Unheard Love
آخر شب بود. خیابونها خالی از ماشین بودن و قطرات بارون، خودشون رو به هرجایی که میتونستن، میکوبیدن و رحم نمیکردن. پسر پنجسالهای که توی پیادهرو نشسته بود بلکه کسی ببینتش هم از این قاعده مستثنی نبود.
زانوهای کوچیکش رو توی سینهاش جمع کرده بود و با دستهای کمتوانش اونهارو نگه داشته بود. پیشونیاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و بیصدا گریه میکرد. حتی اگر هم کسی صداش میزد، پسر ریزجثه نمیتونست بشنوه و جواب بده.
قطرات بارون از روی گردن و موهای تقریبا بلند شدهی بچه سر میخورد و لرز به تنش میانداخت. با احساس اینکه چیزی به بدنش برخورد نمیکنه، سرش رو بلند کرد و با چشمهای بیتمرکزش رو به اطراف چرخوند و دستش رو روی زمین گذاشت و اطرافش رو با انگشتهای زخمیش بررسی کرد تا متوجه بشه کسی اونجا ایستاده یا بارون ناگهانی قطع شده.
با فشار باد خفیفی که از سمت راست به صورتش، به اون سمت چرخید، سرش رو به اون سمت متمایل کرد و دستش رو دراز کرد تا پارچهی شلوار یا لباس طرف مقابلش رو بگیره تا دوباره رها نشه. چشمهای آبی کمرنگش تنهایی، غم، و التماس رو فریاد میکشید و قطرههای اشک به همراه قطرههای آب موهای خیسش، از صورتش لیز میخوردن.
دست بزرگی دستش رو نوازش کرد. بین اشکهایی که میریخت، گوشههای لبهاش کش اومدن. اون فرد، پسرک رو به آغوش کشید و از روی زمین بلندش کرد. سوییشرتی رو شونهاش انداخته شد که بهش اجازهی گذاشتن سرش روی شونهی مردی که بغلش کرده بود، داد. دستش رو روی لباس مرد کشید. لرزش سینهی مرد رو حس کرد، اما نمیشنید.
توی تاریکی و سکوت آرامشبخش و در عین حال خفه کنندهای گیر افتاده بود و تقصیر خودش هم نبود. دستش رو از سینهی مرد فاصله داد و سه بار، نرم و مظلومانه به گوش خودش زد و دستش رو روی سینهی مرد برگردوند. وقتی لرزشی احساس نکرد و به جاش، به بدن مرد فشرده شد. گرما دور تا دور بدنش رو احاطه کرد. پسر له خودش اجازه داد چشمهاش بسته بشه و بخوابه.
.
.
.
کمی به بدنش کش داد و با کمک دستهاش، روی تخت نرمی که روش خوابیده بود، نشست. دستهاش رو به دو طرف باز کرد و به آرومی اونها رو تکون داد تا دیواری کنار تختش پیدا کنه؛ اما به جای پیدا کردن دیوار، کسی با دستی کوچیک، محکم پشت دست راستش زد. ناخودآگاه هینی کشید و سریع دستهاش رو جمع کرد و بعد پشت دستش رو مالید.
ابروهاش کمی درهم رفت و به سمت راستش سرش رو برگردوند و و سرش رو کمی کج کرد. دست راستش رو روی تخت گذاشت و با کمی گشتن لبهی تخت رو پیدا کرد. وقتی به سمت راست رفت و پاهاش رو از تخت آویزون کرد، سیلیای به گوشش خورد و موهای کمی بلندش کشیده شد. با ترس و دردِ کشیده شدن ریشهی موهاش، جیغ کوتاهی کشید و دست و پا زد.
وقتی دستها رو از سرش پس زد، قدمی عقب برداشت که بلافاصله توی آغوشی آشنا که شب قبل بهش پناه برده بود، فرو رفت. دستهای کوچیکش رو دوی گردن مرد حلقه و سرش رو توی گردن مرد فرو کرد، و بغضش با شکستن سد اشکهاش، شکست و هقهقی کرد. دستهایی که دور بدنش قفل شده بود، بدنش رو به بدن مرد فشرد و پاهای پسر از زمین فاصله گرفت.
