Until We Meet Again
Eliباران شدت گرفته بود.
صدای چرخهای کالسکهها روی سنگفرش خیابان، با صدای قطرات باران درهم میآمیخت.
شهر هنوز کاملا بیدار نشده بود. مه نازکی میان ساختمانها گیر کرده بود و بخار نفس رهگذران برای چند لحظه در هوای سرد باقی میماند.
جیسونگ یقهی کتش را بالا کشید و برای بار چندم به کاغذ کوچکی که در دستش بود نگاهی انداخت.
آدرس اینجا را نشان میداد...
سه بار از همان میدان گذشته بود و هربار به کوچهای متفاوت پیچیده بود.
قرار بود تا ایستگاه قطار کمتر از نیم ساعت راه باشد، ولی حالا حتی مطمئن نبود در کدام قسمت شهر ایستاده است.
_ عالیه...
زیر لب گفت و کاغذ را تا کرد و توی جیبش گذاشت.
خیس شده بود و عمیقا دلش میخواست داخل یکی از آن واگنهای قطار بنشیند و از این شهر باران زده فرار کند.
در طول سفرش به خاطر باران از هتل بیرون نیامده بود و چتری همراهش نداشت.
سری به اطرافش چرخاند.
کیفش را بالای سرش گرفت تا شاید اندکی از خیس شدن نجات پیدا کند.
_ ساعت پنج صبحه... یعنی یعنی یه مغازه هم باز نیست؟
چشمش به انتهای کوچه افتاد.
کوچه باریک بود، آنقدر باریک که دو کالسکه به زحمت میتوانستند از کنار هم رد شوند.
هیچ تابلویی دیده نمیشد، نه اسم خیابانی، نه مغازهای.
نمیدانست با کدام عقل وارد آن کوچه میشد.
_ به هرحال که گم شدم...
روی قدمهایش اختیاری نداشت.
رفت و رفت تا اینکه به انتهای کوچه رسید.
یک در چوبی...
جیسونگ چند ثانیه همانجا ایستاد.
_ چرا باید تو همچین جایی در باشه؟
باید داخل میرفت؟
_ تا وقتی که بارون قطع شه.
باران بهانه بود. کنجکاوِ چیزی بود که پشت در پنهان شده...
قدمهایش آرامآرام جلوتر رفتند.
دستش روی دستگیره نشست.
زنگولهی پشت در با باز شدنش، صدای کوتاه و ظریفی ایجاد کرد.
_ خدای بزرگ...
جیسونگ لحظهای تصور کرد که وارد دنیای عجایب شده.
مغازه از بیرون دیده نمیشد. اما داخلش پر بود از اشیاء و وسایل قدیمی. ساعتهای کوکی، کتابهای چرمی، قاب عکسها و جعبههای کوچک و بزرگ و اشیائی که حتی نمیتوانست حدس بزند چه چیزی هستند و چه استفادهای دارند.
پشت پیشخوان پیرمردی نشسته بود.
_ بالاخره پیداش کردی.
بدون اینکه سری بلند کند، گفت.
جیسونگ مکثی کرد.
_ ببخشید؟
پیرمرد آرام سری بلند کرد و نگاهش روی اون نشست.
_ خارجی هستی؟
بعد لبخند کمرنگی زد.
_ از کجا فهمیدید؟
_ نگاهت پسرجون، جوریه که انگار میخوای فرار کنی.
هان نگاهی به اطراف انداخت.
_ لندن... خیلی بارونیه.
_ فصل درستی برای اومدن به اینجا رو انتخاب نکردی. ولی... اینجا رو تونستی پیدا کنی.
_ من دنبال اینجا نبودم.
پیرمرد خندید.
_ میدونم، مغازه منتظر تو بود.
هان ابروهایش را درهم کشید
هیچ نمیفهمید پیرمرد چه میگوید.
آدمهای لندن مانند آب وهوایش دیوانه بودند...
عطسهای کرد و از فکر و خیال بیرون آمد.
_ بیا بهت چندتا لباس گرم و خشک بدم.
پیرمرد آهسته از پیشخوان بیرون آمد و به سمت یکی از قفسهها حرکت کرد.
جیسونگ همانجا ایستاده بود و محو وسیلههای مغازه شده بود.
کف چوبی مغازه زیر وزنش صدا میداد.
بوی چوب کهنه و کاغذ در هوا پیچیده بود، ناخوشایند نبود.
پیرمرد از پشت قفسه پیدا شد و همراه یک کت پشمی و چتر به سمتش آمد.
جیسونگ از سر عادت خم شد و از پیرمرد تشکر کرد.
