Untamed
Lشکارچی با قدمهای بیصدا و حساب شده بر روی برگهای سبز قدم میزد، اسلحهاش را محکم در دست گرفته بود و اطرافش را زیر نظر داشت تا سوژهای که روزها دنبالش کرده بود را پیدا کند، پلنگی سیاه. اما سوژه برای بار سوم از دستش فرار کرده بود، آنقدر حس ششم آن پلنگ قوی بود که قبل برخورد تیر جاخالی میداد و دوباره فرار میکرد. جیسونگ دیگر از تعقیب و گریز خسته شده بود، اما همچنان قرار نبود تسلیم شود. توجهش به صدای خشخش از بوتهای در نزدیکی جلب شد، تفنگش را به آن سمت نشانه گرفت و بیمحابا شلیک کرد، به امید آنکه آن موجود آنجا باشد؛ صدای بلند شلیک شدن گلوله گوشهایش را پر کرد، پرندگان نزدیک پر زدند و از محل دور شدند، اما او منتظر نالهای بود که مطمئن شود به آن حیوان شلیک کرده است و تیرش به هدف خود رسیده. تفنگش را مانند کولهای به پشتش هدایت کرد و از جای خود جهید تا به پشت بوته نگاهی بیندازد.
سوژهاش آنجا بود؛ از درد میغرید و به خود میپیچید، پنجههایش به زخمی بر روی سینهاش خنج میکشیدند، دمش به هوا شلاق میزد و گوشهایش که از میان خز پرکلاغیاش بیرون زده بودند رو به عقب خم شده بودند. جیسونگ از گلوله مخصوص شکار استفاده نکرده بود، چیزی استفاده کرده بود که مطمئن شود او را از پای در میآورد.
چند قدم عقبتر ایستاد، قصد نداشت کاری کند که حیوان به او حمله کند؛ اما نمیدانست چطور باید او را با خود ببرد. به خصوص با شرایطی که به وجود آورده بود.
حیوان کمی دیگر غرید، انرژیاش رو به اتمام بود و کمکم ساکت میشد؛ بدنش از درد روی برگهای زیرش میلرزید و ناخواسته دندانهایش را تیز میکرد، فکش به قدری محکم قفل شده بود که اگر انسان بود؛ تا کنون دندانهایش شکسته بودند.
جیسونگ جلوی او زانو زد، دستی به سوی او برد تا موقعیت را بسنجد.
پلنگ از جا پرید، هیسی به او کرد و بدنش را درحد توانش عقب کشید؛ او ضعیف بود، توانایی حمله داشت، اما به وضوح حداقل نمیتوانست فرار کند.
قرار نیست بهت آسیب بزنم، میخوام کمک کنم
شکارچی سعی کرد خود را جای نجات دهندهای جا بزند، اما او خبر نداشت که حیوان به خوبی جیسونگ را میشناسد، درست است که تاکنون چهره او را ندیده بود، اما با رایحه انسانی او به خوبی میدانست این مرد همان شکارچی است که روزها آرامش و شبها برایش خواب نگذاشته است.
با هر بدبختیای که بود، شکارچی پلنگ را با خود کشید و به خانه رساند؛ حالا دیگر سوژهاش جایی برای فرار نداشت.
خانه جیسونگ پر از قفسهای مختلف بود، دیوارکوبهایی از سر حیواناتی که تاکنون شکار کرده بود؛ حیوان تماماً وحشت کرده بود، چه بلایی قرار بود سرش بیاید؟ اما با توجه به جراحتی که داشت، توان جنگیدن و یا مبارزه با شکارچی را نداشت، فقط میتوانست دندانهایش را نشان دهد، تلاش کند او را گاز بگیرد، پنجهای بکشد و غرشی بر او کند.
شکارچی هم با او خوش رفتار نبود، فقط همانند شکاری با او رفتار میکرد که باید آرزوی مرگ خود را بکند.
با لگدی او را به داخل قفسی هل داد، قلادهای بر گلویش بست و پوزه بندی را روی فکش محکم کرد.
تا زمانی که باهام بدرفتاری کنی، همینجا میمونی.
جیسونگ از حیوان دور شد و بر روی صندلی گوشه اتاق خود را رها کرد، حیوان ترسیده بود، اما چارهای جز تحمل کردن نداشت.
چند ساعت گذشته بود.