صدای هقهقهاش خاموش شده بود و حالا بیصدا گریه و یقهی لباس نسبتاً زخیم مرد رو توی مشتهای ضعیفش مچاله میکرد. میتونست حس کنه بدن مرد که به سینهی خودش چسبیده بود از داخل میلرزید و این رو هم میتونست متوجه بشه که داره صحبت میکنه.
باد، موهای صافش رو به سمت راست حرکت داد و این یعنی مرد به سمت در چرخیده بود و با بدنش با هر حرکت مرد، تکونی میخورد.
.
.
.
یک سال گذشت. روز تولد پسر کوچولو شده بود؛ اما هیچکدوم از دوستاش براش کادو نگرفته بودن. درواقع دوستی درکار نبود. از اتاق خواب با کمک دستهاش و دیوار بیرون رفته بود. انقدر از اتاق خارج شده بود که میدونست اولین در که بعد از اتاق خواب بچهها بهش میرسید، جایی بود که کارکنان اونجا بودن.
وقتی پانزده قدمش رو برداشت و به در رسید، سعی کرد دستش رو به دستگیرهای بده که بدون ایستادن روی نوک پاهاش، قدش بهش نمیرسید؛ اما با جای خالی مواجه شد. دستی به دستش برخورد کرد و بعد بین بازوهایی فرو رفت. بینیاش رو به شونهی فرد مقابلش چسبوند و با احساس عطر زنانهی آشنا، گونهی نرم و قرمز شدهاش رو روی اون گذاشت.
روی صندلیای فرود اومد. سرش رو کمی کج کرد و با جلو بردن دستهاش دنبال جسم آشنا گشت و وقتی دستهاش، به دو دست تقریباً نزدیک به صورتش خورد، گردنش رو صاف کرد و کمی خودش رو عقب کشید. دستهاش رو روی انگشتهای دو دست زن گذاشت و یکی یکی اونها رو با بردن انگشتهای زن داخل مشتهای کوچکش، شمرد. بعد همونکار رو با انگشتهای راست خودش کرد.
انگشتهای دست دیگهی زن هم شمرد که فقط یکی از اونها بالا بود. با انگشتهای خودش مدل باز کردن انگشتهای زن رو تقلید کرد. پنج تا از دست راستش و یکی از دست چپش. انگشت اشارهی اون زن، روی سینهاش برخورد کرد؛ پس انگشت خودش هم روی سینهی خودش گذاشت. متوجه چیزی که قرار بود بفهمه، شد. لبخندی دلبر زد و به صندلی تکیه داد. موهای کوتاهش با دستی بهم ریخته شد و لپش آروم کشیده شد.
پاهاش که از روی صندلی آویزون بود رو به حرکت درآورد و با ذوق اونها رو تکون داد. بعد چند دقیقه، با دستش گوشهی صندلی رو گرفت، یکی از پاهاش رو پایینتر برد، اون رو روی زمین گذاشت و پای بعدیش هم کنار پاش گذاشت. با کمک همون زن به حیاط رفت و روی نیمکت همیشگیاش نشست و اون زن رفت.
پلکهاش رو بست و سرش رو کمی به سمت بالا متمایل کرد تا باد به صورتش برخورد کنه. پاهاش رو دوباره تکون داد و لبخندی به باد خنکی که باعث تکون خوردن موهاش و قلقلک دادن کوتاه پشت گردنش شد، زد. اواخر کمتر میشد از اتاقش بیرون بیاد چون میترسید باز هم بچهها اذیتش کنن و این احساس میکرد اون رو توی یک قفس حبس کردن.
داشت از منظره لذت میبرد که ناگهانی دستش کشیده شد و با صورت خورد زمین.
.
.
.
توی ماشین نشسته بود و با پدرش دربارهی بچههای یتیمخونهای که مؤسساش خود پدرش بود سوالهای مختلف میپرسید. پدرش براش شیر توتفرنگی گرفته بود و پسر سخت مشغول باز کردنش بود.
