Under The Moon🌙(Chapter34: Alpha vs Omega)

Under The Moon🌙(Chapter34: Alpha vs Omega)

Ray

External POV:


🌙 عمارت مستر ارل، پشت صحنه‌ی مراسم 🌙


زن با وقار به سمت اتاق خصوصی رفت که فقط برای تأثیرگذارترین شخص این مهمونی رزرو شده بود.


"مستر ارل؟"


"آه... آیریس عزیزِ من اینجاست....بیا-بیا... تو-تو.."


پیرمرد به اندازه‌ی یه بچه‌ی ده ساله‌ در زون لاغر بود.

دیگه مویی رو سرش نداشت و تقریباً دندونی براش باقی نمونده بود.

نگاهش دیگه هیچ چیز انسانی نداشت: کاملاً با سفیدی پوشیده شده بود.

انگار که مرده بود ولی ذهنش کاملاً واضح بود.


"مستر ارل دوستتون اینجاست... غذاتون رو سرو می‌کنیم قبل از اینکه به مهمونی بپیوندید. شرط می‌بندم یه لحظه حال‌تون بهتر بشه."


پیرمرد دست لرزونش رو به سمت آلفا دراز کرد.

چیزی زیر لب بهش گفت و زن با حالتی متحیر و گیج رفت.


برگشت به سمت <<تالار مواد اولیه>>.


"هی تو."


"بله خانم؟"


"مشتری ما روی میز چهار، دوقلوهارو می‌خواد برای امشب."


نگهبان اخم کرد، توی بانک اطلاعاتی‌اش گشت.

اما شونه بالا انداخت:


"دو روز پیش مردن. توی انبارمون دوقلو نداریم."


آیریس اخم کرد، با دقت به هر سلول نگاه کرد.


"پس... بچه‌ی سلول هشت رو با بچه‌ی سلول ده بردار."


"ولی اونا دو سال اختلاف سن دارن..."


آیریس بعد نگاهی به میز عملش کرد و مخصوصاً به چکش‌اش.


"پای بزرگ‌تر رو بشکن، کوچیک‌تر به نظر می‌رسه. هر دو بلوندن، به عنوان دوقلو قبول میشن. هر چیزی برای مشتری‌هامون، یادته؟ اون بچه‌ها به هر حال می‌میرن... خودمون رو اذیت نکنیم."


"بله، خانم ایریس."


آلفا مسیرش رو ادامه داد، باید خوراک عصر رو می‌گرفت.

توله‌گرگ وحشی.

وقتی از جلوی سلول دوستش که چند روز پیش گرفته بودن رد می‌شد، متوجه شد که دیگه نفس نمی‌کشه.


"بست عزیز...؟ چه بازی درآوردی؟ سعی نکن گولم بزنی."


یه نگهبان مسلح دیگه به سمتش اومد، جسد بست رو بدون هیچ ملاحظه‌ای گرفت.

بعد از یه معاینه‌ی سریع سرش رو بلند کرد:


"مرگ بر اثر شوک."


"آه... می‌دونستم... چرا بزرگ‌ترا همیشه از شوک می‌میرن؟ بچه‌ها یه کم دووم میارن. این خیلی دردسره. می‌خواستم به عنوان هدیه بدمش..." ایریس گله کرد.


"چون می‌فهمن... بر خلاف بچه‌ها."


"خب، حیف شد. بده به بقیه بچه‌ها. بذار گوشت تازه بخورن."


زن سر تکون داد، بعد راهش رو ادامه داد، از راهروهای اتاق خصوصی بالا رفت و از پله‌ها بالا اومد.

به دکتری که قرار بود عمل رو انجام بده سلام کرد و شروع کرد به شستن دستاش.


"مطمئنی که تکون نمی‌خوره؟"


مرد پرسید. "دفعه‌ی قبل دکتر وایو رو کشت..."


"هوم. دفعه‌ی قبل وقت نشد بی‌هوشش کنم... این بار حسابی خوابیده. هیچ ریسکی نداریم. گرگش بیرون نمیاد."


"خوبه، شروع کنیم."


"آره. مستر ارل منتظره. تا ابد دووم نمیاره."


دکتر یه چاقوی بزرگ با تیغه‌ی تیز برداشت.


"چه کوفت-...؟؟"


یه سرمای یخ‌بندان توی اتاق پیچید.


"چه خبره؟!”





Kimhan POV:


فرومون‌هاش توی هوا اونقدر سرد بودن که هر کسی رو منجمد می‌کرد.

دکتر رو دید که از درد می‌پیچید، فریاد می‌کشید و روی زمین می‌افتاد.

یه قلب یخی همیشه مرگ شیرین‌تریه از خشمی که الان توی سینه‌ی کیمهان موج می‌زد.


"فکر میکنی کی هستی؟ که جرات کنی به پسرم دست بزنی؟"


صدای کیم مثل یه سیلی توی صورت آلفای ماده پیچید.

اون فوراً غرید، یه سرنگ برداشت و توی بازوش فرو کرد.


"آخخخخ..."


"قربان، داره تبدیل میشه! باید فرار کنیم!" کیت داد زد.


باس توی راهرو با نائو بود، داشت نگهبانای دیگه رو زیر نظر داشت.

هر دوتاشون توی وضعیت بدی بودن.

فقط کیت با کیم مونده بود.


"من هیچوقت از گرگا نترسیدم." کیم سرد جواب داد.


