Under the Rain | part4
@prladream- ماموریتت تموم شده. میتونی از فردا دیگه مدرسه نری.
یونجون باشهای گفت و قطع کرد. احمقانه بود. ماموریتش احمقانه ترین ماموریتی بود که تا حالا داشت. گول زدن یه بچه دبیرستانی و بوسیدنش روی پل برای اینکه پدر مسیحیش بفهمه یه پسر گی داره؟ اونم پدری اصلا به وجود بچهش اهمیت نمیداد؟
گاهی وقت ها واقعا کار های اون زن رو درک نمیکرد.
بعد از اینکه پدرش میفهمید گیه چه بلایی سر سوبین میومد؟
گوشیش رو روی صندلی کناری پرت کرد و ماشین رو با سرعت روشن کرد. از کی تا حالا دلش به حال سوبین میسوخت؟
دستش رو روی جای سیلی مادرش گذاشت. ردش میسوخت.
– معلم خصوصی؟ چقد احمق بودم که فکر میکردم میخوای درس بخونی.
سوبین سرش رو پایین انداخت و جوابی نداد.
– مگه بهت نگفته بودم به خاطر شرایط پدرت ممکنه هر لحظه زیر نظر باشی؟ مگه نگفته بودم هر غلطی نکن؟ با معلمت قرار گذاشتی؟ یه مرد؟ حواست هست چه غلطی داری میکنی؟
با شنیدن کلمه پدر، سوبین چشم های خیسش رو به مادرش دوخت و بالاخره جواب داد:
- پدر؟ مگه من پدر هم دارم؟ از وقتی یادم میاد فقط داری میگی به خاطر شرایط پدرم نباید کاری بکنم نباید دوستی داشته باشم نباید با کسی قرار بذارم نباید از خونه بیرون برم. اگه پدر من زندست و تو کره زندگی میکنه پس من چرا از اول عمرم اینجا بودم؟
مادرش داد زد:
– هزار بار پرسیدی و هر هزار بار گفتم به خاطر خودته که بهت نمیگم!
(فلاش بک، نوزده سال قبل)
زن باردار، توی تاریکی شب جلوی خونه بزرگ ایستاده بود.
ساعت ها بود که اونجا ایستاده بود و هیچ خبری از کسی نبود.
گوشیش که توی دستش بود رو روشن کرد برای هفدهمین بار یک شماره رو گرفت.
- مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد، لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را ثبت نمایید.
+ چوی هیونسونگ، فرقی نمیکنه چند بار تهدیدم کنی یا سعی کنی من و بچهمو با هم بکشی. مطمئن باش اگه زندگی من و بچهمو تامین نکنی، حتی اگه بمیرم هم کاری میکنم همهی دنیا بفهمه قاضی بزرگ چوی هیونسونگ یه بچهی نامشروع داره.
******
سوبین توی اتاقش حبس شده بود، دوباره. مثل هر وقت دیگهای که راجب پدرش سوال پرسیده بود.
ولی سوالی که الان بیشتر ذهنش رو درگیر کرده بود اون عکس ها بود. اون عکسا چجوری به دست مادرش رسیده بود؟ کی ازشون روی پل عکس گرفته بود؟ چرا عکس گرفته بود؟
و چیزی که عذابش میداد این بود که میدونست پاسخ همه این سوال ها قراره به پدرش برگرده.
کسی که میدونست حتی اسمی که ازش توی شناسنامه داره هم جعلیه.
گوشیش رو روشن کرد و عکس یونجون توی مخاطبینش نگاه کرد. تا وقتی که یونجون بود هیچی مهم نبود، نه؟
صبح طبق معمول آماده شده بود تا بره مدرسه که مادرش جلوش رو گرفت:
– امروز نمیری مدرسه.
سوبین برگشت و با تعجب به دست مادرش که بازوش رو گرفته بود نگاه کرد:
- چرا نباید برم مدرسه؟
– فعلا نمیری مدرسه تا یه مدرسه جدید برات پیدا کنم. توقع که نداری بذارم باز با اون معلم منحرفت یه جا تنهات بذارم؟
سوبین داد زد:
- یونجون منحرف نیست!
مادرش قدمی عقب تر رفت و پیشونیش رو ماساژ داد و سعی کرد خودشو آروم کنه. زیر لب و تند تند چیزایی زمزمه میکرد که سوبین مطمئن بود یک سری دعا و چنین چیزهاییه.
– اون مرد تو رو دیوونه کرده! باید ببرمت کلیسا!
سوبین با شنیدن اسم کلیسا سریع قدمی به عقب برداشت و بعد به سمت اتاقش دوید. حاضر بود برای باقی عمرش توی اتاقش حبس بشه ولی پاشو توی اون مکان نذاره.
سوبین دیوونه و بیمار نبود... فقط کسی رو دوست داشت که اونا قبولش نداشتن.
و اونا اصلا تو زندگی سوبین نقشی نداشتن.
******
- چوی هیونسونگ هیچ واکنشی به عکس ها نشون نداده. انکار کرده و گفته هیچ پسری نداره که بخواد همجنسگرا باشه یا نه.
یونجون به صندلیش تکیه کرد و به زن نگاه کرد.
+ پس کار من تماما بی فایده بوده؟
زن سرش رو چرخوند و نگاهش رو به یونجون داد. نگاهش سرد، ترسناک و پر از نقشه بود.
- نه! البته که نه! بعد از اینکه همه جا پر شد از اینکه چوی هیونسونگ یه پسر نامشروع داره، برای وقتی که بخوایم بکشیمش کارایی که تو کردی به دردمون میخوره.
+ میخواین بکشینش؟ مگه قرار نبود فقط ولش کنیم؟
- اون فقط مرحله اول بود. گفتم که... من باید انتقام هفت سال عذاب کشیدنم رو قطره قطره از خانواده بگیرم. شاید الان انکار کنه که پسری داره، ولی وقتی پسرش بمیره بی حرکت نمیشینه. به هر حال بازم پدره.
یونجون جوابی نداد، سرش رو چرخوند و به منظره حیاط عمارت نگاه کرد.
زن با دیدن سکوت یونجون ادامه داد:
+ با کشتنش مخالفی؟ اولین باره میبینم برای کشتن کسی تردید میکنی.
یونجون سریع نگاهش رو از منظره به سمت چشم های عسلی رنگ زن چرخوند:
- هرگز.