Under The Moon🌙(Chapter36(END): The Wolf's Mate)

Under The Moon🌙(Chapter36(END): The Wolf's Mate)

Ray

External POV:

🌜 جایی بین تایلند و چین 🌜


{ یک سال بعد }


سوار بر جت شخصی ای که به چین می‌رفت، پیرمرد با آرامش چای‌اش رو می‌نوشید.

"پورشۀ جوان به فرم انسانی‌اش برگشته، قربان."

"می‌بینم...خوبه، اینطور نیست چان؟"

"هوم."

محافظ شونه بالا انداخت و از جیبش سیگاری درآورد.

یه زن جوان با چشمای عجیب وارد اتاق کوچیک شد، کوچیک و ظریف بود.

"نقشه‌ت شکست خورد و از پیش ما ناپدید شدی. شدیداً ازت ناامیدم." زن فریاد زد.

"متاسفم که این رو می‌شنوم."

"مستر ارل توی اون اتاق لعنتی تنها مرد." پریم خشمگین به نظر می‌رسید. "دکترت اونقدر منو سرگرم کرد که نتونستیم حتی امتحان کنیم."

کورن با دلسوزی لبخند زد.

دستش رو روی شانه‌ی زن گذاشت، قبل از اینکه سندی رو جلوش بخونه و چشماش از شیطنت برق زد:

"مطالعات علمی نشون داده که گوشت اُمگا نمی‌تونست کاری برای نجات پدربزرگت بکنه، نونگ پریم. ولی خشم تو رو درک می‌کنم."

"قرص‌هات برای تبدیل آلفاهامون با پول خانواده‌م تأمین نمی‌شه. ما یه قراردادی داشتیم و تو بهش احترام نذاشتی."

زن جوان یکی از بافته‌های بلند سیاهش رو عقب زد و کمی غرید.

چان سرفه‌ای کرد و حضور تهدیدآمیز خودش رو یادآوری کرد و زن عقب رفت.

اون به اندازه‌ی کافی قوی نبود که با چان بجنگه، حتی با وجود اینکه یه آلفا بود.

"یه شایعه شنیدم هرچند...این بعضی اُمگاها نیستن که اُمگا اکسمون باید حذفشون می‌کرد...ما از اول اشتباه می‌کردیم."

"منظورت چیه، خوئن کورن؟"

کورن دستش رو به سمت محافظش دراز کرد و چان سیگار برگش رو روشن کرد قبل از اینکه به جای خودش برگرده، نزدیک پنجره.

"جاسوس‌های من یه کشف جالب با چند تا بچۀ متولد شده از اُمگا کردن... می‌دونستی که اونا قادر به معجزه‌ان؟ شاید می‌تونستیم دوست پیرم رو نجات بدیم...اگر می‌دونستیم."

کورن به زن جوان لبخند زد و اون اخم کرد.

پریم با ظرافت بلند شد، به کورن و بعد چان سلام کرد.

"امیدوارم مشتری دیگه‌ای پیدا کنی پس. روز خوبی داشته باشی، خوئن کورن."

کورن زن رو در حال رفتن تحسین کرد، لبخندی روی صورت مغرورانه‌ش.

بعد چان تماسی دریافت کرد و جدی به پیرمرد نگاه کرد:

"تأیید شد قربان....آنون منتظر سه تا توله‌س."

"چه خبر فوق‌العاده‌ای... مگه نه؟"

کورن به نوشیدن چای‌اش ادامه داد، چشماش از الان به آینده دوخته شده بود.


🌜🌜🌜


Porchay POV:


پورشه وندی رو گرفت قبل از اینکه بپره روی آکواریوم:

"می‌دونم می‌خوای بخوریش، ولی نه! پی‌کیم از دست ما عصبانی میشه!"

"میو."

گربۀ گوگولی با عصبانیت غرید و پورشه خندید.

حیوون رو گذاشت روی تختش و مطمئن شد که آکواریوم محافظت شده.

بعد ژاکت کیمهان رو برداشت، که زیادی براش بزرگ بود، و میتش رو توی نشیمن پیدا کرد.

"وندی برای زندگی تو زون عالیه. هر بار که می‌بینتش سعی می‌کنه تینکربِل رو بخوره."

"چه دردسرسازی...دقیقاً مثل صاحبش." کیم زیر لب گفت.

یه خودکار توی دهنش داشت و نت‌های موسیقی رو روی یه کاغذ می‌نوشت.

گیتار بژش کنار پاهاش بود و روی کارش متمرکز به نظر می‌رسید.

"داری آهنگ می‌نویسی؟" پورشه با کنجکاوی پرسید، چشماش از شیطنت برق می‌زد.

"گرگت عاشق ویبره‌های گیتارمه...چاره‌ای ندارم، می‌ترسم زنده زنده بخوردم اگه راضیش نکنم!"

"آشپزی رو برای من یاد گرفتی...حالا برای گرگم گیتار می‌زنی...چه مرد بی‌نقصی." شه پوزخند زد.

"چاره‌ای نیست...انگار که...من برده‌ی عشقتم..."

"هه‌هه..."

خوشو سر داد رو پای کیمهان، دستاش رو دور گردنش حلقه کرد و گرم بوسیدش.

یه بوسۀ نرم پر از عشق.

دستای کیم به آرومی کمر شه رو نوازش کردن و زبونش با زبون پسرک بازی کرد.

"خوب خوابیدی، پاپی؟"

"هومممم.."

کیم چشماش رو چرخوند، گذاشت شه گازش بگیره قبل از اینکه بخنده.

با چشمای بسته، کیمهان سرش رو به شونۀ پورشه تکیه داد.

"امروز باید بریم برادرمو ببینیم..."

"آه نه، آنون دوباره می‌خواد بذاره مواظب توله‌های زشتش باشیم."

"پورشه."

"چی؟ از آخرین باری که دیدیمشون که تغییری نکردن..."

"بیا، شه...بی‌انصافی نکن."

پورشه غرغر کرد، نه تنها بارداری رو قبول نداشت بلکه بچه‌ها رو هم دوست نداشت.

توی زون، هیچ بچه‌ای زنده نمی‌موند.

چون اونا واقعاً، واقعاً احمق بودن...هر بار که گرگ پورشه اونجا بود، عاشق بازی کردن با نیش‌ها یا دمش بودن! اونا بچه‌های عادی نبودن، بلکه بیشتر شبیه شیاطین کوچیک بودن.

"تو برو. من اول با رُز می‌رم سر قبر بست."

کیم سر تکون داد و زوج بلند شدن.

آلفا خندید وقتی دید پورشه دوباره لباساش رو دزدیده.

"سعی کن امروز دردسر درست نکنی... مای بوی."

"نگران نباش برو(bro)! همه چی تحت کنترله..."

"پورشه."

شه خندید، دوباره کیمهان رو بغل کرد و کمی سرخ شد.

"شوخی کردم...دوستت دارم...میت."

لبخند کیم به اندازه‌ی یه ماه کامل می‌درخشید.

آخرین بار همدیگه رو بوسیدن و رفتن تا با دنیا روبرو بشن.

همیشه با هم.



[End of season 1]


🌕🌕🌕

Report Page