Until It Rains Again
Lune
۱۵ اکتبر ، سال ۲۰۲۰ ؛
هوا بارونی بود و قطرات ریز بارون همه جارو فردا گرفته بود.
مدارس دیگه کمکم باز شده بودن. دانش آموز ها کیف هاشون رو روی سرشون گرفتهبودن و همه سعی میکردن تا از دست بارون به زیر سایهبان های ایستگاه های اتوبوس برسن. برعکس همه بین این همه شلوغی و همهمه این پووین بود که روی صندلی های ایستگاه بدون هیچ سر و صدایی نشسته بود. کنارش که میشستی تنها صدایی که ازش شنیده میشد به زور صدای آهنگی بود که از هندزفریش خارج میشد. هندزفری سفید رنگی که همیشه همراهش بود و هرجا میرفت موسیقی های مختلفی گوش میکرد. اتوبوس راه مدرسه رسید، همه با سرعت به سمت اتوبوس هجوم بردن و همونطور که از پووین انتظار میرفت خیلی آروم و با آرامش به سمت اتوبوس حرکت کرد و به داخل رفت.
وقتی وارد اتوبوس شد همه نگاه ها به سمتش برگشت و بهش خیره شدن. البته عادت کرده بود، خودش قبول نمیکرد اما همه قبول داشتن که اون واقعا خیلی جذاب و خوشگله. پسری با پوستی سفید، موهای شکلاتی رنگ، چشم های قهوه ای رنگ و بدنی ظریف. در کنار این ظاهر استایل هایی که داشت واقعا جذابیت و زیباییش رو چند برابر میکرد. همه دختر ها و پسر ها آرزو داشتن که باهاش باشن، اما خب هیچکس نبود که تایپ پووین باشه.
پووین سرپا وایستاده بود و متوجه نگاه سنگین همه میشد. پسری که متوجه این موضوع شده بود از جاش بلند شد و جاش رو به پووین داد تا بشینه و کمتر تو چشم باشه. اون پسر مهربون و خوب پوند بود.
پسری که همه عاشقشن، پسری که همیشه به همه کمک میکنه و خوش خنده اس. و البته اون خیلی جذاب بود البته اونقدری مهربون بود که همه متوجه کمک هاش میشدن نه جذابیتش. فقط تعدادی از دختر ها بودن که به ظاهرش توجه میکردن. پسری با موهای مشکی پر کلاغی، قد بلند، و اما چشم های خاصش. هرکسی که میتونست باهاش باشه واقعا خوش شانسه، چی بهتر از همچین پسری؟ که هم خیلی مهربون و خوش اخلاقه و هم خوش قیافه؟
.......................................
پوند سعی میکرد بیشتر جلوی پووین وایسته تا نگاه ها بهش نیوفته و باعث اذیتش نشه. اونقدر نزدیک وایستاده بود که خودش متوجه شد و خم شد و درگوش پووین گفت
《 ببخشید خیلی بهت نزدیک شدم، دیدم بخاطر نگاه های بقیه اذیتی خواستم نتونن زیاد ببیننت》
پووین به سمت پوند برگشت و در جواب حرفش گفت
《نه، میدونم قصدت کمکه اشکالی نداره. من مشکلی ندارم و ممنونم برای کمکت》
پوند با شنیدن این جمله پووین لبخندی به پووین زد و دوباره صاف وایستاد.
خنده اش انقدر قشنگ بودن که پووین بدون اینکه بفهمه با خندهاش خندید.
اتوبوس به جلوی در دبیرستان رسید و توقف کرد. همه انقدر مشغول صحبت بودن که متوجه نشدن بارون چقدر شدید شده. راننده روبه بچه ها وایستاد و گفت
《بچه ها حتما چتر هاتون رو باز کنین که بارون خیلی شدید شده، نفری هم یکی از دوست هاتون که چتر ندارن رو لطف کنین با خودتون ببرین》
پووین که چتر نداشت نگاهی نا امید به پشت سرش کرد و دوباره یادش افتاد که نگاه کردن فایده ای نداره چون دوست هاش امسال باهاش نیستن و تنهاست.
از جاش بلند شد و داشت از اتوبوس خارج میشد که پوند از پشت سرش گفت
《هی من چتر دارم، با من بیا》
همه منتظر بودن که پووین با رفتار سردی کمک پوند رو رد کنه اما بعد حرفش همه شوکه شدن
《ام..باشه با تو میام》
پوند دوباره اون لبخند قشنگش رو زد و چترش رو باز کرد و با پووین از اتوبوس خارج شد.
