Under The Moon🌙(Chapter9: Relation)

Under The Moon🌙(Chapter9: Relation)

Ray



تایم و تِی تو اتاق خوابشون بودن وقتی صدای دعوا رو شنیدن.

کاپل دست های همو گرفته بودن، و تِی با دهن کجی سمت کیت خم شد:


"کسی یادت نداده با بچه ها درست رفتار کنی؟"


"هانی، این طور افراد قلدرایی ان که هیچی درباره روابط نمیدونن."


تایمدر حالی که چونه ظریف مرد مو آبی رو نوازش میکرد زمزمه کرد:


"اونا محبتو نمیشناسن."


پورشی غرید و از اتاق خارج شد.

میخواست اونجارو ترک کنه، بره به یه ماموریت.

بله، حتی رفتن به زون لعنتی ام از زندگی اینجا راحت تر بود.

پسر جوان تو جیبش دنبال سیگارش گشت،

سنگینی یه نگاه سردو روی خودش احساس میکرد


"قراره تا ابد بهم زل بزنی یا باید از دیدت برم بیرون؟"


شِی غرغرکرد.



"میبینم که هنوز به طور قابل چشمگیری تربیت شدی. "


کیم با دیدن ظاهرش سرزنش کرد.

آلفا یه اوت فیت ساده پوشیده بود، چیزی که خیلی دور از لباسای لاکچری همیشگیش بود.

یه پیرهن آستین بلند سفید، جین آبی و یه ساعت خیلی گرون.

دستاشو تو سینه جمع کرد و به شِی خیره شد:


"تو با کیت دعوا کردی!"


"الان باید معذرت خواهی کنم؟ اون عوضی کسی بود که...آه..فراموشش کن. من قرار نیست عذرخواهی کنم و هیچ اهمیت فاکی نمیدم که راجبم چی فکر میکنی. اگر میخوای مجازاتم کنی، ادامه بده "


شِی سرخورده زیرلب گفت‌.


از خشم میلرزید اما گرگش بنظر فرونشسته بود، انگار که آلفا رو قبول کرده باشه.

غیرممکنه.

کیمهان در یه پنجره رو باز کرد، به افق خیره شد:


"میتونی اون پلی که مرز بین شهر و زون هستو از اینجا ببینی."


یکم بعد دوباره کیم خیلی ساده به حرف اومد:


"داری خونریزی میکنی."


پورشِی اخم کرد و به پایین خیره شد، کیت بازوشو زخمی کرده بود.

دی ان ای گرگی یا هر چیزی که بود بهش اجازه میداد تا سریع درمان بشه...البته معمولا.

الآن چه کوفتی داشت اتفاق میوفتاد؟


"وات د هل؟...چرا انقدر خونریزیم شدیده؟"


"فکر نمیکنی که خانواده تیراپانیاکول بهترین اسلحه ها رو تو کل کشور دارن؟

اون یه فلز معمولی نبود..با این وجود نمیمیری."


"لعنت بهش."


کیم ابروشو بالا انداخت، اون همیشه آروم و مغرور بنظر میرسه.

پورشی دوباره دلش میخواست بزنش. هرچند آلفا یه دستمال سفید تمیز از جیبش درآورد و با احتیاط روی بازو زخمی پسر کوچکتر بست.


"بوی خون تنفر آوره."


"باید خودمو خوش شانس بدونم از اونجایی که فقط رایحه ام تنفرآوره؟"


پورشی درحالی که نگاهش حتی یه لحظه ام صورت کوچیک اربابشو ترک نمیکرد هیس کشید.


"وقتی بعضی از ما اینجا کاملاً احمقیم..اوه؟ صبرکن ببینم...چرا انقدر نزدیکم ایستادی خوئن کیم؟ بینی خوشگلت اصلاً میتونه تحملش کنه؟ "


کیمهان خیلی سبک پورشی و هل داد و سرشو کج کرد قبل از اینکه یه لبخند شیطانیو به نمایش بزاره:


"با همچین طرز فکری...من موندم تو چطور تو زون دووم آوردی..حدس میزنم پارس کردنت از گاز گرفتنت قوی تره(منظورش اینه که قپی میای) "


"بیخیال، بیا فقط بگیم...چی میشد اگر تو و اون برادر دیوونه ات میزاشتین ما برگردیم زون، ها؟"


"نه چطوره؟"


شِی فکشو روی هم سابید تا مشتشو تو صورت از خود راضی کیم فرود نیاره.

پسر بزرگتر بر حسب عادت فکر کردنش، یکی از رینگ هاشو تو دستش به چرخش درآورد.


"ما باید بریم سمت دروازه. اونی که پشت زون ئه. اگر میتونی در طی این ماموریت فرمانبردار باشی، سعی میکنم با کین حرف بزنم."


پورشی اخماشو توهم کشید، یه نگاه نامطمئن بهش انداخت، شاید اون عوضی داشت مسخره ش میکرد؟

یکم غرغر کرد اما قبول کردنش ضرری نداشت.


"باشه، قبوله!"


*************************



Kimhan POV:



کیمهان از کیت خواست تا یه مدت دستورات کین و دنبال کنه.


"خوئن کیم، من..."


"نه!! تو الان خیلی خشن برخورد میکنی.

