Under the blue sky

Under the blue sky

Nyla

"Back in the present…"

با دیدن اون اسم، اون هم روی این صفحه نفسش بند اومد. حالا همه چیز نرمال‌تر به نظر می‌رسید.

کلمات روی برگه براش محو، و بعد پررنگ می‌شدن. چشم‌هاش از تعجب یا شایدم از اشک‌هایی که توش جمع شده بودن، تار می‌دید.

نفسی که تا نیمه کشیده بود، توی گلوش حبس شد. چند قدم عقب رفت، دستش لرزید و برگه از دستش افتاد.

کلماتی که کمی قبل خونده بود توی ذهنش تکرار می‌شد. اشک‌هاش بی اختیار سرازیر می‌شدن و جلوی دیدش رو می‌گرفتن. انقدر متعجب و آشفته بود که نفهمید چطوری روی زمین افتاد.

_ آقای چوی؟ یه نفر بیاد اینجا... آقای چوی غش کردن!

چشم‌هاش رو آروم باز کرد، سقف سفید و نورانی بیمارستان اولین چیزی بود که دید. با چشم‌هاش دور و اطراف رو بررسی کرد.

_ بهوش اومدید؟ حالتون خوبه؟

+ چرا اینجام؟

_ از هوش رفتین... خیلی نگرانتون شدم آقای‌ چوی، خوشحالم که حالتون خوبه

اون هایون بود، خدمتکار خونه‌ی بچگیاش. قبلا که مادرش زنده بود، باهم دوست بودن... اما حالا که مادرش نبود همه چی فرق کرده بود.

سرمی که بهش زده بودن رو کَند و نشست.

_ چیکار میکنید..

+ باید برم.

کفش‌هاش رو پوشید و از فضای خفه کننده‌ی بیمارستان بیرون رفت. اون اصلا از بیمارستان، اتاق های دلگیرش و بوی داروهایی که به بیمار ها تزریق می‌شد؛ خوشش نمیومد.

هنوز هم یکم سرگیجه داشت اما این مانعی برای انجام کارش ایجاد نمی‌کرد.

به خیابون نزدیک شد و دستش رو مدام توی هوا تکون داد. بالاخره تاکسی جلوی پاش ایستاد.

"A few hours earlier…"


_ " میخوای بیام پیشت؟ "

+ " نه تهیون حوصله ندارم "

_ " گیو تو نمیتونستی بری مراسم، این رو خودتم میدونی"

+ " ولی من تو سخت‌ترین شرایط تنهاش گذاشتم "

صداش با بغضی که سال ها نگهش داشته بود، قاطی شده بود. بطری آبجو توی دستش هر لحظه ممکن بود بیوفته. همین حالا هم نزدیک پنج تا بطری خالی، روی میز روبه‌روی مبل وجود داشت.

_ " گیو، توهم اون روز شرایط سختی داشتی پس انقد خودت رو سرزنش نکن "

لحنش تند و عصبی بود، بومگیو تاحالا صدای تهیون رو اینطوری نشنیده بود. صدای نفس‌های کوتاه و سنگینش از پشت گوشی هم شنیده می‌شد.

بومگیو با پشت دستش اشک‌هاش رو پاک کرد و ادامه داد:

+ " من... من دلم براش تنگ شده "

_ " میدونم گیو...میدونم "

+ " مطمئنم اگه همه‌چی رو بفهمه ازم متنفر میشه "

صدای گریه‌ش توی خونه‌ی ساکت و سرد می‌پیچید. ساعت سه‌ی صبح بود و بومگیو روی مبل، با بطری آبجوی توی دستش ولو شده بود.

پیراهنی که از یونجون نگه داشته بود رو به تن داشت، و موهاش شلخته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. انقدر دلتنگ عطر بدن یونجون بود که گاهی اوقات اون لباس رو می‌پوشید.

ساعت‌ها بود که با تهیون صحبت می‌کرد، اما از یه جایی به بعد وسط مکالمه‌ش خوابش برد.