همه شوکه شدن بودن از این که پووینی که جز دوتا دوست خودش با کسی حتی حرف هم نمیزد کمک پوند رو قبول کرده. پوند و پووین باهم دیگه زیر یک چتر درحال رفتن به داخل دبیرستان بودن که پوند با چتر درگیر بود. چتر پوند کوچیک بود و فقط ظرفیت یک نفر رو داشت. هی سعی میکرد که چتر رو به شونه های ظریف پووین برسونه تا خیس نشن اما از طرفی خودش خیس میشد. درحال راه رفتن درگیر بود که فکری به سرش رسید و پووین رو صدا کرد
《هی آقا پسر، میگم که.. چتر یکم کوچیکه نمیخوام خیس بشی اشکال نداره یعنی مشکلی نداری یکم بهت نزدیک بشم و دستم رو دور شونت بگیرم تا دوتامون زیر چتر جا بشیم؟ بگم که من واقعا قصد اذیتت رو ندارم فقط نمیخوام خیس بشی..》
پووین سرش رو به چپ و راست تکون داد و ادامه داد
《نه، اشکالی نداره میدونم میخوای کمکم کنی》
پوند خوش خنده، دوباره اون لبخند قشنگش رو زد از اینکه دید پسر کنارش منظور کارش رو میفهمه خوشحال بود. دستش رو آروم دور دست های ظریف پووین حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیک کرد. تند تر راه رفتن و به داخل سالن رسیدن. قطره های ریزی که روی لباس هاشون ریخته بود و تکون دادن و روبه هم وایستادن. پووین گفت
《ممنونم از کمکت، چه تو اتوبوس و چه چتر!》
پوند لبخندی زد و ادامه داد
《خواهش میکنم کاری نکردم که! از اینکه به بقیه کمک کنم خوشم میاد》
پووین لبخند ملیحی زد و گفت
《راستی، میدونی کدوم کلاسی؟》
پوند سرش رو به نشونی تایید تکون داد و ادامه داد
《آره میدونم تو نمیدونی؟》
پووین جواب داد
《نه من تازه اومدم این مدرسه . الان میرم دفتر مدیر تا بپرسم، تو ام برو سرکلاست. خب بازم ممنون بابت کمک هات موفق باشی》
پوند با همون لبخند دستش رو بالا آورد و با پووین دست داد و گفت
《گفتم کاری نکردم خواهش میکنم، ممنونم تو ام موفق باشی》
پوند بعد صحبت با پووین سریع به طبقه بالا و به کلاسش رفت. پووین هم به دفتر مدیر رفت تا شماره کلاسش رو بدونه.
《سلام، ببخشید اومدم شماره کلاسم رو بدونم》
مدیر نگاهی به پووین انداخت و گفت
《سلام، شما همون دانش آموز جدید هستین؟》
《بله》
مدیر نگاهی به پرونده پووین انداخت و ادامه
《 خب درسته انتقال خوردی، رشتت چیه؟ تا بگم کدوم کلاسی》
پووین جواب داد
《اوه بله، نظام ارتشم》
مدیر نگاهی به لیست کلاس ها انداخت و گفت
《بله.. درست. خب شما کلا f.u.b هستی، این هم کتاب هات میتونی بری》
پووین دست هاش رو بهم چسبوند و تشکر کرد. کتاب هاش رو برداشت و به طبقه بالا رفت.
تو سالن بالا اسم کلاس هارو نگاه میکرد و اسم کلاس خودش رو زمزمه میکرد.
《f.u.b , f.u.b , f.u.b. آها پیدا کردم!》
در زد و وارد کلاس شد :
《سلام..》
معلم که رو به تخته بود به سمت پووین برگشت و گفت
《بیا تو》
پووین به نزدیک معلم رفت و ایستاد. معلم روبه دانش آموز ها وایستاد و گفت
《خب مثل اینکه دانش آموز جدید داریم بچهها، خودت رو معرفی کن لطفا》
پووین سرش رو آروم بالا آورد و به بچه ها نگاه کرد که نگاهش به پوند افتاد. با مکث کوتاهی گفت
《 بله، پووین تانگساکیو، انتقالی جدید هستم》
و این حالتی بود که پووین خودش رو وقتی معرفی کرد که داشت به پوند نگاه میکرد که پوند هم با تعجب داشت بهش نگاه میکرد. حالا پوند اسمش رو میدونست اما پووین براش سوال بود که اسم پسری که روز اول مدرسهاش انقدر هواش رو داشته و کمکش کرده چیه که معلم گفت
《 خیلی هم عالی پووین، میتونی بری و رو صندلی خالی جلوی پوند بشینی، پوند لطفا دستت رو بیار بالا》
پوند دستش رو بالا آورد و حالا این پووین بود که بالاخره اسم پوند رو فهمیده بود. سریع رفت و رو صندلی نشست و کیف و کتاب هاش رو گذاشت. پوند دست رو شونه پووین زد و پووین به سمتش برگشت
پوند زیر لب و آروم گفت
《 هی پس تو ام نظام ارتش میخونی! چه جالب همکلاسی در اومدیم!!》
پووین لبخند زد و جواب داد
《 آره فکر نمیکردم همکلاس دربیایم》
پوند که خوشحال بود همکلاس پووین در اومده با ذوق ادامه داد
《پس میتونیم دوستای خوبی بشیم!! راستی منم فکر کنم فهمیدی ؟ اسم من پونده، پوند ناراویت》
پووین سری تکون داد و جواب داد
《 آره معلم که گفت فهمیدم، اما برای دوست نمیدونم باید راجبش فکر کنم اهل دوست شدن نیستم و دوست های زیادی ام ندارم》
پوند با تعجب پرسید
《 چطوری دوستای زیادی نداری؟ با اینکه جدیدی انگار همه میشناسنت》
پووین با تعجب پرسید
《چطور نمیدونی؟تقریبا همه میدونن قضیه اینکه چرا انتقالی گرفتم》
پوند بیشتر تعجب کرد و گفت
《قضیه؟ چه قضیه ای؟》