کت خیسش را درآورد و به جایش آن کت پشمی را به تن کرد.
_ شما اینجا رو تازه باز کردید؟
چتر را از دست پیرمرد گرفت و کت خیسش را روی دستش آویزان کرد.
_ نه.
_ پس چرا هیچ تابلویی بیرون نیست؟
_ چون نیازی نیست.
هان با تعجب به او نگاه کرد.
_ یعنی مشتری ندارید؟
پیرمرد پشت پیشخوان رفت و صفحه روزنامهاش را برگرداند.
_ دارم.
_ زیاد؟
_ نه.
جیسونگ لبخندی زد. گیج شده بود.
_ پس چطور خرجتون رو درمیارین؟
پیرمرد نفسی بیرون داد.
_ من اینجا چیزی نمیفروشم پسرجون.
جیسونگ ساکت ماند.
تصمیم گرفت سوال دیگری نپرسد.
به سمت قفسهها رفت و یکییکی وسیلهها را نگاه کرد.
بیشترشان چیز خاصی نبودند، ساعت جیبی با دری که ترک خورده.
چند نامه بسته شده با نخ، قاب عکس خالی...
چشمش به جعبهای کوچک افتاد.
جعبه را بیرون کشید و گرد وغبار رویش را با دستش پاک و بعد بازش کرد.
داخلش چند وسیلهی پارچهای قرار داشت.
یکی از آنها دستمال سفیدِِ زرد شدهای بود
گوشهی دستمال، گل قرمز رنگِ کوچکی گلدوزی شده بود
جیسونگ آن را برداشت.
پارچه نرم بود، اما گوشههایش فرسوده شده بودند.
انگشتش را آرام روی گلدوزی کشید.
_ این چیه؟
_ یادگاری
_ برای کی بوده؟
_ برای معشوقهی کسی که قرار بود توی جنگ براش خوششانسی بیاره.
_ برگشته؟
لبخند محوی زد و به پیرمرد کنار پیشخوان نگاهی انداخت.
_ اینجاش به خودت بستگی داره... به نظرت برگشته؟
دوباره به دستمال نگاهی انداخت.
نمیدانست چرا، دلش نمیآمد آن را سرجایش بگذارد.
_ چنده؟
_ گفتم که پسرجون، من اینجا چیزی نمیفروشم.
_ ولی چتر و لباسی که دادید چی میشه؟
_ برو پسرجون... وقتمو نگیر. سرم شلوغه
روزنامه را تا زد.
--
از انتهای کوچه بیرون آمد و دوباره وارد خیابان اصلی شد
باران بالاخره بند آمده بود و این یعنی باید خودش را سریع به ایستگاه قطار میرساند.
دستش را داخل جیب کت جدیدش برد. دستمال هنوز آنجا بود.
چندبار انگشتش را روی پارچه تا خورده کشید.
تصمیم گرفت زیاد به حرفهای پیرمرد فکر نکند.
آنجا فقط یه مغازه عجیبِ فراموش شده بود.
ساعت جیبیاش را بیرون آورد
تقریبا یک ساعت دیگر قطار حرکت میکرد.
_ لعنتی...
سرعت قدمهایش را بیشتر کرد.
از میدان گذشت.
مشکل دیگری وجود داشت. آدرس ایستگاه قطار اشتباه بود.
_ چرا از اون پیرمرده نپرسیدم؟... عقل شیرینم!
فراموش کرده بود...
اگر برمیگشت زمان از دست میداد.
چند لحظهای آنجا ایستاد.
_ چارهای نیست...
قدمی برداشت تا مسیری که طی کرده بود را دوباره از نو طی کند.
باد کاغذی را به سمت او فرستاد و جلوی پایش انداخت.
ایستاد. باید نادیدهاش میگرفت؟
_ خدایا...
جیسونگ خم شد و برگه را از روی زمین برداشت.
_ این دیگه چیه؟
کاغذ پر از نوشتههایی بود که با جوهر نوشته شده بودند.
چند لحظه بعد خودش را مشغول خواندن آن صفحه پیدا کرد.
داخل نوشتههای آن شخص ناشناس غرق شده بود.
_ این برای کیه؟...
سوالش بیجواب نماند.
_ هرچقدر میخواید قبول نکنید... من دوباره مینویسم.
صدای تقریبا بلند و مسمم مردی توجهش را جلب کرد.
مرد جوانی چند قدم دورتر از او، خم شده بود و کاغذهایی که روی زمین ریخته بودند را با عجله جمع میکرد.
مرد جوان کاغذها را داخل کیفش گذاشت و شروع کرد به حرکت کردن.
_ ببخشید.
مرد برگشت.
