Unfair contract..
Lunia Ficنفهمید کی خوابش برد فقط وقتی که ههجین با سر و صداهای همیشگیش وارد اتاقش شد حس کرد کمتر از حد معمول خوابیده و باز هم نیاز به سکوت و یک خواب طولانی داره ولی با وجود ههجین غیر ممکن بود.
ههجین با شیطنت روی کمرش نشسته بود، چرخی زد و اون دختر بچه رو توی بغلش گرفت و به خوابش ادامه داد.
"دایی... داری خفم میکنی.. دایی ولم کن!"
وقتی صدای غرغرای اون بچه رو شنید با ناراحتی دستاش رو باز کرد و رهاش کرد، دلش برای وقتایی که لوهان رو موقع خواب بغل میکرد و هرچقدر فشارش میداد هیچی صدایی ازش درنمیومد تنگ شده بود. تنها کسی که میتونست این مود اعصاب خرد کنش رو تحمل کنه فقط اون پسر بود.
با لبهای آویزون، چشمای پف کرده و موهای بهم ریخته روی تخت نشست و به نقطه نامعلومی خیره شد.
"دایی! حالت خوبی؟"
ههجین با قرار دادن صورتش در میدان دیدش توجهش رو جلب کرد. بدون اینکه از حنجرش کار بکشه سرش رو آروم تکون داد.
"ولی مامان تا صبح داشت گریه میکرد!"
"چی؟ گریه میکرد؟ برای چی؟"
سهون بالاخره به حرف اومد فقط بخاطر شوکی که بهش وارد شده بود.
ههجین شونههاش رو بالا انداخت.
"نمیدونم دایی. ولی از وقتی که وارد اتاق شد گریه میکرد. من خودمو زده بودم به خواب ولی فهمیدم"
"حتما خواب دیدی دایی این غیرممکنه!"
سالها بود که ندیده بود خواهرش گریه کنه، توی ذهنش اون دختر قدرتمند بود و الان باورش نمیشد که گریه کرده باشه.
"بیا بریم صبحانه بخوریم. مامان گفت اگر نیای خودش میاد بالا"
"اوه خدایا. پاشو بریم تا مامانت منو نکشته"
ههجین با خنده از پلهها پایین رفت و سهون وارد دستشویی شد تا آب سرد به صورتش بزنه و بتونه چشماش رو بیشتر از یک خط باز کنه.
دیشب آخرین جایی که خواهرش بود اتاق خودش بود، امکان نداشت گریههاش بخاطر اون باشه!
آروم آروم از پلهها پایین رفت، طوری اوضاع طبیعی بود که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده، داداشش و پدرش سرکار رفته بودند، مادرش و عروسش جلوی تلوزیون نشسته بودند و برنامههای مختلف میدیدند، فقط خواهرش توی دید نبود.
این همه آرامش در عمارت اوه مثل یک رویا بود، در حالی که شکمش رو میخاروند وارد آشپزخونه شد.
"بالاخره بیدار شدی! بشین تا برات قهوه بیارم"
با چشمای درشت به خواهرش که در حال درست کردن قهوه بود و مدام سرش رو پایین میگرفت خیره شد، انگار ههجین راست میگفت و مادرش تا صبح گریه میکرد.
اون صورت و چشمای پف کرده نمیتونست برای بی خوابی باشه.
چرا وقتی پدرش نبود همه چیز فرق داشت!
احساس کرد دلش برای خواهرش تنگ شده و نیاز داره که بغلش کنه.
قدمهای بلندش سمتش کشید و از پشت خواهرش رو به آغوش کشید و سرش رو روی شونههاش گذاشت.
"هی! سهونا. چیکار میکنی؟"
"دلم برات تنگ شده بود جیسونگی"
"سر صبحی برای چی دلت برام تنگ شده! زودباش ولم کن پسر لوس"
سهون با شیطنت دستاش رو دور کمر خواهرش محکم تر کرد و زیر لب اعتراض کرد تا به بغل کردنش ادامه بده.
"نگران من نباش خواهر. اتفاقی برام نمیوفته"
بالاخره جیسونگ دست از کار کردن کشید ولی این حرف داداش کوچکترش بغضی که در برابرش مقاومت میکرد در هم شکست.
