Under The Moon🌙(Chapter3: Beast)

Under The Moon🌙(Chapter3: Beast)


Kimhan Theerapanyakul POV:


کیم پشت میزش نشسته بود و فایلی رو تو لپ تاپش بررسی میکرد.

یه نفر در زد نگاهشو از صفحه به در داد:

"اهم... خوئن نو(تانخون) دنبال شما میگرده...اون آرمو فرستاده."

کیم ابروشو داد بالا و نگاهی به دوتا بتای احمق روبروش کرد.

میتونست اضطرابو از قیافه اونی که قدش بلندتر بود، پُل بخونه.

"اگر اون آرمو فرستاده، پس جفتتون چرا اینجایید؟؟"

پُل من من کنان گفت:

"چون ما از شما میترسیم..."

آرم فوراً سرزنشش کرد:

"پُل!!"

و بعد رو به کیم ادامه داد:

"لطفاً..خوئن نو میخواد ببینتتون."

کیم آه کشید، فایلی که داشت روش کار میکردو بست و بلند شد.

دنبال بادیگاردا رفت، ولی بتدریج متوجه شد یه آلفای دیگه توی خونه حضور داره، میتونست رایحه اشو حس کنه.

فریاد خوشحال برادرش به گوش رسید:

"ایی کیمم!"

قد تانخون ازش بلندتر بود، با موهای رنگ شدش، اون یه شخصیت استثنایی داشت.

اون باید وارث خانوادشون میشد...البته قبل از اینکه اون اتفاق براش بیفته.

سمت راستش کین ایستاده بود، وارث جدید، پسر دوم و آروم تر از تانخون.

به برادراش نگاه کرد و لب زد:

"چی شده؟"

تانخون دم گوشش گفت:

"کین یه اسباب بازی جدید پیدا کرده."

بعد کیم متوجه شد یه مرد قد بلند برنزه روی کف زمین شد، معلوم بود یکی بدجوری از خجالتش دراومده.

اونیکی یه بچه بود که روبروش وایستاده بود.

کیم با صورت جمع شده از انزجار پرسید:

"برادر چرا این آدمای بیچاره رو نمیکشی؟"

تانخون به شونه برادرش ضربه زد:

"من بهش گفتم فعلاً کاری باهاشون نداشته باشه، با بزرگه کاری ندارم و اهمیتی بهش نمیدم، اما کوچیکه بامزه ست."

بامزه؟

کیم نگاهشو سُر داد روی پسری که واضحاً ازش کوچکتر بود.

اون بچه کاملاً با فرومون های برادرش احاطه شده بود، سخت میشد بگی وضعیتشو.

اون مطمئناً یه بتای ساده بود.

بهرحال

کین نزدیک شخصی که روی زمین بود شد، سرگرم شده بنظر میرسید:

"همیشه برام سوال بود چی میشد اگه میتونستم یه آلفای دیگه رو تسلیم قدرتم کنم؟..خب این یه تجربه فوق العاده ست."

دوستای کین، تایم و تِی ام حضور داشتن، تِی دستی تو موهاش کشید قبل از اینکه آه بکشه:

"تو واقعاً دیوونه ای...فقط تو میتونی همچین چیزی بخوای."

"عزیزم!"

تایم در گوشش زمزمه کرد و به آغوش کشیدش اما نگاهش روی کین نشست:

"بزار کین یکم خوش بگذرونه."

کیم دست به سینه به صحنه مقابلش نگاه میکرد اما متوجه نگاه شیطنت آمیز تانخون شده بود، اما بازی کردن توی بازی به اصطلاح سرگرم کننده برادرشو رد کرد.

"کین تو میتونی به تنهایی موقعیتو هندل کنی درسته؟ من برمیگردم دفترم..."

"آره حتماً"

برادر کوچیکتر هیس کشید:

"ازمون دور بمون!"

اون خر خر کرد و یه چیزی باعث گیج شدن کیم شد.

دستش رو دستگیره در بود ولی نگاه آخری به اون دوتا برادر انداخت.

تانخون با خودش خندید و دست زنان گفت:

"نگاه! چقدر این پاپی کیوته! اینطور فکر نمیکنی کیم؟ تو عاشق کشتن این مدل هیولاهای کوچولو و معصومی."


پسر کوچکتر یه گرگ قهوه ای درون خودش داشت، کیم میتونست حسش کنه همونطور که گرگ خودشو حس میکرد.