جیسونگ کاغذی که دستش بود را به سمت مرد گرفت.
_ این فکر کنم برای شماست.
_ اوه.... ممنون.
کاغذ را از دستش گرفت و آن را هم داخل کیفش چپاند.
_ من شمارو جایی دیدم؟
به صورت او خیره ماند.
حسش دروغ نمیگفت، او را قطعا جایی ملاقات کرده بود.
مرد لبخند کوتاهی زد.
_ فکر نکنم... شما خارجی هستید. مگه نه؟
جیسونگ سری تکون داد.
_ از کجا فهمیدید؟
_ مشخصه.
سکوتی بینشان را فرا گرفت.
او باید میرفت، چرا ایستاده بود؟
تصمیم گرفت سوالی که ذهنش درگیرش بود را بپرسد.
_ من کمی کنجکاوی کردم و نوشتههای روی کاغذ رو خوندم... خودتون نوشته بودید؟
مرد کمی مکث کرد.
_ ارزش خوندن نداشت.
_ منظورتون چیه؟
_ برای اینکه کتابم چاپ بشه قبلش چند نفر باید بررسیش کنن، فکر کنم این هشتمین باری بود که دوباره رد شد... شاید واقعا باید بیخیالش بشم...
_ نه!
جیسونگ بدون هیچ مکثی حرفش را رد کرد.
_ نه. لطفا! نوشتههاتون خیلی خیلی... صبر کنید. الان نظرم رو نمیگم.
مرد با تعجب به واکنش پسر خیره مانده بود.
_ منظورتون چیه؟...
_ شما باید این کتاب رو چاپ کنید... منم هر وقت نوشتههاتون رو در قالب یک کتاب خوندم نظرم رو به شما میگم.
مرد کوتاه خندید.
_ فکر کنم همش از سر لطفتون باشه که تعریف کنید ازش.
_ کی گفت فقط ازش تعریف میکنم؟ من از هرچیزی میتونم ایراد بگیرم.
زبان مرد بند آمده بود.
_ من... نمیدونم کی آماده بشه...
_ مشکلی نیست.
جیسونگ دستش را داخل جیبش برد و دستمال گلدوزی شده را بیرون آورد و به سمت مرد گرفت.
_ یه دستماله... خوششانسی میاره، البته بستگی به خودت داره اینکه باورش کنی یا نه.
مرد سری کج کرد.
_ ام... اوه. حتما براتون ارزشمنده.
_ بهش زیاد فکر نکنید. بگیریدش.
_ برای من؟
_ اره... یه امانته، قول اینکه هر وقت کتابت رو خوندم دوباره برمیگردم لندن و پیداتون میکنم. درعوض باید دستمالم رو بهم برگردونی.
_ مطمئنید؟
جیسونگ چیزی نگفت و سری تکون داد.
مطمئن؟ حتی نمیدانست به چه دلیل همچین کاری کرده بود.
تنها چیزی که میدانست این بود که نمیخواهد برای این مرد تنها یک غریبهای باشد.
مرد با تردید دستمال را به دست گرفت و به گل قرمز رویش خیره ماند.
_ خیلی ممنون... ازش خوب مراقبت میکنم.
جیسونگ لبخندی زد.
_ میدونم...من دیگه برم باید به قطار برسم.
_ میدونید ایستگاه قطار کجاست؟
خندهی جیسونگ محو شد.
_ اوه نه... دوباره باید دنبالش بگردم.
_ من باهاتون میام.
_ اما...
_ نگرانش نباشید.
--
صدای چرخ چمدانها و باربرها و همهمهی افراد، اطرافشان را پر کرده بود
بلیطش را به مامور تحویل داد و کیفش را از روی زمین برداشت.
_ خیلی ممنون بابت راهنماییتون.
_ در این حد تونستم براتون جبران کنم.
جیسونگ لبخندی زد و به سمت پلههای قطار حرکت کرد.
از آنها بالا رفت و از راهروی قطار گذشت تا بالاخره به واگن گرم و خشکش رسید.
سرش را از پنجره واگن بیرون آورد و مرد را صدا زد.
_ الان قطار حرکت میکنه... شما هم بهتره برید، هوا سرده.
_ امیدوارم سفر خوبی رو داشته باشید و به سلامت برسید.
لبخندی در مقابلش زد.
_ خیلی ممنونم، به زودی میبینمتون.
مرد دستش را بالا برد و از او خداحافظی کرد.
صدای سوت قطار به معنی این بود که قطار آماده حرکت است.
سرش را از پنجره داخل آورد و شیشههایش را پایین کشید
قطار شروع به حرکت کرد.
_ خدای من...