"جیسونگ! داری گریه میکنی؟ هی!"
سهون متعجب خواهرش رو برگردوند تا مطمئن بشه که حالش خوبه ولی انگار چیزی داشت اذیتش میکرد. سرش رو خم کرد تا هم قدش بشه و بتونه صورت اون دختر رو ببینه.
"جیسونگی! شوهرت اذیتت کرده؟ میخوای برم دعواش کنم؟"
"نه احمق... اون اذیتم نکرده... پیاز چشممو اذیت کرده"
"احتمالا این قهوه جدیدا عصاره پیاز داره... ولش کن نمیخواد قهوه درست کنی"
سهون قهوه ساز رو خاموش کرد و دست خواهرش رو گرفت و برای نشستن روی یکی از صندلیها هدایتش کرد.
لیوان آب پرتغالی که روی میز بود بهش داد تا بخوره و آروم بشه.
سهون با نگرانی رو به روش نشست و منتظر شد تا اون دختر کمی حالش جا بیاد و بتونه دلیل گریهی یکدفعهایش رو بپرسه اما قبل از اینکه شروع کنه جیسونگ به حرف اومد.
"متاسفم سهونا. منو یسونگ باید ازت مراقبت میکردیم ولی فقط به فکر خودمون و آزادی خودمون بودیم. منو یسونگ فقط میخواستیم از اینجا بریم و کاملا تو رو
فراموش کرده بودیم. مارو ببخش سهون"
"آه جیسونگی این چه حرفیه! من عاشق شماهام اگر باعث میشه آروم بشی من بخشیدمتون پس دیگه گریه نکن"
جیسونگ با ناراحتی دماغش رو بالا کشید و تمام آب پرتغالی که برای سهون بود سر کشید.
"ولی بخاطر خوردن اون آب پرتغال نمیبخشمت"
جیسونگ لگدی از زیر میز به سهون زد و از جاش بلند شد تا صبحانهای که قولش رو داده بود آماده کنه و سهون مثل ههجین و یونبین ذوق زده جیسونگ رو اذیت میکرد و ازش لذت میبرد ولی میدونست که این لذت که اگر زیاد باشه در حد دو ساعته.
چند روز پشت سر هم یسونگ و جیسونگ با یونگ در مورد سهون و رها کردنش با شرط حرف میزدند. یونگ هرگز راضی نمیشد اما چرب زبونی یسونگ برای درآوردن پول بیشتر به اندازهای بود که بتونه اون مرد رو خام کنه.
آخر هفته بود و یونگ به جین هو گفته بود غذای مناسبی
آماده کنه نمیفهمیدن چرا پدرشون توی این اوضاع مهمون دعوت کرده و همشون حدس میزدند مهمون مهمی باشه ولی وقتی لو مائوچن وارد خونه شد همه بجز یونگ تعجب کردند.
اون مرد مثل همیشه سرزنده و شاد نبود، جدیت خاصی توی چشماش موج میزد و همین برای بند آوردن نفس سهون کافی بود.
ناخودآگاه یاد حرفی که زد افتاد «اتفاقا خیلی مشتاقم مثل یونگ باشم».
مائوچن و یونگ توی اتاق کار یونگ غذا خوردند و حرف میزدند و هیچکدوم از اعضای خانواده از حرفایی که میزدن خبر نداشتند.
سهون مضطرب تمام ساعاتی که اون دو نفر با هم حرف میزدند اتاقش رو متر میکرد ولی آروم نمیگرفت تا اینکه صدای فریاد مائوچن باعث شد قلبش از حرکت بایسته و در اتاقشو باز کنه و با ترس به اتاق کار پدرش خیره بشه.
"این خود فروشیه. اون احمق حق نداره این کارو بکنه"
میتونست صدای مائوچن رو بشنوه که مدام این جمله رو تکرار میکرد و یونگ که با آرامش جوابش رو میداد.
خیلی نگذشت که در اتاق کار پدرش باز و مائوچن عصبانی توی چهارچوب در ظاهر شد.
به محض چشم تو چشم شدن با سهون دندوناش رو با عصبانیت روی هم فشار داد و با حرص جملهای که چند دقیقه قبل توی صورت یونگ فریاد زده بود زمزمه کرد.