خانه در سکوت فرو رفته بود و تنها صدای یکنواخت ساعت دیواری در اتاق میپیچید. جیسونگ مدتی روی همان صندلی مانده بود، اما خستگی بالاخره اجازه داد چشمهایش سنگین شوند. قبل از آنکه متوجه شود، سرش روی پشتی صندلی افتاد و به خواب رفت.
پلنگ بیصدا گوشهای از قفس بود، نفسهایش نامنظم و دردناک بودند، جانی در وجودش باقی نمانده بود، و بدتر از همه؛ میدانست با این وضعیت وخیم مجبور به چه کاری است. استخوانهایش آرام آرام تغییر شکل دادند و قامتش کشیده شد، پنجههای تیزش ناپدید شدند و جای خود را به انگشتان کشیدهای دادند، خز یکدست و مشکی رنگش کنار رفت و با پوست رنگ پریدهای عوض شد؛ گوشهای بلندش میان موهای پرکلاغیاش تکان میخوردند و به دنبال صدا میرفتند، دمش سمت پاهایش خزید و آنجا رها شد، تنها چیزی که از بدن عظیمش با خود حمل میکرد، زخم روی سینهاش بود که همچنان کمی خونریزی داشت. دستانش را به زخم فشرد و هیس دردناکی از میان دندانهای نیشش فرار کرد، بدن برهنهاش خیس از عرق سرد بود؛ تمام روزهایی که شکارچی او را تعقیب میکرد به شکل پلنگ مانده بود و تمام انرژیاش تحلیل رفته بود، گوشهایش به کف سرش چسبیده بودند و با هر نفس شکارچی به سمت او خم میشدند.
با وجود تمام دردی که در وجودش میپیچید، تحمل کردن تمام چیزها با بدن انسانیاش آسانتر بود و کمتر روح خستهاش را آزار میداد.
پوزهبند روی سرش به اندازهای شل شده بود که میتوانست به راحتی آن را دربیاورد، اما وقتی آن را کنار کشید انگشتانش از وزن جسم لغزیدند و با صدای بلندی پوزهبند کف قفس تنگ افتاد، چشمانش به سوی شکارچی دویدند، صدا به قدری بلند بود تا خواب سبک جیسونگ را به هم بریزد. شکارچی کمی در جایش تکان خورد و بلاخره پلکهایش لرزیدند، پلنگ تحت هیچ شرایطی توانایی بازگشت به بدن حیوانی خود را نداشت، پس منتظر ماند.
شکارچی خوابآلود چشمانش را دور اتاق چرخاند تا منبع صدایی که آرامش او را بر هم زده بود پیدا کند و بلاخره چشمانش متوجه موجودی که جای پلنگ را گرفته بود شد.
چندبار پلک زد و چشمانش را مالید، گویی با خود فکرمیکرد خوابی میبیند و میخواست مطمئن شود چیزی که جلوی خود میبیند توهم نیست.
از جای پرید و جلوی قفس خم شد، پلنگ سابق غرشی به او کرد و دندانهای تیزش را نشان داد، اما شکارچی وحشت نکرد، دستی را گوشه قفس گذاشت و لبهایش شکل لبخند شکستهای بر خود گرفتند
به نظر میاد شکار بهتر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم
دستانش را از میان میلههای قفس رد کرد و انگشتانش را به قلاده دور گلوی حیوان حلقه کرد، او را با خشونت جلو کشید و صورتش را به میلههای میانشان کوبید
اسمت رو میذارم مینهو، هایبریدِ من
مینهو گویی که از کلمه هایبرید خوشش نیامده باشد، سرش را محکم به عقب کشید و خود را از دستان شکارچی آزاد کرد، دندانهای تیزش را به نمایش گذاشت و به سمت دست شکارچی جهید، قبل از آن که دندانهایش با دست شکارچی برخورد کنند، جیسونگ دست خود را از قفس بیرون کشید؛ فک مینهو با صدای بلندی بسته شد و صورتش محکم به میلهها برخورد کرد. شکارچی خندید، از جای خود بلند شد و مینهو را دید که کلافه دستی به بینیاش که در اثر ضربه قرمز شده بود میکشد، خندهای کرد و دستانش را در جیب کت چرمش فرو برد.
پس حرفام رو میفهمی؛ مگه نه، مینهو؟
مینهو جوابی نداد، فقط به شکارچی غرید و دمش را عصبی به کف قفس کوبید.