سراسیمه شیشههای پنجره را باز کرد و به بیرون خم شد.
_ نویسنده...
نمیشنید
_ آقا!
باد موهایش را جلوی چشمانش میکشید
فریاد زد.
_ آهای آقای نویسندهی خوشتیپ.
مرد که در حال گذشتن از بین جمعیت بود صدای فریادش را شنید.
چرخید و پسرک را دید که از پنجره به بیرون خم شده و هر لحظه دارد دورتر میشود
کیفش را زیر زیرِ بغلش گذاشت و با تمام سرعتی که داشت به سمت پسرک دوید.
_ چیشده؟
متقابلا فریاد زد.
_ اسمت... اسمت چیه؟ من از کجا بفهمم کتابت کدومه؟
_ اسمم؟... اسم...
اسمش ثانیهای از ذهنش پاک شد
_ اوه اسمم، اسمم آلیاسه!
_ چییی؟
آلیاس بیشتر فریاد کشید.
_ آلیاس!
_ آلیاس؟ اسم زیبایی داری... منم جیسونگم، هان جیسونگ.
_ خوشبختم.
_ کتابت رو زودتر بنویس، میبینمت.
بعد از فریادهای متداول و دویدنهای زیاد ایستاد و دور شدن پسرک را تماشا کرد.
هیچ اهمیتی نمیداد که دیگران چگونه به او نگاه میکنند.
_ حتما...
زیرلب زمزمه کرد.
دو سال بعد
از قطار پیاده شد و به آسمان آبی بالای سرش نگاهی کرد.
_ چه عجب... بالاخره هوای لندن دیوونه نیست.
سرش را بین افراد داخل ایستگاه چرخاند.
_ نویسندمون رو از کجا پیدا کنیم حالا؟
نفسی بیرون داد و راهی شد.
--
در چوبی را هل داد و وارد همان مغازهی عجیب شد.
بوی چوب کهنه هنوز هم جریان داشت.
چیزی تغییر نکرده بود، همهچی مانند قبل سرجای خودش قرار داشت
وارد شد و به سمت پیشخوان حرکت کرد.
_ منو یادتون میاد؟
پیرمرد روزنامهاش را تا زد و لبخندی زد.
_ من هنوز پیر نشدم. معلومه پسرجون.
صدای جیرینگ زنگولهی در به صدا دراومد.
هردو به سمت در چرخیدن.
_ اوه...
سرنوشت یا تقدیر؟ شاید هم شانس.
او اینجا چکار میکرد؟
_ پدربزرگ من اومد...
حرفش را نصفه تمام کرد.
_ پدربزرگ؟
_ تو...
جیسونگ از سرناباوری لبخندی زد.
انتظار نداشت با او اینجا ملاقات کند.
_ خب... سلام دوباره بهت آقای نویسنده.
_ خیلی ممنون. سفرتون چطور بود؟
_ عالی بود.
چند ثانیهای به یکدیگر خیره ماندند.
--
روی یکی از صندلیهاب چوبی نشستند.
_ بالاخره تونستی، میدونستم میتونی.
_ ایمان داشتن به یه فرد غریبه واقعا سخته.
_ غریبه؟ اوه بیخیال من اسمتو میدونم.
هردو خندهی کوتاهی سر دادند.
_ اگه هدیه تو نبود نمیشد، هر دفعهای که ناامید میشدم با نگاه کردن بهش ارادهام رو قویتر میکردم.
دستی داخل جیبش برد و دستمال را بیرون آورد.
_ به صاحبش برمیگردونم.
جیسونگ به دستمال نگاهی انداخت.
_ پیش تو بمونه، فکر کنم نیازش داری.
آلیاس اخمی کرد
_ ولی گفتی باید پسش بدم.
_ نظرم عوض شد، نیازش داری.
_ برای چی؟ برای کتاب دوم؟ ناعادلانهست کتابم تازه چاپ شده.
_ زندگی ناعادلانهست نویسندهی جوان.
_ شبیه پدربزرگم حرف نزن.
_ اون پیرمرد عجیب؟
_ بهش عادت میکنی.
_ خب؟ نظرت راجب به کتابم چی بود؟
_ چرا اینقدر عجله داری؟
_ شاید نمیخوام باز هم دو سال صبر کنم.
سکوتی بینشان برقرار شد.
آلیاس معتقد بود کتابها زندگیهای زیادی را تغییر میدهند، اگر زندگی خودش در انتظار یک تغییر بود چه؟
جیسونگ یکی از ابروهایش را بالا داد.
_ امادهای ایراداتش رو بشنوی؟
آلیاس لبخندی زد.
_ منتظر همین بودم.