Under The Moon🌙(Chapter32: Wolf on the Run)
Ray: Kimhan POV:
🌜 اتاق جلسهی تـیراپانیاکول 🌜
تانکون دستاشو روی سینهاش گذاشت و مثل بچههایی که تازه دعواشون کرده باشن، شونه بالا انداخت.
"نمیخوام دیگه با هیچ پسری قرار بذاره." کیم با عصبانیت گفت.
کین یه سیگار برگ روشن کرده بود و با پورش شریکش شده بود. اون دوتا با حالت سرگرم شده ای داشتن دعوای کیم و تانکون رو تماشا میکردن.
مثل دو پادشاه بودن که هیچ چیز براشون مهم نیست.
"خودت خوب میدونی نونگ شه همیشه..."
"نه. من هر کاری می کنم تا مال من باشه، ولی دیگه خسته شدم. صبر منم حدی داره، تانکون. گفتم دیگه قرار بی قرار. دیگه لیست بی لیست. فهمیدی؟"
تانکون لباشو آویزون کرد و با پا لگدی به پل زد؛ پل هم توی بغل همکار عینکیاش ناله کرد.
کین بازوشو دور پورش حلقه کرد و با سر به نشانهی تأیید تکون داد.
"کیم صبوره، از همهی ما بیشتر... نونگ پورشه زمان سختی رو برای قبول کردن کیم به عنوان جفتش گذرونده..."
پورش زیر لب گفت: "منم همینطور."
پل با تعجب سرشو سمت دوستش کج کرد:
"چی؟ تو هم؟ یعنی قبول کردن خوئن کین بهعنوان جفتت برات سخت بود؟"
پورش گفت: "اِه؟ نه، دارم در مورد اون حرف میزنم."
و با لیوانش به سمت کیم اشاره کرد.
کیم چشماشو چرخوند و آهی کشید.
اون روز توی اتاق جلسه، هیچوقت بهاندازهی اون لحظه جدی و مصمم بهنظر نمیرسید.
"خواهش میکنم، فقط همینو ازت میخوام."
"هومف..."
کین سرزنشش کرد: "تانکون، یه کم درکش کن. میدونی که اونا جفتن. منم انقدر پورش رو میخواستم که نزدیک بود مثل تو دیوونه شم... نمیتونم تصور کنم کیم چی داره میکشه…"
تانکون اخم کرد، با نگاهی مشکوک به برادر کوچیکترش خیره شد.
معمولاً ملایم ترین عضو خانواده بود، ولی حالا نسبت به پورشه انقدری محافظهکار و نگران شده بود که حتی از برادر خودش هم بیشتر بهش اهمیت میداد.
"باشه... ایش..."
"ممنون."
کیم نفس عمیقی کشید و سرشو پایین انداخت، بعد برگشت سر جاش نشست.
پورشه واقعاً براش مهم شده بود—نه فقط برای گرگش، بلکه برای خودش.
اصلاً براش مهم نبود بچهای در کار باشه یا نه، فقط میخواست کنار اون پسر باشه.
کیمهان حالا دیگه قبولش میکرد... عاشق پورشهست.
نه یه کشش جنسی احمقانهی گذرا، بلکه یه علاقهی واقعی.
نمیتونست حتی فکر کنه که پورشه کنار یه مرد دیگه دیده بشه.
گرگش از شدت لذت و غرور زیر لب خرخر کرد.
کین در حالی که خندید و رو شونهاش کوبید گفت:
"شمارهی اون دکتری که دیدی رو بهت میدم."
چشمای تانکون برق زد و بلافاصله از خوشحالی شروع کرد به بالا و پایین پریدن.
کیم از فرصت استفاده کرد و بیسروصدا از اتاق خارج شد.
میخواست بره پیش پورشه،ولی اون هیچجا نبود.
"کیت؟"
کیم اخم کرد وقتی چهرهی گیج محافظش رو دید.
کیت غیرعادی مضطرب به نظر میرسید و باس کنارش هم به همون اندازه سردرگم بود.
"خونکیم؟ چیزی شده؟ کمکی ازمون برمیاد؟"
کیم گفت:
"پورشه رو دیدین؟... صبر کنین، شماها چرا اینطوریاید؟ چی شده؟"
کیت گلوی خودش رو صاف کرد، همیشه خیلی جدی بود. یه نگاه نگران به باس انداخت و بعد سرش رو به نشانهی منفی تکون داد.
"هیچی نیست... آخرین بار نونگ پورشه تو اتاقش بود."
کیم سرش رو تکون داد:
"متوجه ام..."
کمی فکر کرد، بعد به سمت کافهی عمارت رفت.
"لیدی ورا؟"
"اوه خونکیم! چهقدر وقته ندیدمت! چطوری؟"
ورا با یه لبخند ملایم بهش نگاه کرد—داشت به یه بچهگربه غذا میداد... یه گربه؟!
کیم با اخم به اون موجود کوچولو نگاه کرد که با صدای خشخش بهش فوت کرد.
ورا گفت:
"آروم باش دختر کوچولوی خوشگل من، بدجنس نباش."
کیم پرسید:
"لیدی... ورا، این گربه ماله کیه؟"
ورا خندید:
"نونگ پورشه چیزی بهت نگفته؟ مال اونه! هاها... یه اسم خوشگل هم براش گذاشته... بهتره خودت ازش بپرسی!"
کیم با شک گفت:
"آ... باشه... راستی، میدونین الان کجاست؟"
ورا سرش رو کج کرد، در حالی که گربه رو نوازش میکرد گفت: "نه متأسفانه."
کیم نفسش رو با حرص بیرون داد.
اون سگ کوچولوش دوباره فرار کرده بود.
****
Porchay’s POV":
🌙 جایی در زون 🌙
شونهاش تیر میکشید.
اون مادهگرگ با فک قدرتمندش، شونهاش رو از جا درآورده بود.
"آخ..."
یه صدای آشنا گفت:
"پسر، باورم نمیشه! چهقدر خوشحالم که میبینمت!"
پورشه خودش رو به دیوار تکیه داد، با دست سالمش شونهی زخمی رو گرفته بود.
چند بار پلک زد تا دیدش واضحتر بشه.
"بست؟!"
"آره رفیق، خودمم."
"آه... ولی... اینجا چه غلطی میکنی؟!"
بست ظاهراً حالش بد نبود، با اینکه توی یه قفس کوچیک زندونی شده بود.
با خونسردی شونه بالا انداخت و لبخند زد:
"احمق بودم."
"مثل همیشه."
"هههه..."
"رفیق، ما کجاییم؟"
بست با چونهاش به یه پنجرهی کوچیک دایرهای اشاره کرد.
از اونجا نورهای شهر از دور پیدا بودن.
"ما... رو یه کشتیایم؟!" داد زد شه.
یه صدای زنانه از گوشهی اتاق اومد:
"به کشتی اوریون(Orion)خوش اومدی، تولهگرگ کوچولو."
پورشه هم داخل یه قفس بود، سرش رو چرخوند تا زنی با کفش پاشنهبلند سیاه رو دید که به سمتش میاومد.
کاسهای آب جلوش انداخت و گفت:
"مشتریم پول زیادی داده تا بهت برسه. این بار دیگه نمیخوایم آقای ارل رو ناامید کنیم، نه؟"
چشمای پورشه از تعجب گرد شد.
پرستار آیریس.
اون آلفای ماده.
لعنت.
پورشه دندونهاش رو روی هم فشار داد، درد شونه باعث میشد عرق از پیشونیش بچکه... تازه دریازدگی هم گرفته بود.
🌙🌙🌙
To be Continued…