شکارچی اهمیتی به رفتار بچهگانه او نداد، اما با توجه به زخم روی سینه مینهو، نیاز داشت به هرشکل که میشود هایبرید بگذارد شکارچی او را لمس کند. پشتش را به او کرد و در راهرو ناپدید شد، وقتی بازگشت، تکهای گوشت همراه خود آورده بود؛ در قفس را باز کرد و گوشت را چند قدمی قفس رها کرد.
قطعا گشنهای، بیا بخور
مینهو توجهی نکرد، رویش را از گوشت برگرداند و به نقطهای دور خیره شد.
جیسونگ گوشت را برداشت و آن را چند قدم عقبتر گذاشت.
بدنت بهش نیاز داره مینهو، خودت خوب میدونی
مینهو چند لحظه تعلل کرد، اما بینیاش به خوبی بوی آن گوشت را میفهمید، میدانست چه چیزی را دارد از دست میدهد. کمی سمت درب قفس خزید و نزدیک گوشت شد، اما قبل از آن که بتواند آن را بگیرد، جیسونگ آن را با نوک کفشش عقب کشید.
قبل از هرچیزی، من ارباب توام مینهو. وقتی بهت دست میزنم منو گاز نمیگیری
دستش را آرام سمت مینهو برد، ابتدا او ناخودآگاه هیسی کشید و دندانهایش را نشون داد؛ جیسونگ گوشت را عقب تر کشید، به سمت مینهو هجوم برد و دستانش را در موهایش قلاب کرد، او را کمی بالا کشید تا بتوانند به چشمان یکدیگر خیره شوند.
اینجا خونه منه، مینهو. هرچیزی من بگم گوش میکنی، یا به تندیسهای روی دیوار میپیوندی، الان هم به حرفم گوش نمیدی؟ پس از گشنگی بمیر حیوون احمق!
مینهو کمی غرید، اما میدانست که به آن غذا نیاز دارد، پس همکاری کرد.
روزها که میگذشت، جیسونگ بیشتر وقتش را با مینهو میگذراند، سعی داشت او را رام کند.
وقتی برای اولین بار دستی میان موهای مینهو برد و گوشهایش را نوازش کرد، مینهو مانند همیشه دست او را گاز گرفت، غرشی به او کرد و عقب کشید، اما شکارچی هرگز به او اجازه نمیداد به راحتی کنار بکشد.
مگه بهت نگفتم حق نداری منو گاز بگیری؟
سیلی محکمی به صورت او کوبید و موهایش را گرفت، او را بالا کشید و به صورتش نزدیک شد.
امشب خبری از شام نیست، گشنه میمونی.
جیسونگ وقتی متوجه شد مینهو کمکم رو به بهبود است، میدانست که دیگر وقتش رسیده. او را با قلادهاش بیرون کشید و بر روی زانوهایش هل داد، چاقوی جیبیاش را بیرون آورد و زیر گلوی او قرار داد.
تبدیل شو، همین حالا
مینهو به او غرید، اما تا آمد پنجه بکشد تیغه تیز روی گلویش خراش انداخت، گوشهایش از ترس به کف سرش چسبیدند و دمش آرام گرفت، میدانست در آن لحظه نباید تکان بخورد.
تبدیل میشی و میذاری خزت رو بکنم، اگه ذرهای مقاومت کنی سرت رو میبرم.
هنوز قوایش را کامل به دست نیاورده بود، حتی فکرکردن به تبدیل شدن برایش دردناک بود و استخوانهایش را به لرزه میانداخت؛ اما چه کاری از دستش برمیآمد؟ گیر افتاده بود و تمام زندگیاش به شکارچیای بند بود که چاقو بر گلوی او میفشرد.
ناچار، مجبور شد به دستورات او عمل کند، بدنش تغییر شکل داد و جایگاهش را پلنگی به سیاهی شب گرفت.
شکارچی همچنان چاقو را زیر گلوی او نگه داشته بود، نگران بود شاید در موقعیتی که او حواسش نیست، حیوان به او حمله کند.
