Under The Moon🌙(Extra3: Under a Full Moon)

Under The Moon🌙(Extra3: Under a Full Moon)

Ray


🌕 جایی نزدیک انتهای زون، توی کوهستان. 🌕


حیوان هوای سرد زمستونی رو بو کشید؛ هوایی که وارد ریه‌هاش می‌شد.

همیشه حس خوشایندی بود. دوستش داشت.

گرگ‌ها هوای سرد رو دوست داشتن، این خوب بود.


جاده خالی از هر جنبنده‌ای بود و برفی که زیر پنجه‌هاش قرار می‌گرفت، سکوت دلنشینی به وجود آورده بود.

حتی پرنده‌ها هم هنوز خواب بودن.

هیچ‌کس نمی‌تونست مزاحمش بشه...جز این آدم‌های لعنتی.


«هه.»


گرگ با ظرافت روی یه صخره پرید و بعد سرش رو پایین آورد و گوش‌هاش رو به سمت مردها تیز کرد.

سه تا مرد داشتن قفس‌های بزرگ و سنگینی رو داخل یه کانتینر می‌ذاشتن.

روی جت نوشته شده بود: Omega Ex...

قاچاقچی‌های لعنتی.

فاک بهشون.

گرگ از اون آدم‌ها خوشش نمی‌اومد.

دلش می‌خواست بکشتشون و بخورتشون!


«حواستون باشه، شاید خیلی بزرگ نباشن، ولی هنوزم می‌تونن گاز بگیرن و حسابی آسیب بزنن!» یکی از مردها غر زد و روی زمین تف کرد، بعد با قیافه‌ی چندش‌آوری یه سیگار درآورد. «من هیچ‌وقت از این موجودات کوچیک خوشم نمی‌اومد.»


«عوضی نباش، فقط چند تا بچه‌ان.» مرد سوم که داشت روی یه تکه کاغذ کوچیک چیزی می‌نوشت، زیر لب گفت.


گرگ غرید و دوباره هوا رو بو کشید.

یه عالمه فرومون توی هوا پخش بود: ترس، خشم، غم...

احساسات همه‌جا دور و بر گرگ در جریان بودن.

ازش خوشش نمی‌اومد.

واضح بود که یه اتفاقی افتاده.


یه باد ملایم آسمون رو صاف کرد و ماه کامل، خروجی شرقی زون رو روشن کرد.

انعکاس نور ماه روی آب بندر، فرومون‌ها، سرما...

همه‌ی اینا صحنه رو غمگین و دلگیر کرده بود.

در واقع، یه تابلوی نقاشی واقعی از زون بود.

گرگ که با یه حس عجیب و نامفهوم درگیر شده بود، از روی صخره پایین اومد، از کوه دوید پایین و به لونه‌ش برگشت.


«آخیش.. هه..»


پورشه با یه آه کش‌وقوسی به بدنش داد.

از این پیاده‌روی طولانی شبانه خسته بود و می‌دونست کیمهان قراره به خاطر اینکه بدون خبر زدن بیرون حسابی سرش غر بزنه.

گاهی واقعاً مثل یه بچ رفتار می‌کرد.

کیم همیشه روی اعصابش بود...خب، دقیق‌تر بخوایم بگیم، واقعاً روی اعصابش بود.


«وقتشه بریم خونه...» شه زیر لب گفت و چشم‌های درشت و آهوییش رو مالید.


لباس‌های قدیمی و پاره‌ش رو که روی زمین افتاده بود برداشت و راه افتاد سمت شهر بزرگ.

خورشید تازه داشت طلوع می‌کرد، ولی از همین الان می‌شد صدای گریه‌ی بچه‌ها رو شنید.

بچه‌های لعنتی.


«آره، صبحونه‌تون تقریباً آماده‌ست، آروم باشین، هیولاهای کوچولو! هر روز صبح برنامه‌تون اینه که کل شهر رو بیدار کنین یا چی؟!» باس یه سینی پر از شیشه‌های شیر گرم دستش بود که چشمش به پورشه افتاد. «اوه، خوئن پورشه، سلام...»


