Under The Moon🌙(Chapter35: Wolf Doggy)

Under The Moon🌙(Chapter35: Wolf Doggy)

Ray

Kimhan POV:

🌜 آشپزخانه‌ی تیراپانیاکول، صبح 🌜


تانکون دستاش رو روی سینه‌اش قلاب کرد، نگاه خشمگینش به حیوان دوخته شده بود:

"نزدیک بود دکتر تاپ رو گاز بگیره!"

"زخمیه." کیم اعتراض کرد.

"ووف."

"به من ووف نگو!"

تانکون غرید و یه عروسک به شکل اسب شاخدار رو پرت کرد روی زمین. "پی‌تاپ دیگه نمی‌خواد بیاد اینجا! اون دکتره، دامپزشک که نیست، می‌تونستی گاو چاقت رو ببری جای دیگه!"

"اون گرگه." کیم هیس کشید.

"خررر.."

"وای شکل گرگ برادر کوچیکم هم لوسه." پورش زیر لب در حالی که قهوه شو می نوشید گفت.

"ساعت هشت صبحه و هنوز دارن دعوا می‌کنن..." کین آه کشید.

گرگ غرید و دراز کشید روی زمین.

کیم با یه دست بی‌حال سرش رو نوازش کرد، نگاهش روی عکس‌های رادیولوژی پای شکسته مونده بود:

"اون آلفای لعنتی کلی خرابکاری کرد... باید توی فرم گرگش بمونه تا زودتر خوب بشه."

"ررر"

"آره می‌دونم."

پورش ناامید به کین نگاه کرد قبل از اینکه قهوه‌ی دومش رو تموم کنه.

نزدیک گرگ شد و دستاش رو روی سینه‌اش قلاب کرد:

"واقعاً می‌فهمی چی می‌گه؟"

"چیز پیچیده‌ای نیست..." کیم زیر لب گفت.

"با تو نبودم." پورش هیس کشید.

گرگ دهنش رو کاملاً باز کرد، انگار که داره لبخند می‌زنه و شروع کرد به نفس‌نفس زدن بلند، انگار که می‌خنده.

پورش دستش رو روی سرش گذاشت و گرگ گذاشت.

فقط دو نفر رو به عنوان عضو گروهش قبول داشت: برادر بزرگش پورش و جفتش.

بقیه اجازه نداشتن دست بزننش.. وگرنه گاز می‌گرفت. مثل اون عوضی تاپ.

"آهان خب... یادت نره ببریش بیرون، نمی‌خوام توی خونه دستشویی کنه." کین غرید.

"دیدین! دقیقاً مثل یه سگه..." تانکون پوزخند زد. "ببرش پیاده‌روی... پاپی بد."

"خرر..."

کیمهان چشماش رو چرخوند، ولی داشت به گرگ کمک می‌کرد که راه بره.

براش سخت بود، چون پای عقبیش بانداژ شده بود.

آهی کشید و صبحانه‌ش رو تموم کرد.


{ دفتر کار کیمهان }


"خوئن کیم.”

توی دفترش، بوی شیرین شکوفه‌ی پرتقال پیچیده بود، یه ایده‌ی خوب دیگه از لیدی ورای دوست‌داشتنی‌مون برای آروم کردن گرگ.

"بله کیت؟"

"فکر میکنم که...باید یه چیزی رو بهت بگیم. متاسفم اگه مزاحمت شدم."

گرگ یه گوشش رو بلند کرد ولی هنوز دراز کشیده بود روی مبل.

تظاهر به خواب می‌کرد.

کیت کنار رفت و باس دنبالش کرد. آنون وارد شد.


"اووی نونگ شه. خیلی متاسفم که نتونستم اونجا باشم برات...ممنون که کیت منو نجات دادی."

آنون دستاش رو محترمانه جلوی چونه‌اش جمع کرد.

آروم آروم، گرگ چشماش رو باز کرد، نگاه نارنجی‌اش رو توی چشمای آنون فرو کرد.

“ووف...رررر..."

آنون یه لحظه گیج به نظر رسید و کیم چشماش رو چرخوند.

بعد گرگ شه بلندتر پارس کرد و کیم آه کشید.

"می‌گه خواهش می‌کنم..."

"ووف."

"....خواهش می‌کنم، احمق."

گرگ به خودش می‌بالید، دوباره به حالت تظاهر به خواب روی بالش‌های نرم مبل برگشت.

باس مثل یه احمق خندید و آنون چشماش رو چرخوند.

کیت گلوش رو صاف کرد، جدی‌تر به نظر رسید و صاف ایستاد جلوی کیم.

"خوئن کیم، می‌خوایم چند روز مرخصی بگیریم. برای آنون... این روزا خیلی مریضه."

"آنون؟" کیم با تعجب پرسید.

آنون مثل یه احمق سرخ شد، نگاهش رو پایین انداخت و دستش رو محافظت‌وار روی شکمش گذاشت.