واضح بهت گفتم چیکار کنی، فقط کافیه چنگ بزنی یا گازم بگیری. خودت میدونی چه بلایی سرت میاد
پلنگ با غرغری به او فهماند کاملا متوجه است. شکارچی با همان چاقوی کوچکی که زیر گلوی او قرار داده بود، شروع کرد به بریدن پوست نرمش. نه آنقدر عمیق که به حیوان آسیب بزند، درحدی که بتواند لایه نرم روی پوستش را جدا کند؛ پلنگ درد میکشید، سرش را میان پنجههای عظیمش فرو برده بود و سعی میکرد آن سوزش عذاب آوری که از چاقو حس میکرد را نادیده بگیرد؛ او نمیخواست شکارچی متوجه دردش شود، میخواست خودش را استوار و باوقار نگه دارد، اما هر ذرهای از پوستش جدا میشد و خیسی خونش را حس میکرد پنجههایش کمی بیشتر در زمین فرو میرفتند.
پس بلاخره فهمیدی چطور باید با اربابت رفتار کنی
جیسونگ بیوقفه کنار حیوان عظیمالجثه میچرخید و خز مخملی مشکی رنگش را جدا میکرد؛ شاید او قلبی از سنگ داشت، اما قرار هم نبود او را همانطور رها کند.
ساعت ها بعد، مینهو به حالت انسانیاش بازگشته بود، پیرهن نازک و بدننمایی به تن داشت که بانداژی را که سانت به سانت بدنش را پوشانده بود به نمایش میگذاشت؛ روی مبل تک نفره به خودش پیچیده بود و خواب سبکی داشت، با هر قدم شکارچی تکانی میخورد و گوشهایش کمی خم میشدند، اما همچنان خواب بود.
شکارچی با خود فکرمیکرد مینهو تسلیم او شده است و بلاخره موفق شده است او را رام کند، اما او در خبر نبود پلنگ شکارچی حقیقی بود و نه او.
مینهو کمتر مقاومت میکرد، زمانی که جیسونگ میخواست به او دست بزند، دیگر او را گاز نمیگرفت، همچنان میغرید اما خیلی کم تر از قبل. جیسونگ از قدرت خود لذت میبرد، شبها با فکر آن که همچون حیوان عظیمی را رام کرده است به خود افتخار میکرد؛ روزها، با مینهو مانند حیوان خانگی خود رفتار میکرد، به او غذا میداد و به او میرسید، اما صدایی پس ذهنش به او میگفت او دارد تو را میبیند. مینهو هرگز سوی شکارچی نمیرفت، حتی برای ذرهای غذا. او صبر میکرد تا شکارچی خودش به او غذا دهد، چرا که هرگز تصمیم بر التماس کردن نداشت، هرچقدر هم آسیب دیده بود او همچنان هم حیوانی شکارچی بود.
روزها مانند باد گذشتند و مینهو کامل بهبود یافته بود، میتوانست به راحتی میان هردو بدن خود جا به جا شود و دردی نفسش را نبرد.
شکارچی دیگر به او کاملاً اعتماد داشت، روزی که از خواب بیدار شد در قفس او را با آسودگی باز کرد، اما او در نظر نگرفته بود که پلنگی عظیم در خانه اوست و او را کاملا آزاد گذاشته است؛ او ندید که چطور پلنگ گوشهای خود را به عقب داد، دمش آرام گرفت، خیز برداشت و به سوی شکارچی جهید. پنجههای تیزش را در سینه او فرو برد و با وزنش او را به زمین کوبید؛ جیسونگ وحشت کرده بود، خون از پارچه پاره لباسش بیرون میریخت و کف خانهاش را کثیف میکرد.
چیکار داری میکنی!؟
او سعی کرد حیوان را هل دهد، به او لگد بزند یا گلویش را بگیرد؛ اما موفق نشد، قبل از رسیدن مشتش به گلوی حیوان آروارههای تیز او دستش را گرفت.
پلنگ نمیگذاشت فرار کند، پنجههایش روی سینه او خنج میکشیدند و وزن زیادش به او اجازه تنفس نمیداد.
خانه غرق در فریادهای شکارچی بود، پنجههای پلنگ سینهاش را میشکافت و دیگر توان مبارزه نداشت، چطور با خود گمان کرده بود چنین موجودی را رام کرده است؟ خنده بیجانی از گلویش فرار کرد، دست لرزانی بر خز پلنگ کشید و او را نوازش کرد، او متوجه شده بود در چه چیزی اشتباه کرده است، او فکر کرده بود شکارچی است چون میتواند مینهو را با قفل و زنجیر کنترل کند، اما شکارچی واقعی مینهو بود چون میدانست چه زمانی باید حمله کند.