"این خود فروشیه احمق"
چند ثانیه به چشماش خیره شد و به سمت پلهها رفت تا هر چه سریعتر از این خونه که حتی اکیسژنش هم فرق داشت فرار کنه. امیدوار بود اون پسر منظورش رو بفهمه و زیر بار اون توافقی که یونگ ازش حرف میزد نره.
قرار بود این اتفاق بدون خود فروشی اون پسر بیوفته ولی انگار اون احمق طاقت نیاورده بود.
خسته تر از یک عمل چند ساعته وارد خونه شد ولی
تاریکی خونه اذیتش کرد.
به محض روشن کرد چراغ ها لوهانی رو دید که روی مبلها نشسته و در حال پاک کردن صورتشه. پسرش واقعا احمق بود که فکر میکرد متوجه نمیشه گریه میکرده. به سمتش رفت و کنارش نشست.
"خسته نباشی بابا. براتون غذا نگه داشتم میرم گرم کنم"
مائوچن سری به تایید تکون داد و با لبخند بدرقش کرد، نمیتونست بگه غذا به اندازه کافی خورده و اشتهایی نداره. مطمئنا ناراحت میشد.
نگاهش به صفحه روشن گوشی لوهان افتاد، با برداشتنش خندهی پر دردی کرد.
"آه خدا این دو تا واقعا احمقن"
عکس دو نفرشون خیلی بانمک بنظر میرسید و لبخندهای پهنشون نشون میداد که چقدر در کنار هم خوشحالن واقعا چطور میتونست این لبخند و خوشحالی رو از پسرش بگیره!
با گذاشته شدن سینی غذا رو به روش از فکر خارج شد.
"غذاتونو کامل بخو-"
با دیدن گوشیش توی دست پدرش حرفش نصفه موند. هنوزم مضطرب میشد.
مائوچن لبخندی زد و گوشی رو به لوهان پس داد، اون پسر از خجالت حتی نمیتونست کنارش بشینه.
"اگر اینجا نشینی دور از چشمت غذا رو میریزم دور و بهت میگم که کامل خوردمشون"
لوهان راهی که رفته بود رو برگشت و کنار پدرش نشست تا حواسش به غذا خوردنش باشه و مائوچن با پوزخند واضحی غذا میخورد.
"ببینم چقدر طول میکشه؟"
لوهان بخاطر یکدفعهای بودن سوال پدرش گیج بهش خیره شد و چندبار پلک زد.
"چی چقدر طول میکشه!"
مائوچن اشارهای به گوشی توی دستش کرد و آروم لقمش رو جوید و قورتش داد.
"اینکه نگاه کردن به عکسا و فیلمای مشترکتونو تموم کنی و به فکر یک زندگی جدید باشی!"
لوهان با شرمندگی سرش رو پایین گرفت و گوشی توی دستش رو پنهان کرد.
"طول میکشه. شاید چند ماه یا چند سال شاید دیگه سعی نکنم عاشق بشم"
اشکایی که آروم آروم روی صورتش جاری میشدن کنار زد و سعی کرد با عذرخواهی کوتاهی به اتاقش پناه ببره.
"با این حال دوستش داری؟ با این وضعیتی که برای تو و خودش درست کرده؟"
جدیت صدای مائوچن باعث شد سرجاش بایسته ولی
مکثش توی جواب دادن سکوت سنگینی ایجاد کرده بود.
مائوچن منتظر بود تا جوابش رو بشنوه، کم کم به گریههای اون پسر عادت کرده بود.
خیلی نگذشت که صدای ضعیف اما رساش رو شنید.
"یه بار بخاطرش عذرخواهی کردم و اگر لازم باشه باز هم اینکارو در برابر شما انجام میدم اما قابل تغییر نیست"
مائوچن در حالی که لقمههای غذاش رو میجوید به رفتن لوهان که از نظرش دراماتیک میومد خیره شد.
"گفتم که جفتشون احمقن"
نگاهی به اطرافش انداخت تا دنبال کسی باشه که حرفش رو تایید کنه اما متاسفانه خودش تنها بود.
***
هفتهی سومی که از لوهان جدا شده بود در حال تموم شدن بود و هر روزش بیشتر از قبل بهش عذاب وارد میکرد که حال کسی که بیشتر از خودش بهش اهمیت میده چطور میتونه باشه!
