا و گفت
《آه ولی، تنها نیستیم. قراره سه نفر دیگه ام باهامون باشن، یک افسر هم درجه من با دوتا دستیارش》
جمینای و سانتا آهی کشیدن، سانتا پرسید
《حالا کیا هستن؟ میشناسیشون؟》
پووین به معنی جواب منفی سر تکون داد و گفت
《نه، ولی قراره فردا ببینیمشون》
روز بعد شد و پووین به همراه جمینای و سانتا تو دفترش منتظر بودن که افسر دوم بیاد تا ملاقات کنن و درباره پرونده صحبت کنن.
پووین که خسته شده بود از جاش بلند شد و دم در ایستاد تا ببینه افسر کی میرسه. ناگهان همه چی براش آهسته گذشت، صدای کفش آشنایی به گوشش رسید، بوی عطر آشنایی رو استشمام کرد. افسر داشت به اتاق نزدیک شد و روبه پووین ایستاد. پووین از کفش هاش تا به صورتش درحال نگاه کردن بود تا اینکه به صورتش رسید.
قیافه آشنا، قیافه ایی که به ده سال پیش برش گردوند، قیافه ای که باعث شد در عرض چند ثانیه هزاران خاطره تو ذهن پووین مرور بشه.
چشم های پووین گرد شده بود، اون افسر، اون افسر هم درجه که قرار بود باهاش کار کنه، پوند بود.