Unedited.
hنوشتن، راهی برای فرار. برای درگیر شدن به چیزی که نیستی، به دنیایی که بهش تعلق نداری.
راه اون مرد سی و سه ساله هم همین بود، پووین تانگ. نویسنده مشهوری که فقط توی چهار سال اخیر، سروصدا ایجاد کرده بود.
آخرین کتابش، به اسم "وقتی دیدمت" هنوز نشر نشده بود اما همهجا ازش حرف بود.
این چیزی بود که پووین تانگ دنبالش بود. توجه، شهرت.
عینک آفتابیاش رو روی موهای خوش فرمش گذاشت و لپتاپش رو بست. گاهی ذهنش قفل میکرد. دستهاش موقع تایپ کردن خشک میشدن، ایدههاش از ذهنش فرار میکردن.
آهی کشید و دوباره لپتاپ رو باز کرد.
به این معنی نبود که تسلیم میشه، هروقت شروع به نوشتن میکرد، باقیاش به راحتی حل میشد، انگار که دستهاش جادویی بودن.
و البته که مکان تاثیر مهمی داشت، توی حیاط خونهاش زیر نور افتاب و باغی که هرروز بهش میرسید، مینوشت.
گوشیاش رو روشن کرد و به مخاطبینش رفت، به ویراستار همیشگیاش زنگ زد، چند بوق خورد اما جوابی نداد.
ویراستارش، آدمی بود که پووین نمیخواست ده دقیقه باهاش توی یه اتاق بمونه. فردی که به شدت رو اعصابش بود. پوند ناراویت. تنها برای اینکه توی کارش فوق العاده بود، نگهش داشته بود.
و میشه گفت، برای جذاب بودنش؟ نمیتونست این رو انکار کنه، هرچقدر که ناراویت رو مخش بود، ظاهرش خوب بود.
و ظاهر خوب، مهم بود. برای پووین.
چون ویراستارهای قبلیاش، در سطح خودش نبودن و باعث حرفهای زیادی شده بودن اما پوند، فرق میکرد.
اما هربار که از ظاهرش تعریف میکرد، یاد شبی میافتاد که ناراویتِ رو مخ، وقتی مست بود، بوسیدتش.
و فرداش؟ هیچی یادش نبود.
و این موضوعی بود که همچنان، پووین رو آزار میداد، فقط برای اینکه خیلی پررو به نظر میرسید. همین.
سرش رو تکون داد و افکار کهنهاش رو کنار زد، الان فکر کردن به این موضوعها قرار نبود به چیزی برسونتش.
دوباره شروع به نوشتن کرد که گوشیاش زنگ خورد.
پوند بود.
نگاه به اسمش کرد و انقدر منتظر موند تا قطع شه، بازی کردن با پووین همین بود.
دلیل قانع کنندهای هم بابت این رفتارش نداشت، فقط انجامش میداد.
و پوند، توی این یک سال کار کردن باهاش میشناختتش، فقط پوند بود که تونسته بود به این مدت ویراستار پووین بمونه. گاهی هم پووین بابت این موضوع تعجب میکرد.
چون تحمل کردن خواستههای پووین، به همین سادگی نبود. سخت میگرفت، گاهی هیچکدوم از ویرایشهاش رو قبول نمیکرد.
و شب قبل، پوند یه اشتباه کوچیک کرده بود، اشتباهی که چندان هم به چشم نمیاومد اما برای پووین اینطور نبود.
و بهش گفته بود تا امروز وقت داره دیالوگهای اون چپتر رو حفظ کنه.
شونهای به افکار خودش بالا انداخت.
گاهی سختگیر بودن نیازه، اینطور نیست؟
لبخندی زد و مشغول کارش شد، تا وقتی که صدای زنگ خونه رو شنید، عصر بود. دقیقا همونطور که از پوند خواسته بود. خیلی حرف گوش کن بود.
چون توی حیاط پشتی بود، داخل رفت و در رو باز کرد.
ویراستارش، با لپتاپی توی دستش، ایستاده بود.
پووین نگاه سردی بهش انداخت و بعد عقب رفت. به منظور اینکه میتونه بیاد داخل.
پوند داخل رفت.
قبلا هم به خونهاش اومده بود، شبهایی که خیلی زود نیاز بود کتاب آماده شه.
پوند لپتاپش رو روی میز ناهارخوری گذاشت و خواست بشینه که با صدای پووین متوقف شد.
«نشین»
«چی؟»
«گفتم نشین»
کش و قوسی به بدنش داد و با همون حالت همیشگیاش به پوند نگاه کرد.
«دیالوگهارو حفظ کردی؟»
هرکس دیگهای بود، فکر میکرد این حرف پووین یه شوخیه و فقط برای ترسوندنه اما پوند، پووین رو بلد بود.
«آره»
«با من بیا»
پوند با کنجکاوی بهش نگاه کرد. هرچقدر هم که پووین رو میشناخت، به معنای این نبود که کل رفتارهاش رو پیشبینی میکرد.
پشت پووین که حرکت میکرد، به اتاقی رسیدن. انگار اتاق خواب پووین بود. اما یه صندلی وسط بود.
