Under The Moon🌙(Chapter29: Wolf & friends)
Ray
Porchay POV:
🌜 توی راه برگشت به هتل تیراپانیاکول 🌜
با اینکه ماکائو التماسش کرده بود، پورشه ویلای زرد رو ترک کرده بود.
توی خیابونهای شلوغ و پرجمعیت قدم میزد، حواسش حسابی جمع بود.
با اینکه شب شده بود، خیابون هنوز پرنور بود.
"...میییوو..."
یه بچهگربه، رو یه جعبهی کوچیک و کثیف نشسته بود.
خیس بود — نه از بارون، از بدجنسی آدما.
پورشه دماغشو چین داد، خم شد سمتش.
خیلی ریز بود، با دوتا چشم آبی درشت.
رنگ آبی.
ضعف پورشه.
لعنتی.
الان وقت نداشت با یه... گربهی... لعنتیِ... خوشگلِ کوچولو بازی کنه.
"اگه توی زون بودی، تا حالا خورده شده بودی..." پورشه زمزمه کرد، همونطور که گربهی کوچولو رو با دست چپش برداشت.
سیگاری که توی دست راستش بود رو انداخت دور، بعد کاپشن سفیدش رو باز کرد و بچهگربه رو گذاشت توش.
"اگه کثیفش کردی اشکال نداره... پیراهن من که نیست. هههه..."
"...میییوو..."
بچهگربه فوتی کرد، احتمالاً بوی فرومونهای پورشه اذیتش کرده بود.
سگ و گربه همیشه با هم کنار نمیاومدن، ولی بعد از دو تا نوازش روی سرش، گربه شروع کرد به خرخر کردن.
شه هوا رو بو کشید؛ هنوز منتظر بود آلفای ماده پیداش کنه.
اما اون از فاصله دور نگاش میکرد.
وقتی پورشه به پنجرههای بزرگ هتل رسید، یه نفر بهش نزدیک شد.
"پاپی بیچاره گم شده بود؟"
مرد لباس محافظای تیرپانیاکول رو تنش داشت، موهاشو گوجهای بسته بود و قیافهاش خشن بود.
پورشه شونه بالا انداخت، بچه گربه هنوز چسبیده بود به سینهش.
"برو کنار."
"وای... چه نعرهای میکشه، واسه یه رحمِ دوپا." مرد با تمسخر گفت.
پورشه فکشو سفت کرد و گرگش غرید — هم به خاطر اون احمق، هم گربهی بینوا که بین لباسش جا گرفته بود.
شه نزدیک بود بخوابونه توی صورت مرده، اما گربهی ترسیده تو بغلش تازه خوابش برده بود.
"بیگ."
یه ماشین همون لحظه ایستاد و کین پیاده شد، به محافظش چشم غٌره رفت.
مرد فوراً مودبانه با اربابش برخورد کرد:
"خوئن کین، برگشتین...!"
"کی سگه خوبه الان؟" پورشه با خشم گفت و با شونه بهش زد، از کنارش رد شد و رفت سمت ورودی.
اما بیگ تنها عوضی اون هتل نبود.
وقتی پورشه رفت پیش لیدی ورا تا یه کم شیر بگیره برای بچهگربه، روبهروی یه مرد سیاهمو با چشمای فندقی قرار گرفت.
آره، عوضی شمارهی دو گفت:
"هی بچه!"
"صبرم حدی داره." پورشه غرید. "چی شده؟ این یه جور تسته یا چی؟"
مرد یه کارتِ اسم داشت با نوشتهی "کن"، دست به سینه وایساد و عصبانی نگاش کرد.
"خوئن نو صدات کرده."
پورشه نفسشو بیرون داد، محلش نذاشت و رفت سمت آشپزخونه.
لیدی ویرا از معدود آدمایی بود که شه ازشون خوشش میومد.
بچه گربه رو بهش سپرد و خودش رفت سمت اتاق تانکون.
"...و بهش گفتم معلومه..."
"خوئن نو، شما چه دل مهربونی دارین..." پل با گریهی الکی اشکشو با بازوش پاک کرد.
پورشه به در تکیه داد، دست به سینه وایساد و گلوی خودش رو صاف کرد.
تانکون سرش رو بالا آورد:
"اویی تو! بالاخره پیدات شد. یه تاجر پولدار و مهربون و ساده برات پیدا کردم، نه آلفاست نه بتا. فقط یه مرده... خیلی شیک. ولی نمیتونی با این وضع بری ببینیش، انگار از سطل زباله اومدی بیرون."
"خوئن نو!" آرم فریاد زد.
