Under The Moon🌙(Chapter8: Brothers)

Under The Moon🌙(Chapter8: Brothers)

Ray




"میتونی بری."


صدای محکم کین تو کل اتاق اکو شد.

پورش مثله یه حیوان خشمگین غرید، دستای کین و از دور کمرش کنار زد و از اتاق خارج شد. قطعاً عصبانی بود.


"برادرت پایین پله هاست. اجازه داری بری ببینیش."


کین با یه صدای خسته اعتراف کرد، انگار که داشت تلاش میکرد جبران کنه.


مرد برنزه به قدم هاش سرعت داد، بلاخره یکم آزادی پیدا کرده بود.

متاسفانه تمام بدنش با مارک های اون آلفای عوضی احاطه شده بود.

خیلی احساس شرمندگی و خجالت میکرد بابتشون، پس تصمیم گرفت از بقیه دوری کنه.


"پورشِی!!"


شی تقریباً داشت خوابش میبرد وقتی شنید یه نفر اسمشو فریاد میزنه، در اتاق به سختی باز بود وقتی خودشو فشرده شده به یه قفسه سینه بزرگ پیدا کرد.

یه رایحه آشنا..فرومون های طلائی آشنا...خونه.


"آخخ..داری خفه ام میکنی هیا..نمیتونم نفس بکشم."


برادر کوچکتر با لحن خندونی گفت.گرگ پورش خیلی خوشحال بود، اگر میتونست به خودش شکل حیوانی بگیره، احتمالاً دمش در حال تکون خوردن از این ور به اون ور بود.

به طرز لعنتی ایی خوشحال بود.

پورش قبل از اینکه آهی از خیال آسوده بکشه موهای برادر کوچکترو نوازش کرد:


"وضع جسمیت بهتر بنظر میرسه، حداقل اینجا خوب غذا میخوریم نه؟

واو، حتی یکم وزن اضافه کردی؟..صبر کن..اون چیه؟ کسی بهت آسیب زده؟

بگو کی همچین غلطی کرده، میکشمش..."


پسر کوچکتر چشماشو تو حدقه چرخوند، با انگشت متهم کنندش یه ضربه سبک به سینه برادرش زد:


"من خوبم. کسی که نگرانه منم هیای احمق..."


پورش دوباره پسرک تخس و تو بغلش کشید، انگار که هر چیزی که تا الان اتفاق افتاده دیگه هیچ اهمیتی نداره.

جفتشون احساس بهتری داشتن. گرگشون زوزه خوشحالی سر میداد.


"انقدر از دیدنم خوشحالی؟"

شِی خنده اشو قورت داد.


"آره!!"


صدای خنده برادر کوچولوش..از دوران بلوغش صدای کمیابی شده بود.

این بچه طی این سال ها یاغی و سرکش شده بود اما پورش جز دوست داشتنش کاری ازش برنمیومد.


"شی.."


پورش وارد اتاق خواب شد و روی تخت دراز کشید، به پلک هاش استراحت داد.

پورشی کنارش نشست، میتونست حس کنه یه چیزی درست نیست.


"چیزی میخوای بهم بگی؟"


"مثل همیشه تیزی عوضی کوچولو هوم.."


پورش یه نخ سیگار از جیب شلوارش خارج کرد و آتیشش زد:


"من‌..اون گازم گرفت..اون عوضی."


سردرگمی به طور واضح تو صورت پسر کوچکتر مشهود بود.

پورش غرش آروم اما قدرتمند آزاد کرد.


"تو میدونی این به چه معناست..بایت(گاز) یه آلفا رو داشتن..این به معنی متعلق بودن به اون..آلفاست."


"ولی این بین آلفاها کار نمیکنه..مگه نه؟"


پورش دندوناشو رو هم فشرد.

کین در حال حاضر قوی ترین آلفای کشور به حساب میومد. بعد از یه ماه شکنجه تو مطیع کردن پورش موفق شده بود.

بردار کوچیکتر دستشو با احتیاط رو گردن پورش گذاشت، رد های قرمز باقی مونده از جای دندون نیش و دنبال کرد...

گندش بزنن، اون کین عوضی قطعاً یه...


"یه هیولاست."


پورش زمزمه کرد:


"ما هممون هیولاییم."


خسته بود و به خواب احتیاج داشت.

دنیا مثل همیشه با دوتا برادر ظالم بود.