کیم بعد فهمید چرا بوی آنون کمی تغییر کرده بود و سر تکون داد.

"موفق باشین."

"سه‌تاست..." باس با نگاه ترسیده زیر لب گفت.

"سه‌تا...خدایا...همه‌مون به فنا رفتیم."

"هی!" آنون غرید و سیلی به شونه‌اش زد. "باید مسئولیت کاری که کردی رو قبول کنی!"

"هوممم الان دعوا نکنین." کیت غرید. "مستر کیم ممنون از درک‌تون."

گرگ پورشه غرید، صدایی پر از انزجار...و ناگهان، رو فرش سفید قشنگ بالا آورد.

ای بابا.

"اوقق..." آنون خشکش زد و نزدیک بود خودش هم بالا بیاره. "چه وضع حال بهم زنی!"

باس دوید و جیغ کشید.

فقط کیت و کیم نگاه ناامیدی به هم انداختن.

"فرشم..." کیم خش‌خش کرد. "مرسی شه."

"ووف."

"برام اهمیتی نداره اگه حالت رو بهم می‌زنه!"

"خررر."

"خدایا، دیگه بی‌صبرانه منتظرم برگردی به فرم انسانیت." کیم آه کشید.



Porchay POV:


🌜 یه ماه بعد، آپارتمان کیمهان 🌜


"هی عوضی، من یه عروسک پولیشی لعنتی نیستم، ول کن منو."

کیم از توی تخت هل داده شد توسط یه پسرک قهرکرده.

روی باسنش افتاد و از تعجب داد زد:

"آخخ...به تو هم سلام، شه."

پورشه با خنده منفجر شد.

کش‌ اومد و دوباره دراز کشید توی تخت، خودش رو توی پتو پیچید، فقط چشمای درشت خاکستری‌ش از یه سوراخ کوچیک بیرون بود.

"لیدی ورا کجاست؟"

"چه یهویی...؟"

کیم بلند شد و با اخم کمرش رو مالید.

خمیازه‌ای کشید و به سمت پورشه خم شد قبل از اینکه موهای نرمش رو ببوسه.

"یه چیزی رو باید پس بگیرم...الان یادم اومد." شه زیر لب گفت.

از پیله‌اش بیرون اومد و به آکواریوم توی اتاق کیم اشاره کرد.

ماهی یه دایره‌ی کامل درست کرد، به طرز لعنتی ایی بامزه بود.

"این....تینکربِلِه، مگه نه؟"

"اوه..آره...یادته."

پورشه سر تایید تکون داد، بعد موهاش رو به هم ریخت و دوباره خمیازه کشید.

"باید وندی رو بهت معرفی کنم."

"وندی؟"

کیم اخم کرد و بچه‌گربه رو یادش اومد...اوه.

همون بچه‌گربه‌ی خاکستری که لیدی ورا داشت ازش مراقبت می‌کرد.

یه بار گفته بود که گربه مال شه‌ست.

"از ورا می‌خوام بچه‌گربه‌ت رو بیاره اینجا."

"هوم. ممنون."

پورشه بلند شد، عجیب بود که دوباره روی دوتا پاش بود.

دیگه زخمی نداشت، فقط چند کبودی بیشتر.

رفت توی حموم و بعد به کیم توی آشپزخونه پیوست.

"صبحانه حاضرِ. بشین و بخور."

"املت؟" پورشه بو کرد. "هه‌هه...خوبه."

کیم یه لبخند ملایم بهش زد و بشقابش رو داد دستش.

اونقدرا هم آشپزی دوست نداشت، ولی جفتِ جوانش غذا دوست داشت.

وقتی پورشه غذاش رو تموم کرد، کیم با شیطنت نگاهش کرد.

"خوب بود؟"

"هومم....خیلی بد نبود."

"دوست داشتی؟"

"هوم...بهتر از گوشت موشه."

"و من چی؟"

پورشه یه لحظه اخم کرد.

همیشه براش سخت بود که احساسات خودش رو ابراز کنه.

"منو دوست داری، شه؟"

کیم جدی به نظر می‌رسید، یه لبخند کوچیک خجالت‌زده روی لبای صورتی قشنگش داشت و عصبی شروع کرد به بازی کردن با انگشتاش.

پورشه گونه‌ش رو گاز گرفت.

اون‌ها...با این حال فقط کلمه بودن. ولی اینقدر سخت برای توضیح دادن.

پورشه سعی کرد صمیمی به نظر برسه و کمی شروع کرد به استرس گرفتن:

"من...ازت متنفر نیستم."

"هه...؟"

پورشه قبل از اینکه بخنده شونه بالا انداخت، بعد از روی صندلی پرید بیرون و رفت توی بالکن تا سیگار بکشه.

انعکاس خودش رو توی پنجره نادیده گرفت که به اندازه‌ی یه گل سرخ قرمز بود.


🌜🌜🌜



To be continued...

Report Page