Under The Moon🌙(Chapter7: Piranha)

Under The Moon🌙(Chapter7: Piranha)

Ray

Porchay POV:



پورشِی با باز کردن چشماش احساس کرد تمام بدنش میسوزه، همه جاش درد میکنه، انگار یه نفر با چکش افتاده به جونش.


"هعی بچه، بیدارشو!"


پورشِی غرش ناراضی ایی از وضعیت کرد، درحالی که نیم خیز میشد کیتو فحش میداد:

اون حرومزاده.

به تمام بادیگاردها یه اتاق به همراه یه هم اتاقی تخصیص داده بودن.

متاسفانه پورشِی هم اتاقی کیت بود، کسی که از روز اول ازش عمیقاً تنفر داشت، خب.. شی مستحقش بود، خودش اینو میدونست.


" باید دوش بگیری."


مرد هیس کشید قبل از اینکه اتاقو ترک کنه.


شی دستی به پلک های خسته اش کشید و آه کشان رفت تا یه دوش آب داغ بگیره.

حداقل اینجا آب داشتن..قبلاً، پورشی و پورش فقط زمانی که بارون میومد میتونستن زیرش خیس بشن.

هیچی از اتفاقات کازینو یادش نمیومد..و ترجیح میداد که یادشم نیاد.

مخصوصاً اگر اون کیمهان عوضی چیز خورش کرده باشه تا چندتا عوضی دیگه بتونن بهش تجاوز کنن.

صدای چِن از بیرون به گوش میرسید:


"همه داخل اتاق تمرین"


وقتی باید برای دو ساعت تمام میدوید، پورشِی به سختی تونسته بود پوشیدن کت آبی رنگشو تموم کنه.

نفسش بالا نمیومد و به نظر میومد گرگش هنوز خوابه.

"توی آب شیرجه میزنید و اگر نتونید زنجیر ها رو باز کنید، میمیرید، روشنه؟"


"بله قربان!"


پُل دست و پای شی و بست و آماده بود داخل آب سرد هولش بده تا اینکه شخصی وارد اتاق شد:


"اویی خوئن نو..اینجا چیکار میکنید؟"


اما مرد به جای جواب سوال پُل به شی اشاره کرد:


"تو."


اون مرد قد بلند یه دامن..چرم پوشیده بود؟؟

وات د هل؟

اون تانخون تیراپانیاکول بود که بعد از یه تصادف مرموز عقلشو از دست داده.

به هرحال، پسر بزرگ دیوونه به شی نزدیک شد.

سمتش خم شد و عینک آفتابیشو آورد پایین.


"آره..پیدات کردم. تو برادر کوچولوی کیوت پورشی."


شی با گستاخی همیشگیش به عینک آفتابی تانخون اشاره کرد:


"اینحا هیچ آفتاب فاکی ایی وجود نداره."


تانخون از پورشِی دیوونه تر بود، پس شونه بالا انداخت:


"من درخشانم."


مرد بلند شد و بشکن زد..اما اتفاقی نیوفتاد.

به بادیگارد گیج شده نگاه کرد و با تاسف گفت:


"اویی پُل! منتظر چه کوفتی هستی ؟"


"ب..بله؟"


"بازش کن دیگه! زود باش!"


پُل به سرعت زیر نگاه منتظر و بی حوصله اربابش اطلاعت کرد و پورشی ابروشو برد بالا.

به چه دلیل لعنت شده ای افسارشو مثله یه سگ این ور و اون ور میکشیدن؟

اون یه سگ نبود و همچنین اونا حتی دوست هم نبودن.

شی شروع به اعتراض کرد اما..


"بیا! قراره پورش و ببینیم."


بلافاصله پورشی بدون غرغر بلند شد و مثل یه پاپی حرف گوش کن دنبال تانخون راه افتاد.

تانخون شی و به یه مسیر خارجی هدایت کرد.


"بچه هام اینجا بودن..قبل از اینکه پورش لعنتی از راه برسه."


پورشی با تعجب از اشاره شدن به برادرش پرسید:


"چ..چی؟"


پُل به جای تانخون جوابشو یواش زیر لب داد:


"ماهی پیرانای مورد علاقه خوئن نو..برادرت چند روز پیش خوردشون..."


تانخون یه نگاه تاریک حواله پُل کرد، نگاهش که دوباره به جای خالی ماهی ها افتاد وانمود به گریه کردن کرد و همزمان اسم های نامفهومی رو به زبون میاورد.

پورشی کاملاً گیج شده بود، اما کودن بودن مرد رو به روشو تحمل کرد:


"برادرم اینجاست؟"


تانخون درحالی که سرشو به تایید تکون میداد به سمت استخر اشاره کرد:


"میخوام بخاطر کشتن بچه هام بزارم تو همین استخر غرق شه..میدونی مثل فیلم دزدان دریایی، اون باید روی یه تخته بزرگ و باریک راه بره و بعد بپر..."