«بشین»
«بشینم؟»
پووین فقط نگاهش کرد.
همین باعث شد پوند سر تکون بده و بشینه.
دو دقیقه بعد، پووین خیلی یهویی طنابی آورد و دستهای پوند رو پشت صندلی بست.
«پووین چیکار میکنی...»
مرد جوابی نداد.
فقط جلو رفت و یه پاش رو بین پاهای پوند، روی صندلی گذاشت.
«چرا انقدر تعجب کردی پوند؟»
پوند جوابی نداد.
چون نمیدونست داره چه اتفاقی میافته.
«تو اشتباه کردی نه؟»
«و منم...»
پاش بالاتر رفت و کف پاش روی شلوار پوند رفت.
رونش رو لمس کرد.
«گفتم اشتباهتو حفظ کنی»
پوند زیر چشمی به پای پووین نگاهی انداخت و بعد به پووین.
«و منم حفظ کردم»
پای مرد بالاتر رفت و دقیقا روی عضو پوند جا گرفت.
پوند که از این شرایطی که توش قرار گرفته بود شوکه شده بود نفسش رو حبس کرد.
پووین چند مدت بود که منتظر یه اشتباه بود تا اینطوری کنه؟
«میدونم...» فشار پاش رو بیشتر کرد.
و توی یه حرکت یهویی، روی پاهای پوند نشست.
پوند تاحالا از این زاویه به پووین نزدیک نشده بود. همین باعث بالا رفتن ضربان قلبش شد.
«خب؟»
«دیالوگهارو نمیگی؟»
پوند اب دهنش رو قورت داد. احساس میکرد هرچی خونده بود از ذهنش پریده بود.
فقط به فردی که روی پاهاش نشسته بود توجه میکرد.
«لال شدی پوند؟»
لبخندی زد و کنار گوشش رفت.
«به عنوان ویراستاری که خیلی وقته برام کار میکنه، یه تنبیه کوچیک برای اشتباهش نیازه»
پوند هرلحظه احساس میکرد نفس کشیدن سختتر میشد، چطور باید تمرکز میکرد؟
همهچیز خیلی یهویی بود و حق داشت که توی شوک بمونه.
وقتی که پووین خودش رو روی عضو پوند، تکون داد، باعث شد پوند کمی توی خودش بپیچه، کمرش خم شد و دوباره به صندلی تکیه داد.
این مرد...داشت باهاش چیکار میکرد؟
«پو...پووین» زیر لب گفت و گوشه لبش رو گزید.
«بهت اجازه دادم اسممو صدا بزنی؟»
پوند دلش میخواست عرق روی صورت خودش رو پاک کنه اما حتی اجازه این رو هم نداشت.
«بخون» پووین گفت و کمی توی جاش تکون خورد.
نفس پوند به زور بالا میاومد.
اما مجبور بود دیالوگهارو از حفظ بگه.
«اینطوری بهم...نگاه نکن»
آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد:
«چون هربار که»
«از اول» پووین در حالی که پایین تنهاش رو به عضو پوند میمالید گفت.
این پووینی بود که پوند میشناخت، نه فردی که توی سوشال مدیا، همیشه لبخندی روی لبهاش بود.
فردی که جز سختگیر بودن، کاری نمیکرد.
«اینطوری بهم نگاه نکن»
«چون هربار که نگام میکنی...» وقتی داشت دیالوگ رو کامل میگفت، پووین از عمد فشار پایین تنهاش رو بیشتر کرد، باسنش رو کاملا به عضو سفت شدهی پوند، چسبوند.
حتی از روی شلوار هم میتونست بفهمه چقدر موفق بوده.
لبهای برجسته پوند از هم باز شده بودن، نفسهای سنگینش به گوش پووین میرسید.
«دیگه اشتباه نمیکنم...» پوند گفت، در حالی که به دستهای بسته شدهاش فشار میاورد. فشاری از جنس رهایی، تا شاید دستهاش باز شه و بتونه اون فرد سختگیر جلوش رو لمس کنه.
«میدونی که چقدر روی کتابم حساسم و تو...اشتباه ویرایش کردی؟» پووین لب زد و یه دستش روی سینهی پوند رفت. تیشرتی که تنش بود مانع دیدش میشد اما نیازی نمیدید که تنش نباشه.
«عضلههات به نظر خوبن...اما تایپم نیستی»
«چرا؟» پوند گفت. در حالی که رد نگاهش به خط فک و گردن ظریف پووین بود.
«یعنی چی چرا؟ دوست داری تایپم باشی؟»
برای پوند ناراویت سوال احمقانهای بود. قطعا که دلش میخواست تایپ نویسنده معروف، پووین تانگ باشه.
سه سال تلاش کرده بود تا ویراستارش بشه.
و الان، برای اینکه خطا کرده بود، تنبیه میشد.
دست پووین پایین تر رفت و انگشتش رو روی لبه شلوار پوند کشید و بعد داخل شلوارش.
«آه...» ناخواسته نالهای از میون لبهای پوند خارج شد. سریع چشمهاش رو بست.
همون لحظه، دست پووین کاملا روی عضوش جا گرفت، بزرگ بودنش رو لمس میکرد.