"راستی، پسرم."
سرش رو سمت پدرش برگردوند و با چشمهای مشکیاش به پدرش که درحال رانندگی بود نگاه کرد.
"بله بابا؟"
"ما چون اولین تولد یکی از بچههای یتیم توی یتیمخونه هست، مثل همیشه میریم بیرون. ولی ایندفعه میخوایم بریم باغ گل."
"چرا مثل دفعههای قبلی که بقیهی بچهها رو بردی نمیبری شهربازی، بابایی؟"
ماشین کنار پیادهرو، جلوی یتیمخونه پارک شد.
"چون که از شهربازی فکر نکنم خوشش بیاد. برای همین باغ گل میریم. تو هم باهامون میای."
چشمهای سونگهون قلبی شد و با ذوق گفت:
"منم میتونم بیام!؟"
"تو هم میتونی بیای. حالا توی ماشین بشین تا من بیام."
"چشم، بابا!"
ماشین خاموش شد و پدرش از ماشین خارج شد. با چشمهاش پدرش رو دنبال کرد که به سمت ساختمون رفت و از دیدرس دور شد. نگاهش رو بین بچههایی که باهم بازی میکردن چرخوند. به دختربچهای که روی نیمکت نشسته بود داشت نگاه میکرد تا اینکه نگاهش به پسری افتاد که کنار دیوار ساختمون دراز کشیده و لباسش خاکی و دستهاش کبود و خونی بود، کشیده شد.
چشمهاش با تعجب بزرگ شدن و سریع از ماشین پیاده شد. از اونجایی که اونجا رفت و آمدی نبود، نیازی به پدرش برای کمکش نداشت. با اجازهی نگهبانها، از بین نردههای بلند و باز شده، داخل رفت. نگاههای بچههای یتیم سمتش چرخید، اما اهمیتی نداد و با قدمهای بلند خودش به سمت پسری که از تو ماشین دید، رفت.
چند پسر رو از گوشهی چشمهاش دید که با استرس بهم دیگه خیره شدن. با رسیدن به جسم پسر، متوجه شد پاهاش داخل شکمش جمع شده. روی زمین زانو زد و شیر توتفرنگی اش رو سریع روی زمین گذاشت.
"هی.. حالت خوبه!؟"
جوابی نشنید. دوباره پرسید و دوباره جوابی نشنید. با انگشتهاش ضربهی آرومی روی شونهی پسر زد. سر پسر تکونی خورد و چشمهاش باز شد. با کمک دستهاش روی زمین نشست. چشمهاش اشکی بود و صورتش خیس از اشکهای باریده شده. از اینکه به صورت یا بدنش نگاه نمیکرد متوجه شد پسر روبهروش نمیبینه.
کنارش روی زمین نشست و بالاخره پلاستیک نی شیر توتفرنگیاش رو باز کرد و پاکت شیر رو با کمک نی پاره کرد. دست خاکی پسر رو گرفت و با دست دیگهاش پاکت رو بهش داد. گریهی پسر برای لحظهای متوقف شد و با پیدا کردن سر نی، اون رو بین دهانش برد و جرعهای از اون رو نوشید و به خاطر خنکیاش آهی ناخواسته گفت.
سونگهون که تازه حروف الفبا رو یاد گرفته بود، تیکت روی لباس سونو که کج شده بود رو خوند.
"ک.. کیم... سو... نو... کیم سونو. اسم قشنگی داری."
سرش رو بالا گرفت و به سونو نگاه کرد. دست آزادش رو گرفت و روی لبهای خودش گذاشت تا جوری که معلمش یکبار براش تعریف کرده بود چطوری به پسر ناشنوای خودش یاد داده بود حرف بزنه به سونو حرف زدن یاد بده. سونو با تعجب لبش رو از نی فاصله داد و به سمت سونگهون برگردوند. سونگهون با لبهاش اسم پسر رو گفت.
"کیم. سو. نو."
