Under The Moon🌙(Chapter6: Wolf)
Rayنیمه شب، ماه کامل، اتاق خصوصی کازینو:
"آخخخ..."
کیم به چشم دید روح مستر پوُن چطور از تنش پر کشید. دست به سینه به میز تیکه داده بود و گرگ روبروشو تماشا میکرد که چطور شاهرگ مشتریشو میدرید.
کیم در حالی که نگاه تیزش روی گرگ بود اعلام کرد:
"حق با من بود."
"خررر..(صدای گرگ)"
روی پوزه گرگ خون دیده میشد، باعث شد شوکه بشه و خون به همه جای اتاق پاشیده شه.
جسد پون روی زمین پوشیده از خون خودش افتاده بود. همه چیز یه آشفتگی حال بهم زن بزرگ بود و کیمو به بالا آوردن مجبور میکرد.
بوی خون افتضاح بود اما هنوز، از اولم حق با کیم بود.
یه چیزی درمورد این پسر خیلی عجیب بود...
گرگ با خشم غرید قبل از اینکه سمت کیمهان برگرده.
کیم در حالی که نگاهش یه لحظه ام گرگو تنها نمیذاشت توضیح داد:
"تو خیلی قد بلند نیستی..اما یکم..نه زیادی احمقی."
گرگ یه پارس بلند کرد.
چشمای بزرگ طوسی رنگ و خز قهوه ای داشت.
فرومون های قهوه ای گرگ تو هوا پراکنده شد و کیم ابروشو انداخت بالا.
چقدر بی تاثیر ..کیمهان تقریباً به خنده افتاد.
ولی وقت خنده نبود، با خونسردی فرومون های گرگو بو کشید و فوراً نفسش تو سینه حبس شد.
ودف..
گرگ خودش داخل سینه اش خرخر کرد و به جنبش افتاد انگار تو قفس باشه، کیم تلاش کرد تا آرومش کنه:
"آفرین بچه."
گرگ غرغر کرد، قفسه سینه اشو آورد پایین تا سطح زمینو لمس کرد و گوشاشو پین کرد عقب.
پریدن روی کیمهان احمقانه ست، ولی خب پورشِی احمق بود، حتی احمق تر وقتی غریزه اصلی حیوانیش بهش مسلط میشد.
شاید اگر تلاش کنه کیم و گاز بگیره، کیم چاره دیگه ای جز کشتنش نداشته باشه.
"بیا نزدیک، هاپو کوچولو."
کیم دستاشو باز کرد و گرگ دوباره غرید.
یه تهدید.
بدنی که روی زمین افتاده بود غذاش بود، خودش کشته بودش، پس حق داشت که ببلعتش.
درواقع میخواست به کیم بفهمونه:
<<بکش عقب حرومزاده>>
چه دوست داشتنی.
کیم همونطور که چشماشو تو حدقه میچرخوند لب زد:
"من قرار نیست غذاتو بخورم. این مستر پون عزیز و گرامی اصلاً اشتها برانگیز بنظر نمیاد درواقع چندش و حال بهم زنه."
گرگ آروارهاشو لیسید، یه سیگنال هشدارآمیز دیگه.
کیم دستش و به معنی بیخیال تکون داد، اجازه داد فرمون های آبی رنگ توی هوا پخش بشن.
سرمای اتاق افزایش یافت و گرگ خودشو گیج تکون داد: گرگ ها سرمارو دوست دارن. اونا تو بیشتر زندگیشونو تو کوه های برفی میگذرونن.
کیمهان داشت سخت تلاش میکرد تا گرگ و آروم نگه داره.
"وقتی برگشتی به حالت انسانیت باید همه جا رو تمیز کنی، تو جداً یه گرگ وحشی ایی."
کیم زمزمه کرد وقتی جریان خون بسمتش حرکت کرد.
یه قدم رفت عقب، سگ بزرگی که بهش خیره بودو ایگنور کرد.
به آرومی کت مشکیشو در آورد، یه پیرهن روشن پوشیده بود و با وجود سرما بدنش از گرما میسوخت.
تمام این وضعیت زیادی برای هندل شدن سخت بود.
"بیا اینطرف."
کیم با یه صدای محکم درخواست کرد. میتونست سوزش چشماشو حس کنه.
"بیا اینجا."