پوند که چشمهاش رو باز کرد، پووین با اشاره، بهش فهموند که ادامه بده.
انجام دادن چنین کاری، برای پووین خیلی ریسکی بود. ممکن بود بعدش پوند استعفا بده و دیگه براش کار نکنه؟ یا حتی بره و خبر پخش کنه که پووین تانگ اینطوری روی پایین تنهاش نشست و تحریکش میکرد اما، مشکل همینجا بود.
پووین عاشق انجام دادن کارهای ریسکی بود.
«لطفا...» پوند گفت.
خیلی مطیع به نظر میرسید.
«نه.»
پوند نفسی کشید و دوباره دیالوگ رو از اول گفت:
«اینطوری بهم نگاه نکن»
«چون هربار که نگام میکنی...یادم میره که ازت متنفرم»
پوند گفت، با وجود شرایط سختی که قرار داشت، تونست اون دیالوگ رو از حفظ بگه.
دیالوگی که توی کتاب پووین، اشتباه ویرایشش کرده بود.
پووین زبونش رو روی لبش کشید و جلوتر رفت. تا جایی که به گوش پوند رسید.
«آفرین.» نفس داغش کنار گوش پوند خالی شد و پوند، لرزی کرد.
قلبش تند میزد. این تنبیه بود؟ یا چیزی که خیلی دلش میخواست؟
«خیلی دلم میخواد که...همین الان تورو...» پووین میدونست چی توی ذهنشه پس حرفش رو قطع کرد.
«این جزو دیالوگه؟»
پووین در حالی که از روی پاهاش بلند میشد، با همون نگاه جدیاش گفت:
«امیدوارم دیگه به سرت نزنه اشتباه کنی»
تمام شده بود؟ هنوز کلی دیالوگ مونده بود و پووین خیلی یهویی عقب کشیده بود؟
ولی نمیتونست اعتراضی بابت این موضوع کنه.
«پووین...»
«دستامو باز نکردی»
پووین با یادآوری چیزی، از عمد روی پوند خم شد و دستش رو پشت صندلی برد، مشغول باز کردن دستش شد.
بخاطر یقهی بازش، حالا پوند میتونست بدنش رو ببینه.
خیلی ظریف بود. مثل یه اثر هنری.
اثر هنریای که حتی توی موزه هم وجود نداشت.
پووین وقتی عقب کشید، از فاصله کم به مرد نگاه کرد. چشمش به لبهایی خورد که قبلا لبهاش لمسشون کرده بود.
اون یه بوسهی ساده نبود.
پوند بود که شدتش رو بیشتر میکرد و کمر پووین رو طوری زیبا گرفته بود که انگار میترسید پووین از دستش سُر بخوره و غیب شه، همینقدر باارزش، اما بعدش...
عقب کشید و نگاهش دوباره مثل قبل شد.
وقتی دستای پوند باز شد، بلند شد.
هنوز به پووین خیره بود.
«نمیخوای بری؟»
«چرا طوری رفتار میکنی که انگار کاری انجام ندادی؟» پوند گفت.
«مشکلش چیه؟»
یه قدم به جلو برداشت.
اما برخلاف انتظارش، پوند عقب نرفت، اون هم جلو اومد.
پووین نگاهش پایین رفت، تا پایین تنهاش.
«انقدر بهت سخت گذشت؟»
وقتی جوابی نگرفت، برای تمام کردن مکالمه گفت:
«تا فردا ویرایشش کن»
«کل بخشش رو»
«شوخیت گرفته؟ بقیهاش درست بود» پوند با اعتراض گفت.
پووین هم جلوتر اومد.
«کلش رو»
«ولی...»
«پوند؟» با همین حرفش، مرد مقابل سکوت کرد.
ولی بعد چند ثانیه گفت:
«داری از موقعیتت سواستفاده میکنی؟»
«بالاخره متوجه شدی؟» پووین در حالی که پوزخندی گوشه لبش به وجود اومده بود گفت.
و جلوتر رفت، حالا فاصله چندانی بینشون نبود.
«الان که متوجه شدی چرا هنوز اینجایی؟»
«میخوام بدونم تا کجا ادامه میدی» مردی که تا چند دقیقه قبل روی صندلی نشسته بود و دستهاش بسته بودن، حالا زبون باز کرده بود.
«تا هرکجا که خودم بخوام؟» پووین با لبخند گفت.
«و اگه من نخوام؟»
پوند همون ثانیه لعنتی به جوابهاش فرستاد، برخلاف خواستهاش حرف میزد.
پووین نگاهی بهش انداخت. «تو؟»
«تا همین الانش هم کاری نیست که بخوام و انجام نداده باشی» محکم و قاطع گفت.
«الانم برو»
«چون خوب میدونی کی اینجا تصمیم میگیره»
پوند فقط نگاهش میکرد.
پووین زیاده روی میکرد اما...چرا از این رفتارش خوشش اومده بود؟
چرا دلش میخواست پووین ادامه بده؟
اگه همین الان بهش میگفت زانو بزن، انجامش میداد.
نمیدونست چرا اما، انجامش میداد.