چندین بار اینکار رو تکرار کرد و بعد دست سونو رو روی گلوش و بعد سینهاش گذاشت تا سونو متوجه بشه چطوری اصوات رو بیان کنه. بعد از تقریبا یه ربع تلاش، قبل از اینکه سونو بتونه اسمش رو بگه، پدر سونگهون ناگهانی جلوشون پدیدار شد و با نگرانی بدن سونو رو آنالیز کرد و بعد با تعجب به پسرش نگاه کرد که شیر توتفرنگیاش رو به سونو داده بود و دست سونو روی سینهاش بود.
"سونگهون؟ چرا اصلا اینجایی؟"
"ک..."
با صدای سونو هم پدر سونگهون هم خود پسر سمت صدا برگشتن. سونگهون با چشمهای پر شده از هیجان، دوباره دست سونو رو روی لبهاش قرار داد و دوباره اسمش رو گفت. پدرش با تعجب به اون و سونو نگاه میکرد و منتظر بود ببینه چه اتفاقی میافته.
"ک... یم... سا... نو.."
سونگهون با خوشحالی دست زد و بعد با انگشت اشاره به سینهی پسر زد. سونو دوباره اسمش رو تکرار کرد و انگشتش رو سمت سینهی خودش گرفت. انقدر ذوق کرده بود که چشمهای بیروحش هم حالا پر از قلب و ستاره شده بود. پشت هم کیم سونو میگفت و پدر سونگهون که مدیر یتیمخونه میشد این رو نمیتونست باور کنه.
سونگهون با ذوق پسر رو توی بغلش گرفت و موهاش رو بهم ریخت. احساس پیروزی و افتخار داشت. دست سونو رو گرفت و بلند شد. سونو هم همراهش بلند شد.
"بریم بابایی!؟"
"صبر کن ببرمش لباساشو عوض کنم و یخ بیارم بعد بریم."
سونگهون غرغری کرد و منتظر موند.
.
.
.
سونگهون و سونو عقب نشسته بودن و سونگهون داشت اسم خودش رو به سونو یاد میداد. سونو هم دست و پا شکسته کلمهها رو یاد میگرفت. تمام راه رو تقریبا به سونگهون چسبیده بود. فقط کمربند بستهاشون بود که کمی بین اونها فاصله انداخته بود. سونگهون کلماتی مثل، لب، انگشت، دست، گوش، و چشم رو که میتونست به سونو با دست زدن به اونها بفهمونه رو یاد داد.
موقعی که پدرش ترمز میکرد، سونگهون دستش رو جلوی بدن سونو سپر میکرد یا دستش رو محکم میگرفت تا حرکت چندانی نداشته باشه. با پارک کردن ماشین، سونگهون کمربند خودش و سونو رو باز کرد. پدر سونگهون در سمت سونو رو باز کرد و با بلند کردنش اون رو توی بغلش گرفت و سونگهون هم بعد سونو پیاده شد و در رو بست. در ماشین قفل شد و هر سه سمت باغ گل شدن.
به محض رسیدن به اونجا، سونو روی زمین گذاشته شد و از سمت راست دست پدر سونگهون و از سمت چپ دست سونگهون رو گرفت. پسر با کنجکاوی مشامش رو به کار انداخت و عطر گلها رو به داخل بینیاش میفرستاد. بوی خوشایندی بود براش. سونگهون دست سونو رو روی لبش گذاشت و ایندفعه، کلمهی عطر رو بهش یاد داد.
باهم سمت گلهای رز رفتن. سونو به آرومی زمزمه کرد:
"ع... عطر..."