«خفه شو باس.» شه غرید.


باس با وجود خستگی‌ای که از سر و روش می‌بارید، زد زیر خنده.


«چه خبر، بچه؟ دوباره کشوندنت یه جای داغون یا چی؟ قیافت شبیه یه آدم بی‌خانمانه...»


«گمشو.»


پورشه پوزخند زد، باس رو نادیده گرفت، سریع به آنون و اون سه تا هیولایی که همه‌ی اینجا بهشون می‌گفتن «بچه»، سلام کرد و فرار کرد سمت اتاق خودش.


«پورشه؟ برگشتی؟»


«نه، مُردم. این روحمه که الان داره باهات حرف می‌زنه... احمق.»


«هه.»


کیمهان.

میت لعنتیِ خودش.

یه مرد با زیبایی اعصاب‌خردکننده‌ای که همیشه بیش از حد برای پورشه صبور و مهربون بود.

خیلی وقت‌ها کوچیک‌ترینشون احساس می‌کرد برای اون کافی نیست...

اونا با هم فرق داشتن، خیلی زیاد.

ولی گرگ‌های احمقشون همدیگه رو دوست داشتن.

کیم داشت پوشیدن پیراهن سفیدش رو تموم می‌کرد که یه ابرو بالا انداخت:


«...زبونت رو گربه خورده؟»


«نچ.»


پورشه حاضر بود بمیره ولی اعتراف نکنه داشت بدن کیم رو دید میزد.

دستی توی فرهای مشکی موهاش کشید و بعد اخم کرد:


«کجا داری می‌ری؟»


«تانکون همه رو جمع کرده که به پدر عزیزم کمک کنیم... برای همین من مسئول یه کار حمل‌ونقل برای مشتری جدیدمون شدم... چیز خاصی نیست. بهش عادت دارم.»


کیمهان آهی کشید. خیلی از این کار خوشش نمی‌اومد، ولی چاره‌ای نداشت.

ساعت طلاییش رو بست و با یه لبخند آروم به مرد جوونی که روی تختشون نشسته بود نگاه کرد.


«اگه خواستی می‌تونی برگردی آپارتمانمون. می‌دونم یه جورایی آنون و بچه‌ها رو اونجا گذاشتیم، ولی فکر کنم تینکربل و وندی هم خسته شدن... می‌تونی بری یه کم خودت رو نشونشون بدی.»


پورشه خندید و خودش رو روی تخت انداخت، بعد مثل یه بچه دست‌هاش رو توی هوا تکون داد:


«نه مرسی. نمی‌خوام برم اون بچه‌های چندش‌آور لعنتی رو ببینم...»


«پورشه.»


«باشه، باشه... اون بچه‌های وحشتناک.»


کیمهان چشماش رو چرخوند، ولی چشم‌هاش با یه برق پر از محبت می‌درخشید.

بین پاهای پورشه رفت و دست‌هاش رو روی کمرش گذاشت، درست مثل برادر بزرگش، کین:


«لازم نیست فقط برای من خودت رو به زحمت بندازی، پاپی شیرین من... برای عزیزامون هم پسر خوبی باش.»


«باشه، فهمیدم.» پورشه با لپ‌های پف‌کرده غرید. «دیگه سرزنشم نکن! عجیبه که داری مثل پدربزرگ کین رفتار می‌کنی.»


«پورشه، من یه ثانیه پیش چی گفتم؟!»


«نچچچچچ...»


چه روز مزخرفی.

پورشه صبر کرد تا کیم از اتاقشون بیرون بره، بعد گوشی جدیدش رو برداشت و به دوستش زنگ زد.

دوست؟

خب، خودش هم مطمئن نبود...ولی فعلاً دشمنش نبود.



🌕🌕🌕


Report Page