Under the blue sky
Nyla"A few hours earlier…"
سالن کوچک و ساده بود، دیوارهای روشن با نور ملایم چراغها روشن شده بودند و سکوت سنگینی سالن رو پر کرده بود.
تابوت مادر یونجون روی سکویی در مرکز سالن قرار داشت و اطرافش با گلهای سفید چیده شده بود؛ تاج گلهای بزرگ داوودی سفید، شاخههای لیلی سفید که به آرامی کنار تابوت قرار داشتند، و چند شاخه رز سفید روی میز یادبود.
یونجون روی زمین سرد سالن نشسته بود، دقیقا کنار میز یادبود. سرش رو به دیوار پشتش تکیه داد و چشماش رو بست.
اشکهاش بیصدا از گونههاش جاری شد، ولی هیچ صدایی ازش شنیده نمیشد.
خانوادهش، همکارهای باباش، دوستهای مامانش... همه اونجا بودن ولی تنها بودنش بیشتر از هرچیزی حس میشد.
صدای همهمهی مردم تو گوشش میپیچید و تنها چیزی که به یادش میاومد، نبود کسی بود که بیشتر از همه به بودنش نیاز داشت
" چقدرم جوون بود، بیچاره شوهرش "
شوهر؟ مگه اصلا میشه اسم کسی رو که حتی تو مراسم یادبود زنش هم شرکت نکرده رو شوهر گذاشت؟
ناخودآگاه پوزخندی روی لباش نشست، نه از حرفی که مردم میزدن، از اینکه بین این همه آدم کمتر کسی برای مادرش اشک میریخت.
_ یونجون...
با صدایی که با اشک آمیخته شده بود گفت و سمت یونجون اومد.
دلش نمیخواست ولی مجبور بود که از جاش بلند شه و احترامی بذاره.
زن روبهروش اون رو در آغوش گرفت و همینطور اشک میریخت. اون خالش بود، تنها کسی که توی این خانواده به مادرش اهمیت میداد.
سرش رو روی شونهی خالهش گذاشت. اون رو یاد مامانش میانداخت؛ اون دوتا خیلی شبیه به هم بودن هم از نظر ظاهری هم جسمی...
دستهاش رو دور بازوی یونجون حلقه کرد و اون رو از خودش دور کرد.
به چشمهای خیسش نگاه، و موهاش رو نوازش کرد.
_ یونجون، من همینجام. من کنارت میمونم... باهم ازش عبور میکنیم. باشه؟
یونجون نفس عمیقی کشید و با پشت دستش اشکهاش رو پاک میکرد.
+ ممنونم...
"Back in the present…"
با دیدن اون اسم، اون هم روی این صفحه نفسش بند اومد. حالا همه چیز نرمالتر به نظر میرسید.
پسر کوچیکتر داشت لباس میپوشید." این یه قرار مهمه پس باید خیلی شیک بهنظر بیام" و عطر گرون قیمتی رو که یونجون براش خریده بود رو به خودش زد.
_ هی بومی، دیدن کی میری که انقد خودتو خوشگل کردی؟
+ یه رازه!
_ پس منم تو خونه میمونم و برات پاستا درست میکنم، فقط داری برمیگردی یه شراب قرمز هم بگیر.
بومگیو سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. گونهی یونجون رو بوس کرد و از خونه رفت بیرون.
این کارش هنوز هم صورت یونجون رو از خجالت سرخ میکرد.
تاکسی گرفت و به سمت محل قرارش راه افتاد. کمی بعدتر به شرکت رسید. اولین باری نبود که به اینجا میومد ولی امروز با روزهای قبل فرق داشت؛ امروز به عنوان دوست پسر یونجون به اینجا اومده بود نه یه کارمند ساده.
از در وارد شد و به سمت آسانسور رفت، طبقهی پنجم رو انتخاب کرد. از توی آیینه به خودش نگاه کرد، موهاش رو کمی حالت داد و یقهی پیرهنش رو درست کرد. این یه قرار مهم بود پس میخواست بهترین شکل خودش رو نشون بده.
با اضطرابی که از توی چهرهش دیده میشد در رو باز کرد . میز بزرگ روبهروش و بوی تلخ شراب بهش استرس بیشتری رو هم وارد میکرد.
_ بشین
با دستش به مبل چرمی اشاره کرد.
سرش رو به نشونهی تعظیم پایین انداخت و روی مبل نشست. انقدر مضطرب و نگران بود که بیاختیار ناخنهاش رو توی دستش فرو میکرد.