عجیب بود..دیگران تا به حال هرگز همچین حسی بهش نداده بودن.

کیم اخم کرد و تماشا کرد که ینفر دیگه که همراهشون بود تلاش میکرد تا اون بچه رو آروم کنه.

"پورشِی تو قرار نیست با یه آلفا بجنگی، تو هیچ شانسی نداری..بی خیال، نمیشه فقط بریم؟"

"من..اوه!"

"هیا!"

برادر بزرگتر بلند شد، اون قد بلند و خشن بود.خودشو پرت کرد سمت کین و فرومون های آلفایی شون تو هوا پراکنده شد.

تانخون جیغ زد و با چنگ زدن به دست تِی فرار کرد.

تنها کسی که آروم بود کیم بود. بشکن زد و بادیگاردا اومدن داخل:

"کیت، اون بچه و اون یارو رو بنداز بیرون برام. بزار کین یکم با عوضی بزرگتر خوش بگذرونه."

"بله قربان."

کیمهان رفت بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه، اون هنوز کار های زیادی برای انجام دادن داشت.






روز بعد کیم با یه سردرد خفیف بیدار شد.

رفت سمت یکی از آشپزخونه هاشون که تقریباً اندازه یه رستوران وسعت و امکانات داشت تا یه قهوه بخوره.

"..بعد اونجا بهش چنگ زد و مجبورش کرد تا...اوه سلام کیم. پدر نگاه! پسرت بیداره..."

تانخون به برادرش نگاه کرد و با ملایمت فنجونشو گذاشت رو میز:

"داشتم به پدر میگفتم کین چطور یه آلفا رو مطیع خودش کرد. اسمش پورشه..فک کنم کین صداش میزنه "جونورم" اه اوق."


کیم شونه ای بالا انداخت، خیلی سریع احوال پدرشو پرسید، پدرش برای بیزینسشون رفته بود یه کشور دیگه.

کورن تیراپانیاکول، یه آلفا قدرتمند، کسی که سه تا پسر برای مدیریت بیزینسش داشت.

"این چیز خوبیه.."

پدرشون آه کشید و ادامه داد:

"ما با کنسل شدن این مبارزه پول نچندان کمی رو از دست دادیم، این پسره پورش با کار کردن برامون جبرانش میکنه."

تانخون با خوشحالی فریاد کشید:"منم دقیقاً فکرو کردم!"

دوباره فنجونشو برداشت:

"درست مثله سریالام، میدونی، من..."

کیم ایگنورشون کرد، قهوه اشو تموم کرد و برگشت دفترش.

صادقانه، اون از سرو صدا متنفر بود، سکوت و آرامشو ترجیح میداد.

"خوئن کیم!"

کیت همین الانشم با آیپد تو دستش بیرون دفترش منتظرش ایستاده بود.

"هوم"

"اون بچه هنوز بیرون جلوی هتله. رفتن بدون برادرشو رد میکنه."

کیم نشست و کت مشکیشو به عقب هدایت کرد، دستشو تو موهای مشکی بلندش فرو کرد.

کیت فیلم دوربین مداربسته پارکینگو نشون داد.

میتونستی اون بچه رو ببینی، هنوزم لباسای مناسبی به تن نداشت و زیادی لاغر بود، جلوی یه ماشین منتظر بود.

کیم زمزمه کرد:

"کین نترسوندش تا بره؟"

"بنظر میاد به فرومون های آلفاها به لطف برادرش عادت کرده، اسمش پورشِی کیتیساواسدئه، هفده سالشه و چند روز پیش تو زون دردسر درست کرده."

کیم خوندن دفتر خاطراتشو برای لحظه ای متوقف کرد و آروم سرشو آورد بالا:

"اون همون دردسرساز کازینوئه؟"

کیت سرشو به تایید تکون داد:

"مطمئنم خودشه قربان."

کیمهان آه کشید میتونست خرخر کردن گرگشو حس کنه، ولی اون طبیعتی آروم و سرد داشت به ندرت به گرگش اجازه میداد خودی نشون بده.

کیم از کنترل کردن خوشش میومد و ترجیح میداد متمدن رفتار کنه.

"بیارش اینجا."

"بله قربان."

کیم رفتن بادیگاردشو تماشا کرد و لبخند زد.

اون بچه انقدر میخواست تا پیش برادرش باشه؟

خب کیمهان قرار بود آرزوشو برآورده کنه.


To be continued...

Report Page