Under The Moon🌙(Chapter4: Meeting)
Rayپارکینگ هتل تیراپانیاکول:
پورشِی با نوک کفشش به سنگ ریزه های جلوش ضربه میزد.
دوباره و دوباره آه میکشید، هوا رو به سرد شدن میرفت و همین الانم میشد موش های صحرایی رو دید که از فاضلاب ها بیرون میومدن.
"تو!"
یه مرد درشت هیکل بهش نزدیک شد.
یه عالمه تتو داشت و مثل یه سرباز بنظر میرسید.
ترسناک بنظر میومد..اما شِی نترس بود.
وقتی سرشو سمت مرد برگردوند و توپید:
"اگر میخوای دوباره بگی از اینجا برم، بهتره گمشی حرومزاد..."
"آروم هاپو."
مرد هیس کشید: "میتونی بیای داخل، خوئن کیم میخواد ببینتت."
پورشِی اخماشو توهم کشید، ایندفعه کدومشون بود؟
چرا همه اسماشون تو این خانواده روانی عین همه؟
فحشی زیر لب زمزمه کرد و ته سیگارشو زیر کفشش له کرد، دنبال مرد راه افتاد.
گرگش از درون غر غر کرد انگار که بهش هشدار بده تو خطره.
نیمه راه مرد ایستاد:
"اگر جرعت کنی به خوئن کیم حمله کنی، خودم میکشمت فهمیدی؟"
شِی به خشکی جواب داد:
"بهتره از دستش ندی چون من برای انجامش تردید نمیکنم."
پوزخند تمسخرآمیزی رو صورت مرد نشست. همه فکر میکردن شِی دیوونه ست، اون دست انداختنشونو ادامه میداد بدون اهمیت به اینکه ازش قوی تر بودن یا نه.
شایدم واقعا دیوونه بود.
دفتر مرد ساده و مینیمال بود، حداقل از اتاقای مجلل این هتل لعنتی ساده تر بود.
"خوئن کیم. پسره اینجاست"
پورشِی مردو کنار زد و وارد شد، و مرد نگاه تهدید آمیزی به اون بتای گستاخ انداخت.
ولی شِی شونه ای بالا انداخت قبل از اینکه روبرو بشه با...لعنت. این دیگه کی بود؟
این یارو رو نمیتونست به خاطر بیاره.
پورشِی فراموش کرده بود ولی گرگش همچنان ری اکشنی نشون نمیداد.
"خوش اومدی بچه."
"من بچه نیستم عوضی."
بادیگاردی که سمت چپش ایستاده بود با شنیدن حرفش مشتی تو شکمش خوابوند و شِی از درد اشکش دراومد.
اون تقریباً رو زانوهاش خم شد اما گرگش غرش کرد و الان به اندازه کافی برای روبرو شدن با مرد عصبی بود.
"برادرت باید برای خانواده من کار کنه تا پول از دست رفته رو جبران کنه."
مرد بدون عقب کشیدن خودش گفت.
"میبینی..اگر میخوای با برادر عزیزت برگردی، شما بهمون مدیونید هوم.."
مرد چیزایی به وسیله کیبورد توی لپ تاپ تایپ کرد. اخم کرد قبل از اینکه دستاشو روی چونه اش قرار بده.
"آه بله...سازمان مبارزه، اسپانسرامون، خسارات..برادرت مبلغی نزدیک یک میلیون بدهکاره."
"یه میلیو..."
پورشِی بهت زده بود انقدر زیاد که حتی دردی که تو شکمش میپیچیدو فراموش کرد.
مشتشو فشرد و چشماشو بست.
لعنتی..اینا همش تقصیر خودش بود.
خودش میدونست.
اگه پورش نیومده بود...میتونست براشون مبارزه رو تموم کنه.
"برادرم بخاطر من نیومد. منو جای اون مجازات کنید."
کیمهات نگاهی از سر تا پا به شِی انداخت، چهره خنثی ش چیزیو بازتاب نمیکرد و این توهین آمیز بود.
شِی احساس یه حشره رو داشت، تنفرآور و کثیف.
پسر بزرگتر ابروشو انداخت بالا با رینگ های سیلور تو انگشتاش ور رفت:
"فکر میکنی اینجا به حضور یه بچه احتیاج داره؟ ما اینجا بهترین بتاها رو داریم، اونا آموزش دیدن و تربیت شدن...برادرت قویه و یه آلفاست، ممکنه مفید باشه..بهرحال.