و بعد دستش رو نزدیک به خودش گرفت که به سونگهون بفهمونه نزدیکشه. سونگهون کلمهی نزدیک هم به پسرک یاد داد. بعد کلمهی گل رو یاد داد و دست سونو رو روی گلبرگهای گل کشید. سونو رو کمی خم کرد و اجازه داد عطر رزهای سفید رو بو بکشه. سونو صورتش رو سمت سونگهون متمایل کرد و با لحنی که مثل سوال کردن بود، گفت:
"عط.. ر... گل..؟"
سونگهون دست سونو رو برای بار دیگه روی لبهاش گذاشت و به تایید سونو همون حرف رو تکرار کرد. سونو دستهاش رو بالا برد و روی شونههای سونگهون گذاشت و سمت سونگهون رفت. بینیاش رو روی گردن پسر بزرگتر گذاشت و بو کشید. چشمهای سونگهون درشت شدن و بدنش مور مور شد. خودش رو عقب کشید و سرش رو کج کرد.
"سانگ... هون... گل..."
پسر بزرگتر ناباور تکخندهای کرد و به پدرش که با لبخند به اونها با لبخند خیره بود، نگاه کرد. دست سونو رو گرفت و اسم تمام گلها رو به سونو یاد داد. پسر کوچکتر نمیتونست خوب کلمات رو به زبون بیاره؛ اما میتونست اونها رو بگه و همین هم کافی بود. زمان به قدری زود گذشت که سونگهون باور نمیکرد سه ساعت به همین زودی گذشته بود و ساعت یک ظهر شده بود و میخواست با سونو بیشتر وقت بگذرونه.
وارد ماشین شدن. سونگهون باز کنار سونو نشست. ماشین روشن شد و سمت قنادیای حرکت کرد. سونو کل راه، کلمهی سونگهون رو میگفت و بعد هر بار گفتن سونگهون، گونههاش از ذوق زیاد، بیشتر رنگ میگرفتن. دستهاشون رو گویا به هم قفل کرده بودن چون هیچکدوم گره محکم بین انگشتهاشون رو از هم فاصله نمیدادن.
وقتی به قنادی رسیدن، پدر سونگهون رفت تا کیک بخره تا بچههای کمی هم که توی یتیمخونه بودن، توی کیک خوردن سهیم بشن؛ دقیقا مثل تولدهای بچههای دیگه توی یتیمخونه. با رفتن پدر سونگهون، سونو دستش رو روی کمربند کشید و سگک کمربند رو پیدا کرد. با انگشتهاش اون رو شناسایی کرد. روی شیء پلاستیکیای که داخل میرفت رو فشرد و با یهویی برخورد کمربند به دستش هینی کشید و دستشو عقب برد.
کمربند رو با کمک سونگهون کنار زد و دستش رو روی صندلی کشید تا به پای سونگهون برسه. وقتی دستش به مقصد موردنظرش رسید، کمی خودش رو جا به جا کرد و سرش رو روی پای سونگهون گذاشت و به پهلو دراز کشید. از وجود کسی تقریبا همسن و سال خودش که بهش محبت نشون میداد خیلی خوشحال بود و میخواست تا زمان داره از اون لحظات لذت ببره.
سونگهون مردد دستش رو روی موهای سونو گذاشت و اونها رو نوازش کرد. از سونو خیلی خوشش اومده بود. بچههای دیگه همشون دوستای جدید پیدا میکردن و بعضی وقتها دروغ میگفتن؛ اما سونو مثل بقیه نبود. هم خوشگل بود هم بامزه و سونگهون این رو خیلی دوست داشت.
سونو به سرعت به خاطر خستگیای که داشت، خوابش برد. بعد از چند دقیقه، آقای کیم در ماشین رو باز کرد و داخل ماشین نشست. کیک بزرگی که گرفته بود رو روی صندلی شاگرد گذاشت و از آینه به دو پسر نگاه کرد و در کمال تعجب، سونو رو دید که روی پای سونگهون خوابیده و پسر خودش رو دید که دست کمی از سونو نداشت و با دهانی باز، سرش رو به صندلی ماشین تکیه داده بود و خوابیده بود.
آروم خندید و ماشین رو روشن کرد و سمت یتیمخونه برگشت.
.
.
.