********************



Porchay POV:


"یه ماموریت دیگه؟"


یه هفته گذشت و دو برادر حتی یه لحظه ام همدیگرو تنها نزاشتن.

وقتی آرم با تلفن تو دستش از راه رسید همه در حال غذا غذا خوردن بودن:


"بله."


بنظر جدی میومد.


"خوئن کین فکر میکنه یه جاسوس تو پکه. این یه سری قضیه جدی...شیا..اوه نه."


پُل تقریباً گریه اش گرفت:


"اون نه!"


صورت پورشِی با نگاه سریعی که به پشت سرشون انداخت تو هم رفت.

اون یارو از کازینو اونجا بود، با یه پوزخند گوشه لبش به بادیگاردها نزدیک شد:


"هی، چه خبرا پورش؟"


"خوئن وگاس."


پیت با احساس دست وگاس روی شونه ش معذبانه گفت.


پورش با بی توجهی دستی برای وگاس تکون داد.

همین تازگی با کین دعوا کرده بود و نیاز داشت که بزنه بیرون.

پورشی حس کرد که برادرش بلند شد و آماده بود که اونجا رو ترک کنه.


وگاس با لحن شادی که تقریباً آهنگین بود گفت:


"بزن بریم."


چند بار رو شونه پیت زد و نگاهش برای یه لحظه روی شی نشست.

گرگ درون سینه ش با چنان خشمی غرید که حس کرد قفسه سینه ش لرزید.

وگاس با یه خنده سرگرم شده اونجا رو به همراه پورش، آرم و پیت ترک کرد.


"این بشر یه مار واقعیه."


آنون همونطور که از بشقاب پُل غذا کش میرفت هیس کشید.


"هی!"


قربانی هیکلی غر زد.


پورشی مشت هاشو فشرد، اون باید یه سری کارای فاکی خونه رو انجام میداد،

تمیز کردن توالت به لطف کیت لعنتی وظیفه اون بود.

وقتی غذاش تموم شد، با اتاق اول شروع کرد، نمیخواست وقت هدر بده.


"بله پدر. میدونم دارم چیکار میکنم."


شی برای یه لحظه متوقف شد، تو راهرو میتونست صدای خوئن کین و بشنوه.

حتماً داشت با تلفن با پدرش صحبت میکرد.


"میدونم...همم..اون ممکنه یه آلفا باشه ولی حتی اگر اینطور باشه، من بایتمو بهش دادم. من قبلاً هرگز به گرگم اجازه اینکارو نداده بودم..ولی اون مصمم بود، پدر. اون پورش ئه گرگم میخوادش. دیگه کاری از دستمون برنمیاد...همم.."


پورشی با شنیدن حرف های کین دست از تمیز کردن کف زمین با اسفنج تو دستش کشید.

اون عوضی..برادرشو برای باقی عمرش مارک کرده بود.

گرگ شی غرید و مرد جوان یه سطل آب کثیف روی سرش خالی شد.


"هییییی!"


"زودباش بچه! بهت گفته بودم سرعتتو ببری بالا!"

کیت پارس کرد.


پورشی با خشم فریاد کشید و با یه حرکت از جاش بلند شد، میخواست کیت و بزنه اما کیت یه چاقو که فلز سفیدش چشم و میزد کشید بیرون، یه فلز به تیزی یه لیزر.

یه اسلحه باحال، اما پورشی انقدری عصبی بود که متوجه نشه کیت واقعاً میتونه با اون چاقو بهش آسیب بزنه.


"زودباش، ادامه بده پاپی، لمسم کن..و من خوشحال میشم بدنتو تیکه تیکه کنم. به همه میگم که یه سگ دیوونه بودی."


"حرومزاده..صورت فاکیتو تیکه پارهه میکنم!!"


مرد جوان میخواست کیت و بکشه، دستشو بلند کرد تا مرد به عقب هل بده.

درگیر شدن، قطعاً پورشی قرار بود ببازه، احساس کرد که فلز بازوی چپشو خراش داد و تقریباً از درد نعره کشید.


"آخخخخ.."


یه صدا متوقفشون کرد، یه سری فرومون صورتی رنگ تو هوا پخش شد:


"خب، خب، خب، چه منظره ناراحت کننده ای. من عمیقاً وحشت زده ام..."





To be continued...

Report Page