شرطی که ما راز آنون و مخفی نگه میداریم اینه که تو برای خانواده م کار میکنی نه فقط من. بنابراین تو دستورات مربوط به کینو دنبال میکنی. "


کیت دستاشو مشت کرد.

اون یه بتا بود ولی همه چیز درموردش میتونست نشون بده که یه آلفائه. قوی، مفتخر و محکم، کیت یکی از بهترین سربازاشون بود.

بلاخره به آرومی سر تکون داد و دفتر کیمهانو ترک کرد.


"لیدی وِرا(Vera)."


کیم یکی از دکمه های روی میزشو فشار داد.


یه زن ریز نقش عینکی فوراً وارد دفتر شد

موهای قرمز رنگش به صورت مهربونش می اومد:


"قربان!"


"جت شخصیمونو آماده کن. باید بریم سمت دروازه، چندتا از بادیگاردهامم با خودم میبرم."


زن سری به اطاعت برای هر کلمه تکون داد، سرشو با کنجکاوی کج کرد:


"باید به کی هشدار بدم؟"


"باس مرخصیه، همچنین آنون هم میخوام همراهم باشه، تِلِی(Talay) و ...اون بچه تازه وارد."



لیدی وِرا چشمک زد و لبخند درخشانی زد:


"اون بتای مودب با چشم های درشت خاکستریش؟"


"مودب؟"


کیم گیج شده بود، از وقتی اون بچه پاشو به اونجا گذاشته بود حتی یه سایه مهربونی ام ازش ندیده بود.

گرگ مونث با هیجان به صحبتش ادامه داد:


"نونگ شِی یکم خشنه ولی میتونیم روش حساب کنیم!

اون همیشه با ما کارکنان کوچیک با ادبه، حتی تو کارای آشپرخونه هم کمکمون میکنه و بعضی وقت ها وقتی خیلی خسته میشیم ماساژمون میده. کیسه های خرید منو برام حمل میکنه و...اوه من خیلی حرف میزنم."


وِرا سرخ شد و بعد از عذرخواهی از دفتر خارج شد.


کیم شقیقه اشو با یه آه خسته مالید.

این امگا...اگر تو دوره هیتش به زون برگرده...پس قاچاقچی ها باعث میشن از سرنوشتی مثل سرنوشت تانخون رنج بکشه.

آه..خیلی آزاردهنده بود.


"چرا داری پورشیُ با خودت میبری؟"


تانخون که روی تشک یوگاش پشت سرش دراز کشیده بود پرسید.



"من یک ساعت پیش بهت گفتم برو بیرون!"


کیم هیس کشید:

"چرا هیچوقت گوش نمیدی؟"


"هه هه..اگر بخوای میتونی از فرومون هات استفاده کنی، من اهمیتی نمیدم، بهرحال که دیگه رو من کار نمیکنه..."


کیم سرشو انداخت پایین، برخلاف شوخی هاش، تانخون درد میکشید.

اون احساس برادرشو میفهمید و ازش باخبر بود.


"کیم!"


"میدونم."


"نه نمیدونی. اگر اون پسر اونجا هیت بشه...خودت میدونی بعدش چه اتفاقی میوفته... "


تانخون وقتی خیلی کوچیک بود قربانی قاچاقچی ها شد.

یه سری آلفا یه مبلغ عظیمی پول به بتا برای قطع عضو کردن تانخون پرداخت کرده بودن

...یه افسانه تاریک از همنوع خواری.

مردم باور داشتن اگر بتونی یه امگا رو بخوری...میتونی قدرتمندتر بشی. چرت محض.

کورن پسرشو نجات داد، اما دیگه رحِمی نداشت..‌تانخون فقط...یه آدم معمولیه الان.


"تو باید تصمیم بگیری.اگر تو انجامش ندی، وگاس هم حق تصمیم گیری داره..."



"کین میتونست خیلی خوب..‌."


"گرگ کین پورش رو مارک کرده، این تمومه و خودت میدونی. فقط تو، اون وگاس عوضی و اون ماکائو عوضی تر باقی میمونین. دروغ گفتن به خودتو بس کن و یه تصمیم عاقلانه بگیر."


کیم زبونشو تو سقف دهنش چرخوند و گرگش غرید.

وگاس سرش با به فاک دادن بادیگاردشون، پیت گرم بود،...اما حتی اونم متوجه پورشی شده بود.

اون یه آلفای قوی بود و رایحه شی...

خیلی طول نمیکشید که بقیه آلفاهام متوجهش بشن.


"اون خونریزی داشت"


کیم زمزمه کرد:


"کیت یکم پیش زخمیش کرد و رایحه ش..‌فاک"


تانخون کنارش وایستاد و دستشو چند بار به شونه برادرش کوبید.


"من فقط یه توصیه برات دارم: نزار گرگت کنترلو بدست بگیره. تو میتونی از پسش بر بیای. اون پاپی خیلی خشن برخورد میکنه...البته فعلا. الان وقت مناسبش نیست. تو نمیتونی اون بلا رو سرش بیاری...هنوز نه."


کیم چشماشو بست.اون یه آلفا بود اما...لمس کردن اون امگا رو رد کرده بود.

چرا باید اینکارو میکرد؟ بخاطر غرور احمقانه ش.

بعضی وقت ها، کیم از تیراپانیاکول بودن متنفر بود.




To be Continued...

Report Page