Under the Rain | part3
@prladreamیونجون جلوی عمارت ایستاد و وارد شد. خدمتکارهایی که بهش میرسیدن تعظیم میکردن و اون کاملا به این مسئله عادت داشت.
به هر حال اون بیشتر از همه مورد مورد اعتماد و احترام خانوم بود. یا حداقل خودش اینجوری فکر میکرد.
وارد خونه شد و به سمت ایوانی رفت که همیشه اونجا ملاقاتش میکرد.
با دیدنش خم شد و دستش رو بوسید.
- بشین.
+ فکر نمیکردم انقدر زود بتونم ببینمتون. فکر میکردم حداقل تا پایان ماموریت...
- ولی کارت رو خیلی خوب انجام دادی یونجون. اون بچه از چشمای خودشم بیشتر بهت اعتماد داره.
چین کوچیکی از تعجب روی پیشونی یونجون نشست:
+ شما از کجا میدونین؟
زن لبخند زد و به صندلش تکیه داد.
- من همه جا کلاغ دارم.
یونجون سکوت کرد.
- دیگه کافیه، زودتر از اون چیزی که فکر میکردم به این مرحله رسیدی ولی دیگه بسه. ببرش یه جایی، نمیدونم یه کاری باهاش بکن بغلش کن هر غلطی که نشون بده بینتون یه چیزی هست.
+ بعدش چی میشه؟
- نگران بعدش نباش. کارت همینجا تموم میشه.
یونجون سرش رو پایین انداخت و به انگشت های در هم گره خوردش نگاه کرد:
+ زودتر از اون چیزی بود که فکر میکردم.
- تو خیلی خوب انجامش دادی.
زن دستش رو روی دست های درهم پیچیده یونجون گذاشت و لبخند زد:
- ممنونم.
یونجون هم لبخند زد. وقتی همه چیز تموم میشد بالاخره شانس این رو داشت که به اون نزدیک بشه، دیگه باهاش رسمی حرف نزنه و حتی شاید بیشتر...
وقتی از عمارت بیرون اومد و سوار ماشینش شد، بارون قطع شده بود.
گوشیش رو برداشت و به سوبین پیام داد.
+ «هوا خیلی خوب شده. بیا عصر بریم بیرون. یه جایی رو میشناسم که غروب آفتاب قشنگی داره.»
سوبین هیجان زده بود، خیلی زیاد. میخواست فکر اعترافو از سرش بیرون کنه ولی یه چیزی مدام توی ذهنش میچرخید که باعث میشد براش برنامه ریزی کنه. شاید چون مطمئن بود رد نمیشه.
جایی که یونجون بهش گفته بود خارج از بوستون بود، ولی نزدیک بود. سوبین تقریبا هزار تا عکس از منظره غروب آفتاب اونجا توی گوشیش دیده بود و اونا به نظرش انقد رمانتیک بودن که حس میکرد اگه اعتراف نکنه بهترین فرصت رو از دست داده.
دوباره به اسم پل روز گوشیش نگاه کرد. «John W. Weeks Footbridge»
چجوری یونجون تونسته بود چنین جایی پیدا کنه؟ چجوری میتونست انقد رمانتیک باشه؟
وقتی از ماشین پیاده شد و تاکسی رفت، سوبین به سمت پل قدم برداشت. یونجون روی پل منتظرش بود.
از پله ها بالا رفت و به سمتش دوید که با احساس خیسی روی پوستش ایستاد.
دستاش رو بالا آورد و به قطره های کوچیک بارون روشون نگاه کرد.
بر خلاف ظهر، بارون آروم میبارید.
که با سایه چتری که بالای سرش باز شد سرش رو بالا آورد و لبخند زد.
چتر رو کنار زد و پایین آورد.
- وقتی بارون انقد نرم نرم میاد باید زیر بارون وایستی.
یونجون موهای نم گرفته سوبین رو از توی پیشونیش کنار زد.
+ سرما میخوری.
سوبین دستاش رو روی پهلوهای یونجون گذاشت، چرا وقتی جلوی یونجون میایستاد با وجود خجالتش انقدر شجاع میشد؟
یونجون با احساس دستای سوبین روی پهلوهاش لبخند زد.
اون بچه همیشه باعث میشد برنامه هاش سریع تر از حالت معمول پیش برن.
- یونجون شی، میشه هیونگ صدات کنم؟
یونجون خندید:
+ اینو از کجا یاد گرفتی؟ از توی سریال؟
سوبین سر تکون داد.
- میتونم؟
یونجون به نوازش موهای سوبین ادامه داد:
+ آره، چرا که نه؟ اما اون وقت... ممکنه دیگه نتونم خودمو کنترل کنم.
- برا چی خودتو کنترل کنی... هیونگ؟
یونجون سرش رو نزدیک صورت سوبین برد، میخواست ببوستش. اما قبل از اینکه چشماشو ببنده، پایین پل مردی رو با دوربین عکاسی دید.
اون کلاغها تمام مدت تعقیبش میکردن؟
سوبین که چشماشو بسته بود، با دیدن تردید یونجون چشماشو باز کرد و صداش زد.
- هیونگ؟
داشت میچرخید تا نقطهای که یونجون بهش زل زده بود رو پیدا کنه که یونجون سوبین رو محکم توی بغلش گرفت و سرش رو ثابت نگه داشت.
+ چیزی نشد فقط...
سوبین پشت یونجون رو نوازش کرد:
- میفهمم... حتما اینکه من بچهام و دانش آموزتم و این چیزا.
ولی یونجون فقط زمزمه کرد:
+ متاسفم.
سوبین از اینکه بوسه رو از دست داده بود ناامید شد، اما ناراحت نه. به هر حال از اون چیزی که برنامه ریزی کرده بود هم بیشتر بود. همین که یونجون خم شد تا ببوستش براش خیلی ارزشمند و معنا دار بود.
موقعی که توی آغوش یونجون بود، قلبش آروم بود.