استفاده از فروموناش برای مدت طولانی خسته کننده بود، در کل هیچ آلفایی احتیاج نداشت انقدر انرژی مصرف کنه.
بتاها بیشتر مواقع مطیع ان، اما هیولاها یا گرگ های واقعی..متفاوتن.
مردم فراموش کردن چطور تغییر شکل بدن، افرادی که میتونستن به گرگشون اجازه کامل بیرون اومدن بدن نادر هستن.
"خرررر.."
کیم غرید:
"عجب گرگ خشنی هستی"
از صدا کردن گرگ تا به سمتش حرکت کنه ناامید شد:
"اگر تو نمیای جلو، من میام."
یه قدم به سمت گرگ برداشت که با پارس بلندش مواجه شد.
گرگ درونش در جواب غرید، خب این یه معاوضه مشتاقانه بود.
پورشِی دندونای نیششو به رخ کشید، روی پنجه هاش ایستاد.
کیم غرید:
"بشین!"
"خررر.."
کیمهیس کشید:
"هر قدر دلت میخواد خر خر کن ولی بشین."
گرگ به آرومی اطاعت کرد، با چشماش تک تک حرکات آلفا رو از نظر گذروند، هر کس جلوش بود تا الان مرده بود.
کیم یه قدم به جلو برداشت، اونم غرید و گرگ پارس کرد.
حداقل، گرگ میدونست کیمهان چی بود. حتی توی فرم انسانی کیمهان هنوزم یه آلفاست.
کیم وقتی دید گرگ داره اونجارو ترک میکنه زمزمه کرد:
"جا نزن!"
سرسختانه دوباره تکرار کرد:
"بشین."
گرگ عصبی و هیجان زده بود، اوضاع خطرناک بود.
کیم تکون خوردن گوش های گرگو دید و خیلی جزئی دهنشو باز کرد:
"بو بکش..بیا."
واقع زمان سختیو برای مطیع نگه داشتن گرگ نسب به خودش سپری میکرد.
درخشش فرومون هاش کمترو کمتر میشد و چشماش به سوزش افتاده بود.
گرگ همچنان تک تک حرکات کیمهانو زیر نظر داشت، بعد از یه سکوت طولانی، پوزشو جلو آورد.
کیم آهی از آسودگی کشید:
"آفرین..پسر خوب."
البته که این یه گرگه نه یه سگ، اما هنوز گرگ تلاشی برای کشتن کیمهان نکرده بود.
کیم انگشتاشو به آرومی روی بینی سرد گرگ حرکت داد.
گرگ دوباره غرید، یه صدای گرفته و خطرناک.
کیمهان کم شدن تاثیر فروموناشو احساس میکرد، نیاز داشت این شرایط هر چی زودتر تموم شه.
خیلی آروم دستشو سمت سر گرگ سر داد و مجبورش کرد دراز بکشه.
چشم های طوسی رنگ تو چشم های آبی رنگ کیم غرق شدن و به تدریج تیره شدن.
ناگهان پورشِی به حالت انسانیش برگشت.
کیم با دیدن از هوش رفتن پسر جوون روی زمین لب زد:
"فریبندست"
آروم بلند شد، نفس نفس میزد و سرش گیج میرفت.
سمت کتش قدم برداشت و قبل از اینکه بره یکی از افرداشو صدا کنه روی بدن برهنه پسر کوچکتر انداختش:
"کیت؟"
"بله قربان؟"
کیت تازه بستن یه معتاد با طنابو تموم کرده بود.
فضا کاملا تمیز بنظر میرسید، انگار نه انگار که یه ساعت پیش اتفاقی افتاده.
کیم به اتاق اشاره کرد:
"برو اون بچه رو ببر و به یه مشکل کوچیک رسیدگی کن."
کیت اخم کرد اما سرشو به معنی اطاعت تکون داد:
"بله خوئن کیم. همه چیز روبراهه؟"
"فقط خسته ام. میتونی بری."
بلاخره تو راهرو تنها شد، کیمهان شروع کرد به سیگار کشیدن قبل از اینه یه لبخند کوچیک گوشه لبش بشینه:
"خب، خب، پورش..دروغگوی کوچولو.. تو وجود یه امگا اونم در برابر قدرتمندترین خانواده آلفای کشورو مخفی کردی."
To be continued...