سه روز بعد از تولد سونو، خانوادهای پسر رو به فرزندخوندگی قبول کرد و رسما شد یکی از اعضای یک خانواده. سونگهون انقدر ناراحت بود که یک ماه با هیچکس درست صحبت نمیکرد و شبها به خاطر اینکه نمیتونست دوباره سونو رو ببینه گریه میکرد. خودش هم دقیقا دلیل کارهاش رو نمیدونست فقط میدونست که دلش میخواست خودش کنار سونو باشه و بیشتر باهاش وقت بگذرونه.
دلش میخواست سونو همیشه دوستش باشه، همیشه همبازیاش باشه؛ اما با فرزندخونده شدن سونو، دیگه هیچکدوم رو نمیتونست داشته باشه.
ده سال مثل برق و باد گذشت و هنوز سونو کسی بود که سونگهون همیشه خوابش رو میدید. دوماه از شروع مدارس گذشته بود و توی این مدت محال بود دانشآموز انتقالیای بیاد. البته کلمهی 'محال' توی روز سی و دوم به 'کم پیش اومدن' تغییر کرد.
پسر شانزده سالهای از بوسان به سئول نقل مکان کرده بود و انتقالی گرفت و کلاس دهِ بی، رفته بود. زنگ تفریح شده بود. سونگهون تنها روی صندلیاش نشسته بود و با گوشیاش میچرخید. بعد از ده دقیقه، حوصلهاش سر رفت؛ پس از صندلیش بلند شد و ظرف خوراکیاش رو برداشت و به سمت حیاط رفت.
به سمت نیمکتی حرکت کرد که با دیدن جسمی نحیف و قدکوتاه که تنها اونجا نشسته بود و هیچوقتی ندیده بود، از حرکت ایستاد. با دقت پسر رو از نظر گذروند. از نشستن روی اون نیمکت منصرف شد و به جای دیگهای رفت.
دو هفته گذشته بود. هنوز با پسر انتقالی ملاقات نکرده بود و میترسید هم ملاقات کنه. به خاطر همون هم سمت پاتوق ساکت و خلوتش نرفته بود. انگار چیزی اون رو از دیدنش منصرف میکرد. از طرفی دیگه، اون پسر بدجور مثل سونو بود. تقریبا کپی دربرابر اصل سونوی شش سالهای بود که دیده بود که میدید و میشنوید.
ظرف خوراکیاش رو برداشت و از کلاس خارج شد. وارد حیاط شد و سمت نیمکت موردعلاقش که پاتوق پسر انتقالی جدید شده بود رفت و کنارش نشست. دلش برای پاتوق خودش تنگ شده بود و اهمیتی نمیداد اون پسر اونجا نشسته؛ سونگهون پاتوق رو میخواست.
پسر کوچکتر چیزی نگفت و کمی جمعتر نشست. سونگهون سرش رو که برگردوند متوجه سمعک بیرنگ شد که داخل گوش سونو بود. به تگ اسم پسر نگاهی کرد. چشمهاش گشاد شدن. نگاهش رو از تگ گرفت و به طرف دیگهای داد. 'تشابه اسمیه، مگه نه؟' با خودش فکر کرد. میترسید چیزی رو امتحان کنه و متوجه بشه درست فکر کرده بود.
جو کمی سنگین بود. ظرف پر از میوه رو باز کرد سمت پسر کوچیکتر گرفت. 'صرفا برای بهتر شدن جو دارم اینکار رو میکنم.' با خودش گفت علارغم اینکه میدونست بخاطر دیدن تنها بودن پسر کوچکتر اینکار رو کرده بود.
"از اینا دوست داری؟"
با پسر کوچکتر چشم تو چشم شد. پسر کوچکتر پلکی زد و با دادن نگاهش به ظرف و برداشتن یک توتفرنگی، از سونگهون تشکر کرد. سونگهون با لحنی دوستانه از پسر پرسید:
"اسمت سونوئه، درسته؟"
پسر لبخندی زد و سر تکون داد.
"اسم قشنگی داری."
سونو خندهی آرومی کرد و دوباره از پسر سپاسگزاری کرد.
"احیانا..."