یونجون کمی بعد از ماشین پیاده شد. روی دستش رد کبودی بنفش رنگی از سرم مونده بود؛ با عجله وارد ساختمون مقابلش شد؛ بدون توجه به آسانسوری که درش باز مونده بود، از پله‌ها بالا رفت تا رسید به همون در قهوه‌ای رنگ...همون در قهوه‌ای رنگی که پشتش کلی خاطرات وجود داشت.

صدای زنگ در، بومگیو رو از خواب عمیقش بیدار کرد. چشم‌هاش رو مالید و فحشی زیر لب داد. ساعت نُه صبح بود و کسی پشت در منتظر بود. سرگیجه‌ی خفیفی از گریه‌های دیشب داشت و کمی هم خمار بود.

بدون توجه به موها‌ی شلخته‌ش و لباسی که توی تنش می‌لغزید در رو باز کرد.

با دیدن اون چشم‌های تیره و زیبای روبه‌روش، چشم‌هاش گرد و پر از سوال شد. اون واقعا یونجون بود؟ چند بار سرش رو به دو طرف تکون داد تا کمی از گیجی‌ش بپره.

یونجون خیلی عصبانی به نظر میومد. اخم تقریبا پر‌رنگی روی صورتش نقش بسته بود.

برای یه لحظه حس کرد قلبش ایستاده و گوش‌هاش هیچ چیزی رو نمی‌شنون؛ جز صدای نفس‌های سنگین یونجون.

نگاهش رو به دست یونجون داد، حالا تعجب جاش رو به ترس داده بود و بومگیو رو توی خودش غرق کرده بود.

_ تو...خوبی؟

یونجون با نیشخندی که از حرف بومگیو زد، توجه بومگیو رو به صورتش جلب کرد.

اون الان خندید؟

+ پس بلدی نگرانم بشی؟

_ چی...؟

انقدر عصبانی و البته ناراحت بود که متوجه لباسش توی تن بومگیو، بطری‌های آبجو که توی خونه ول شده بودن، و ظاهر داغون خود بومگیو نشده بود.

+ تو خیلی رو داری چوی بومگیو

با اون چشم‌هاش که عصبانیت توشون موج می‌زد، به صورت گر گرفته‌ی پسر روبه‌روش زل زده بود؛ و با قدم‌هاش اون رو به داخل خونه می‌کشوند.

+ پس اصلا دوسم نداشتی نه؟

حتی فرصت حرف زدن به بومگیو هم نمی‌داد و پشت سر هم حرف‌هاش رو می‌زد؛ انگار خیلی وقت بوده که میخواسته این‌ها رو به زبون بیاره، ولی الان موقعیت مناسب رو پیدا کرده بود.

_ یون...

+ با خودت فکر کردی من هیچوقت نمیفهمم، مگه نه؟ با خودت گفتی میتونی جای عشقی که بهت دادم رو با پول جایگزین کنی؟

کلمات همینطور از دهنش به بیرون پرت می‌شد و محکم به قلب شکسته‌ی بومگیو ضربه می‌زد.

اون همه چی رو فهمیده بود؟

پوزخندی زد و سرش رو به عقب خم کرد، با اینکارش می‌خواست مانع ریختن اشک‌هایی که توی چشم‌هاش جمع شده بودن، بشه.

بومگیو تمام مدت به یونجون که با لحن تند و خشمگین صحبت می‌‌کرد، چشم دوخته بود. باور نمی‌کرد که پسر روبه‌روش همون یونجون چند سال پیشه.

+ فکر کردی کی هستی که واسه‌ی زندگی من تصمیم می‌گیری؟

نفس‌های بریده بریده و سنگینش، فضا رو پر کرده بود.

_ یونجون لطفا وایسا توضیح بدم

دست‌هاش رو عاجزانه جلوی یونجون گرفته بود، و برای توضیح دادن التماس می‌کرد.

_ من...من مجبور بودم، من دوستت داشتم و هنوزم دارم

یونجون محکم دست‌هاش رو به هم کوبید و همراه دست زدنش، می‌خندید... مثل دیوونه ها به نظر می‌رسید و این بومگیو رو می‌ترسوند.