پورشی صدای آه کشیدن پُل و از کنارش شنید.

فکش قفل کرد و بلاخره گرگش بیدار شد، با یه غرش اعلام حضور کرد.

همه توی این شهر لعنت شده میخواستن برادرش بمیره!


پُل آروم زمزمه کرد:

"جدیش نگیر.."


تانخون درحالی که با خوشحالی فریاد میکشید ترکشون کرد:


"من میرم لباس عوض کنم، الان برمیگردم تا برای قربانی بزرگ آماده شیم!"


پُل یه سیگار بیرون کشید و جلوی استخر زانو زد:


"نگران نباش، خوئن نو فقط عصبانیه...برادرت جاش امنه..یه جورایی...خب هنوز زنده ست فکر کنم."


"کجاست؟"


پُل نگاهشو پایین آورد، با فندکش مضطربانه ور رفت:


"اون برای شکست خوردن توی کارش تو کازینو تنبیه شد، خوئن کین تویه قفس با یه پوزه بند زندانیش کرد، اون گفت گرگش خوب نبوده.. "


پورشی غرید:

"...اما برادرمم یه آلفاس!"


عصبانی بود. چطور یه آلفای دیگه میتونست با هم نوع خودش اینطور رفتار کنه؟

پورشی یه غرش وحشیانه رو سرکوب کرد، هرچی بیشتر و بیشتر میگذشت بیشتر از این خانواده متنفر میشد.


"میدونی، بین همشون، خوئن کیم از همه آروم تره، اون با درک و باهوشه..."


پورشی خیلی خشک جواب داد:


"این فقط اونو تبدیل میکنه به یه عوضی که مغز داره."


مرد جوان خشمگین بود، میخواست یه چیزیو بشکنه و وقتی تانخون با یه کت خز داره بزرگ از راه رسید، فکشو روهم سابید.


"اوی...کین خیلی اعصاب خوردکنه، پورش و بهم پس نمیده. این عادلانه نیست، اون که اول نمیخواستش!"


"تو واقعاً بیماری، همیشه فکر میکردم آلفاها برترن اما این..دیوونگیه"


پورشی توپید و میخواست تانخونو بزنه اما مرد ناگهان با یه حالت عجیب بهش خیره شد:


"من یه آلفا نیستم."


تانخون خیلی ساده به زبون آورد، انگار که سلام داده باشه.

صبر کن..چی؟

نه. اون احتمالاً دروغ میگفت نه؟

پُل لباشو از استرس بهم فشار داد، کاملاً معذب از وضع پیش اومده بنظر میرسید.


"من فکر کردم همه تیراپانیاکول ها آلفان مگه نیستن؟ منو بازی نده.."

پورشی با خشم کلماتو به زبون آورد اما نگاه پُل بهش میگفت که تانخون داره حقیقتو میگه.


پسر بزرگتر شونه بالا انداخت، چهره اش دیگه چیزیو بازتاب نمیکرد.

مچ دست شی و چنگ زد و سمت اتاق کنار استخر هلش داد، حواسشو جمع کرد تا درو ببنده قبل از اینکه به پورشی نگاه کنه:


"چقدر درمورد امگاها میدونی؟"


"درباره...امگاها؟"


شی اخم کرد، اون خیلی ازشون اطلاع نداشت جز این اینکه نادر بودن و تقریباً همشون ناپدید شدن.


"آه مسیح، پورش هیچی بهت آموزش نداده!"


تانخون چشماشو تو حدقه چرخوند قبل از اینکه خیلی جدی به شکم شی اشاره کنه:


"امگاها با بتاها متفاوتن بخاطر کاری که فقط از اونا برمیاد...اونا تنها کسایی ان که میتونن بچه دار بشن."


پورشی هبچ اهمیتی نمیداد اما به تانخون گوش کرد.

برای اون، امگاها فقط کارخونه ای بودن که برای آلفاهای پولدار بچه میاوردن.


"میدونی چی میگن؟ یه سری آلفاها امگاها رو برای قوی شدن میخورن."


شی منکرانه جواب داد:


"کی همچین حرفی زده؟..این فقط به افسانه تو زون ئه. برای واقعی بودن زیادی احمقانه ست."


تانخون دوباره عینک آفتابیشو به چشمش زد و کمی تیشرتشو زد بالا.

یه زخم ضربدر شکل بزرگ رو شکمش به چشم میخورد:


"من یه امگا بودم."


"بودی؟"


"قبل از تصادف"


چشم های شی گرد شدن، چطور..وات د هل؟

تانخون غمگین به نظر میرسید، واقعا برای یه لحظه غمگین و سرشو پایین انداخت:


"الان چیزی بیشتر از یه انسان عادی نیستم."


"صبر کن...چرا داری اینو به من میگی؟"


پورشی خیلی گیج بود و جرات نداشت به شکم تانخون خیره بشه.

ودف؟




To be continued...

Report Page