Under The Moon🌙(Chapter31: Lost Wolf)

Under The Moon🌙(Chapter31: Lost Wolf)


Ray

Porchay POV:



🌜 اتاق پورشه – صبح بعد از سکس 🌜


پورشه از خواب بیدار شد، سرش روی سینه‌ی کیم بود.

یه نفس عمیق کشید، پلکاشو مالید و خمیازه کشید.

بیدار شدن تو بغل این مرد حس عجیبی داشت… یه جورایی متفاوت بود. ولی بد هم نبود.

شاید.

پورشه از اون آدمایی نبود که راحت تختش رو با کسی شریک شه.


"سلام..." صدای گرفته‌ی کیم اومد، هنوز چشم‌هاش بسته بود.


کیم دستش رو دور کمر پورشه حلقه کرد و بین موهای فرفریش نفس کشید.

شه خواست مثل همیشه خودش رو بکشونه و کش و قوس بده، ولی تو بغلش گیر افتاده بود.


"ولم کن..." غر زد پسر.


کیم خندید و بالاخره ولش کرد.

شکم پورشه صدا داد—گرسنه بود، و پهلوهاش درد می‌کرد.

آلفای خشن لعنتی.

کیم با انگشت رد دندوناشو روی پوست پورشه دنبال کرد—هنوز قرمز و مشخص بودن ولی درد نمی‌کردن.

مارک مالکیتش.

خب... حالا دیگه پورشه زیاد توسطش اذیت نمیشد.


"داری منظره رو تحسین می‌کنی؟" شه با طعنه گفت.


"منظره قشنگه... خودتم قشنگی، شه."


پورشه با غر گفت: "چی چرت و پرت می‌گی، بیدار شو دیگه."


پورشه نگاهشو دزدید، نمی‌خواست دوباره مثل احمقا سرخ شه.

برای اینکه سخت‌تر به نظر برسه، یهو کیم رو از تخت هل داد پایین.


"هی!"


"گرسنه‌م!"


"من که آشپز نیستم!" غر زد کیم و از جا بلند شد.


پورشه شونه بالا انداخت و فرستادش دنبال صبحونه.

چند دقیقه بعد یکی در زد و لیدی ورا وارد شد.


"نونگ شه! پسر جون، بگو ببینم با این بچه‌ی خوشگل چی کار کنم؟"


"...میو..."


آره... پورشه یادش رفته بود.

به اون موجود کوچولو با چشمای آبی و پشمای خاکستری نگاه کرد—تمیز و بامزه، چشماش با شیطنت برق می‌زدن.

لعنت، اون چشمای آبی... چه قشنگن.


"آه، ممنون که مراقب این موجود بودی..."


ورا با لبخند گفت: "اون یه خانوم کوچولوئه، خیلی هم کیوته." گربه رو روی تخت گذاشت.


پورشه با تعجب ابرو بالا انداخت.

واقعاً نمی‌دونست با این گربه‌ی ماده باید چی کار کنه.

اون لحظه فقط از سر لج با گرگش نجاتش داده بود.

حیوان درونش توی سینه‌ش خرخر کرد و پورشه پوزخند زد.


"اینجا بعضیا واقعاً احمقن." غر زد ورا. "می‌خواستن این گربه‌ی کوچولو رو بکشن چون می‌گن گرگ و گربه با هم نمی‌سازن... می‌ترسم دوباره بلایی سرش بیارن اگه حواسمون بهش نباشه."


پورشه یه لبخند خجالتی تحویل بتا داد، عذر خواست، و بچه‌گربه رو بغل کرد.


"می‌رم براش شیر بیارم! تا برگردم یه اسم براش پیدا کن نونگ شه!"


"اوکی..."


پورشه صبر کرد تا ورا بره، بعد دستشو گذاشت رو پوزه‌ی کوچولوش و گفت:

"...شاید هیا بلد باشه یه دستور غذا با گوشت گربه درست کنه؟"


"...پِررر..."



🌜 چند روز بعد، رستوران نودل 🌜


"یعنی بست گم شده؟" نگرانی صادقانه‌ی رز تو صداش معلوم بود.


پورشه شونه بالا انداخت. پورش سمت راستش نشسته بود و آخرین رشته‌های نودلش رو می‌خورد.


"زون همینه دیگه..."