_ نیم ساعت دیگه جلسه دارم پس میرم سر اصل مطلب.
با لحن سردی گفت و ترس رو به جون بومگیو انداخت.
_ میخوام با یونجون بهم بزنی.
چشماش از تعجب گرد شد، گوشهی ذهنش توقع شنیدن همچین حرفی رو داشت ولی فکر نمیکرد واقعا این رو بشنوه.
+ بله؟
با صدای لرزون و ضعیفی گفت.
_ فکر کنم حرفم رو واضح زدم... باهاش کات کن.
قلبش تندتر از قبل توی سینهش میکوبید.
+ متوجه نشدم، دارین ازم میخواین با عشقم کات کنم؟
خندهای از روی تمسخر گوشهی لبش نشست.
_ عشق...بین دوتا پسر. خودت از حرفهات خندت نمیگیره؟
اینکه این حرفها رو با لحن خونسرد و آرومی میگفت عذاب آور تر بود. نمیتونست باور کنه که این کلمات از زبون این مرد جاری میشن.
+ فقط چون بین دو تا پسره قبولش ندارید و فکر میکنید عشق بینمون بی ارزشتر از چیزیه که با حرفهاتون تموم شه؟
با دستای لرزون و نفسی که توی سینهش حبس شده بود؛ گوشیش رو از روی میز جلوش برداشت و به سمت در رفت.
_ از ارث و میراث محرومش میکنم... زندگی که با اسم و رسم من ساخته رو نابود میکنم.
سرجاش خشکش زد، داشت جدی میگفت؟ واقعا میخواست با پسرش همچین کاری کنه؟
_ آره من بیرحم تر از چیزیم که فکر میکنی و حاضرم زندگی پسرمو نابود کنم. به هرحال که اون یه بچهی نامشروعه... یا باید طبق خواستهی من زندگی کنه، یا اینکه گورشو از زندگیم گم کنه.
انگار صدای افکارش بلندتر از چیزی بود که فکر میکرد و این صدا به گوش پدر یونجون رسیده بود. سرش رو برگردوند، قطرههای اشک از چشماش پایین افتاد.
_ میخوای زندگیش رو با دستای خودت نابود کنی؟
وقتی با فندک توی دستش که به نظر خیلی گرون قیمت میومد، بازی میکرد گفت. جوری کلمات از دهنش به بیرون میپرید که انگار از چند ساعت پیش براشون تمرین کرده بوده...
+ م.. من...
_ نگران نباش، یهچیزی هم نصیب تو میشه.
لبخندش پررنگ تر از قبل بود، فکر نمیکرد به همین راحتی اون رو متقاعد کنه. دسته چکی رو از توی کشو درآورد و روی میز گذاشت.
انگار همهی صداهای اطراف محو شده بودن. نگاه بومگیو روی اون تیکه کاغذ ثابت موند؛ مستطیلی کوچیک که بوی تحقیر و معامله میداد.
احساس کرد خون توی رگهاش سرد شده و کف دستهاش عرق میکرد. قلبش همزمان میخواست از سینهش بیرون بزنه و توی گلوش گیر کنه. این پول نبود که روی میز بود، تیکهای از عشقش بود که داشتن قیمتگذاریش میکردن.
نگاهش رو به چشمای سرد مرد روبهروش داد.
+ چی باعث شده فکر کنی که من یونجون رو با پول کثیف تو عوض میکنم
_ انتخاب با خودته
نگاهی به ساعتش انداخت و برگهای روی میز گذاشت.
_ یا امضاش میکنی و از زندگی پسرم گم و گور میشی یا اینکه با عشق مسخرتون به زندگی فلاکت بارتون ادامه میدین.
از کنار بومگیو رد شد و از اتاق بیرون رفت. بوی سرد ادکلنش فضای اتاق رو خفه کرده بود. هر لحظه حس میکرد نفسش تنگ تر از قبل شده.
دقایقی بود که بومگیو روی مبل گوشهی اتاق نشسته بود و فکر میکرد؛ به اینکه اگه الان این برگه رو امضا کنه چطوری قراره بدون یونجون به زندگیش ادامه بده... شایدم به اینکه یونجون کدوم رو ترجیح میداد، زندگی خوب و مرفه یا عشقش رو؟
پاهای بومگیو بیاختیار به سمت اون برگه میرفت. قدرت فکر کردنش رو از دست داده بود و برگه رو امضا کرد. نمیتونست باعث بدبختی یونجون بشه.