توچی؟ یه پسر بدبخت بی خانمان که بوی سطل آشغال میده.."
پورشِی نیشخند زد، اما خشم درونش زبونه میکشید.
دستاشو بلند کرد و سرشو به اطراف چرخوند:
"من هیچ ردی از فرومون تو هوا نمیبینم جناب..مطمئنی آلفایی؟ "
گستاخی پورشِی بادیگاردی که میخواست بهش شلیک کنه رو تحریک کرد:
"بچه ی گستاخ عوضی میکشم.."
با خشم الفاظ رکیکی به زبون آورد ولی کیم دستشو آورد بالا و متوقفش کرد:
"کیت..کافیه."
شِی خنده اشو خورد، اون حتی ضربه های آرومی به شونه بادیگارد زد قبل از اینکه زمزمه کنه:
"آفرین سگ خوب...کی یه پسر خوبه؟"
کیت آماده کشتن پورشِی بنظر میرسید.
آلفای دیگه شونه خالی نکرد، به اندازه شب های این شهر فاسد سرد بود.
این یارو بچه مایه داره چه مرگش بود؟
چرا رفتارای شِی عصبیش نمیکرد؟
کیم اشاره کرد:
"بادیگاردم اگر متوقفش نکنم میتونه بکشتت."
شِی درحالی که ناخناشو نگاه میکرد با لحن تمسخر آمیزی جواب داد:
"فکر کردم گفتی سگاتونو خوب آموزش میدید اشتباه میکردم؟"
پسر جوان چشمای درشت خاکستری داشت، اون عاشق تند تند پلک زدن تا آدمای روبروشو گیج کنه بود.
پورش همیشه میگفت که اون دوست داشتنیه..البته قبلاً وقتی که فقط یه بچه بود.
گرچه آلفا سرشو کج کرد و لبخند سردی زد:
"تو دوتا راه حل داری تا برادرتو نجات بدی.
اول، میتونی بعنوان فاحشه تو کازینو کار کنی مطمئنم همین الانشم میدونی کجاست. با چشمای درشتت شاید چندتا مشتری داشته باشی...با وجود بوی بدت.
انتخاب دومت، تو میتونی اینجا کار کنی، مثل برادر عزیزت."
پورشِی تو جدی بودن مرد شک داشت. کازینو توی زون بود. یه مکان خطرناک، بخوایم صادق باشیم خطرناک ترین مکان، و پورشِی تقریباً اونجا مرده بود.
اخماش توهم رفتن و گرگش خرخر کرد.
شروع کرد به لرزیدن از تنفر: اون یه هرزه پست نبود.
کیم ایستاد، کت مشکیشو انداخت عقب پشتش و به شِی نزدیک شد:
"چی فکر میکنی؟ هنوزم میخوای برادرتو نجات بدی؟"
پورشِی به مرد خیره شد.به پشت سرش نگاه کرد، چشمای خشمگین بادیگارد رهاش نمیکرد.
خیلی خوب، شِی میتونست بزرگترین روانی اینجا باشه.
با یه خنده عصبی پورشِی مشتشو جمع کرد و تو صورت بی نقص کیم فرود آوردش.
"من.."
مشت اول توی فکش.
"یه هرزه لعنتی..."
مشت دومو زد.
"نیستم.."
غرش کیت تو کل اتاق اکو شد ولی با این حال شِی دید که کیمهان دستشو برای جلوگیری از کشته شدن شِی بدست بادیگاردش آورد بالا.
کیت تا الان باید دوبار بهش شلیک میکرد!
آلفا ری اکشنی به مشتای شی نشون نداده بود، فقط سرشو خم کرد و نگاه سردش سرگرم شده بنظر میرسید.
تمسخرآمیز لب زد:
"چه پاپی وحشی ایی."
"بسیار خب. از این به بعد تو بادیگارد جدیدمونی."
پورشِی یه قدم به عقب برداشت، جرقه های تو هوا حواسشو لمس کرد.
جرقه های آبی کوچیک..دردناک و خوردکننده، گرگش درون سینه اش مثله یه حیوون کتک خورده فریاد کشید.
فاک..این دردناک بود.
"اسمم کیمهان تیراپانیاکوله و ارباب جدیدتم."
کیمهان بلاخره برق آبی تو چشماشو نمایان کرد، سرد و تاریک..بی شک این یارو قطعاً یه آلفا بود...
To be continued...