کلافه طول اتاقش رو طی کرد و به صدای جدی و ضعیفی که میشنید گوش داد، حتی انرژی منفی اون جمع سنگین رو میتونست از این فاصله حس کنه.
دقیقا یک هفته بود که هر شب پروفسور مائوچن به عمارت اوه میومد تا پدرش صحبت کنه و آخرین اطلاعاتی که جیسونگ و یسونگ بهش داده بودند، پروفسور در تلاش بود تا اون مرد چیزی به عنوان غرامت ازش نگیره. اون مرد همیشه شریفترین و درستترین آدمی بود که توی زندگیش وجود داشت.
این جلسات یک هفتهای چهار نفره برگزار میشد و مامان و عروس و دومادشون هیچ دخالتی نمیتونستن بکنند حتی خودش.
کلافگی و عصبانیتش بخاطر کم خوابیش و افکار زیادش خیلی شدیدتر شده بود و انرژیش کاملا از بین رفته بود
حتی ههجین و یونبین نمیتونستند خوشحالش کنند و فقط دیدن لوهان میتونست آرومش کنه که با سرسختی پدرش و مائوچن این غیرممکن بنظر میرسید.
در اتاقش یکدفعه باز شد و سریع به سمت در برگشت تا آخرین اخباری که اونجا اتفاق افتاده بود از جیسونگ بپرسه اما با دیدن مائوچن توی چهارچوب در تقریبا سرجاش خشکش زد.
"پ-پروف-سور!"
مائوچن اخمی کرد و دستاش رو روی سینش قفل کرد، به اون پسر حق میداد که با دیدنش شوکه بشه ولی دیسیبلین جدیش رو باید حفظ میکرد.
"باید حرف بزنیم. امشب تو هم باید حضور داشته باشی"
سهون گلوی خشک شدش رو تر کرد اما بدون ایجاد صدایی سرش رو به تایید تکون داد ولی جرئت نکرد دوباره سرش رو بالا بیاره و به چشمای مائوچن نگاه کنه.
سر به زیر دستی به لباسش کشید تا عرق دستش رو پاک
کنه و به سمت در حرکت کرد تا وارد جلسهای بشه که تازه بهش اجازه ورود دادند اما قبل از اینکه خارج بشه بازوش توسط مائوچن گرفته شد و چند قدم رفته رو به عقب هولش داد.
سهون متعجب سرش رو بالا گرفت و از اون فاصله نزدیک به مائوچن خیره شد.
"من خدمتکار این خونه نیستم که برای صدا کردنت تا اینجا بیام!"
"متاسفم پروفسور"
حتی نمیدونست برای چی عذرخواهی کرده اما این رو میدونست که این عبارت میتونه تنش کلمات بعدی رو از بین ببره. سرش رو پایین انداخت تا پشیمونیش رو نشون بده.
"این تنها فرصتی بود که میتونستم تنها باهات حرف بزنم. حالا سرتو بگیر بالا"
سهون آروم سرشو بالا گرفت و با خجالت بهش خیره شد،
نمیتونست خودش رو متقاعد کنه که از اون مرد خجالت نکشه در حالی که پدرش هم دروغ گفته بود اما میدونست وجهی خودش رو در ذهن محبوبترین پروفسور قلبش از بین برده.
"به این همه دردسری که درست کردی میارزید؟"
دهنش نیمه باز موند برای جواب دادن اما چیزی توی ذهنش شکل نمیگرفت تا روی زبونش جاری بشه.
"ببین پسر! میدونم میخوای خودتو به خانوادت ثابت کنی که علاقت کدوم طرفیه و کلی دلیل دیگه ولی میتونستی زمان دیگهای انتخاب کنی! مثلا چند ماه دیگه که همه چیز آروم شده بود و هر دوتون به اشتباهتون پی برده بودید و-"
مائوچن لحظهای دست از حرف زدن برداشت و روی صورت سهون فوکوس کرد، احمق شماره دو بی صدا طوری اشک میریخت که باورش نمیشد بخاطر حرفاش باشه!
اون پسر حتی بهش نگاه نمیکرد و در حالی اشک میریخت
که به دستای محترم و گره خوردش جلوی بدنش خیره شده به زمین و مثل یک درخت پژمرده جلوی اون مرد ایستاده.