چند ساعتی رو توی پارک کنار شرکت نشست و آروم آروم اشک میریخت، دنبال یه دلیل میگشت تا یونجون رو از خودش دور کنه.
بارونی که قطرههاش رو آروم روی صورت بومگیو میریخت، حالا شدت گرفته بود. سوار تاکسی شد؛ طولی نکشید که به خونه رسید. با پاهای بیجونش به سمت در قدمبرداشت و زنگ رو فشار داد.
با دیدن چهرهی خوشحال یونجون قلبش برای بار دوم شکست؛ به قدری که میتونست خردههاش رو توی گلوش حس کنه. ولی دیگه دیر شده بود... خیلی دیر
چطور میتونست باعث بدبختیِ یونجون بشه وقتی که اون هرچی خوشبختی روی زمین بود، رو به بومگیو داده بود؟
_ سلامم پسر هیونگ
یونجون گفت و دستش رو باز کرد تا بومگیو رو در آغوش بگیره اما بهنظر وقت خوبی برای این کار نبود. سر تا پای بومگیو رو برانداز کرد، چهره غمگینی به خودش گرفته بود و اشک توی چشماش جمع شده بود.
کل اون مدت منتظر بود که پسر یه نیم نگاهی بهش بکنه، ولی بومگیو سرش رو خم کرده بود و به زمین خیره شده بود.
نمیتونست توی اون چشما که تمام زندگیش بودن، نگاه کنه و این حرفها رو به زبون بیاره.
_ شراب نخریدی؟ چیشده چرا انقد ناراحت بهنظر میای؟
+ یونجون... یونجون بیا تمومش کنیم
یونجون مات و مبهوت نگاش میکرد، قلبش تند میزد و نفسش حبس شد.
_ چی؟ چیزی شده گیو؟
+ دیگه نمیخوام ادامه بدیم. فکر کنم از اول اشتباه بود… ما هیچ وقت قرار نیست خوشبخت بشیم.
بغضی که تمام سعیش رو میکرد تا شکسته نشه، بالاخره شکست. چونهش میلرزید و اشکهاش صورتش رو خیس کردن... اون اصلا بازیگر خوبی نبود.
_ چی داری میگی بومی؟ بیا تو... بیا باهم حرف بزنیم. هوم؟
با لبخند غمگینی که روی لباش بود، گفت. با دستهایی لرزون بازوهای بومگیو رو گرفته بود و توی چشماش نگاه میکرد.
+ حرفی نمونده که بزنیم. من... من نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم، این درست نیست.
چشماش از نگاه کردن به یونجون طفره میرفت. اینا حرفای اون نبود، هیچوقت هم نبود و یونجون این رو بهتر از هرکسی میدونست.
با دستاش صورت پسر رو قاب کرد، اشکهایی که از چشماش سرازیر میشدن رو بوسید.
_ بومگیو، به من نگاه کن. محاله تو همچین حرفی بزنی.
دست یونجون رو پس زد : دیگه دوستت ندارم، لطفا از خونهم برو بیرون.
چشماش با حرفایی که از دهنش بیرون میومد، در تضاد بود. مگه میشد یونجون رو دوست نداشته باشه؟
سکوت عجیبی روی صورتش نشست، نمیدونست چی بگه یا چطور واکنش نشون بده. دست یونجون که کمی پیش گونههای بومگیو رو نوازش می کرد، توی هوا معلق مونده بود.
رفت داخل و گوشی یونجون رو برداشت.
+ بقیهی وسایلت رو با پیک میفرستم... لطفا دیگه برنگرد.
گفت و در رو توی صورت یونجون بست.
گوشی توی دستش افتاد زمین، نگاهش هنوز به در بود. چند ثانیهای طول کشید تا بتونه تمام اتفاقاتی که توی این چند دقیقه افتاده بود رو هضم درک کنه.
بعد از اینکه به خودش اومد، با دستهاش محکم به در ضربه میزد. طوری که مفصل انگشتهاش زخمی شده بود.
_ بومگیو درو باز کن... میشنوی؟ نمیذارم اینجوری تموم بشه...
با هر دادش صداش بیشتر میلرزید، ولی توی همون لرزش پر از التماس و خشم بود. اون هیچوقت توی این سه سال رابطه انقدر عصبی نشده بود و این پسر پشت در رو میترسوند.
ولی اون طرف در، بومگیو به در تکیه داده بود و زانوش رو بغل گرفته بود. اشکهاش داغتر از بارونی بودن که کمی قبلتر روی لباسش چکیده شده بود.