Under The Moon🌙(Extra1: Tankhun's Extra)

Under The Moon🌙(Extra1: Tankhun's Extra)

Ray

External POV :


🌕 هشدار: این قسمت یه کم غمگینه... فقط می‌خواستم داستانی که برای تانکون اتفاق افتاده و حسی که نسبت بهش داشته رو باهاتون به اشتراک بذارم.🌕


این داستان مدت کوتاهی بعد از به دنیا اومدن بچه‌ی آنون اتفاق می‌افته.

در سالن بزرگ عمارت تیراپانیاکول، باس داشت از خاطرات دوران جوونیش تعریف می‌کرد.


«...بچه‌ها، نمی‌دونید قراره چه پدر افتضاحی براشون باشم... وقتی جوون‌تر بودم، یه بار برادرم رو توی یه مرکز خرید گم کردم... حتی وقتی پدر و مادرم باهاش برگشتن خونه، از شدت گریه اشکم دراومد.»


«...از شدت خوشحالی؟» پورشه با معصومیت پرسید.


«...نه... از عصبانیت. اصلاً نمی‌خواستم برگرده.» باس با شرمندگی سرش رو پایین انداخت.


همه‌ی جمع زدن زیر خنده.

عصر یه روز سرد زمستونی بود و هوا حسابی سرد شده بود، اما توی این سالن، دل همه گرم بود.

تانکون تنها دختر کوچولو رو توی بغلش گرفته بود.


«سانی کوچولومون چه آروم خوابیده.»


پول با یه لبخند بچگانه سرش رو از روی شونه‌ی ارباب جوونش رد کرد.


«مون و ارث هم خوابیدن.»


پورشه اخماش رو کشید توی هم و کمی بیشتر به پاهای کیم تکیه داد و خمیازه کشید.


«به هر حال من هنوزم معتقدم اسم‌هاشون افتضاحن.»


«شه.» کیم با لحن توبیخی گفت.


«هی! خیلی بانمکه و بهشون میاد، باشه؟!» تانکون جواب داد.


پورش با برادرش نگاهی رد و بدل کرد؛ توی زون هیچ‌کس اسم بچه‌ش رو این‌جوری نمی‌ذاشت.

البته خب... اونجا کلاً کسی خیلی به اسم‌ها اهمیت نمی‌داد.


مون اولین پسری بود که به دنیا اومده بود، بعد از اون برادرش، ارث، و در آخر کوچیک‌ترین بچه و تنها دختر خانواده، سانی به دنیا اومده بود.


«وقتی بچه بودم...» تانکون آروم زمزمه کرد و چشم‌های زیبای فندقی‌رنگش رو روی دختر کوچولو پایین انداخت. «یه پرستار داشتم که بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوستش داشتم.»


پیت همون لحظه کمی دستپاچه شد و همه نگاه‌ها به سمت تانکون برگشت.

اون کاملاً آروم به نظر می‌رسید و داستانش رو به بچه‌ی خوابیده توی بغلش زمزمه میکرد.


«اسمش نانا بود. البته... دیگه مطمئن نیستم واقعاً اسمش نانا بود یا نه... ولی من این‌طوری صداش می‌کردم. به شیرینی پشمک بود. ولی بعضی وقت‌ها خیلی سخت تنبیهم می‌کرد، می‌گفت زیادی ساده‌لوحم.»

تانکون با محبت بچه رو توی بغلش تکون داد.

«و راست می‌گفت. بودم. حالا دیگه هیچ‌وقت نمی‌فهمم حس بغل کردن بچه‌های خودم چه حسی داره...»


چشم‌های آرم، پول و پیت پر از غم شده بود و آنون که مون رو بغل کرده بود، شروع کرد به گریه کردن.

کیت آستینش رو بهش داد و آنون دماغش رو توی آستینش پاک کرد.


«این داستانی نیست که برای یه بچه تعریف کنی.» کین با دست‌هایی روی کمرش غر زد.


اما پورش با یه نگاه خفن و پر از سرزنش زد توی بازوش.

شه با گیجی به کل ماجرا نگاه می‌کرد. چیزی نگفت، فقط صورتش رو توی پای کیم پنهون کرد.

کیم با ملایمت موهاش رو نوازش کرد و صورت خودش هم یه جور غم عجیبی داشت.


«اون یه نوزاده، کین. هنوز چیزی نمی‌فهمه... تانکون، اگه می‌خوای ادامه بده. ما گوش می‌دیم.»


«مرسی، بچه‌ها.»


تانکون به برادرهاش نگاهی پر از محبت انداخت.

موهای بنفشش رو کنار زد و آهی کشید.


