Under The Moon🌙(Chapter33: Wolf Bond)
RayPorchay POV:
🌙 جایی ناشناخته در زون 🌙
اونها رو به یه زندان منتقل کرده بودن...
چندین سلول سفید با پنجرههای بزرگ وجود داشت.
پورشه با وحشت یه مشت بچهی کوچیک رو دید که احتمالاً اُمگا بودن، بعضیهاشون حتی باردار بودن... بعضیهاشون دست یا پا نداشتن... بعضیهاشون مرده بودن.
"این..."
بست توی سلول روبرو بود، صورتش پریده بود.
"وحشیانه ست."
پورشه اخم کرد.
بوی مرگ توی هوا بود... پرستار داشت یه میز رو آماده میکرد، لباس سفیدش رو پوشیده بود و بست عقب عقب رفت ته قفسش.
"هی، من یه ب-ب-بتام!"
زن با چشمای درشت قرمز نگاهش کرد، انگار تقریباً دلخور شده بود:
"میدونیم، که احمق نیستیم. تو فقط قراره به عنوان یه بردهی جنسی برای مشتریهامون خدمت کنی... البته بعضیهاشون از بقیه... وحشیترن."
"چ-چ-چی؟"
پورشه غرید، گرگش به خاطر گازگرفتگی به سختی داشت درمانش میکرد. زخمهای کوچیک زود خوب میشدن... اما گاز گرگ... یه پروسهی طولانی بود.
نقشهش شکست خورده بود: پورشه نمیتونست تبدیل بشه... و هیچ شانسی هم در برابر مادهگرگ نداشت.
"چطور این کار رو کردی؟" پورشه غرید.
آروم آروم اون نگاه قرمزی که بست رو وحشتزده کرده بود، لغزید رفت سمت شه، و آیریس لبخند زد.
"چی؟ گرفتن تو؟ سادست، میدونستم برای دوستت میای..."
"نه برای تبدیل شدن تو."
پورشه پرید توی حرفش و خشکش کرد.
"ها." بست غرغر کرد.
آیریس نادیدهاش گرفت، دستاش رو روی سینهاش قلاب کرد و چشماش از شیطنت برق زد.
"ما یه دکتر خوب داریم که میتونه محرک درست کنه... ولی فقط روی خودم جواب داد. میبینی پول آقای ارل قراره صرف تولید بیشتر محرکمون بشه... واسه همین این سگ پیر رو ماهها زنده نگه داشتم... ولی بالاخره تو رسیدی. اون تو رو میخواست. اون پیرمرد فکر میکنه تو خاصی."
آلفای ماده یه لبخند ترسناک بهش زد، بعد برگشت پایین راهرو، یه دختربچه رو انتخاب کرده بود که دست راستش رو نداشت... و حالا، احتمالاً میخواستن دست چپش رو هم بخورن.
بست یهو وحشتزده شد و ضربان قلبش بالا رفت.
"قراره بمیریم... قراره بمیریم..."
"آروم باش... الان که نمیمیری."شه با خم کردن سرش زیر لب گفت.
"آهان، آره، منم آروم میشم، میدونی چیه؟! حتی یه چایی هم دلم میخواد... نه... نه بهترش، یه غذای حسابی میخوام! مردم از گشنگی! با سس مخصوص گوشت... آه لعنت، یادم رفت، قراره غذا خودت باشی!"
بست داد زد، از ترس میلرزید و پورشه حسابی اعصابش خرد شد.
خراب کرده بود، خودش میدونست.
پورشه همیشه همینه... تنها.
تَنها.
اگر به بقیه تکیه کرده بود... اگر به...
«جفتش» گرگش غرید.
شاید... نه.
کیمهان تیراپانیاکول میتونست کنارش باشه.
شه سریع پلک زد.
درسته. پورشه با کیمهان یه پیوند خاص داشت، نه؟
چشماش رو بست و گذاشت گرگش ذهنش رو تسخیر کنه.
🌙 پشت کازینو، محلههای غیرقانونی زون 🌙
Kimhan POV:
چیزی که کیم دیده بود، مبهم و درهمریخته بود.
اما خانوادهی تیراپانیاکول رو به یه رویداد رسونده بود.
گالا طلایی.
یه مهمونی پر از پولدارا... و مهمتر از همه، یه افتر پارتی غیرقانونی که توسط خانوادهی آقای ارل برگزار شده بود.
"ایشون خوئن پریم هستن."