چرخی به چشماش داد و شقیقههاش رو بخاطر درد یکدفعهایش ماساژ داد. بعد از این ماجرا حتما برای مسافرت به یک جای دوری میرفت که کسی نتونه پیداش کنه.
آهی کشید و با عجز به سهونی که قرار نبود سیلاب چشماش رو تموم کنه نگاه کرد.
"هی! بیخیال. فقط داشتم جک میگفتم. آه خدایا چرا نمیشه با شما دو تا حرف زد! زودباش بریم منتظرن. اه خدایا"
"متاسفم پروفسور... نمیخواستم اینطور بشه.. متاسفم"
مائوچن بی توجه به عذرخواهیش تا وقتی که وارد اون اتاق و فضای سنگینش بشه غر میزد و سهون در تلاش بود تا کمی از سرخی گونهها و چشماش بخاطر اشکاش کم کنه.
نمیخواست به حرفای مائوچن فکر کنه اما ناخودآگاه به آیندهای فکر میکرد که قرار نبود هرگز اون پسری که عاشقشه توی بغل بگیره و نفسش میگرفت و بعد دنبال دلیلی برای بیدار شدن دوباره توی این عمارت میگشت. هیچ چیزی وجود نداشت.
حاضر بود بارها از صفر شروع کنه ولی توی آیندهای که وجود داره اسمی از لوهان توی سرنوشتش باشه، اون موقع فوت کردن شمع تولدش تنها آرزویی که کرد وجود اون پسر بود.
"هی! سهون. لطفا حواست اینجا باشه"
با صدای جدی و کمی بالا رفته یونگ از فکر و خیال های خاکستریش خارج شد و از جمع عذرخواهی کرد.
"گفتم هر چیزی که بهت دادم میخوام. هنوزم میتونی بزنی زیرش و این قضیه رو تموم کنی!"
مائوچن، جیسونگ و یسونگ با چشمای منتظر به سهون خیره شده بودن، هر کدوم در فاصله مکث اون پسر برای
جواب دادن هزار احتمال و بچه بازی رو پیش بینی کردند.
سهون اخمی از جدیت کرد و کمرش رو صاف کرد تا نشون بده این اتفاق قرار نیست کمرش رو خم نگهداره، اون قراره یک زندگی کاملا آزاد داشته باشه.
"البته که پای حرفم هستم ولی شما برای اثبات حرفتون باید برام بنویسینش و امضاش کنین. میخوام که ثبت بشه"
مائوچن ابرویی بالا انداخت و سری به تایید تکون داد، حداقل بچههای یونگ از خودش چند برابر باید زرنگتر باشن!
یونگ با نفسهای تند و حرصیش، دستاش رو بهم گره زد و زیر چونش قرار داد. پوزخندی زد و با ابروهای بالا رفته به پسر کوچکترش که کلی برای آیندش برنامه داشت خیره شد.
"چطوره از اون پروژه و سه دونگ بی ارزشی که داری شروع کنیم؟"
سهون حاضر بود اون بیمارستان مزخرف رو که هیچ علاقهای بهش نداشت به اون مرد ببخشه و بعد لوهان رو متقاعد میکرد تا پروژه رو ول کنه اما قبل از اینکه بدون فکر عمل کنه یسونگ وارد عمل شد.
"اما اون سهم ارث مادری سهونه! نه شما براش گرفتین و نه خودش خریده"
"اما اون زمینا به نام اونه پس جز اموالش محسوب میشه"
"شما حتی به حرفی که میزنید پایبند نیستید؟"
یسونگ مدام در حال مجادله با پدرش و گاهی جیسونگ نکات مهمی رو به صحبتهای پدرش اضافه میکرد، تمام کاری که انجام میدادند حمایت از برادر کوچکترشون بود چیزی که سالها بهش بی اهمیت بودند.
"هر چیزی که میخواین توی یک قرار داد با شرایط و توضیحات کامل بنویسید. محضریش میکنیم و ثبت میشه"
با این حرف به بحث مزخرفی که بالا گرفته بود پایان داد
و یسونگ و جیسونگ با دهن باز و متعجب بهش خیره بودند، اون پسر عقلش رو از دست داده بود!