«یه روز، چند تا آدم بزرگ بهم گفتن اگه باهاشون برم، یه عالمه شیرینی بهم می‌دن. معلومه که گفتم نه، چون پسر خوبی بودم... ولی بهم گفتن بچه‌های خوب همیشه به حرف بزرگ‌ترها گوش می‌دن. مگه اون موقع چی می‌تونستم بگم، هان؟»


پورشه زیر لب غرّشی کرد.

پورش دست‌های قویش رو روی سینه‌اش جمع کرد.

بچه‌های زون هیچ‌وقت به حرف کسی گوش نمی‌دادن. شاید برای همین بود که داستان تانکون این‌قدر ناراحتشون می‌کرد...کاش فقط یه بار بچه‌ی بدی شده بود...شاید تانکون هنوز یه امگا بود.


«...منو بردن یه جای خیلی دور از خونه‌مون. حتی نمی‌ترسیدم، می‌دونی! خیلی به خودم افتخار می‌کردم که بچه‌ی حرف‌گوش‌کنی بودم... فکر می‌کردم خیلی شجاعم و الگوی خوبی برای برادرهامم... اون‌قدر به خودم افتخار می‌کردم که حتی به اون آدم‌ها کمک کردم. میز رو تمیز کردم... و اونا منو روی همون میز خوابوندن.»


پل آروم از سالن بیرون رفت. دیگه نمی‌تونست درد کشیدن اربابش رو بشنوه.

خوئن نو شاید دیوونه بود، ولی همیشه این‌طوری نبود.

اون یه زمانی خودش بچه‌ای مثل مون، ارث و سانی بود.

پورشه با دقت عجیبی به حرف‌هاش گوش می‌داد. حتی اولین بار بود که با این همه جدیت به تانکون گوش می‌داد.


«می‌دونی... حتی گریه هم نکردم. حتی وقتی خیلی درد داشتم... ولی وقتی حس کردم گرگم منو ترک کرد... یه چیزی توی وجودم شکست. غمگین‌ترین چیزی بود که توی زندگیم حس کردم و بزرگ‌ترین حسرتی بود که داشتم. اگه می‌تونستم زمان رو برگردونم... شاید یه کم باهوش‌تر رفتار می‌کردم. من خیلی بچه بودم... و آدما خیلی بی‌رحم بودن.»


این بار آرم از اتاق بیرون رفت و آنون هم پشت سرش رفت.

پورش به سمت برادر کوچیک‌ترش رفت و دست محافظت‌کننده‌ای روی بازوش گذاشت.

کیم هم آروم سر تکون داد و دست چپش بی‌اختیار لابه‌لای موهای فرفری شه حرکت می‌کرد.

تانکون با ناراحتی لبخند زد و گونه‌ی دختر کوچولو رو نوازش کرد.

کیت و باس هنوز برای پدر و مادر شدن آماده نبودن، اما قرار بود همراه با تمام اعضای خانواده از اون بچه‌ها محافظت کنن.

اونا برای محافظ بودن به دنیا اومده بودن و همین کار رو می‌کردن. تا آخرین نفسشون.


«تو یه امگایی، سانی. این یه چیز باارزشه. هیچ‌وقت یادت نره.» تانکون اینو فقط در گوش بچه زمزمه کرد.


یه بوسه‌ی آروم روی پیشونی دختر کوچولو زد و دوباره تحویلش داد به کیت.

وقت خوابیدن همه رسیده بود.


🌕 نیمه‌های شب 🌕


وقتی تانکون می‌خواست در اتاق خوابش رو باز کنه، چهار صدای کوچیک از پشت سرش شنید.


«پورشه؟»


«ووف.»


گرگ با چشم‌های نارنجی بزرگش بهش نگاه کرد.

یه قدم کوچیک جلو اومد و با احتیاط پوزه‌ی خیسش رو به کف دست تانکون چسبوند.


یه بوسه‌ی گرگی.


یه عذرخواهی بدون کلمه، ولی کاملاً صادقانه.


حرکتی کوچیک... و نرم.

اما ارزشش از تمام عذرخواهی‌های زبانی این دنیای بی‌رحم بیشتر بود.


«ممنون.» تانکون با صدای آروم زمزمه کرد و خم شد.

دستش رو دراز کرد تا حیوان رو نوازش کنه، اما شه از قبل داشت یواشکی وارد راهروی دیگه‌ای می‌شد.


«هاها... تو هیچ‌وقت عوض نمی‌شی... توله‌سگ کوچولو.»


اون شب، تانکون با قلبی آروم‌تر از تمام سال‌های اخیر به خواب رفت.

خواب گرگ خودش رو دید، باهاش خداحافظی کرد و برای آخرین بار گریه کرد.

حالا دیگه وقتش بود که خوب بشه.


🌕 پایان غم‌های تانکون 🌕




Report Page