+ آه بومگیو، چه اجباری؟ فقط می‌تونستی حرف‌هاش رو قبول نکنی... یا شایدم می‌تونستی همه چی رو بهم بگی؟

_ من..

+ تو چی بومگیو؟ تو چی؟

_ من می‌ترسیدم بهت بگم

چونه‌ش می‌لرزید و چشم‌هاش پر از اشک شده بود، اما بازم به حرف زدن ادامه داد. دیگه طاقت مخفی کاری نداشت.

_ می‌ترسیدم که تو بین من و زندگی مرفه‌ی که پدرت برات ساخته بود، من رو انتخاب نکنی

یه لحظه زمان براش متوقف شد...اون واقعا بومگیو بود که داشت این حرف رو می‌زد؟

دستش رو توی موهاش برد و اون‌ها رو به عقب هدایت کرد، کلافه نفس بلندی کشید.

+ من هیچوقت چیزی رو به تو ترجیح ندادم بومگیو، هیچ چیزی رو

صداش بلندتر از حد معمول بود و هر لحظه ممکن بود همسایه‌ها از سر و صدا شکایت کنن.

سرش رو برگردوند سمت در و بعد دوباره برگشت، انگشتش رو بالا آورد و با حالت هشدار دهنده‌ای شروع به حرف زدن کرد.

+ من...

تا خواست حرفی رو به زبون بیاره، چشم‌هاش روی بدن بومگیو که با پیراهن خودش پوشیده شده بود، قفل شدن. انگار تازه به ظاهر بومگیو توجه کرده بود.

زیر لب حرفی زد، " اون لباس منه؟! "

نگاهش رو دوباره به صورت و چشم‌های بومگیو انداخت، موهای به هم ریخته‌ش و چشم‌هایی که از اشک پر شده بودن...

اون تحمل گریه کردن بومگیو رو نداشت حتی برای این لحظه.

قدمی برداشت و فاصله‌ش رو با پسر مقابلش کم‌تر از قبل کرد.

+ بومگیو، من...

حالا لحنش آروم شده بود، آروم و با لطافت.

بومگیو فقط نگاه می‌کرد، احساساتش جلوی حرف زدنش رو گرفته بودن.

یونجون با هر قدمی که به سمت بومگیو بر می‌داشت، فاصله‌ی بینشون رو کمتر می‌کرد؛ به قدری به هم نزدیک شده بودن که صدای نفس‌هاشون شنیده می‌شد.

دستش رو بلند کرد و به سمت موهای بومگیو برد، اون‌ها رو مثل همیشه به یک سمت هدایت و مرتبشون کرد.

+ بومگیو...

چشم‌هاش صادقانه التماس می‌کردن، التماس برای یک لمس کوچیک و حتی کوتاه.

تمام خشمی که یکم پیش داشت، محو شده بود؛ طوری که انگار اصلا وجود نداشته.

بومگیو با نگاهش که گهگاهی روی لب‌های یونجون ثابت می‌شد، اجازه‌ی اتفاقاتی که قرار بود بینشون بیوفته رو می‌داد.

مهم نبود زمان چقدر بینشون فاصله انداخته باشه، لب‌هاشون بی هیچ تلاشی بازهم راهشون رو به سمت هم پیدا می‌کردن.

یونجون کمی سرش رو خم کرد و لب‌هاش رو روی لب‌های نرم بومگیو گذاشت. دستش که کمی پیش موهاش رو نوازش می‌کرد، به سمت کمر پسر راه افتاده بود.

دست‌های بومگیو دور گردن یونجون حلقه شدن، اونقدر محکم که هیچی نمی‌تونست اون‌ها رو از هم جدا کنه.

صورتش از ترس و هیجان گر گرفت... و درست همون‌جا، همه‌چیز متوقف شد.

انگار بین خواستن و نخواستن، بین نزدیکی و فاصله، گیر کرده بودن.


Report Page