با چشم تو چشم شدن دوباره با سونو، حرفش یادش رفت. چشمهاش خیلی خوشگل بودن. صورتش هم شبیه صورت همون پسر شش سالهای بود که بهش اسمش رو یاد داد. سونگهون مردد گوشهی لبش رو گزید و ظرف میوهی توی دستش رو کنار خودش گذاشت. دست سونو رو گرفت. اون رو نوازش کرد؛ اما کاری نکرد.
"خوشگلی."
سونو قرمز شد و نگاهش رو دزدید و 'ممنونم'ای زیرلب گفت.
.
.
.
دو هفته گذشت. سونگهون با سونو صمیمیتر شده بود و هرچقدر که میگذشت، بیشتر به این نتیجه میرسید که سونویی که باهاش دوسته، سونویی بود که از ده سال پیش به یاد داشت. سونگهون شمارهی سونو رو گرفته بود و هر از چندگاهی بهش پیام میداد. سونگهون از سونو خواست تا باهاش به باغ بزرگ گل بره و سونو هم قبول کرده بود.
به این فکر میکرد که شاید خود سونو اونجا متوجه بشه، حتی اگر هم نمیشد راحتتر چیزی که تو ذهنش بود رو به سونو میگفت.
.
.
.
با سونو وارد باغ شدن و تمام گلها رو خوب نگاه کردن و ازشون عکس یا فیلم گرفتن؛ درواقع سونو گرفت. سونگهون فقط به سونو خیره شده بود. سونگهون روبهروی گلهای رز سفیدی که ده سال پیش، سونو و سونگهون شش و هفت ساله ایستاد و پشتبند سونگهون، سونو هم ایستاد.
"سونویا..."
"هوم؟"
دست سونو رو گرفت و آروم روی گلبرگهای یکی از گلها گذاشت. سپس دستش رو روی لبهاش گذاشت و زمزمه کرد:
"کیم. سو. نو..."
و انگشتهاش رو با امید اینکه اون سونو، همون سونویی بود که دنبالش بود، به انگشتهای اون قفل کرد و با چشمهای امیدوار مشکیاش به پسر نگاه کرد. اگر سونو، همون سونویی بود که سونگهون میشناخت، قطعا به یاد میآورد چطور اسمش رو یاد گرفته بود.
بین عمق چشمهای سونو، دنبال شناختن میگشت، دنبال به یاد آوردن میگشت؛ اما به قدری ناخوانا بود که میتونست تا مرز دیوانگی بره و برگرده. سونو پلکی زد و دوباره به سونگهون خیره شد.
"سونگهون..."
پسر بزرگتر خودش خوب میدونست سونو لحن آشنایی که پسر برای ادا کردن اسمش استفاده کرده بود رو به خوبی میشناخت؛ دقیقا مثل وقتی که موقع برگشتن به یتیمخونه، پشت هم 'سونگهون' میگفت. گوشههای لبهاش کش اومدن. انگار دنیا رو بهش داده بودن.
قفل دستهاشون رو باز کرد و موهای سونو رو عقب داد.
"دلم برات تنگ شده بود، کیم سونو."
بدن سونو ناگهانی و محکم به بدنش برخورد کرد و پسر رو کم و بیش به عقب هل داد؛ اما این باعث نشد سونگهون بیفته. برعکس، سونگهون، سونو رو محکم تر بغل کرد و اجازه داد پسر کوچکتر تو آغوشش، داخل آسمونها سیر کنه و اشکهاش رو روی لباس سونگهون فرود بیاره.
شاید اونموقع بزرگترین لبخند دنیا رو سونگهون داشت. موهای سونو توسط دست سونگهون نوازش شد و دست دیگهی سونگهون دور کمرش حلقه شد. هیچکدوم به اینکه چه فکری توی ذهن مردم خطور کرده بود، اهمیتی نمیدادن و فقط و فقط نیاز داشتن نزدیک به هم باشن.
"دلم... دلم برات تنگ... شده بود، سونگهون هیونگ..."
"منم همینطور، سونو..."
بعد، سرش رو خم کرد و موهای خوش عطر سونو رو بوسید و محکمتر در آغوشش فرو برد....