"معامله خوبی بود!"
یونگ با پوزخندی زمزمه کرد و مائوچن بدون گفتن حرفی از اتاق خارج شد تا سریعتر عمارت اوه رو ترک کنه.
آخرین نفری که از اتاق پدرش خارج شد خودش بود، توانایی راه رفتن نداشت شاید از دور راحت و بی دردسر بنظر میرسید اما طوری بود که فکر میکرد تمام تلاشهای ده یا دوازده سال زندگیش کاملا بیهوده بوده.
"امیدوارم سرت به سنگ بخوره. من هنوزم دوست دارم، تو هنوزم پسرمی!"
سهون پوزخندی زد و زیرلب شب بخیری گفت و با آخرین توانی که داشت از اون اتاق خارج شد، فقط نیاز داشت روی تختش بخوابه و به هیچ چیز فکر نکنه اما به محض باز کردن در اتاقش اعتراضات جیسونگ و یسونگ به سمتش هجوم آورد. درکشون میکرد که بخاطرش نگران باشن اما چیزی هرگز تغییر نمیکرد.
روز اول هفته با پدرش به همراه وکیل خانوادگیشون توی دفترش قرار داشتن تا این مدرک امضا بشه ولی چیزی که عجیب بود پدرش حتی اجازه نداد با ماشین شخیصش بیاد و با یک ماشین و راننده مخصوص همراهش کرد.
با اخمهایی که توی هم کشیده بود وارد ساختمان شد و به همراه یکی از بادیگاردهایی که پدرش براش استخدام کرده بود سوار آسانسور شد.
هرگز تا این حد محدودیت رو تجربه نکرده بود و این خفقان باعث میشد از خشم صورتش سرخ بشه.
با عصبانیت وارد اتاق شد و تونست وکیلشون و پدرش که کاملا خوشحال بود ببینه.
"فکر نمیکردم بیای!"
"هرگز برای آزاد شدنم تردید نمیکنم. قرارداد؟"
وکیل حرفهایشون بدون دخالت توی بحث و تنشی که بینشون بود چند دسته از کاغذهایی که به صورت جداگونه به هم منگنه شده بودن روی میز گذاشت و
توضیحات لازم رو راجع به هر دسته که در سامانهی مختلفی ثبت و بایگانی میشد توضیح داد.
سهون موشکافانه تمام موارد و شرایطی که توی قراردادشون ذکر کرده بودن میخوند.
خونه، ماشین، مطب، پول نقد، سرمایه گذاریها و تمام چیزهایی که به نامش بود توی اون قرار داد ذکر شده بود به جز اون زمینی که از مادرش به ارث رسیده بود و قرار بود به پروژه بزرگی تبدیل بشه.
لحظهای قلبش شکست، این قرارداد چیزی بود که اون ذره احترام و عشقی که به پدرش داشت از بین میبرد چون بهش میفهموند که چند شبانه روز اون مرد برای درآوردن جزئیات مال و اموالش وقت گذاشته.
"به محض امضای این قرارداد، قراردادت با بیمارستانهای خصوصی و معتبر باطل میشه. فقط اون بیمارستان دولتی که وظیفته اونجا کار کنی میمونه"
یونگ با ابروهای بالا رفته با آرومترین لحن ممکن تاکید کرد و باعث شد که سهون از این همه ظلم حالت تهوع
بگیره، این کار توی قرن ۲۱ یک ظلم بزرگ بود.
یونگ با دیدن نگاه خیرهی پسرش شونهای بالا انداخت و حق به جانب عمل کرد.
"چرا اونطوری نگاهم میکنی؟ باید ازم ممنون باشی که مدرکتو باطل نمیکنم. چون میدونم یه روز برمیگردی"
سرش رو پایین انداخت و چشماش رو چند لحظه بست تا افکارش رو مرتب کنه، اون مرد کاملا بلد بود چطور با اعصاب و روانش بازی کنه.
"پشیمون شدی؟ کار هرکسی نیست. تو عاقلتر از چیزی هستی که نشون میدی سهون!"
سهون نفس عمیقی کشید و بدون نگاه کردن به پدرش که لحظه به لحظه در حال تحریک رگهای عصبیش بود سرش رو بالا گرفت و به وکیل خانوادگیشون خیره شد.