دستش رو بلند کرد و جرقه‌های آبی‌اش توی بدن گرگ سیاه بزرگ فرو رفت.

اون غرید و کیت سعی کرد با اسلحه‌ش نشانه بگیره، ولی ماده‌گرگ پرید روش.


"مواظب باش کیت!!!"


"خوئن کیم!"


کیت می‌خواست از دست گرگ فرار کنه ولی اون آرواره هاش رو باز کرد، آماده بود که سر کیت رو از جا بکنده.


"نه!" کیم داد زد.


"خرررر!"


یه گرگ کوچیک‌تر با چشمای نارنجی پرید سمت آلفای ماده.

گرگ پورشه.

یه اُمگا در مقابل یه آلفا.

اون هیچ شانسی در برابر ماده‌ای که دو برابر خودش بزرگ‌تر بود نداشت.

گرگا به هر حال جنگیدن و کیم اسلحه‌ی کیت رو گرفت.


"نه! خوئن کیم ممکنه به نونگ شه آسیب بزنی!" محافظش داد زد.


"باید یه کاری کنیم، اون داره می‌کشتش-!"


"...اِههه..."


گرگ پورشه فریاد کشید وقتی آلفای ماده با نیش‌های تیزش پای راستش رو خورد کرد.

ناله‌ی دلخراشی کرد و آلفای ماده اون رو با صدای کوبش‌ ترسناکی به دیوار پرتاب کرد.

گرگ پورشه مطمئناً کلی از دنده‌هاش شکسته بود.


"حالا!!" کیت غرید.


ولی کیم در شوک بود، گرگ قهوه‌ای رو روی زمین دید که از درد ناله می‌کرد... و نمی‌تونست واکنشی نشون بده.

مغزش از کار افتاد.

جفتش خیلی درد می‌کشید.

آروم آروم، قلب کیم سرد شد.

به سردی فرومون‌هاش.

تنها کاری که می‌تونست بکنه رو کرد: به پورشه اعتماد کرد.


"برو کنار، کیت." کیم زیر لب گفت.


کیت گیج بهش نگاه کرد، نمی‌تونست اربابش رو اینطور تنها بذاره.

ولی کیم یه قدم به سمت گرگ بزرگ برداشت، اون دوباره نیش‌های تیزش رو نشون داد و آماده بود بپره رو کیم.


"خوئن کیم!!!"


گرگ گوش‌هاش رو عقب داد، به سمت زمین خم شد.

چشمای قرمز‌ش توی چشمای آبی کیم فرو رفت.

فقط یه ثانیه طول کشید، و گرگ پورشه پرید روی پشت آلفا، کیم با دستای خالی دهن حیوان رو گرفت، از تمام قدرتش استفاده کرد، و فک‌اش رو خورد کرد.

روی زمین افتاد، دیگه هیچ واکنشی نشون نمی‌داد.


"...مرده." کیم خش‌خش کرد و تف کرد روی لاشه‌ی وحش.


"قربان؟ باید بریم و سریع، افراد مستر ارل می‌خوان ما رو بکشن!"


کیت نگران گفت و در رو باز کرد.

ولی یه موج از فرومون‌ها ساختمون رو فرا گرفت.

با قدرت و سلطه زیاد...

کین و پورش داشتن مردم رو به اراده‌شون مطیع می‌کردن.

دو تا آلفای قدرتمند داشتن یه عالمه آدم رو تحت سلطه‌شون درمیارن.


"خررر.."


کیم یه بار به کیت نگاه کرد و بهش دستور داد بره بیرون.

باید به گرگ قهوه‌ای کوچیکش نزدیک می‌شد.

تَنها.


<<جفت...ترس...>> گرگ کیم غرید.


حیوان فریاد کشید و عقب رفت تا به دیوار خورد، نگاهش رو پایین انداخت، پنجه‌ی زخمیش آویزون بود به زمین.

بیچاره.


"مشکلی نیست...بیا اینجا، پسر خوبم." کیم زیر لب گفت.


روی زمین افتاد، انرژی زیادی مصرف کرده بود.

یه آلفای دیگه رو با دستای خودش کشته بود... این واقعاً... لعنت بهش.

کیم حسابی خسته بود.

آروم آروم، نفس‌هاش رو کنترل کرد و چشماش رو بست، بدون اینکه کوچکترین حرکتی بکنه.

بعد از چند دقیقه‌ی طولانی، یه پوزک خیس کوچیک رو روی گونه‌اش حس کرد.


"همینه. آروم. نترس... من جفتتم." کیم با صدای نرمش زیر لب گفت.


خیلی آروم دستش رو بلند کرد و حیوان غرید: ترسیده بود و خیلی درد داشت.

ولی...به کیم اعتماد داشت.

یه باند قدرتمند بینشون آروم آروم داشت شکل می‌گرفت...نه. راستش، کیمهان حالا که بهش فکر میکرد.

پیوندشون از روز اول وجود داشت، فقط نیاز به رشد داشت با صبر، اعتماد و عشق.


"مشکلی نیست، بریم خونه."


"..ووف."


"هه؟ این تقصیر من نیست!"


"خررر.."


"وات د هل؟! دیگه به من فحش نده!"


کیمهان با وجود شرایط دیوونه‌وار خندید و پسرش رو محکم بغل کرد روی سینه‌اش.

لعنت.

چه دردسرسازی!



🌙🌙🌙



To be continued…

Report Page