«چی؟!»
تانکون با قیافهی کاملاً مظلوم پلک زد و با انگشتاش بشکن زد.
{ چند ساعت بعد }
"وای خدای من، ببین چه خوشگل شدی! انگار یه آدم دیگهای شدی! ببین ناخونات برق میزنن!"
پورشه توی آینه جلوی خودش نگاه کرد و قیافهاش درهم رفت.
به نظرش زیادی دخترونه شده بود... پورش مردونهتر بود، قویتر، خشنتر... نه مثل شه.
شه لباشو آویزون کرد، خب، کاریش نمیشد کرد.
"بفرما قهوهت، لبخند یادت نره!"
تانکون هلش داد سمت یه کافهی خوشگل به اسم *Aux Délices Sweeties.*
بهراحتی طرف مقابلش رو دید — یه مرد قدبلند، پولدار، خوشلباس، با موهای طلایی... طلایی مثل نور آفتاب، نه مثل پی توی زون.
بدک نبود. خیلی خوبم نبود.
صادقانه بخوای، پورشه براش اهمیتی نداشت، خودش هم زشت بود.
"سلام! تو نونگ پورشه، درسته؟ و همینطور... خب..." مرد قرمز شد. "خوشحال شدم دیدمت... یه ساعت منتظرت بودم، فکر کردم نمیای..."
"واقعاً؟"
"آ... آره!"
"حوصله داشتم، اومدم."
"آه... عالیه! واقعاً! قشنگ شدی. منتظر موندنم برام مهم نبود هاها..."
پورشه با نگاه خاکستریش از بالا تا پایین براندازش کرد، اما یه چیزی توی اون مرد کنجکاوش کرده بود.
"اون تتوئه؟"
"آه؟ بله... از دنیای قبله(مال قبلا ست)... خیلی قدیمیه، ولی به نظرم بامزهست."
شه چشمهاشو ریز کرد، حتی دستشو دراز کرد تا تتو رو لمس کنه.
یه حیون خاکستری بزرگ بود، با یه برگ به عنوان چتر.
"تو... تتو دوست داری؟"
"مثل زخمه... زخما خیلیم بد نیستن."
مرد با تعجب نگاش کرد و زد زیر خنده، بعد آستین دیگهشو بالا زد.
یه ماهی کوچیک روی بازوش بود.
"یه کویکارپه، از کشور من اومده... قشنگه، نه؟"
"اون... یه ماهیه... و آبیه..."
پورشه مبهوت شده بود.
لعنت.
دوستش داشت... طرح روی پوست، رنگ آبی، و ماهی.
"باحاله."
"هاها مرسی... من ناو(Nao) هستم، راستی."
پورشه سر تکون داد، قیافهاش بیاحساس بود، ولی چشماش برق میزد.
🌜🌜🌜
External POV:
"خوئن نو..." پل با وحشت از پشت دوربین دوچشمی گفت: "فکر کنم خیلی با هم جور شدن!"
تنکون که قهوهشو مینوشید، اخماش رفت تو هم و دست به سینه شد:
"چی؟ چطور؟! من عمداً یه پسر بیشازحد خوشاخلاق و مهربون انتخاب کردم تا نونگ تا حد مرگ حوصله اش ازش سر بره!"
آرم پنهونی یه عکس گرفت و فرستاد برای خوئن کیم.
از میز اونا، پورشه و مرد رو میشد دید که با خنده حرف میزدن.
"واقعاً شبیه یه زوج بامزن..."
"آی پل، خفه شو." تانکون با غیظ گفت. "یادت باشه هدف اینه که کیم بهترین گزینه برای پورشه بهنظر بیاد! اون منو میکشه اگه تولهگرگش جذب یکی دیگه بشه..."
و انگار سرنوشت داشت بیشتر توی زخم تانکون نمک میپاشید، چون خندهی پورشه توی کافه پیچید.
توله گرگ داشت میخندید.
و لبخند میزد.
فاک.
حتی دست طرف رو گرفت و سرشو بامزه کج کرد.
"اوه..." پل در حالی که تو جاش جا به جا میشد گفت.
"ما مردیم." آرم زیر لب گفت و با استرس ناخناشو جوید.
تانکون لباشو جمع کرد، از جا بلند شد و رفت بیرون.
نمیخواست شاهد این صحنه باشه.
اگه مشکلو نادیده بگیره، یعنی اصلاً مشکلی وجود نداره!
پیام آرم:"لطفاً مارو نکش خوئن کیم" به علاوه عکس.
🌜🌜🌜
To be continued...