"چرا این قرارداد تاریخ نداره؟"
وکیل با دستپاچگی نگاهی به برگههای توی دست سهون و
بعد به یونگ که رئیسش بود نگاه کرد.
"خ-خب..تعیین زمان قرارداد با خودتونه!"
"من نمیتونم هر چند سال بخاطر تمدید قرارداد و مواردی که پدرم بهش اضافه میکنه استرس داشته باشم. پس زمانشو من تعیین میکنم"
یونگ با حرص دستاش رو بهم گره زد و زیر چشمی به اون پسر خیره شد، بزرگترین اشتباه عمرش در حال رخ دادن بود.
سهون نفس کلافهای کشید و از جیب کتش خودنویسی که همیشه همراهش بود، خارج کرد.
لحظهای مکث کرد، به اون پسر قول داده بود تا تمام نسخههاش رو با این خودنویس بنویسه تا همیشه به یادش باشه و حالا با همین خودنویس در حال امضای قراردادی بود که میتونست اجازه بده آزادانه باهاش باشه.
لبخند محوی زد و قبل از اینکه اجازه بده اون مرد با حرفهای حساب شده و فکر شدش مغزش رو به بازی بگیره شروع به نوشتن اسمش کرد و بعد امضایی که تمام
اموالش به یونگ تعلق میگرفت و بدون اجازه اون مرد حق نداشت ازشون استفاده کنه.
تاریخ قراردادشون رو با نوشتن 'تا ابد' تعیین کرد و در حالی که نفس حبس شدش رو رها میکرد قرارداد رو جلوی پدرش گذاشت تا امضاش کنه.
یونگ اخمی کرد و با مکث زیادی قرارداد رو امضا کرد که باعث شد سهون تک خندهی آرومی بزنه.
تمام زندگیش رو باخت اما چیزی رو بدست آورده بود که دنبالش بود. حق انتخاب، آزادی و هر چیزی که خودش میخواست. حتی شغل آیندش.
"فکر کردی میتونی تمام زحمات منو با این چیزا بخری؟ اسم و اعتباری که برات گذاشتم میخوای چجوری بخری؟"
سهون خندهای کرد و دستاش رو روی سینش قفل کرد، اون احترامش رو نسبت به پدرش همین الان با امضای قرارداد به خاکستر تبدیل کرده بود.
"نگرانش نباش. به محض اینکه با لوهان ازدواج کنم
فامیلی اونو میگیرم و دیگه چیزی از اعتبار توهمی و اسم پر دردسر اوه باقی نمیمونه"
یونگ طوری از عصبانیت میلرزید که سهون مطمئن بود در چند ثانیه آینده شاهد یک انفجار انسانی خواهد بود ولی براش اهمیت نداشت چون طوری از خود بی خود شده بود که فقط درصد بالای الکل خونش باعث میشد به همچین حالتی برسه.
"فکر میکنی مردم بفهمن دکترشون یک مرد آشغاله میان که توسط تو ویزیت بشن! همکارات! میدونی به محض اینکه بفهمن با چه آدمی معاشرت میکردن چی میشه!"
سهون با بیخیالی شونهای بالا انداخت و لبخند آرومی زد، از حرص خوردن اون مرد لذت میبرد و میدونست الان به یک عوضی به تمام معنا تبدیل شده.
"بهش اهمیت نمیدم آقای اوه یونگ!"
قدمهای بلندش رو به سمت در خروجی هدایت کرد، داشت به سفر با اتوبوس فکر میکرد و مسیرهای مختلف رو ارزیابی میکرد که صدای پدرش متوقفش کرد.
"یکیاز کسایی که نمیخواد با همچین آشغالی شریک باشه منم. سهام اون بیمارستان که به من تعلقداره گذاشتم برای فروش و سه دونگ باقی مونده رو توی مزایده میفروشم. حالا چی؟ اهمیتمیدی
*****
خب سهون خوب ظاهر شد ولی یه جوجه پاییزه نمیتونه سر یه جوجه بهاره رو کلاه بذاره..
سهونی خیلی مونده تا به پای بابای گرگش برسه
بوس به کلتون پرتقال کوچولوها
-stylish-