"ولی...اون... م...مرده؟"


"بست معمولاً غیبش می‌زنه." زمزمه کرد پورشه و دست برادرش رو که می‌خواست تخم‌مرغشو بدزده کنار زد. "الان تقریباً فصلشه."


رز اخم کرد و خم شد سمتشون.

از اون‌جایی که از زون چیزی نمی‌دونست، پورش ترجیح داد چیزی نگه، ولی شه مثل همیشه کم‌احتیاط بود:


"فصل بارونیه."


"خب...؟"


پورش با اخم گفت: "پورشه بهش نگو!"


شه شونه بالا انداخت، تخم‌مرغشو فرو کرد تو دهن برادرش و ادامه داد:


"وقتی زیاد بارون میاد، موشای زیادی غرق می‌شن و مردم زون می‌تونن گوشت بخورن!"


رز جیغ زد: "وای چندش! ممنون بابت تروما!"


دختر جوون با حال گرفته ساکت شد، حیوانا رو خیلی دوست داشت—حتی موشا رو...

چرا آدما این‌قدر بی‌رحمن؟

پورش زد پس کله‌ی شه و چشماشو چرخوند.


"می‌رم یه سر به زون بزنم." پورش گفت. "آخر شب قراره با کین بریم کازینو، اونجا می‌تونم سراغشو بگیرم..."


پورشه لبشو گزید: "ولی اونجا، اونجایی نیست که بست بره."


پورش بازوشو تا زد، یه سیگار گنده روشن کرد.

این روزا خیلی باحال شده بود، مثل یه مرد پولدار خوش‌تیپ.

مثل اون جفت احمقش.

خب حداقل، پورش خیلی خوشتیپ تر بود.


"تو حق نداری بری زون."


رز پرسید: "چون امگاست؟"


پورشه لباشو سفت کرد و مشتاشو گره کرد.

الان دیگه که همه می‌دونستن جفت کیمه، نباید خطری تهدیدش کنه، نه؟

پورش دستشو کشید تو موهاش و دودو فوت کرد بیرون:


"اگه اون عوضـ... اه، منظورم کیم بود، اگه اون اجازه بده با ما بیاد، اشکال نداره."


پورشه فوراً احساس کرد بهش توهین شده، بس نبود که پورش همیشه بالا سرش غر می‌زد، حالا باید از کیم هم اطاعت می‌کرد؟!

شه آه کشید ولی چیزی نگفت.




🌜🌜🌜


یه هفته بعد هنوز اثری از بست نبود و پورشه بالاخره تصمیم گرفت یواشکی از هتل بزنه بیرون.

خوشبختانه کیم این چند روزه به دلایل نامعلومی با تانکون دعواش شده بود.


پورشه یه نقشه داشت: اگه هیتش شروع می‌شد یا تو دردسر می‌افتاد، فقط کافیه تبدیل به گرگ شه.

هیچ‌کس اون‌قدر دیوونه نبود که بخواد با یه گرگ وحشی دربیفته.


"هی بچه. مدت زیادیه ندیدمت."


"جو پیر."


پورشه تازه از برکه رد شده بود که مردی رو دید—رهگذر همیشگی، با یه کیسه پر از موش مرده دنبال خودش.


"برداشت خوبی داشتی." گفت پورشه.


"به‌زودی موشای زون از آدم‌ها بیشتر می‌شن!"


شه سر تکون داد و راهشو به سمت مرکز زون ادامه داد.

یه‌هو سنگ‌ریزه‌ای خورد به کفشش، برگشت و دید تنهاست، وسط یه کوچه‌ی تاریک.


یه صدا اومد: "داشتم فکر می‌کردم کی بالاخره پیشم میای..."


"...غرر..."


پورشه آروم برگشت.

اوه.

شت.

حیوونی که جلوش بود، خیلی بزرگ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کرد.

تقریباً به اندازه‌ی یه اسب—نه، یه خرس! یه گرگ سیاه، با چشم‌های قرمز درخشان، داشت بهش زل می‌زد.


"اوه شت..."


پورشه پرید روی بوم یه خونه، ولی حیوان پشت سرش ظاهر شد—شونه‌شو چنگ زد و دندونای تیزش رفتن توی گوشتش.


"آآآآخ!"


زوزه‌ی پورشه تو زون باعث نشد کسی واکنشی نشون بده.

تو زون همیشه همین‌طوری بود.


🌜🌜🌜


To be continued...

Report Page