کورن با دختر جوانی دست داد، چشمای درشت و عجیبی داشت و پوستش برنزه بود.
پریم یه آلفای کوچیک بود و قدماش سبک، انگار که توی هوا شناور بود.
"سلام، خانوادهی عزیز تیراپانیاکول." با احترام بهشون سلام کرد.
"شنیدم مشکل... کوچکی با پدربزرگم دارین."
"مشکل؟" پورش هیس کشید.
"یکی از اعضای خانوادهم رو گروگان گرفته." کین غرید.
کیمهان پشت سرشون با نگاه آبیاش تکتک افراد رو زیر نظر داشت.
گرگش هر رایحه ایی رو بو میکشید، منتظر بود بوی اُمگای خودش رو تشخیص بده.
"از این بابت متاسفم." آلفای جوان ادامه داد.
"نهایت تلاشمو میکنم که کمکتون کنم."
"بچههام از این غیبت... ناراحت هستن." کورن اعلام کرد.
"ارل دوسته، پس به همین خاطر بهترین دکتر رو استخدام کردم."
"دکتر تاپ!" تانکون با خوشحالی داد زد که یه مرد قدبلند و موسیاه رو گرفته بود بغل دستش. "تحقیقاتی انجام داده و صد در صد مطمئنه که گوشت اُمگا هیچ فایدهای برای سلامتی آدما نداره!"
کیم گذاشت بقیه با هم گپ بزنن.
یه چیزایی قرمز توی دیدش دیده بود.
غریزهش جلو کشیدش، به سمت هر منبع نور قرمز.
"خوئن کیم..."
کیت همیشه اونجا بود تا از اربابش محافظت کنه.
ولی اون شب نگهبانا کم بودن.
"بقیه کجان؟"
"آنون مریضه، پول و آرام دارن توی زون میگردن، تیم چان هم توی بندره..."
"که اینطور."
کیم از یه راهروی باریک رد شد، بوی شدید بخور همه جا پیچیده بود.
حتماً برای گم کردن بوی آلفاها.
باس یه در پشت یه پردهی قرمز دید و یه مهمونی دوم اونجا بود.
"افتر پارتی..." کیت زیر لب گفت.
بچههای اُمگا توی قفسهای کوچیک بودن، مثل حیوانات خونگیِ آمادهی فروش به اغنیا جلوهگر شده بودن.
صحنهی مشمئزکنندهای بود...
ناگهان یکی دست کیمهان رو کشید و کیت اسلحهش رو درآورد، آماده بود که مرد رو بکشه:
"آهههه آروم باش، من دوستم!"
"کیت، باس."
کیم محافظاش رو کنار زد و سرد به مرد نگاه کرد.
اون خواستگار شه بود.
این حرومزاده اینجا چیکار میکرد؟!
جهنم.
گرگ کیم از عصبانیت غرید.
"از کجا میدونی من کیم؟"
"خب... پورشه بهم گفت. راستش من از قبل میشناختمت... پدرم با پدرت متحد هست."
"متوجهم."
"من نائوم... خلاصه، نونگ شه توی دردسره، درسته؟ بیا!"
نائو کیم رو از بین جمع معتادای پولدار هدایت کرد.
یه در بزرگ رو هل داد و یه راهروی سفید بزرگ بهشون نشون داده شد.
"اجازه بدین... بدونیم شما اینجا چیکار میکنین... خوئن نائو؟" کیت پرسید.
نائو خشکش زد و نگاهش رو پایین انداخت:
"من... یه آلفا منو فرستاده اینجا."
"یه آلفا؟" کیم پرسید.
"منو هدایت کرد اینجا... همونه که رد نونگ شه رو پیدا کرده. فکر کنم اونا دو-دوست هستن؟ یه چیزی شبیه این..."
کیم سر تکون داد، احتمالاً پسرعموی عزیزش ماکائو داشت سعی میکرد کمک کنه.
رفت پایین راهرو و ناگهان به جسد بست برخورد.
"لعنت."
کیت به بدن پسر نگاه کرد و ضربان قلبش رو چک کرد... ولی هیچی نبود.
"مرده... بر اثر سکته قلبی."
"شه اینجا بوده."
کیم میتونست بوی اُمگاش رو حس کنه.
لعنتی.
اگر مرگ دوستش رو دیده...
"بیاین زود پیداش کنیم..." نائو زیر لب گفت.
🌙🌙🌙
To be continued…